تبليغاتX
ايمان امروز
كبوتر، يادت به خير

مي‌ترسيدم. اولش كه تصميم داشتم در موردش بنويسم، مي‌ترسيدم. او يك قديس است و من...؟ هنوز هم فكر مي‌كنم لياقتش را ندارم. هنوز هم فكر مي‌كنم ارزش ندارم آنقدري كه بخواهم از او بگويم. از كسي كه چه "من"ها در موردش بگوييم و چه نگوييم، روزي و بهشت‌شان آماده است و اين ديگر فقط ماييم كه بايد منتظر سفارش كردنهايشان بمانيم.

و مي‌ترسيدم از طاعنان بيماري كه منتظرند تا با هر فرصتي، بيماري مزمن‌شان را علاجي بيابند. يك بار انگ رياكاري و بار ديگر خيانت به وطن. اما اهميتي نمي‌دهم. مهم اين است كه هر وقت بخواهم، دلم را سبك مي‌كند. دايي‌ شهيدم، كه به شلمچه رفت و در شلمچه رفت و هيچگاه نديدمش و چند ماه بعد از او تازه من آمدم، امسال هفدهمين سالي است كه پيش پدر و مادرش نيست. كه مادرش هم نيست. يعني مادربزرگم. از غم پسرش رفت...

هيچ وقت نديدمش. فقط برايم از خاطراتش مي‌گفتند و لحظات بودنش. از خنده‌هايش... از عشقي كه به رياضي و فيزيك داشت. از اينكه مقالات هرگز چاپ‌نشده‌اش در مورد فيزيك، هنوز هم برايم قابل فهم نيستند. كه مثلاً ادعاي ديپلم رياضي فيزيك دارم و... از تنهايي و مظلوميتش، از اينكه بي‌خبر رفت و بي‌خبر پر كشيد. از اينكه بوي كبوتر مي‌داد، از اينكه نامه‌هايش هيچ وقت باز نشد...

از اينكه مي‌ترسم "حسين‌ پورهمرنگ" فراموش شود و آنهايي در ياد بمانند كه... كبوتر، آن بالاها كه پر مي‌زني، سفارش ما را هم پيش خوبها بكن. بگذار تحويلمان بگيرند... كبوتر سفيد، از روي تو خجالت مي‌كشم. تو را نرفته آمرزيدند و ما دست و پا مي‌زنيم كه به گرد پايت... شايد برسيم... دايي‌جان، دوستت دارم...

|+| نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب   |