
25 اردیبهشت یعنی روزی که سپری شد، روز پاسداشت مقام و جایگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی، که همهی حجت فرهنگ و هنر ایرانی ما به شمار میرود بود. مردی که نقاشان، نقالان، خوشنویسان، معماران، تذهیبکاران، سینماگران و هنرمندان معاصر ما را الهام بخشید، درس داد و کلاسهای ادبیات، کتابهای درسی و همهی زندگی فرهنگی ما را زینت بخشید.
یاد دارم که روزی استاد میرجلالالدین کزازی، فردوسیشناس برجسته اینگونه دربارهی شاهنامهی گرانسنگ فردوسی میگفت: "ناروایی است که شاهنامه را نامهی شاهان بدانیم، حالی که شاهنامه، شاه نامههاست و هیچ کس یارای نپذیرفتن این بنیاد را ندارد."
مردی که به 30 سال رنج و مشقت، "خوتای نامک" را به "خدای نامه" و آنگاه به "شاهنامه" اعلال کرد و در 60 هزار بیت به عنوان مهر اثبات بر حقانیت فرهنگ غنی و باستانی ایرانی و اسلامی کوبید.
حکیم توس، مردی بود که مسلمان متولد شد، شیعه زیست، شیعه افتخار کرد و شیعه درگذشت. آن زمان که بر اثر سر باز زدن از مدح و ستایش سلطان محمود غزنوی، مورد غضب دربار قرار گرفت، حتی نمیخواستند اجازه دهند که او با آداب مسلمانی دفن شود، که در این میان فاطمه دخت او، کوشید تا سرانجام در محلی که امروز به نام و یاد حضرت فردوسی مزین شده، او به خاک سپارده شود.
سخن تازه گفتن از فردوسی بسیار دشوار است، همانطور که سخن تازه گفتن از نوروز دشوار است آنگونه که دکتر شریعتی میگوید. با این حال، هرچه از فردوسی بزرگ بگویند و بشنویم، کم است.
مردی که یگانهپرستی، توحید، تشیع و مسلمانی در جای جای کلام او نقش میبندد. مردی که دین، دغدغهی اصلی اوست و از همین آبشخور، او رزم رستم و اسفندیار را ترسیم میکند. رزمی که بر پایهی ایدئولوژی دینی بنا میشود و در نهایت با پیروزی رستم به پایان میرسد.
اشارهی صریح فردوسی به آیهی مبارکهی 103 سورهی انعام را ببینید:
به بیننــــــدگان آفریـــنده را
نبینی مرنجان دو بیننده را
و اشاره به داستان حضرت نوح (ع) که نقل میکند:
یكی پهن كشتی بسان عروس
بیاراسته همچو چشم خروس
خردمند كز دور دریا بدید
كرانه نه پیدا و آن ناپدید
بدانست كو موج خواهد زد
كس از غرق بیرون نخواهد شدن
به دل گفت اگر با نبی و وصی
شوم غرقه، دارم تو یار وصی
اگر نیک خواهی به هر دو سرای
به نزد نبی و وصی گیر جای
همانا كه باشد مرا دست گیر
خداوند تاج و لوا و سریر
و پیام او برای بیدینان، سکولارها، لاییکها، شریعتگریزان و بیخدایان، این است که کاری با آنان ندارد و بسیار آسوده و راحت، خود را از بند تعلقات و خطوات آنان رها میداند چرا که با صراحت تمام، گفتاری از گفتارهای عمدهی خود را به ستایش پیامبر (ص) اختصاص داده و با اشاره به حدیث مبارکهی "انا مدینهالعلم و علی بابها ..." :
چهارم علــــی بود جفت بتــــول
که او را به خــوبی ستاید رسول
که من شهر علمم علیم در است
درست این سخن قول پیغمبر است
و در صدها جای دیگر به تلمیح و تضمین و تصنیف، حضرت فردوسی، مولا و مقتدای خود علی (ع) را به نیکی و پاکی میستاید و خود را خاک پای حضرت پیامبر اعظم (ص) میشمارد.
و اینگونه است که نه میتوان فردوسی را از ایراندوستی عاشقانهاش جدا کرد و نه از مسلمانی بیچون و چرا، شیعهگری شیدایی و از همین روی، بهتر است آنانی که میکوشند خود را با ناسیونالیسم افراطی و دستساخته، به نوعی با فردوسی متصل و همگونه و همرویه بپندارند، بجویند که ملیگرایی فردوسی از چه تیره و طایفهیی است. ملیگرایی اسلامی در اعلیترین و زیباترین حد خود، مزین به نشانِ خوشنشان تشیع. جایی که حتی بسیاری از مسلمانان دنیا از جمله در ترجمهی بوسنیایی شاهنامه، بخشهای عمدهی آن را ترجمهی منظوم قرآن کریم میشمارند.