نميدانم چرا، معمولاً وقتي خواب آشفتهيي ميبينم، زودي تعبيرش هم فرا ميرسد...
نميدانم چه بگويم. يعني نه دوست دارم چيزي بگويم، نه دل و جراتش را دارم. من فردا نخستين امتحانم از سري امتحانات نهايي سال سوم دبيرستان كه موفق پاس كردنشان منجر به دريافت مدرك ديپلم ميشود را خواهم داد. امتحان "دين و زندگي"...
هيچكارهي اين مملكتم و فقط يك عنوان روزنامهنگار را يدك ميكشم كه تازه اگر موقع عنوان كردنش، خيلي به من لطف كنند، پوزخند نزنند و نگويند: "ها... خبرنگاري؟ بيبيسي يا الجزيره؟!!"
از صبح تا حالا، دلم ريش شده وقتي اين عكسها را ديدم... باور كنيد جرات لينك دادنش را هم ندارم. دستم دارد ميلرزد حالا كه مينويسم....
غذا به زور از گلويم پايين رفت... نميدانم چه طور ميخواهم امتحان بدهم... فقط شكر ميكنم كه زن نيستم تا حجاب داشته باشم...
به جرم بدحجابي، در هفتتير تهران، كساني كتك خوردهاند و با صورت خونين، براي ارشاد شدن تحويل مقامات قضايي شدند...
ميدانيد چه خوابي ديده بودم كه وقتي صبح بيدار شدم، همهي بدنم خيس عرق بود؟
تخت جمشيد من، پارهي وجود من، كه در روياهايم با خاطرات نداشتهاش زندگي ميكنم، با صدها بلدوزر و كاميون، از بيخ و بن كنده شد، خاك شد، آسفالت شد...
پينوشت در اول خرداد ۱۳۸۶: در پيامها، كسي بينام و نشان، برايم كامنت گذاشته بود كه چرا به آن تصاوير خونآلود و وحشتناك لينك ندادهام، حتماً دل و جراتش را نداشتم... خيلي جالب است كه گاهي اوقات آدم مجبور ميشود به "در و ديوار" پاسخ بدهد. كسي كه خودش از هويت خودش فرار ميكند، كسي كه جرات معرفي خودش را ندارد...
دلم فقط براي ايران ميسوزد. مثل اين بچههايي كه اينجا ليست نوشتههايشان هست، عصباني و خشمناك نيستم. اگر قرار بود با نوشتن و قلمفرسايي و روشنفكري اتفاقي ميافتاد، هشت سال پيش ميافتاد... ميدانم كه فقط سكوت و افسوس خوردن چارهي كار است... ميدانم كه بايد به اميد فرداها نشست. البته نه فرداهايي كه قرار است مردم ايران به دست خودشان رقم بزنند چون آنوقت ديگر فرقي نميكند با امروزهاي ننگيني كه در آن هستيم. حالا بيشتر به هدف خودم اميدوار و مصم ميشوم كه بايد به دبيركلي سازمان ملل برسم...
اميدوارم تاريخ امروز را يادتان بماند...
پينوشت ۲: آهاي روشنفكرها. آهاي كساني كه در مغزتان جاي سلولهاي خاكستري، لامپ صد ولت هست... ميگويم تا بخنديد، لودگي كنيد، نيشخند بزنيد، مثل هميشه... كه اگر در اين مملكت كسي تشويقت كرد جاي تعجب هست، اگر كسي حرف مفت نزد جاي تعجب هست، كه اگر كسي دست مريزاد گفت، جاي تعجب هست!
من روي دوشم، احساس يك مسووليت سنگين دارم. احساس ميكنم ميتوانم... شايد هم بشود. شايد آرام و بيصدا، روزي برسد كه ساختم... شايد صندلي بانكيمون، كوفي عنان، پترس قالي، روزي صندلي من باشد، صندلي ايران... نميدانم!