تبليغاتX
ايمان امروز
ديوانه خرافاتي نبود...
ديوانه، خرافاتي نبود...ديوانه به ديوار تكيه داده بود. او را موظف كرده بودند كه بترسد. راست هم مي‌گفت. بايد مي‌ترسيد. تازه فهميد آنچه كه تكيه‌گاهش است، ديوار نبوده بلكه درخت بوده پس مي‌توانست اميدوارتر شود، كه دقايق بيشتري تكيه خواهد داد. اما او باز هم مي ترسيد. ديوانه نبايد آن روز گربه مي‌ديد چون برايش بد پيش مي‌آمد. فكر مي‌كنيد ديوانه خرافاتي بود؟ نه... اصلا به اين چيزها اعتقاد ندارد. اما نبايد گربه مي‌ديد. بقيه‌ي حيوانات مهم نبودند اما در مورد گربه...
اما آن روز گربه را ديد. و برايش بد شد. درست است.
ديوانه خرافاتي نبود اما برايش بد پيش آمد. او مجبور شد شغلش را عوض كند چون برايش بد پيش آمده بود... ديوانه، ماهي سفيد مي‌فروخت!
×××
ديوانه شغلش را عوض كرد. اين بار روي يك بشكه نشسته بود و به هيچ جا هم تكيه نداده بود. بشكه‌ي او آبي رنگ بود و نه از جنس فلز. او بشكه‌اش را دوست داشت. رويش هم يك شانه‌ي خالي تخم مرغ گذاشته بود. ديوانه انگشتش را به دهانش چسبانده بود و وانمود مي‌كرد كه خرافاتي است و نبايد كلاغ ببيند. ديوانه هروقت بوي سيگار به مشامش مي‌رسيد، بوي سيگاري كه به لباس عابران چسبيده، عابراني كه خودشان سيگار نمي‌كشيدند، دهانش را مثل اسب تكان مي‌داد تا ...
اما هيچكدام از اينها مهم نبود غير از اينكه كلاغ بيايد و...
ديوانه خرافاتي نبود و نمي‌توانست باشد اما فقط كلاغ... ديوانه اين بار هم شغلش را عوض كرد چون او لبنياتي داشت...
×××
سالها گذشت و ديوانه همه‌ي شغلها را امتحان كرد با اينكه او از هيچ حيواني نمي‌ترسيد و خرافاتي نبود. اما ديوانه مي‌خواست آخرين شغل زندگي‌اش را هم امتحان كند. او آمد امتحان كند كه يك غيرديوانه باشد... اما او اين بار خرافاتي شده بود... شايد از هيچ حيواني نمي‌ترسيد... اما ديوانه اين بار ديگر از آدمها مي‌ترسيد! اگر او آخرين شغل را هم عوض مي‌كرد...
|+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب داستان و ميني‌مال  |