این روزها آنقدر در شوک از دست دادن پروفسور بهزاد بودم که بعید میدانستم تا مدتها بتوانم تکانی به خودم بدهم و دوباره از جا بلند شوم و سر بلند کنم. فقدان این بزرگان برای تک تک ما یعنی فقدان یک ستون. یک ستون برای خانهیی که هرچند ستون و زیربنای محکم، کم ندارد اما...
حامد احسانبخش (همین چهرهی سابق) حال و هوایم را عوض کرد با دعوتش... برای اینکه گرمای بازی بچهها را سرد نکنم و حلقه به من خاتمه نیابد، پاسخ مثبتم را دادم و انجام وظیفه کردم. انشاءالله فردا که روز خاکسپاری پدر علم زیستشناسی نوین ایران است، یک مطلب ویژه خواهم داشت. علیالحساب، برای اینکه هم حال و هوای خودم عوض بشود و هم اینکه قولم را عملی کرده باشم، چند پاراگراف حرف که از قضا برای گفتنشان منتظر فرصتی مغتنم بودم را رو میکنم!
***
از وقتی که به مناسبت شب یلدا، دعوت سلمان جریری را لبیک گفتیم و پنج اعتراف یلدایی انجام دادیم و پتهی خودمان را روی آب ریختیم و چهار نفر دیگر را هم دعوت کردیم که به این صورت به نهضت خودضایعکنی بپیوندند، بازیهای گروهی وبلاگی شدیداً مد شدند و تقریباً هر دو سه هفته یکبار، چنین دعوتهایی را شاهد بودیم که بعضیهایش یکی دو روز بیشتر دوام نیاوردند و بعضیها هم حسابی گل کردند.
به طور کلی اگر این بازیها موفق شوند یا نه، اگر بتوانند طیف بزرگی از مخاطبان را جلب کنند یا نه و اگر خلاصه گل کنند یا نه، اقدامات موثر و مفیدی هستند چرا که وبلاگستان، به همین بازیها و رفاقتها و دوستیها و کارهای گروهی بند است و بدون اینها، حیات و نشاطش را از دست میدهد.
امیدوارم این بازی که پای ما را هم وسطش کشیدند و عادت نداریم دعوت دوستان را بیجواب بگذاریم! بگیرد و گل کند... موضوع از این قرار است که هر کدام از ما پدربزرگهای وبلاگستان، باید پنج تجربهی گرانبها که به قیمت موهای سپید و گیسهای پریشان و سالهای عمرمان در وبلاگستان به دست آوردیم (با خون دل خوردن و دود چراغ استعمال کردن!) به جوانترها منتقل کنیم و به سهم خودمان، پنج نکتهیی که احساسمان در مفید واقع شدنشان برای آیندهی این شهر مجازی است، بیان بنماییم... این دو عنصر ناشناخته! ما را به این بازی دعوت کردند.
1- خاطره ننویس عزیز من!
اینکه شما خواهر گرامی دیشب چه نوع سبزی را پاک میکردی یا اینکه شما برادر گرامی، دیشب چه نوع نوشیدنی غیرمحترمی را میل میکردی، برای هیچ کس جذاب نیست. همینطور تعداد شکستهای عشقی و دفعات تلاش شما برای پرتاب شدن به پایین کوه هم برای کسی جذابیت ندارد. یعنی اصلاً مهم نیست... خودتان را با عقایدتان معرفی و پرزنت کنید. اگر فکر و عقیدهیی هم ندارید، درش را گل بگیرید! به همین راحتی... حداقل اگر این کار را میکنید، سالی یکبار انجام بدهید تا در حد بیابانگرد و بادیهنشین، کلاس خودتان را پایین نیاورید... باور کنید برای "کلاس" خودتان میگویم
2- گلمنگلی نکن عزیز من!
خوب چرا! چرا؟ چرا@ فکر میکنید بازدیدکننده، روح و روانش را از سر راه آورده که شما با انواع شمع و گل و پروانهی متحرک و هرچه اسکریپت در دینامیک درایو هست، مغزش را جاروبرقی کنید؟
ساده طراحی کن عزیز دل! وقتی وبلاگ شما را باز میکنیم و در آن واحد، هشت تراک فیلم و موسیقی و سی و پنج مدل ساعت و قطبنما با هم شروع به انجام حرکات موزون میکنند و پشتبندش مانیتورتان یک لرزهی درست حسابی هم میخورد و متعاقب آن مغز و اعصابتان، انتظار نداشته باشید کسی برایتان دست و سوت بزند. تازه وقتی داری دگمهی ضربدر آن گوشهی بالا سمت راست را میزنی، پیغام میدهد که: "کجا...؟ بودی حالا !!"
3- دیکتاتور نباش عزیز من!
درست است. میخواهی احساس کنی قدرقدرتی و در سرزمین ملوکالطوایفی وبلاگستان، شما هم ارض حکومتی داری. هر کسی برایت کامنت میگذارد و ایمیل میزند، در جهت بالا رفتن کلاس کاری و نشان دادن اینکه چه قدر آدم مهم و معروفی هستی، فقط توی دلت میگویی: "رسیدگی میکنیم...!"
خوب بندهی خدا، اگر همین دلسوختههایی که برایت کامنت میگذارند و میخواهند که لطف کنی و یک سری به وبلاگشان بزنی نباشند، خودت که نمیتوانی 50 هزار نفر بازدیدکنندهی خودت باشی. حیات تو در گرو ارتباط با مخاطبان است. اجتماعی باش...
4- سریع عصبانی نشو عزیز من!
به هر وبلاگی که میروی، شکایت دارد از اینکه 99 درصد کامنتهایش توهینآمیز است و آدمهای بیمار هم نگارندهی این کامنتهایند! میگیرد سریع کامنتدونی را میبندد!! خوب نکن این کار را... اگر آدمی، وقتش برایش ارزش داشته باشد، اگر شخصیتش برای خودش ارزش داشته باشد، اگر عزت نفس داشته باشد و در یک کلام، اگر انسان باشد، وقتش را نمیگذارد برای تو بده و بیراه بنویسد. این را بدان که در مسیر پیش روی تو، سنگریزه و سیمخاردار زیاد پیدا خواهد شد. میخواهی منتظر بمانی و برای تکتکشان گریه کنی؟
5- یاد بگیر عزیز من!
این بخش قضیه، بیشتر جنبهی زنگ اخلاق دارد تا جنبهی فنی... برادر من، خواهر من! همهی ما در حال یاد گرفتنیم و هر زمان که احساس کنیم به اوج قله رسیدیم، با یک نیش لگد خیلی مهربانانه، قل میخوریم و میخوریم و میخوریم تا اینکه با سر میخوریم زمین. این را خود من هم تجربه کردم. چه بدی دارد که اعتراف کنم؟ آدم حتی از دشمنترین دشمنانش هم میتواند یاد بگیرد و در دل، از آنها متشکر باشد و اگر شایسته باشند، به زبان بیاورد این قدرشناسی را. اینکه یک وبلاگ داری و برای خودت صاحب دومین و جبروتی هستی، دلیل نمیشود که ادعای خدایی کنی! همین...
جلال خان سمیعی، کامران خان نجفزاده، مازیار خان ناظمی، حسین خان رنجبران و مایکل خان مور ! لطفاً دعوت ما را لبیک بگویید و شما هم بنویسید...