قصهي اختلافافكنيها و ايجاد تفرقههاي قومي در ايران، قصهي جديدي نيست. داستان جمهوري مستقل كردستان و امثالهم را سالهاست كه ميشنويم و گوشمان از استدلالهاي عجيب و غريبي كه براي به خطر انداختن تماميت ارضي و يكپارچگي ملي كشور بافته ميشوند پر است.
با استفاده از همين صغريهاي غيرمعقول كه به كبريهاي باورنكردني ختم ميشوند، چه شهرها و شهرستانها كه استان نگشتند و چه تهديدها كه ايجاد نشدند و چه جريانها كه به راه نيفتادند. حالا هم پس از يك مدت سكوت ناشي از اقتدار اصلاحطلبان در هشت سال رياست جمهوري سيدمحمد خاتمي كه اكيداً حاضر نبود جدايي قطعهيي از خاك وطن را بپذيرد، دوباره هياهوي جديدي به راه افتاده و خبر از بحراني جديد ميدهد.
در سه سال اخير، پس از اينكه ايران نتوانست به قدرتنمايي در مانور نظامي و عمليات جنگ رواني حول محور جزاير سهگانهي ايراني در استان هرمزگان بپردازد و كوچكترين واكنشي در برابر ادعاي مالكيت امارات بر اين جزاير نشان دهد و حتي حمايت ضمني خود از اين مالكيت نامشروع را در عوض دريافت امتيازهاي نفتي و سياسي اعلام كرد و نيز به صورت رسمي هيچ واكنشي در مقابل تحريف مجدد نام خليج فارس در مجامع بينالمللي نشان نداد، گروهكهاي افراطي و تجزيه طلب دوباره به جوش و خروش افتادند.
سكوت منفعلانهي ايران در برابر تحريف نام خليج فارس به يك واژهي مجعول و بيگانه كه در نشريات، نقشهها و اطلسهاي بينالمللي به صورت متحد و همزمان اعمال شد، نشان از كاهش نفوذ بينالمللي ايران براي اثبات حقوق حقهي خود داشت. اتفاقي كه پس از دهها سال از طرح نخستينبارهي اين ادعاي واهي، دوباره رخ داد.
اما بحثي كه اينروزها آتش آن با سوءاستفاده از غفلت و بيتجربگي دولت در ساماندهي امور داخلي و برقراري اتحاد و انسجام ملي توسط گروههاي جداييطلب افراطي شديداً افروخته ميشود، استقلال تالش يعني يكي از شهرهاي غربي استان گيلان است.
اين جداييطلبان افراطي كه ادعاي معروف آنها مبني بر استقلال جمهوري "تالش مغان" را مدتهاست ميشنويم، با سرپوش محروميتها و عقبافتادگي شهر و ديار خود و با بهانهي جداشدن تالش از گيلان به عنوان يكي از استانهاي ايران، مقاصد و اهدافي زيرزميني را دنبال ميكنند.
اما هيچ نيازي نيست كه از رفاه و طراوت اين شهر برايتان بگويم. كافي است يك سفر ساده ترتيب بدهيد و به تالش برويد تا پلهاي هوايي، خيابانهاي شيك و آسفالتهاي تازه، ميدانهاي گلكاري شده و تنديسهاي براق و تازهي گوشهي خيابانها، مبلمان شهري، پاركهاي مجهز، مراكز خدمات درماني، مراكز فرهنگي تازهساخت، هتلها و خلاصه مظاهر پيشرفتگي و تمدن ظاهري را حداقل در اين شهر ببينيد. چيزي كه حتي رشت به عنوان مركز استان، از آن به طور كلي محروم است! فارغ از اينكه هر ساله مسوولان استاني و در راس آنها استاندار و معاونان وي، بخش عمدهيي از بودجهي ناچيز و غيرقابل محاسبهي استان را براي راضي نگاه داشتن مسوولان محلي، به اين شهر تزريق ميكنند.
