بعد از نوشتن پست قبلیام در شرح قباحت برجسته کردن رذایل اخلاقی برای کسب شهرت و افتخار آن هم در جامعهیی که مردمش جان میدهند برای چسباندن اتیکت روشنفکری و دگرفکری و دگراندیشی به خودشان و وردستهایشان، همانطور که انتظار داشتم، مارگیر محبوب ما که حالا دیگر به جای الویس پریسلی، عکسش را روی لباسهای چسبناک! میزنند تا اوج روشنفکری و روشنگرایی و دگرگرایی و گرایی!! را فریاد بزنند، به همراه نوچههای محترم حسابی به ما حمله کردند تا نکات زیر را یادمان بدهند:
1- گنبد این آسمان نسبتاً آبی، دهان باز کرده و ما فقط روزنامهنگار پرتاب شدیم پایین که اصلاً از روز ازل، نطفهی ما را با فرهنگ و ادب بسته بودند. بقیه برای خودشان بروند بز بچرانند. هیچ هم مهم نیست که تعداد سالهای کار مطبوعاتی کردن ما هنوز دورقمی نشده؛ ما دیگر خودمان یک پا، که دو پا استاد دانشگاهیم!
2- خیلی خوب کردیم شرق را تعطیل کردیم (این یعنی اوج اتحاد ملی چون دستهجمعی زحمت کشیدند!)، برای همهی بیکارشدهها و هزاران نفر خوانندهی شرق هم زبان درمیآوریم از انتهای حلقوم تا به الیماشاءا...
3- چرا بحث را منحرف میکنید؟ بحث ما تعطیل شدن شرق است یا موهای پرکلاغی کوروش ضیابری؟ اصلا تعطیل شدن شرق یک مسالهی حاشیهیی بود! ما باید بفهمیم که هر کسی انتقاد میکند، اول ناخنهایش را گرفته یا نه!
4- ساقی قهرمان عشقش میکشد هم جنـسبازی بکند، حالش را ببرد! اصلاً هر کسی که زیر بیرق این بانوی قهرمان سینه نزند، اخ است، بد است، بوف است ! اصلاً هم جنـسبازی یعنی مد روز، یعنی کلاس کاری، یعنی "بابا تو دیگه کی هستی؟"
5- من خودم از همهی عالم و آدم انتقاد میکنم، به داور فلان جشنوارهیی که به من لوح ویژه و هشت تا سکهی قشنگ قشنگ نداده فحش میدهم، به آن نویسنده که کتابش را به من تقدیم نکرد، میگویم بوزینه، ولی هیچ کس حق ندارد به من بگوید "مارگیر جان، یک مقدار بهتر بگیر!"
6- آقا شرق را عشقی تعطیل کردیم، قبلاً هماهنگی شده بود. خواستیم یک استراحت مختصری بکنیم. تا کور شود هر آنکه نتواند دید!!! از این به بعد هم کسی چپ نگاه بکند، فحش میدهم... فحشهای بد... خیلی سوز دارد!
7- هیچ اهمیتی ندارد که خودم بگویم و خودم بخندم و برای خودم دست بزنم، مهم این است که از قدیم الایام گفتهاند: "خود گویی و خود خندی، عجب مرد هنرمندی!" همین که خودم ایمان داشته باشم که یک هنرمند نابم، کافی است!
8- شرق تعطیل شد؟ ا...؟ راست گفتی؟ به جان خودت خبر نداشتم! حیف شد... روزنامهی خوبی بود...
9- من اگر یک ماه لب فرو میبستم و میگذاشتم تا موجهای عصبانیت از گندی که بالا آوردهام، بخوابد، جان میدادم!
10- مدیرمسوول رضایت داده، فلانی بیخیال شده. شماها سر پیازید یا ته پیازید؟ شرق را که تعطیل کردم هیچ، اعتماد را که تعطیل میکنم هیچ، اعتماد ملی را هم تازه تعطیل میکنم، آن هم هیچ! من که از آن بشقابها دارم، آرتیال نگاه میکنم... شماها مجبورید شبکهی ملی نگاه کنید که ساقی هم تازه تویش حرف نمیزند! سوسو!!