پیام حسین، آن پیام بود که "اگر کیش ندارید، دست کم آزاده باشید..." و چه قدر پست و فرومایه بودند آنان که زندگی حسین را فروختند تا پرستش "لات" و "عزی" را به چنگ بیاورند، و آوردند. مگر آنان به چه کیشی بودند؟ به کیشی که آیین مرگ است؟!
اما فرومایگان تاریخ، انجمن آدمیان را از آن چراغ تابناک بیبهره نکردند، که نور حسین همواره تابیدن خواهد دشت. لیک، آن نامردمان، خود را بر خاکی سیاه نشاندند که تا جهان برپاست، نفرین و آه بر گذشتگان و آیندگانشان روا باشد.
حسین، آن مردی بود که دروغآور را "ناتوان و لاغر" میشمرد و برون از جرگهی باورمندان به آیین محمد راستگوی (ص). با این فراز، شگفتم که آیا روسفیدی دیگری نیز برای "من" بر جای میماند تا خویشتن را "مسلمان" بنامم؟ بیمناک از آنم که فرزندانم، آن روز که میآموزند تا باید بر حسین و دودمان پیامبر اوی درود بفرستند و یزیدبن معاویه را نفرین کنند، من را نیز در رستهی یزیدیانی بشمارند که با جامهی یک مسلمان باورمند، زندگی خود را به سوگواری برای حسین گذراندم، اما نیاموختم که دست کم مانند "حر بن یزید ریاحی" آزاده باشم.
آزادگی دشوار است و حسینی که راستگویی را "سربلندی" میشمارد، چگونه مرا در زمرهی سوگواران آزادهی خویشتن بشناسد آن زمان که از پایبندی به آسانترین فرمان پروردگار او نیز ناتوانم؟
با خویشتن چه بگوییم که این سینهزنیها و سوگواریها به کجا میرود و آن بهتان و دروغها به کجا... آن نمازها و روزهها به کجا میرود و این زیادهرویها و ستمگریها به کجا...
من بر حسین (ع) اشک نمیریزم. که او بینیاز است و پاکیزه از اشک من و هزاران چون منی. از "روا"یی که "ناروا" کردم و از آزادهیی که نبودم.
آیا تو میدانی حسین امروز از پردیس برین بر ما مینگرد و در دل آرزو نمیکند که سوگواران و اشکریزانی همچون من و تو نداشت...؟
پروردگارا، یادگاری حسین (ع)، راستی و نیکویی، درستی و خوبکرداری بود برای جهان کوچک و پایانیافتنی ما. مباد من آن یزیدی باشم که یادگاریهای حسین را نیست میکنم...
پروردگارا، یاری رسان، سرنوشت و فرجام ما نیکوتر گردد از آنچه حسین رفت تا بر مردمانش نبیند...