خيلي ساده در اين رابطه مثال "مورچه چيست كه كلهپاچهاش باشد" صدق ميكند. استاني كه به واسطهي روشنگريهاي سياسي اوايل مشروطه و مبارزات مردمانش عليه نظام سلطه در تمام طول تاريخ، مورد بيمهري رژيمهاي مختلف اعم از سران رژيم شاهنشاهي تا مسوولان جمهوري اسلامي قراره گرفته، چه نصيبي از قافلهي پيشرفت و تمدن مملكت برده كه حالا در بين شهرستانهاي مختلفش پخش كند؟
زماني كه از ساخت يك تقاطع غيرهمسطح (خيان دوطبقه) ساده در مركز شهر رشت، بيش از دو سال ميگذرد و آزاردهندهترين وضع ترافيكي ممكن در خيابانهاي اطراف به وجود آمده، يا زماني كه شش سال از به زمين خوردن كلنگ كتابخانهي مركزي شهر سپري شده و حتي يك خشت آن نيز بر روي پايه قرار نگرفته، چه انتظاري از ساير شهرهاي استان ميتوان داشت؟ آنگاه اين چه استدلالي است كه مسوولان شهري و حتي نمايندگان شهرهاي مجاور ساير استانها از جمله قزوين و اردبيل در مورد جدا شدن تالش ارايه ميدهند؟ با اين حساب آيا رواست كه تك تك 16 شهرستان گيلان، به بهانهي عقبماندگي و توسعهنيافتگي، ادعاي استقلال كنند و براي خود استاني جديد تشكيل دهند؟
يك مثال ساده ميزنم. وقتي در استاني با 2 ميليون و پانصد هزار نفر جمعيت، تنها 14 هتل وجود دارد كه به اندازهي نيمي از تعداد هتلهاي مركز استان مجاور گيلان هم نيست (و تالش به عنوان دورترين شهر غربي گيلان، از اين ميان سهمي قابل توجه با دارا بودن 2 هتل دارد)، آنگاه چه استدلالي هست كه به بهانهي تقسيم ناعادلانهي ثروت، به ايجاد تفرقهي قومي و بومي در ميان مردم بپردازيم و آنان را به شورش در ابعاد مختلف دعوت كنيم؟
با اين حال اگر تمام خواستهها و مطالبات در حد تبديل شدن اين شهرستان به يك استان مستقل باشد، ميتوان هضمش كرد حالي كه اينطور نيست و دم خروس با اين بلندي را نميشود پنهان كرد. دقيقاً نيازي نيست اسناد و مدارك ننگيني مانند پرچم، سرود ملي، نقشه، تركيب كادر رياست جمهوري و كابينه و باقي جزييات اين جمهوري كذايي را بازگو كنيم كه تاكيدي دوباره باشد بر خيالپردازيهاي دشمنان دوستنما. اما جستوجويي ساده در قفسهي انكارناشدني اسناد روي اينترنت در مورد جمهوري تالش مغان، همه چيز را برملا خواهد كرد. يك جمهوري خودساخته كه حالا تازه معلوم شده با حمايت مالي دشمنان واقعي ايران، ميكوشد نيمچه امنيت موجود در مرزهاي كشور را نيز از بين ببرد و به آشفتهبازاري مانند كردستان عراق بدل كند. اگر حمايت رسمي نيروهاي امنيتي آمريكا و اسراييل از اين گروهكها را كه هر هفته با سفرهاي غيرقانوني و پنهاني به ايران، در جلسات محرمانهي جداييطلبان افراطي شركت ميكنند باور نداريد، ميتوانيد به نقشههايي مراجعه كنيد كه آژانس جاسوسي آمريكا (سيا) مدتي پيش با عنوان نقشههاي خاورميانهي بزرگ ارايه نمود و در آن تالش، آستارا و تبريز را در كنار شهرهايي مثل باكو، لنكران و عنبران به عنوان جمهوري مستقل آذربايجان معرفي نمود!
