
توسط دو مهربان دعوت شدم تا بنويسم چه كساني و چه چيزهايي در زندگيام تاثيرگذارترينها بودهاند. اينروزها چنان درگير خستگي كار و امتحان و نوشتن ستونهاي ثابتم بودم كه فكر نميكنم فرصت كرده باشم شيشهي عينكم را پاك كنم... اما وظيفه ميدانستم كه بنويسم. حتماً براي مردم جالب است وقتي هزاران پست براي يك موضوع انتزاعي مثل اين نوشته ميشود ديگر...
1- پدر و مادرم: بدون هيچ شعاري، معلوم است كه آنها هستند تا من هستم. يادم نميرود شبهايي كه به جاي خواب رفتن با قصهي "حسني نگو يه دسته گل"، "رزم رستم و اسفنديار" لالايي گرمابخش خوابهاي تابستانيام بودند. هيچ چيز را يادم نميرود و حرفي هم براي گفتن ندارم در مقابل عظمتشان. گاهي اوقات در مورد بعضي حقارتها يا برخي عظمتها آنقدر كه وسيعند و ابعاد گوناگون دارند نميشود هيچ گفت غير از سكوت را تكرار كردن... وقتي يك سيل ساده ميآيد، شايد بتواني بگويي مثلا ده نفر غرق شدند و دو نفر جان دادند، اما وقتي سونامي ميآيد و ميليونها انسان بيپناه را به كام مرگ ميكشاند، چه ميخواهي بگويي از عظمتش؟ ميتواني لمحه به لمحهاش را توصيف كني؟
2- محلهي استخر: يكي از محلههاي قديمي و نسبتاً سطح پايين شهر رشت كه حداقل اثري از متمولان و توانگرها آنجا نيست. يك خانهي قديمي و كاهگلي شش اتاقه كه دستهاي پينهبستهي مادربزرگ مرحومم، سنگ بناهايش را گذاشت و حالا ديگر جايي براي خاطرهي خيليهاست كه... آنجا متولد شدم و حداقل يك سوم ابتدايي زندگيام آنجا گذشت. محلهيي كه يك زماني خدمتكاران خانههايش، روسي و ژاپني بودند و حالا... بگذريم!
3- هري پاتر: وقتي "هري پاتر و سنگ جادو" با ترجمهي ويدا اسلاميه تازه از تنور چاپ درآمده بود، از نخستين بچههايي به شمار ميرفتم كه صفهاي جلوي كتابفروشيها را پر كرده بودم تا بفهمم اين جادوي ادبيات معاصر كودكان چيست و جادوگرش كيست. ميتوان اقرار كنم كه هر جلد از مجموعهي هري پاتر را با لذت فراوان زير سرماي كولر و همراه با پتوي معروفم، هفت هشت باري خواندهام. ولي به تازگي شديداً نسبت به اين مجموعه و شخصيتهايش احساس نفرت ميكنم!
4- توني ايچيجين: چند سال پيش كه هنوز وبلاگ نمينوشتم و اينقدر پرسروصدا نبودم، با يك مرد بودايي ايتاليايي 33 ساله آشنا شدم كه به فرهنگ ايران علاقه داشت و من هم متقابلاً به فرهنگ كشور او علاقهمند بودم. بعد از مدتي آشنايي و گفتوگو در مورد مسايل مختلف، قرار شد او به من ايتاليايي ياد بدهد. پايههاي ابتدايي يادگيري اين زبان براي من را او گذاشت. مدام چت ميكرديم و بي هيچ چشمداشتي برايم ايميلهاي آموزش زبان ميفرستاد، تلفظها را هم به صورت آوانگاري انگليسي يادداشت ميكرد. اگر هم امروز چيزهايي از اين زبان بلدم، به اين دليل بود كه توني علاقهمندم كرد و سنگ بناي يادگيريام را گذاشت.
5- مهدي عبداللهزاده: حدود سي و پنج سال پيش، جواني از دانشگاه اصفهان در رشتهي تاريخ معاصر ايران مدرك ليسانس با معدل 20 گرفت كه شايد جامعهي مورخان تاريخ معاصر ايران، مانند او را هرگز به خود نبيند. خيلي سعي كردم از روي اينترنت، اطلاعات در مورد اين مرد را بيشتر كسب كنم اما مثل هميشه بيش از حد خاضع، فروتن، آرام و گوشهگير است. اين فرصت را داشتم كه يك سال دبير درس تاريخ معاصرمان در سال سوم دبيرستان باشد و همين فرصت كافي بود تا هرچه قدر ميتوانم، از اين درياي معرفت و دانش، كسب اطلاعات كنم و زندگي ياد بگيرم...
