تبليغاتX
ايمان امروز
چرا شهروندان خوبی نیستیم؟

 پژمرده می‌شوم وقتی راننده‌ی پیشرفته‌ترین مسافربر "ون" آخرین مدل را می‌بینم که برای گله و شکایت کردن از اوضاع نابه‌سامان و چگونگی اقتصادی کشور، عزت نفس خود را تا سر حد انتقاد از قیمت گوجه فرنگی هم پایین می‌آورد و بعد از آن، به انتقاد از سیاستهای کلان کشوری می‌پردازد و در نهایت...

پژمرده می‌شوم وقتی جوان ایرانی را می‌بینم که تحت تاثیر جوسازی‌ها و شانتاژهای بی‌امان و مسلسل‌وار رسانه‌های امپریالیستی، در چشم به هم‌زدنی همه‌ی باور و اعتقادش به وطن را از دست می‌دهد و به یک آن می‌شود سرسپرده و سرباز وظیفه‌ی بیگانه.

پژمرده می‌شوم وقتی می‌بینم افتتاح این‌همه ورزشگاه، بیمارستان، مدرسه، تقاطع، سد، نیروگاه، پالایشگاه و کارخانه، مردم ما را اقناع و راضی نمی‌کند و با وجود اینکه همین مردم در هر انتخابات و حرکت جمعی شرکت می‌جویند، اما باز هم در خفا و خلوت خودشان، لب به انتقادهای نامنصفانه می‌گشایند و همه‌ی زحمتها را زیر سوال می‌برند...

به یقین، نادیده گرفتن کمبودها، دردسرها و نارسایی‌ها، مسلمان بودنمان را زیر سوال می‌برد اما باور کنید که چشم بستن بر این همه پیشرفت و ترقی علمی و صنعتی و اقتصادی، به طور فراگیرانه‌یی انسان بودن ما را با تردید روبه‌رو می‌کند... مگر به همین سادگی تحصیل می‌شود عنوان هفدهمین تولیدکننده‌ی بزرگ خودرو در جهان؟ پس چه روی می‌دهد که ایران کشورهایی همانند بلژیک، لهستان و جمهوری چک را نیز در این فهرست پشت سر می‌گذارد؟

رهبر کشورم را تنها احساس می‌کنم. مردی که با مناعت طبعی مثال‌زدنی گفت تا مخالفان و معاندان میخکوب شوند: "انتقاد از شخص رهبری، به معنای ضدیت با ولایت فقیه نیست." و در جایی دیگر که فرمود: "همیشه گفته ام که باید از روزی بترسیم که جوان و دانشجوی ما انگیزه‌ی طرح مساله و سئوال نداشته باشد".

اما کارهای اجرایی کشور را چه کسانی باید انجام دهد؟ پروژه‌ها را چه افرادی باید به سرانجام برسانند؟ مشکل فرهنگی را چه کسی باید حل کند؟ اقتصاد را کدام مسوول باید سامان دهد؟ مهر و عدالت را کیان باید نهادینه کنند؟ آیا در انتظار نیرویی ماورای طبیعی هستیم که دست برساند و ما را از چنگال دشواریهای برهانند؟

آیا این مردمی که امروز به منفی‌بافی و بدبینی مفرط، نالیدن‌های پیاپی و انتقادهای تکراری دچار شده، همان مردمی است که 30 سال پیش، انقلاب کرد تا خود را از طاغوت برهاند و امروز، یارای آن را ندارد که بر علیه خود قیام کند و انقلابی بر تکاسل، تنبلی‌ها و بدبینی‌های خود شکل دهد؟

