تبليغاتX
ايمان امروز
دکان بازار را تعطیل کنید، لطفاً !

پنج‌هزار رتبه‌ی تک‌رقمی، قبولی پیش از ظرفیت پذیرش کنکور، آموزش از درب منزل تا سر کلاس استاد، 120 درصد تضمینی برای هر درس در آزمون سراسری، بیست بگیرید، اگر نگیرید، شما را می‌زنیم...

شصتاد هزار تست متری (میلی، میکرو، نانو، پیکو...) طبقه‌بندی شده، پانصد میلیون سوال از ۱۵۰۰ سال کنکور در ایران باستان، کتابهای بنفش، نقره‌یی، خردلی متمایل به هویجی...

 

از قضایای مربوط به اوج گرفتن هول و ولع قبول شدن در کنکور سراسری و رفتن به دانشگاه دولتی و تبدیل شدن به آقای مهندس و خانم دکتر (که احتمالاً یک ماشین هم دارد و هر روز با همان ماشین از درب منزل تا محل کار رفت و آمد می‌کند و کارت سوخت مخصوص هم دریافت نکرده) بهتر است چیزی نگویم. همه می‌دانیم که کشوری با این همه جوان را باید یک طور اداره کرد و وقتی امکان اداره کردن نیست، باید به باد فنا داد!

منظور این است که اگر امکان قبول شدن در دانشگاه سراسری نبود، به یمن تلاشهای شبانه‌روزی مسوولان زحمتکش دانشگاه محترم آزاد اسلامی (که این وجه آخرش مرحوم نیوتون را هم هاج و واج کرده)، الان شعب این دانشگاه دوست‌داشتنی مثل سوپرمارکت و باجه‌ی تلفن، دم هر خیابان و کوچه‌یی هست، فقط کافی است مقدار متنابهی نقدینگی داشته باشید!

 

اگر در بدبینانه‌ترین حالت، جمعیت جوانان 16 تا 28 ساله‌ی این مملکت را 20 میلیون نفر فرض کنیم و بدون احتساب اینکه هر ساله چند میلیون نفر بر تعدادشان اضافه می‌شود، بخواهیم برایشان یک برنامه بریزیم، حداقل 25 سال طول می‌کشد تا همه‌ی این افراد وارد دانشگاه شوند و قاعدتاً به ازای رشته‌های تحصیلی مختلف، مدت زمانی هم برای خارج شدن آنها از سیکل زمان صرف خواهد شد.

 

اما اینکه چه لزومی دارد همه باید دانشجو شوند را بهتر است نپرسیم! وقتی امکانی برای تفریح، تخلیه‌ی مفید و سالم انرژیها، ورزش همگانی و رایگان، شغل متناسب با سطح تحصیل و فرهنگ و خلاصه اینکه امکان دقیق و مشخصی برای زندگی وجود نداشته باشد، باید به محلی به نام دانشگاه روی آورد که البته الان دیگر تفاوت چندانی با تفرجگاه یا هتل ندارد...

 

من شخصاً خودم از منتقدان شدید و بی‌رحم آن جوانانی هستم که هنوز دیپلم‌شان را هم نگرفته‌اند اما به زمین و زمان بد و بیراه می‌گویند که چرا شغل و کار مناسب و امکان ازدواج و تهیه‌ی مسکن برایشان وجود ندارد. اینکه آیا همه باید پشت میز بنشینند یا در ادارات دولتی کار کنند و امکان تهیه‌ی شغلهایی مثل مشاغل خدماتی و سرویسهای عمومی وجود ندارد را باید از همین جوانها و البته خانواده‌هایی پرسید که تفکر غلط اعتبار پشت‌میزنشینی را به عنوان معیار ارزشهای اجتماعی و حتی شرط ازدواج و... پیش پای آنها قرار می‌دهند.

 

اما بحث من الان در مورد وضعیت دانشگاهها و کاروانسرا شدن سیستم آموزش عالی هم نیست. جایی که الان متاسفانه از هر دو و نیم نفر، سه نفر مهندس و کارشناس و دکتر داریم و من واقعاً درک نمی‌کنم که کشوری با این همه تحصیل‌کرده و مدرک‌دار چه عاقبتی خواهد داشت. بحث من در این مورد هم نیست که الان مدرک دانشگاهی در کشور ما به یک اتیکت، برچسب، ژست روشنفکری و حتی شرط اساسی اشتغال پردرآمد و ازدواج تبدیل شده، کما اینکه با بخشی از آن هم موافقم.

بحث من دقیقاً در مورد صدها هزار آموزشگاه کنکور و ناشر کتابهای کمک کنکوری است که روزی حداقل تبلیغ پنجاه مورد آنها را در صدا و سیما (رسانه‌ی ملی) می‌بینیم.

بحث من دقیقاً در مورد سوء استفاده‌ی این آموزشگاهها از وقت، انرژی، هزینه، اعتقادات و شور و اشتیاق جوانهاست.

به دو نمونه تبلیغ پخش‌شده از دکان‌بازارهای مربوطه در صدا و سیما توجه کنید:

 

1- الف- تبلیغ انتشارات بین‌المللی ...: من ایکس ایگرگ‌زاده هستم، نفر اول آزمون سراسری در رشته‌ی آلفا! من با کمک کتابهای انتشارات ... ، توانستم درس گاما را در آزمون سراسری، چهارصد درصد بزنم!

