تبليغاتX
ايمان امروز
من از گمشده خبر دارم!!

هفته ي پيش در يكي از روزنامه هاي محترم استان كه از قضا مديرمسوولش شخص محترمتري هم هست، يك اطلاعيه ديدم كه به نظر مي رسيد نويسنده ي آن، افصح المتكلمين و از همه محترم ترتر بوده و به نكته يي بس ظريف اشاره كرده كه ساعتهاي بسياري است مغز و اعصاب و اعضا و جوارح و جوانح و متفرعات دانشمندان علوم را به كار و بازي گرفته و فرصتي براي تفريح آنان نيز فراهم كرده است! حال من پاسخ سوالهاي مطروحه در آن متن گرانمايه و قشنگ را يافته ام و تمايل دارم طي يك نامه ي سرگشاده (ته نامه را هم باز مي گذارم تا احيانا بعدا بتوانم از آن براي نوشتن ساير الواح و نامه هاي خود و قرار دادن آن در پاكات پستي - جمع مكسر كلمه ي انگليسي پاكت را داشتيد؟ - استفاده كنم )
ايضا بايد اشاره نمايم كه در ازاي رساندن چنين خبر مهم و دسته اولي، مبلغي به عنوان حق العمل كاري يا همان كارمزد خودمان، از سوال كننده دريافت خواهد شد.
متن اين نامه كه قرار بود مشروح آن در ساير بخشهاي خبري به اطلاعتان برسد، به شرح زير است...

جارچي عزيز، با سلام و درود به روح و جان تو

من كوروش هستم. من را احتمالا مي شناسي. من از آدمهاي معروف اين آب و خاك هستم و اصولا به همين راحتيها هم به كسي امضا نمي دهم پس زياد تلاش نكن از من امضايي چيزي بگيري، فقط انگشت مي زنم...
قبل از اينكه مژدگاني بدهي، بايد يادت باشد كه مژدگاني بدهي! بله، من از
گمشده خبر دارم... گمشده يي كه در فراقش همگي داشتيم پرپر مي زديم. گمشده يي كه براي خودش جيگري بوده و يك جماعت را حيران خودش كرده بود. در همين باب، شاعر فقيد مي گويد: "حيرانا كودي!"
درست است... من مي دانم آن يار سفركرده، آن عشق و قلب همه ي ما، آن آفتاب، آن شبتاب، آن نفس، آن قوطي كنسرو باقالي مازندراني، آن همه ي جان و جهان ما، كجا رفته...
روزي كه داشت مي رفت، ساعتها اشك ريختم... به ديده ام فشردمش، دست خدا سپردمش! نمي خواستم رضايت بدهم كه برود، بس كه مرا به خودش عادت داده بود. اين همه خاطره از مهر و مهرورزي، آخرش بگذارم راحت برود؟ اما گفته بود اينجا ديگر برايش جا نيست! گفت بس كه مردم دنبالش هستند، بس كه مي خواهند جمال رويش را در ماه ببيند، بس كه مي خواهند از حظ حضورش، محظوظ دقايقي به دفتر عمرشان بيفزايند، خسته شده و بايد برود جايي كه كمتر كشته و مرده و فدايي داشته باشد...
بگذريم. من مي دانم جارچي جان! حيف شد... خيلي حيف شد. يك روز نشسته بودم و داشتم براي اين زيباروي مهوش درد دل مي كردم كه ديدم هر لحظه دارد لاغرتر مي شود تا جايي كه قد و قواره اش شده بود اندازه ي يك برگ كاغذ... پنجره را باز كردم ديدم باد شديدي مي آيد... البته بيشتر شبيه هواكش بود... بگذريم باز هم (فقط چراغ قرمز رو مواظب باش!)
جارچي... آن بسته ي خوش منظر و دلفريب و دلرباي اسكناس، آن دسته ي پول نفت كه ماهها انتظارش را كشيديم، پس از اينكه آمد و به طرفه العيني، ما را به جرعه يي عدالت ميهمان كرد، تصميم گرفت به دست باد سپرده شود و برود جايي كه مردم نياز بيشتري به عدالت دارند.
درست است جارچي جان... پول نفت پس از اينكه روزها سر سفره هاي ما نشست و با ما مهرورزي كرد، سرانجام رفت به جايي كه هيچ كس از آن خبر ندارد، فقط من خبر دارم كه آن را بهتر است در گوشت بگويم. گوشت را مرحمت كن چند لحظه : "پچ پچ، پيچ پوچ، پوچ در پوچ، مهران مديري، آره؟!"
و نامه ي من در همين جا به پايان مي رسد، باشد كه در غم فراق آن عزيز، از دنيا نرويم...

كوروش
يكي از روزها، يكي از ماههاي يك سال خوب مثل هميشه

پشت پرده: جارچي جان، قربان دستت، خودت كه مي داني، تو هرچه حرف طوفاني بزني، با نسيم قاطي مي شود، يكهو ديدي كاترينا آمد همه چيز را با خاك يكي كرد، اما آش ما، آش كشك خاله است و چه بخوري و چه نخوري بايد با خاله خشكه حساب كني... سر كيسه را شل كن عزيز دل كه بچه ها منتظرند! آره قربونش...!!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 0 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب طنز  |