البته درخواستهاي تالشان براي اصطلاحاً جدايي از گيلان و تبديل شدن به يك استان مستقل كه مدام از طريق نشريهي تالش (منتشره در لنينگراد و معرفي شده به عنوان مجلهي بينالمللي تالش) تنها پيوستن به جمهوري تالش مغان نيست. آنها اهدافي ديگر را در سر ميپرورانند و همانطور كه از نقشهي پيشنهادي آنها برميآيد، قصد دارند تا با همراه ساختن مردم شهرهاي جنوبي و غربي گيلان مانند رودبار و فومن و نيز جدا كردن بخشهايي از اردبيل و آذربايجان شرقي، يك جمهوري كاملاً ايراني تشكيل بدهند و از اين جهت با مقامات سيا اختلاف نظر دارند.
از سوي ديگر، علي عبدلي كه دكتراي افتخاري تالششناسي از دانشگاه ارمنستان را همراه دارد و سوابق ارتباطات او با نشريهي قديمي "Agence Global” به سردبيري هنري شولار نيز بر همگان آشكار است، به عنوان سردمدار جريان جداييطلب تالش شناخته ميشود و مورد اجماع همهي گروههاي افراطي در اين شهر است.
از سوي ديگر، الهام محمداوف، "نويسنده و فعال سياسي" تبعيدي آذربايجاني كه در آلمان به سر ميبرد و از دوستان صميمي دكتر عبدلي است، يكي از فعالان حوادث سال 1993 براي جداسازي آستاراخان از جمهوري آذربايجان و عضو حزب برابري اقوام اين كشور بود كه حالا پس از شكست در طرح جداسازي آستاراخان با استناد به معاهدهي ننگين تركمانچاي، سنگ تالش جمهوري اسلامي ايران را به سينه ميزند و آمادهي هرگونه كمك به اين پروسهي غيراخلاقي است.
"هلال محمداوف" را نيز به عنوان يكي ديگر از آتشبياران اين معركه ميتوان معرفي كرد. او متولد روستايي در باكو است كه در اواخر سال 1989 رهبري حزب رستاخيز تالش را بر عهده گرفته بود. شكست پروژهي ننگين تالش مغان كه در آن، هدف اصلي جداسازي عنبران و لنكران و آستاراخان بود و تالشهاي ايراني نيز با وعدهي رسيدن به رفاه و استقلال وارد بازي شده بودند (حال كه در برنامههاي پانتالشيستهاي آذربايجاني، هيچ اثري از كمك به تالشهاي ايراني ديده نميشد) باعث شد تا او نيز از صحنه خارج شود و به روسيه گردد، با اين حال بهانهي جمهوري تالش ايراني فرصت خوبي بود تا او و يارانش همچنان به فتنهانگيزي در خارج از مرزهاي ايران ادامه دهند.
البته سابقهي سوداهاي جداييطلبانهي تالشان، به سالهاي اخير محدود نميشود. تالشيها در نيمهي قرن هجدهم، بعد از كشته شدن نادرشاه و آغاز هرج و مرجهاي گسترده در داخل مرزها، حكومت خوانين تالشي را با رهبري ميرمصطفي خان تالشي (اسم مستعار) راهاندازي كردند و لنكران از همان زمان به پايتخت اين دولت تبديل شد حال كه پس از صلح گلستان، بخشي از تالش در 1813 به روسيه پيوست و در 1828 نيز با معاهدهي تركمانچاي، تالش باقيماندهي ايران با آذربايجان تقسيم گشت اما اين جدايي، هيچگاه باعث ايجاد فاصله بين دو قوم نداشت كه هميشه بدون هيچ محدوديتي به راحتي با يكديگر رفتوآمد و ارتباط داشتند و همين ارتباطات نزديك، فرصتي براي پوشاندن جامهي عمل به مطالبات نامشروع آنها فراهم كرده است.
