تبليغاتX
ايمان امروز
غوك زرين براي مقام همايوني ما!

ديروز نشستم يك ساعت تمام درافشاني كردم، زحمت كشيدم، افتخار دادم و آماده شدم تا فضاي وبلاگستان سرد و زمستاني مملكت را به دقايقي فرمايشات گرم، پرمغز، نغز، نقض! و گرانبها معطر سازم ولي خوب انگار از كاينات و اختران بي‌شمار كهكشان گرفته تا بلاگفا! بله، همين بلاگفاي خودمان هم با ما سر ناسازگاري و نساختن دارند!

حيف... صد حيف كه از وقت امتحان گرانبهاي فيزيك 3 گذاشتيم و بي‌خيال فرآيندهاي هم‌حجم و هم‌دما و بي‌دررو شديم (كه هيچ وقت وجه تسميه‌ي اين آخري را نفهميدم، كه شايد به دليل تبادل انرژي نداشتن با محيط، در نمي‌رود!) و نشستيم گهرپراني كرديم و آخرش با يك كليك همه چيز پريد. دم همه‌ي شماها گرم.

با اين حال براي اينكه روي حسين درخشان كم بشود و فواد خاكنژاد هم بفهمد كه ما اهل كينه‌ نيستيم و اگر ديروز دو تا بادنجان كاشتي پاي چشم ما، امروز بيا دو تا گوجه فرهنگي! بكار، هيچ خيالي نيست داداش، گفتيم بياييم در و گوهرات افشانده شده و دررفته را با كمي تغيير در كيفيت و كميتش، دوباره بيفشانيم...

چشم استكبار جهاني كور، آتش به قبر صدام حسين ببارد، ما يك بار ديگر افتخار داديم و براي اين وبلاگستان شيطان و دوست‌داشتني كه كم‌كم بدطور داريم بهش عادت مي‌كنيم، افتخار آفريديم (افتخاري از نوع جايزه‌ي ويژه با تنديس غوك زرين!) و سربلندي به بار آورديم تا همگان بفهمند اين جبهه هرگز خالي نمي‌شود مگر آن‌روزي كه ...؟! (يك تريپ محاوره‌يي: هرچي فكر كردم ديدم هيچ وقت جبهه خالي نمي‌شه! جبهه را ديدم...)

از آنجايي كه همه‌ي نهادهاي فرهنگي، هنري، اقتصادي، نظامي، گردشي و ورزشي وظيفه دارند در همه‌ي انتخابها و انتصابهايشان، حق و حساب ما را محفوظ بدارند و انجام وظيفه كنند تا با نام مبارك ما، مزين نمايند آن مجموعه‌ي انتخابي كه عدم وجود نام همايوني‌مان مي‌تواند به سرنگوني مطلق منجر شود، فواد خاكنژاد هم در حركتي انقلابي و البته قابل پيش‌بيني (از آنجايي كه ما در هر رشته‌يي آخرش هستيم) در مسابقه‌يي كه به همت خودش و رفقا! راه افتاد، به وظيفه‌ي اخلاقي و ملي‌اش عمل كرد و ما را نيز در صدر معتمدترين وبلاگنويسهاي دنيا به نفس!! (يا همان معتمدترين به نفس وبلاگنويسان يا به عبارت ديگر معتمدترين وبلاگنويس به نفس دنيا، قص علي هذا) به جهانيان معرفي ساخت تا كور شود هر آنكه نتواند ديد و حظ ببرد هر آنكه حاضر شده از زير بيرق ضاله و ظاله‌ي حسين درخشان بيرون بيايد و در لواي جبروتي اين شرف حضور به درگاه جهان يافته، سينه‌زني كند.

به همين دلايلي كه رفت! و ديگر برنگشت، دعوت مي‌كنم از همه‌ي مريدان، چاكران و به خاك و خون افتادگان درگاه مشكوك (يعني داراي شوكت)مان، تا براي عرض ادب و احترام و تقديم تبريكاتشان، ضمن ارسال ايميل و كارت تبريك، رستگاري اين دنيا (آن دنيا را نمي‌دانم) را براي خودشان به منصه‌ي بيع برسانند (همان بخرند!) و خان جديد وبلاگستان (كه آشكارا تحت تاثير سريال دشمن‌شكن باغ مظفر قرار گرفته) را مورد تكريم، تكبير و تاديب قرار دهند!

بدين وسيله ما ضمن تشكر از خودمان كه با اعتماد به نفس فراوان، باني يك طرح ماندگار در وبلاگستان فارسي شديم، نامه‌يي به قرار زير ارسال مي‌داريم به بيت فواد خان خاكنژاد تا تشكر ايشان از خودمان را نيز به حضورمان ابلاغ كنيم و حسن نيتمان را به ايشان ثابت نماييم!

 

راستي آقا اين بازي يلدايي چه كيفي داد. ما زياد بلد نبوديم، همينطوري پريديم وسط چهار تا اعتراف كرديم، نه پنج تا اعتراف كرديم! ضمن اينكه يادمان رفت معرفي كنيم آنكه تشريف فرمايي و نزول اجلال ما به گستره‌ي اين مسابقه را سبب شد. همينطور يادمان رفت پنج نفر ديگر را هم دعوت كنيم تا با يك خودزني غيرورزشي، پته‌ي خودشان را بريزند روي آب، اعترافناك! هرچند اين دعاو (دعوت كننده) گرامي، همان استادي بود كه آن يكي چشم ما را با مقداري صيفي جات مورد تفقد قرار داده بود. ولي ما دلمان آنقدر رئوف است و آنقدر به اين وبلاگستان لعنتي عادت كرديم كه نه جادي، نه فواد و نه هيچ جنگلكار ديگري را مورد دلگيري و غيض! خود قرار نمي‌دهيم...

ولي خوب الان هم دير نشده. مسابقه‌ي ادبي اين آقا مدياي يزدي ما كه سربه سرش گذاشتيم، اسمش يلداست. مي‌تواند در آن مسابقه اعتراف كند هدفش از اين پاسخهاي اعجوج و معجوج به سوالات گرانبهاي ما چه بود...!! اگر خواست، دعوتش مي‌كنيم...

|+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  |