همهي زندگيم همين شده. يك شيشه آرسنيك و يك جلد قرآن و يك استخارهيي كه اين بار جوابش بد بود: "انظروا فكيف كان عاقبه المكذبين". قبلاها، اين جلد كتاب، توي كمد مادرم جا داشت. حالا آوردمش گذاشتم توي كمد كتابهاي خودم، جايي كه هيچ كس نبيندش.
و آن را هم دقيقا نميدانم آرسنيك بود يا استون. حيف... لافم نگرفت. آرسنيك گير آوردن به همين راحتيها نيست كه! بچهها گفتند 12 تومان قيمتش است. خيلي كارهاي ديگر هم ميشود كرد ولي خواستم بي سروصدا باشد و كمخرج... اين استون لعنتي كه عدد اتمياش هم هيچ وقت خبر مرگش! يادم نميماند، فقط مسموم ميكند. تازه اگر زياد خورده بشود. اول شربت آبليمو درست كردم، بعدش هوس كردم استون بريزم داخلش، بعد گفتم نكند هيچ طوري نشود، ضايع بشوم جلوي ملت. حالا تهران رفتن را بهانه كردم كه يك طوري بعدش بگويم اين برج ميلاد چه قدر قشنگ است! برويم يك سر گشتي بزنيم آنجا... ميخواهم بپرم آن بالا از آنجا همهي شهر را نگاه كنم (توي دلم ميخندم ميگويم كسي نميداند بعدش ميخواهم از همان بالا بپرم پايين كه همهي شهر حالا مرا نگاه كنند...) ضايعبازي ميشود ديگر...
خوبيش اين است كه تنهايم نميگذارد، لامصب ذره ذره ميكشد! حرف رفتن را هم نميزند فقط زياد جروبحث ميكند، من هم تحملش را ندارم... پس از همين حالا تكليفم را با تو يكي كه منتظر نشستي از صغري من ايراد كبري بگيري مشخص كنم كه من نه شكست عشقي خوردم نه هيچ كوفت ديگري. عشقم هم ميكشد مثل اهالي سواحل قناري، قرقيزستان و سانومه و پورتوپرنسيپ بنويسم. نميخواهي بخواني، قدمت روي چشم بود، حالا ديگر پاي لعنتي را بردار چش و چالمان را كور كردي!! خوش آمدي، عزت مزيد! راستي، دو مين! (اهل چت نيستي... خوب، گريه نكن. دو دقيقه) صبر كن، چون بدطوري داري خاكي حركت ميكني. "دستيو بكش با هم بريم رفيق...! حساب ما چيشد؟ تصفيه شد؟ آدم ميره داستان مردم رو ميخونه، حالا فكر نكن خيلي تحفه بودي كه افتخار دادم اينها رو..." اه... لعنت! نميتوانيم دو دقيقه بدو بيراه بگوييم؟ "اين كيه كه هي كيليد ميكنه ميگه فحش نده عيبه؟ من به كي فحش دادم مگه... داشتم حالشو ميگرفتم، آخه قبلا يه سري چيزا گفته بود..."
×××
اين زمين را خيلي راحت ميشود يك استاديوم درست و حسابي كرد! حالا شما كه اين همه غم منابع طبيعي را نميخورديد قربان آن دل رحمناكتان بروم!! كل مملكت درخت بود، زديد آش و لاش كرديد، اين دو تا دانه درخت كنار اين زمين را هم برداريد ببريد! (نه اينكه ببريد يا قطع كنيد، آن ميشود خيانت در امانت، همين كاري كه هميشه همينطور مسالمتآميز انجام ميدهيد، برداريد ببريد!!) بعدش من از كلاسمان برايتان گچ ميآورم (اگر نياز به اعتبار و بودجه دارد!) بعدش هم خودم برايتان يك سري افغاني جمع ميكنم (افغانيها كه جمع بشوند، ميشوند افاغنه!!) بروند دور وبرش چهار تا صندلي بچينند، اين ميشود استاديوم. حالا مثلا بقيهي استاديومهايتان خيلي با نيوكمپ بارسلون و جوزپهماستا برابري ميكند كه اين يكي نكند؟!
بگذريم، خدا خيرتان بدهد. اگر امكانش هست، يك زحمتي بكشيد، از اين به بعد براي رفاه حال مردم زحمت نكشيد. رفاه با شهروند خيلي فرق دارد. ميدونستي؟ آره؟ ميدونستي رفاه چيه، شهروند چيه؟!
×××
عشق رفتن به كوير دارد ديوانهام ميكند. واويلا... هر شب آن دو تا ستاره را دنبال ميكنم. يكياش كه منم. نه، نگران نباش. من در هفت آسمان دو تا ستاره دارم. دلت بسوزد. "حالا برو بشين گريه كن بگو من ستاره ندارم. خيالي ني! ميرم برات گير ميآرم. از اينا كه تو جشن تولدا آويزون ميكنن به سقف و..." دلت نميخواهد گوش كني گفتم توي جشن تولدها نرقصي من خوشحال ميشوم؟ حالا شما اندي را بيخيال شو. بندهي خدا يك زرت وپرتي كرده. با شما نبوده. دقيقا خطاب به... آره! همون...
و ستارهي من هر روز كمرنگتر ميشود. كمرنگتر و كمسوتر و منتظرم ببينم خلاصه كي خودش به دست خودش دكمهي off را ميزند. يادت باشد، ستارههايي كه خيلي پورنورند و درشت و تويچشم ميزنند، جوانترند... تو خيلي جواني. نگران نباش. خدا دعاي قيس را در مورد من برآورده كرد. يادت ميآيد گفته بود: از عمر من آنچه مانده بر جاي، بستان و به عمر ليلي افزاي؟ خوب... من قول گرفته بودم تا 3000 بمانم. حالا كه تو نخواستي، بفرما، اين هم سه هزار سال عمر اضافي خدمت شما. عمر اضافي بدون نان اضافي...؟