1- یکی دو ماه پیش، وعدهی یک پست جنجالی را داده بودم. پستی که به دلایل مختلف، نوشتنش به تعویق افتاد و حالا هم که آمدم تا اعلام کنم قرار نیست تا اطلاع ثانوی نوشته شود!
پستی که وعدهاش را داده بودم و به لحاظ تحقیقی کلی رویش کار شده بود، مربوط میشد به پدر وبلاگستان فارسی، حسین درخشان ملقب به هودر (که دو حرف اول این لقب را از حسین و دو حرف آخرش را هم از درخشان گرفته، ولی در کمال ناباوری میتوانید ببینید که در هنگام تلفیق این دو سیلاب با یکدیگر، دچار اعلال املایی هم میشود!). علیایحال، از سوتیهای آشکار و ابتدایی مشهود در نامگذاری وبلاگ این بندهی خدا تا سبک کاری و نوشتههایش که بگذریم، همیشه و هر جا گفتهام که جدای از ارزشگذاری اخلاقی و توجه به داشتهها و نداشتههای انسانیاش، حسین درخشان یک روزنامهنگار حرفهیی (نه به لحاظ محتوایی که به لحاظ سبک کاری و قالب فعالیت مطبوعاتی) است که توانسته قدرت روزنامهنگاری آنلاین، روزنامهنگاری شهروندی و شهروندی آنلاین را ثابت کند و نشان دهد بدون حضور در فضای واقعی هم میتوان پیشرفت کرد.
مطلب از این قرار بود که تناقضهای نوشتاری این آدم را در طول چهار سال فعالیت وبلاگیاش تنها در سطح وبلاگ شخصی و نه در میان مقالات و آثار دیگری، تک به تک پیدا کرده بودم و بیش از 50 مورد تناقض و تضاد آشکار را لیست کردم تا ثابت کنم حسین درخشان آن قهرمان کذایی و رویایی جوانکهای تازه به دورافتادهی اینترنت نیست که با دیدن وبلاگش، کلاهها را به هوا پرتاب میکنند و جو "چهگوارا" و "پاتریس لومومبا" میگیردشان. مثلاً هشت مورد از این تضادها که دقیقاً همراه با لینک و قسمتهای هایلایتشدهی مطلبش آورده بودم، مربوط به نظر او در مورد سید محمد خاتمی بود. در چهار پست، رکیکترین و زشتترین الفاظ را به رییسجمهور سابق ایران نسبت داده بود و در چهار پست دیگر، دقیقاً با ستایشگرانهترین ادبیات و الفاظ، از او دفاع کرده و عملکردش را تحسین نموده بود. همینطور در مورد چهرههای دیگر مملکتی چنین رویهیی داشت که من تا 50 مورد را به صورت دقیق و با جزییات کامل و لینک، لیست کرده بودم.
ولی بعد از این اتفاقات عجیب و غریبی که افتاد و من واقعاً در مسخره بودنشان یقین پیدا کردهام که وبلاگ حسین درخشان، تعطیل شده اعلام شد و بعد دوباره باز شد، اول اعلام شد که پستها همگی حذف شدند و بعداً گفته شد که هیچ اتفاقی نیفتاده، و بعد هم ریشخندهای عجیب و کودکانهی ابراهیم نبوی که زمانی پرستیژ مطبوعاتی داشت و حالا بیشتر به یک دلقک سیرک تبدیل شده که از راه دور برای درخشان زبان درمیآورد، تصمیمم را تغییر دادم.
آن هم تنها با اعتقاد به این بیت شعر که: "مردی نبود فتاده را پای زدن /// گر دست فتادهیی بگیری مردی!" دنبال گرفتن دست حسین درخشان نیستم که دارد تقاص همهی بیوجدانیها و بیاخلاقیهایش را پس میدهد، ولی دنبال این هم نیستم که از چنین آب گلآلودی ماهی بگیرم و برای شیرین کردن خودم پیش مخالفانش، همهی سوتیهایش را رو کنم، کما اینکه در آیندهی نزدیک وقتی دوباره برخاست و ایستاد، این کار را خواهم کرد. اما زمانی که خودش را پیدا کرد و دوباره دور برداشت...
2- در اینکه من از جنجال بدم نمیآید، کسی هیچ شکی ندارد. اما نه جنجال کاذب. من جنجالی را دوست دارم که بر پایهی واقعیات بنا شده باشد و از دل حقایق و بدیهیات، دست آدمهای پست و فرومایه را رو کند.
هرچند آدمها را مطلق و سیاه – سفید نمیبینم. اما معتقدم که جنبهی سیاه و حقیر شخصیت آدمهای دور و اطرافم حداقل تا زمانی که به من آسیب و لطمه میزنند، باید برای مردم روشن شود تا بدانند که برای چه کسانی دست و سوت بزنند و هورا بکشند. یکی از این افراد که البته به لحاظ سبک و قالب، کار حرفهییاش را محترم میدانم، مجتبی پورمحسن است. کسی که هنوز یادم نمیرود در جشنوارهی مطبوعات گیلان، وقتی در یک رشتهی خاص مسابقه، جایزهی نفر دوم را گرفت، چه طور پرید روی سن و به همهی داوران و حاضران به خاطر اول نشدنش، بدوبیراه گفت و فحش داد...
این آدم هم بدطوری ضربه خورده و زمین افتاده. نوشتن در مورد او هم بماند برای وقتی که دوباره دور برداشت و حس و حال فحش دادنش گل کرد!!
البته اینهایی که گفتم و خواهم گفت، جنبهی تسویه حساب شخصی هم دارند، خیالتان راحت!! یک دوست دیگری هم باقی مانده که باید از خجالتش دربیایم. مهندس رضا هاشمی فشارکی... برای اسم ایشان در گوگل جستوجو بفرمایید تا مجموعهیی از شیرینکاریهایشان را یکجا داشته باشید.
اینکه آدم بتواند برای 500 دلار پول، شرافت و شخصیتش را در راه یک آدمفروشی غیراخلاقی به حراج بگذارد شاهکاری است که فقط عدهی معدودی از آدمها روی کرهی زمین قادر به انجامش هستند. به زودی به این دوست عزیز خواهم آموخت که 500 دلار، که 500 هزار دلار هم ارزشش را ندارد تا آدم خودش، حیثیتش و انسانیتش را یکجا به فروش بگذارد! بگذریم از اینکه در پی انتقامگیری از کسی نیستم که برای خودشیرینی و خوشرقصی کردن، حرکت حقیرانهیی کرد و ضربهی کاری بدی به من زد، اما حداقلش این بود که پیش همکاران و همکیشان خودش هم بیاعتبار شد.
یک دوست دیگر هم باقی مانده که اگر مدارکم در موردش کامل شود، با معرفی واقعیاش به اهالی وبلاگشهر یاد میدهم "یک وبلاگ و دو نفر با نام یک وبلاگ و یک نفر" یعنی چه!!
پینوشت: انگار هم من یادم رفته بگویم و هم شما یادتان رفته بپرسید. من با شخصی مثل پورمحسن، دشمنی خونی ندارم. اما من هم یکی از آن سیصدنفری هستم که به خاطر قهرمانبازی این آقا در مصاحبه با یک زن همجنس باز و چاپ آن در شرق، بیکار شدم! من با این طرز تفکر پوسیده و بیمار مشکل دارم که مصاحبه کردن با چهرههای فاسد و ضداخلاقیات، میتواند شهرت و محبوبیت بیاورد... فکر کنم روشن باشد!!