تبليغاتX
ايمان امروز
تو سفيد پر كشيدي...

مرگ همين نزديكي‌هاست. نزديكتر از آنچه فكرش را بكني. درت را مي‌زند، باز مي‌كني. آن ديگر بستگي به آدمش دارد كه با روي خندان در را باز كند يا با ترس و لرز و...
تا صبح وقتي كه آخرين نفس‌هايش را كشيد، داشته با دوستان گل مي‌گفته و گل مي‌شنفته. براي نماز بيدار شده كه حالش به هم خورد و به بيمارستان رفت و... اگر خدا كسي را اهل دل بيابد و نظري بكند، حتي مرگش هم مي‌شود يك تولد دوباره. هر دفعه بيشتر مي‌ترسم از اينكه قرار است بر سرمن چه بيايد. براي من كه دارم زندگي امروز و فردا را در سر مي‌پرورانم، من كه پاك يادم رفته يك جايي هم هست و قرار شده همگي‌مان آخرش برويم همانجا. من كه فراموش كردم از دار دنيا برايم يك تكه پارچه‌ي سفيد بيش نمي‌ماند.
حالا حسن نظري كه شهيد شد و معلوم است جايش كجاست. او مصداق بل احيا عند ربهم يرزقون نباشد، ما مي‌خواهيم باشيم...
 دوستانش مي‌گويند چه صفا و لطف و محبتي داشته... وبلاگستان ايران، فقط شهيد نداشت. حالا ديگر دوستانش جمع شده‌اند و از شهادتش مي‌نويسند. جانبازي شيميايي كه حتي وبلاگش را نديده بودم. خدايا... چرا؟ چرا اينقدر از هم غافليم... چرا؟
خدايا هر دفعه با ناقوس مرگي كه به صدا درمي‌آوري، بيشتر مي‌ترساني‌ام... نمي‌شد يك روزي بميرم كه بدانم همه‌ي گناهانم شسته شده و سفيد سفيد مرده‌ام؟ من از آن لكه‌هاي سياه مي‌ترسم خدا...

|+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب غم‌نوشته‌ها  |