آیا این مردمی که انرژی خود را صرف می‌کند تا شبانه‌روز از رییس‌جمهور، وزیر، وکیل، معاون، مشاور، رییس، مدیر و مسوول ایراد بگیرد و انتقاد کند، توانی برای کار کردن، ساختن و آبادانی هم خواهد داشت؟ یا منتظر است که اگر با پای خود به دره‌ی اعتیاد سقوط می‌کند، عده‌یی برایش فرهنگ‌سازی کنند و او را نجات دهند؟ یا اگر حاضر نیست با کم کردن سرعت خود در جاده‌های پرپیچ و خم و به قول خودش "غیر استاندارد"، دست کم به جان خود و خانواده‌اش رحم کند، با توقیف گواهینامه و جریمه او را ادب کنند؟

آیا معلمی که می‌تواند در ساعات ارزشمند کلاس درس خود، دانش‌آموزان را به مهر، احترام و رعایت حقوق دیگران تشویق کند، پدر تو نیست؟

آیا کارمندی که مسوول امضا کردن نامه‌ی یکی از بندگان پرشمار خداست تا گره‌یی از گره‌های او باز کند، عموی من نیست؟

آیا پلیسی که می‌تواند با زدن دست رد به سینه‌ی رشوه‌دهنده، تنها برای او روسیاهی و خجالت باقی بگذارد، برادر تو نیست؟

آیا پرستاری که به جای عتاب و اخم بر روی بیمار، می‌تواند با یک لبخند ساده، آرامش و حتی بهبودی را به او هدیه دهد، خواهر من نیست؟

آیا آن راننده‌ی تاکسی که می‌تواند در شبهای سخت و پرخرج باقیمانده به آغاز سال نو با ارزان کردن پنج درصدی کرایه‌اش، یک دنیا شادی و عشق به مسافران هدیه دهد، دایی تو نیست؟

به جای اینکه همه‌ی عمرمان را به انتقاد کردن و منفی‌نگری تلف کنیم، هیچگاه از خود پرسیده‌ایم که در مقابل کشورمان چه کرده‌ایم؟

آیا در لحظه‌یی که می‌توانستیم پنج ثانیه زودتر از چراغ قرمز عبور نکنیم، در لحظه‌یی که دو متر آنطرفتر سطل خاکروبه‌یی می‌یافتیم و می‌توانستیم زباله‌ی خود را در آن افکنیم، در لحظه‌یی که به اندازه‌ی کافی دستمان پر بود تا عوارض شهرداری را بپردازیم، در لحظه‌یی که می‌توانستیم به دلیل یک "تنه‌ی اشتباهی"، همشهری‌‌مان را با سیلی از دشنام و ناسزا شست‌وشو ندهیم...، انتخابهای درست را انجام دادیم؟

آیا ما که مدام فریاد وامصیبتا سر می‌دهیم و از مسوولان درخواست می‌کنیم تا وظیفه‌ی خود را در قبال ما به درستی انجام دهند که سرانجام خانه‌ها، کوچه‌ها، شهرها، استانها و کشورمان زیبا، آباد، آسوده و مرفّه باشد، خود به وظایف شهروندی‌ و اخلاقی‌مان پایبند بوده‌ایم؟

این ما چه مردمانی هستیم که به خود اجازه می‌دهیم از سیاست و اقتصاد تا آمار و علم و ورزش، در هر حوزه‌یی اظهار نظر کنیم و کارشناس باشیم، اما تا کوچکترین خرده‌یی بر ما می‌گیرند، برمی‌آشوبیم و بدگویی می‌کنیم؟

چه بهتر که به جای چشم بستن بر حقایق و واقعیتها، انتقاد مداوم از ژ مسوولان و نسبت دادن همه‌ی گرفتاریها به افرادی که صاحب میز و منصب هستند، کمی خودمان را باز بنگریم، دروغگویی‌مان را ترک کنیم، سرمایه‌ی یک خانواده را با بلای جبران‌ناپذیر اعتیاد و دخانیات بر باد ندهیم، "لقمه‌ی حرام" را از سفره‌هایمان قطع کنیم، رشوه و دزدی را سرانجام به پایان برسانیم، کتاب بخوانیم و ساعات ارزشمند عمر را اینگونه ناجوانمردانه به بطالت نگذرانیم...