هرچند از سوي ديگر، انتشار اسناد كمكهاي مالي دانشگاه بينالمللي رياض، سازمان جاسوسي آمريكا و نهادهاي امنيتي آذربايجان به گروههاي جداييطلب تالش در رسانههاي محلي، مايهي رسوايي موقتي اين گروهكهاي افراطي شد كه براي رسيدن به اهداف خود حتي از حذف فيزيكي مخالفان نيز دريغ نميكنند، اما متاسفانه واقعيتهايي در چند مدت اخير آشكار گشتند كه جلوگيري از حركتهاي آنان را دشوار ميكند.
چاپ كتاب "تالشيها كيستند" و "اخبارنامه" با حمايت مالي وزارت امور خارجه و با نام انتشاراتي اين وزارتخانه به عنوان استراتژيكترين نهاد بينالمللي داخل كشور سرآغازي براي ايجاد اين ترديد است كه ايران چه هدفي از پشتيباني و حمايت اين گروهها دارد؟ آيا نيمنگاهش به لغو معاهدهي گلستان و تركمانچاي و الحاق آذربايجان به ايران است يا واقعاً از مقاصد شوم اين گروههاي فالانژيست اطلاعي ندارد؟ آيا تصور ميكند تالشها واقعاً در پي خدمت به تماميت ارضي ايران و گسترش دادن حوزهي جغرافيايي كشور هستند؟ آيا تدريس كتابهاي موهن و پرسفسطهي تالشي در ايران كه با هواپيماهاي بويينگ آمريكايي براي تدريس در دانشگاهها و مدارس به آذربايجان و ارمنستان ميروند، گواهي بر اين مدعا نيست كه فعاليت آزادانهي تالشهاي جداييطلب، تهديدي بر امنيت ملي و تماميت ارضي ايران است؟ آيا در اختيار داشتن راديوي 24 ساعتهي طالشي و برنامههاي روزانهي تالشي زبان از سيماي مركز گيلان، نشانهي نفوذ و تسلط جداييطلبها بر مراكز استراتژيك امنيتي ايران نيست؟
آيا محكوم شدن ماهنامهي گيلهوا در يك دادگاه نابرابر به اتهام انتشار اسناد ارتباط تالشهاي جداييطلب با سازمانهاي زيرزميني جاسوسي آمريكا و آسياي ميانه، نشان از يك تباني كثيف براي نابود كردن ايران و خاك پرمهر آن ندارد؟
عليايحال، نوروز محمد علياف كه يكي از فعالان جداييطلب تالش شمالي! در سالهاي اخير به شمار ميرفته و سياستهاي ديكتهشدهي سيا در آذربايجان براي جداساختن تالش و آستاراخان را اجرا ميكرده، در بازداشت نيروهاي امنيتي جليلآباد به سر ميبرد و همسرش نيز شديداً براي آزادي او تلاش ميكند. او و آلمان قلياف و امثالهم، نمونههاي بارزي از خيانتكاراني هستند كه در لباس خدمت به ميهن، بدون هيچ كم و كاستي سياستهاي بيگانهپرستانه براي تخريب ميهن را اجرا ميكنند و سرانجام نيز به دام ميافتند.
متاسفانه دولت ايران از عواقب حمايت همهجانبهي خود از اين گروهها و نيز ارايهي آزاديهاي بيحدوحصر به آنان باخبر نيست و يا حداقل دارد به شكلي غيرمستقيم، نظر دولت آمريكا براي گرفتن امتياز در مسالهي هستهيي را جلب ميكند اما اين گروهكها ميتوانند مطمئن باشند كه تا زمان حيات آخرين رسانههاي مستقل و آزاد در ايران، كابوس وحشتناك جداسازي تالش از خاك پاك آريايي، در حد يك رويا باقي خواهد ماند.