
خدایا، این وبلاگ هم شده نامهرسان من به تو... همینطوری که رویم نمیشود بیایم سراغت درد دل کنم... خدای من، حالا که این درهای محبت و مغفرت و آمرزشت را باز کردی، راه بده ما هم از این گوشه کنارها بیاییم داخل... به خداوندی خودت قسم، قول میدهم جای هیچ کس را نگیرم توی دلت. تو که دلت بزرگ بود... پس صدایم کن دیگر. من همینجا منتظر میمانم...
خدایا... اگر راهم ندهی، اگر جلوی درت یکی ایستاده باشد بگوید تو حق نداری بیایی، آن وقت مینشینم همانجا گریه میکنم، به همه خبر میدهم که رفیقت را راه ندادی، گفتی برو... از این همه نور و دسته گلهای بخشش تو، یکیاش هم مال من بشود که... ولی باز هم هر طور راحتی...
الغوث... الغوث... خلّصنا من النار یا رب...