6- علياكبر قزويني: بدون هيچ اغراق و شكي، يكي از حرفهييترين و استيلمندترين روزنامهنگاران ايران است كه مراحل پيشرفت را يكي يكي و به درستي طي كرد تا به جايي رسيد كه استحقاقش را دارد. او كسي بود كه براي اولين بار، پايم را به يك نشريهي سراسري باز كرد و فرصتي شد براي پيشرفتهاي بعديام. الان او سردبير قديميترين و معتبرترين مجلهي علمي ايران يعني "دانشمند" است. هيچ وقت كمترين اثري از غرور و خودخواهي در او نديدم، هميشه خاضعانه و بدون هيچ چشمداشتي، در هر زمينهيي ياريام كرد و كمكهاي فكري و معنوياش را از من دريغ نورزيد... اگر با او به عنوان يك سردبير همكار شويد، متوجه خواهيد شد كه چرا ادعا ميكنم استيل كاري او واقعاً بينظير است.
7- جوانترين خبرنگار جهان: شايد يكي از پرسروصداترين عناوين بينالمللي كه فرهنگ ايران در چند سال اخير به خودش ديد. وقتي اين عنوان به من رسيد، شايد بيش از صد نفر متقاضي و مدعي پيدا كرد و آخرش هم نفهميديم كه چرا هيچ كس قبل از من يادش نبوده چنين ركوردي ثبت كند. همه به ماهيت علمي و معنوي ركورد فكر ميكردند!! در حالي كه هيچ كس به ذهنش نميرسد آيا مثلاً ركورد درازترين سبيل 15 متري دنيا، واقعاً ارزش معنايي و مفهومي دارد كه باقي ركوردها داشته باشند؟ حتي ركورد 23 ساعت مطالعه در روز؟ پيشنهاد ثبت اين ركورد را كسي به من داد كه شايد دلش نخواهد اسمي از او ببرم اما شايد بخش عمدهي پيشرفتهايم را مديون او هستم. هيچ وقت فراموشش نميكنم و حتي حالا كه ديگر سمت و منصبي ندارد، خودم را مرهون او ميدانم...
8- يوسف عليخاني: نميدانم، اگر بداخلاق باشد، اگر بيحوصله باشد، اگر عصباني بشود و بد و بيراه بگويد، اگر ديگر حاضر نباشد كمكم كند و بعد از چاپ كتابم با من ور افتاده باشد، اما يوسف عليخاني داستاننويس معاصر آنقدر در اين مدت كمكم كرده كه يكي از تاثيرگذارترين چهرههاي زندگيام باشد. من را با كساني آشنا كرد كه راه را براي بسياري از پيشرفتها به سويم هموار كردند، و آنقدر راهنمايي و كمكم كرد تا خلاصه گليم خودم را از آب كشيدم بيرون... من به يوسف عليخاني هم مديونم و اين را هرگز فراموش نميكنم.
9- چند دوست خوب: چند دوست خوب بودند كه هرچند شايد در نظر شماها، كمكشان زياد بزرگ نبوده و اصلاً كمك محسوب نميشده، اما براي من، سرنوشتساز و تاثيرگذار بوده است. هادي نيلي كه اولين مصاحبهام با يك روزنامهي سراسري (جام جم) را انجام داد و من را براي هميشه ممنون خود كرد. صادق افراسيابي كه باب آشنايي من با بسياري از بزرگترهاي رسانهي ملي را باز كرد و باعث شد تا اولين حضور زندهام در شبكهي ملي رقم بخورد، حتي اگر اينروزها نه جواب سلام ميدهد و نه آدم را تحويل ميگيرد، ولي مديون او و پدرش هستم... مصطفي قوانلو قاجار، مينو مومني و سعيد غفاري هم از ديگر كساني هستند كه در زندگي رسانهيي من، گامهاي بزرگي برداشتند.
10- يك قديس و يك مفهوم: در مورد قديسي كه فكر ميكنم لياقت نوشتن در موردش را ندارم، با بغض و اندوه در چند پست قبلم نوشتم. اما مفهومي كه زندگي من با او رنگ يافته و نشاط پيدا كرده، همان مفهومي است كه وقتي گل ميزنيم، دستهايمان را به طرفش بالا ميگيرم. او يك دوست صميمي و بيرياست... حتي وقتي آدم را تنبيه و تحريم ميكند. به طور رسمي، دمت گرم كريم خان!
پينوشت: ما كه اهل بازي نبوديم. يادم رفت بايد پنج نفر را دعوت كنم... ولي ميخواهم بيشتر از پنج نفر را دعوت كنم، اگر قبلاً ننوشتهاند. از حسين درخشان، معصومه ابتكار، مسعود دهنمكي، مازيار ناظمي، اميررضا خادم، محمدعلي ابطحي و آيتالله شجاعي كياسري دعوت ميكنم بنويسند كه در زندگيشان از چه كساني و چه چيزهايي بيش از همه تاثير گرفتهاند!