هر زمان که وجدان، اخلاق، انسانیت و راستی بر زندگی فردی و شخصی‌مان حکمفرما شد، آن زمان می‌توانیم شروع کنیم به انتقاد کردن. اگر در زمانی که بدبینی، افترا، دروغ، غیبت، تهمت و سخن‌چینی از زندگی ما رخت برچیدند به دور و اطراف نگاه کنیم، نه گرانی را می‌بینیم، نه جنگ را حس می‌کنیم و نه تهدیدهای بیگانگان را می‌شنویم.

به ندرت دیده‌ایم که انتقادهای گاه و بیگاه ما از رییس‌جمهور و مسوولان و کارگزاران نظام، به حب و بغض، توهین و معاندت ختم نشده است. اگر منصف باشیم و بعد از این همه شمشیر و دشنه‌یی که بر دیگران زدیم، نه یک چاقوی دستی که تنها یک جوالدوز خیاطی به خودمان بزنیم، می‌بینیم که مشکل از درون ماست. مشکل از خود ماست!

مردی عرب که از جمیع معاصی و منکرات، فساد اخلاقی، شرابخواری، دزدی، ربا و تقلب را همگی تجربه کرده بود، روزی از آشفتگی ابتلا به این دردهای جانکاه، نزد فخر جهان، محمد مصطفی (ص) آمد و از ایشان چاره جویی‌ کرد که چگونه این امراض خطرناک را ترک کند و به راه توبه بازگردد.

پیامبر اعظم (ص) به وی توصیه فرمود تا دیگر دروغ نگوید. مرد اعرابی تعجب کرد و پاسخ داد:‌ "یا رسول، من از دزدی و شرابخواری و زنــا به همگی آنان دچارم. حال شما می‌فرمایید که دروغ نگویم؟"

پیامبر اکرم با تبسّمی گرم، بار دیگر جمله‌ی مبارک خود را تکرار کردند: "از این پس دیگر دروغ نگو..."

مرد گناهکار، از نزد پیامبر بازگشت و ساعاتی در فکر بود. سیاهی شب که بر صحرای عرب سایه افکند، مرد دوباره آهنگ تکرار جرایم روزهای قبل خویش کرد. اینکه نخست از دیوار خانه‌ی بنده‌ی خدایی بالا برود و مالی بدزدد... در نیمه‌ی راه، به یاد پند حضرت محمد (ص) افتاد که او را از دروغ گفتن نهی کرده بودند. با خود اندیشید: "حال اگر فردا مرا دستگیر کنند و یا به دنبال دزد بگردند و از من نیز سوالی بپرسند، چه خواهم توان گفت؟ هر مرتبه با ساختن دروغی، از مهلکه رهایی یافتم. اما این بار..." از کار خود منصرف شد.

فردای آن روز، آهنگ شـرب خـمـــر کرد. دست به جام نبرده بود که کلام نورانی حضرت رسول (ص) در یاد او آمد: "از این پس دیگر دروغ نگو..." با خود اندیشید: "اگر در حالت سکر و مستی، عملی خلاف انجام دهم یا سخنی ناروا بگویم و از من دلیل را بپرسند، چه پاسخی خواهم داد؟ ناچارم اعتراف به مستـی کنم و آنگاه مرا زندانی خواهند کرد. از این عیش ناروا بگذریم...!" و گذشت.

به قصد زنـا در شهر روان شد. بار دیگر نتوانست حرکت خود را ادامه دهد چرا که این نفس لوّامه او را آزاد نمی‌گذاشت: "اگر حقیقتم فاش گردد و پرده‌ها برافتد، آنگاه گزمه و قاپوچی بازخواستم می‌کنند. ناچارم به فرموده‌ی پیامبر، راست بگویم. مرا سنگباران می‌کنند... بگذریم!"

و اینگونه بود که مرد اعرابی از همه‌ی گناهان درگذشت، بازگشت و اصلاح کرد. او دگرگون شده بود...

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب اجتماعي  |