جالبی قضیه اینجاست که در این تبلیغ، آقای ایکس را که متعلق به فلان روستای دورافتاده‌ی فلان استان غربی است، وادار کرده‌اند تا با لهجه‌ی غلیظ تهرانی، ادای کلمه کند و یک دروغ شاخدار هم بگوید که تن میت در قبر بلرزد. یعنی هیچ کس از این آقایان انتشارات بین‌المللی نمی‌پرسد که رشته‌ی آلفا در آزمون سراسری حتی یک عدد سوال گاما هم ندارد؟ آخر رشته‌یی که مدرکش دکتری است، چگونه درس مهندسی در آزمون سراسری دارد؟!!

 

1- ب - تبلیغ انتشارات بین‌المللی ...: من ایکس 2، ایگرگ2زاده هستم، نفر اول آزمون سراسری در رشته‌ی آلفا2! من با کمک کتابهای انتشارات ....، توانستم درسهای بتا و سیگما و تتا و پنتا و اوکتا و... را همگی به صورت جمیع‌الاجمعین، 100 بلکه هم بیشتر بزنم.

در این تبلیغ هم به ایکس 2 بنده خدا که در حالت عادی تکلم کردنش کلی لهجه‌ی شمالی دارد و هیچ عاری هم برای پنهان کردنش ندارد، وادار کرده‌اند یک طوری تهرانی غلیظ حرف بزند که آدم فکر کند از بدو حمله‌ی آقا محمد خان، این رفیق ما در تهران زندگی می‌کرده...

 

حالا برسیم به نمونه‌ی بعدی

 

2- الف – تبلیغ کانون تفریحی ورزشی ...: من ایکس ایگرگ زاده هستم، از عنفوان تولد در تاسیس کانون نقش حیاتی ایفا کردم

2- ب – تبلیغ کانون تفریحی ورزشی ...: من ایکس دو ایگرگ2زاده هستم، سی چهل سالی می‌شود که بچه‌های کانون همه مرا می‌شناسند!

در این تبلیغ که انگار محوریتش، پهناوری ایران زمین است، به آقایان دستور داده‌اند که تا می‌توانید لهجه را غلیظ کنید تا اگر کسی به اشتباه فکر کرد شما از اهالی عشایر عرب و ترکمن هستید هم هیچ اتفاقی پیش نیاید...

 

راستش من نمی‌دانم که برای پخش این تبلیغ‌ها، آیا هیچ متصدی یا مسوولی وجود دارد که وظیفه‌اش، سنجش میزان صحت مطالب بیان‌شده باشد یا نه؟ ولی این طور دروغهای شاخدار آن هم تنها برای مقاصدی که بر کمتر کسی پوشیده است، نمی‌دانم با چه وجدان و دین و مسلکی توجیه می‌شوند.

آیا یک نفر باوجدان در این مملکت نیست که بگوید: "آقای انتشارات بین‌المللی، شما که به خاطر بین‌المللی بودن انتشاراتی‌ات باید به قومیت سوژه هم بی‌احترامی کنی و از او بخواهی تا حد امکان لهجه‌ی موجود در کلامش را پنهان کند، چه طور حاضر می‌شوی دروغ به آن بزرگی بگویی و سوژه‌ات را وادار کنی تا جلوی چشمان میلیونها بیننده، در حالی که نفر اول کنکور تجربی است، بگوید که در آزمون سراسری درس هندسه را پاس کرده و تازه 100 درصد هم زده؟"

وقتی نهادی که ادعای انتشاراتی بودن و آموزشی بودن دارد اینطور راحت و بی‌دغدغه دروغ را ترویج می‌کند و فریاد می‌زند، از اقشار عادی و کم‌فرهنگ جامعه چه انتظاری می‌رود؟

این کلاشی‌ها به کنار، کیسه دوختن برای بقیه‌ی از همه‌جا بیخبر دیگر چه معنایی دارد؟ فوق فوقش حساسیت والدین و دستگاههای دولتی، روی دانشگاه و آزمون سراسری باشد. کتابهای کاردرس دوره‌ی ابتدایی و چه می‌دانم، آمادگی برای دوره‌های پیش‌دبستانی دیگر چه معنایی دارد؟ نکند قرار است از سالهای آینده برای نزول اجلال جنین‌های محترم به دنیای خاکی هم کتابهای آمادگی آزمون ورودی به کره‌ی زمین برگزار بفرمایید؟

البته خیلی مشخص است که وقتی از هر دو میلیون نفر شرکت‌کننده در آزمون سراسری، همگی به رتبه‌ی یک گروه آزمایشی خودشان فکر می‌کنند و در این راه حاضرند همه‌ی دار و ندارشان را هم بدهند، وقتی این رتبه‌های تک‌رقمی هستند که به دیدار شخص اول و دوم مملکت برده می‌شوند، تیتر روی جلد نشریات سفید و زرد می‌شوند و خلاصه اینکه می‌شوند عزیز دل جامعه‌، نباید انتظار داشت "دکان‌بازار"های آموزشی هم از خیر پول شیرینی که جان شیرینشان را شیرین می‌کند، بگذرند!

 

از این دین به دنیا فروشان مباش / به جز بنده‌ی باده نوشان مباش...

|+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب انتقادي  |