اين هفته، سالگرد انتشار، ببخشيد! تولد هاتف بود. ما گفتيم از آنجايي كه هيچ كس نيست پانزدهمين بهار عمر اين نوجوان را به او تبريك بگويد، ما كه هستيم! در نتيجه ما ضمن اينكه به او تبريك مي گوييم، در عنفوان جواني و شباب و دوران گذار!! توصيه هايي به وي نيز مي نماييم كه از قول ما به عنوان هديه ي تولدش بپذيرد.
1- نخست اينكه اي جوان! اي پرانرژي! اي پامادور (كه البته در نوع خودت خيلي سالخورده هستي ها! اين را مي فهمم) هيچ وقت به خواستگاري نرو كه اگر رفتي مقولات بسيار دارد. نخست اينكه خواستگاري تركيبي از مصدر خواستن با نون محذوف به غلط مصطلح!! و گاري به عنوان يك وسيطه ي نقليه است. يعني كسي كه براي اين عمل دست به كار مي شود، تمايل دارد وسيطه ي نقليه براي عبور و تردد بيابد. در نتيجه هميشه اشتباه مي رود و به جاي اينكه به فروشگاه معاملات ماشين سركوچه شان برود، اشتباهي مي رود خانه ي مردم و هميشه هم جواب منفي مي شنود.
مقوله ي ديگر در اين مجال اينكه در يكي از جرياناتي كه براي يكي از همين جوانها اتفاق افتاده بود، ديالوگهايي رد و بدل شد كه خيلي بد شد آن وقت، در نتيجه آن موقع بود كه دانشمندان فهميدند هميشه موقع رفتن به خواستگاري بايد كبريت همراه داشت. چرا كه:
داماد: ببخشيد، كبريت داريد؟!
پدر عروس: كبريت؟! براي چي؟
داماد: مي خواستم يه فندكي چيزي روشن كنم!
پدر عروس: آها!! نمي دونستم اهل اين حرفها باشي.
داماد: نه بابا! چيزي نيست. يه بار تو يه دعواي خيابوني چوب خوردم، اعصابم خورد بود، اومدم تسكين پيدا كنم، به اين عادت كردم ديگه...
پدر عروس: عجب حرفي زد... اهل دعوا كه نبودي... بودي؟
داماد: دعوا كه نبود. آخه گواهينامه كه ندارم، با سرعت مي اومدم، يه تصادفي كردم و اينطوري شد ديگه!
پدر عروس: بدون گواهينامه!! حالا چرا با سرعت مي اومدي خوب؟
داماد: نه زياد مهم نبود، رفته بوديم با بچه ها يه بانك خالي كرده بوديم، خلاصه پليس اومد دنبالمون، البته تو اين بين فكر كنم زديم يكي رو كشتيم..!
پدر عروس: ااااا.... بانك چرا زديد؟ دزد هم هستيد پس!؟
داماد: دزد چيه آقا، اين چه حرفيه. اين قرصهايي كه مي خورن، توهم مي زنن مي رن فضا، يك مقدار خرجش زياده، بايد تامين مي شد ديگه...
پدر عروس: اهل قرص و...
و اينگونه گشتيد كه جوانك به همان سلول انفرادي خودش بازگشت و لاغير...
2- دوم اينكه جوان. هيچ وقت تاريخ تولدت را به ياد نداشته باش. چون اگر به ياد داشته مي بودي، مجبور مي شدي والدينت را وادار كني برايت تولد بگيرند. اينجا نيز دو حالت در بزم خويشتن خواهي يافت. يا پدر و مادر، مايه تيله (به قولي همان قوه ي اقتصاديه يا نقديه) را به كار مي گيرند كه اگر اينطور باشد، شما مجبور مي شوي به عنوان صاحب مجلس، حركاتي موزون از خود به نمايش بگذاري كه چون مي شناسمت، مي دانم در محظور گير مي كني و از خجالت، به ديار باقي مي شتابي. اگر هم تولد نگيرند، باز از افسردگي، عطاي اين جهان را به مقصد آن جهان به لقايش خواهي بخشيد و در هر دو صورت طوري مي شوي كه همه بگويند انگار از ابتدا نبودي كه بوده باشي. پس زياد دور و بر اين قضايا نباش.
3- اينكه برو چاييتو بخور، حالا همگي دست، دست...!
پينوشت: براي دوستاني كه با هاتف آشنا نيستند. هفتهنامهي فرهنگي، اجتماعي و آموزشي شمال ايران كه استقلال كاري، مالي و فكرياش در سراسر ايران بينظير است. نه عرق محلي و نه هيچ تعصبي . اين واقعيت محض است و حتي دشمنان دوآتشهي هاتف نيز اين را اقرار كردند. ۱۶ سال است منتشر ميشود و ثابت ترين كادر هيات تحريريهي نشريات ايران را داشته است. نخستين نشريهيي بوده كه در ايران، امتياز آموزشي گرفته است.
پي نوشت ۲: بندهي خدايي كه نميداند "عيال" را با الف نمينويسند ميآيد كامنت ميگذارد و ... آخه پسرم! حداقل كلاس يك و دو رو رد كن بعد بيا در مورد نشريات استانها نظر بده. خوبيت نداره، در و همسايهتون ممكنه دلگير بشن يك وقتي...