سید ایمان ضیابری - گلآقا: اتفاقي كه باعث نوشتن اين گزارش شد، همزماني سفر ماركوپولو به ايران با انتشار وبنامه سفر گلآقا بود. وقتي به ما گفتند وبنامه سفر منتشر ميشود، ديديم كار و كاسبي مغز خلاقه، كساد شده و چيزي خطور نميكند! در نتيجه دست از پا شستيم (يا احياناً دست و پايمان را شستيم) و بيخيال نوشتن شديم. حال اينكه نگو قرار است يك اتفاق خارق عادت بيفتد و ماركوپولو به ايران بيايد. تا خبر را شنيديم، بيمعطلي افتاديم دنبال كارهاي ماركو. با مدير برنامههايش تماس گرفتيم و خودمان را خبرنگار گلآقا جا زديم و گفتيم كه مصاحبه اختصاصي را رديف كن كه معاون مخصوص شاغلام دارد ميآيد!
اطاله كلام نميكنم، بگذاريد آنچه كه به صورت نتبرداري در سفر لحظه به لحظهام همراه با ماركوپولو، جهانگرد مشهور ايتاليايي به ايران يادداشت كردم، نقل كنم. هيجانزدگي متن ذيل را به خونسردي خودتان و خميازههايي كه ميكشيد، ببخشيد!
روز اول
ماركوپولو در برنامه اين روز، سري به پمپبنزينهاي باستاني پايتخت زد و سعي كرد با عكس و تفصيلات مختلف، اين اين مكان را جزو عجايب ناشناخته مشرق زمين ثبت و شرححالنويسي كند! در هنگام عكس گرفتن و يادداشت برداشتن از روي وجنات و سكنات پمپ بنزينهاي سوخته (خاستگاه مردمان شهر سوخته)، او كه به زبان فارسي مسلط نبود، با لطف و محبت چند نفر از متصديان حفاظت از آثار باستاني (همان مسوولان پمپ بنزين) مورد پذيرايي زباني قرار گرفت و كمي تا قسمتي با ادبيات شفاهي اين مملكت آشنا شد!
روز دوم
ماركوپولو شنيده بود كه مطبوعات هم در ايران، از عجايب روزگار هستند. براي نمونه او را به دفتر روزنامهاي برديم تا به او اثبات كنيم مسوولان ما در حفظ و حراست آثار باستاني واقعاً يد طولايي دارند، چرا كه ممكن است بعد از هفت سال تازه يادشان بيايد اشتباهي مجوز به يك نفر دادهاند و... اما آن بدبخت كه اين حرفها حاليش نميشد، با ورود به دفتر و مشاهده اهالي خشكشده هيات تحريريه كه تازه خبر تعطيليشان را شنيده بودند و هر كدامشان به شكل مجسمهاي بتني و سنگي، با پوزيسيوني خاص خشك شده بودند، فكر كرد وارد موزه مردمشناسي شده!