
قصهي جديدي نيست قصهي سركوب روشنگري در اين ديار. از ديروز تا حالا سرگيجه دارم. مطمئنم كه قاضي مرتضوي قصد داشته نوع جديدي از مراسم ملي را به تاريخچهي 2500 سالهي تمدن در اين مملكت الصاق كند. آن هم شوخي سيزده است. امروز سيزدهم تير است و تعطيلي همميهن را غير از يك شوخي بيمزه و لوس تعبير نميكنم... قصد ندارم باور كنم كه پس از 7 هفته، همميهن را هم بستند. احتمالاً يكي از شوخيهاي بيمزهي مرتضوي است كه تا چند روز ديگر هم پس ميگيرد...
نه اما. بچههاي تحريريه زنگ ميزنند. بعضيهايشان حسابي سابقهدار شدهاند. مينو مومني ميگويد حالا اين يازدهمين نشريهيي است كه تعطيل شدنش را تجربه كرده، زندگي كرده و...
بعضيها گريه ميكنند. از پشت تلفن كاري نميتوانم بكنم. قديميهاي شرق كه به همميهن نرفتند هم تسليت ميگويند...
كتاب تاريخ معاصر سوم دبيرستان را ورق ميزنم. نامهاي پست و حقيري را ميبينم. حاج علي دلاك، حاج ميرزا آغاسي، شيخ خزعل، پزشك احمدي، فضلالله زاهدي، سيد ضياءالدين طباطبايي، حسنعلي منصور... يعني قاضي مرتضوي ميپذيرد كه نوهها و نتيجههايش، روزي در كتابهاي تاريخ معاصر خود، نامش را همرديف اين نامها بخواند؟ حالا چون "اين چند برگ كاغذ" خون ندارند، يعني دست مرتضوي ديگر آلوده نيست؟
يعني مردم ما، آرياييهاي نژاد كوروش، همين بودند؟ كه رييس جمهورشان در آغوش همآغوش سابق صدام و معمر قذافي قرار بگيرد؟ و آنوقت صدها جوان "همميهن"اش، انگشت تحير به دهان بگيرند از اين همه شعبده و...؟ رسمش اين بود آقا محمود؟ همين بود آنهمه گوشمان را پر كردي از مهرورزي و رفاقت و فضاي آرام...؟ تا رايت را گرفتي از مردم، ديگر همه را فراموش كردي؟ كه نان و پنير ميخوردي و حالا باديگاردهايت نميگذارند نزديكت بياييم و دو كلمه اشك بريزيم...؟
كه حالا نان و پنير را بيخيال شدي و ليموزين مينشيني...؟ اما محمود خان، سعيد خان مرتضوي عزيز... ميز و تخت اين دنيا به بزرگتر از من و شماها هم وفا نكرده. يادتان هست؟ فقط گفتم كه، گفته باشم!