وقتي داشتند ديكتاتور را اعدام ميكردند، نخستين بيتي كه يادم آمد، يا به طور كلي نخستين حرف، نخستين كلام و نخستين ايدهيي كه به ذهنم خطور كرد، اين بود:
بهرام كه گور ميگرفتي همه عمر /// ديدي كه چگونه گور، بهرام گرفت؟
بعدش هم ياد اين كلام گهربار افتادم كه: الملك يبقي معالكفر و لا يبفي معالظلم...
هرچند طبيعي است كه هر مخلوقي، يك روز دار فاني را به قصد ديار باقي وداع بگويد و بپيوندد به آن جايي كه از همانجا آمده است. اين قاعده براي همه، يكسان و مساوي اجرا ميشود. چه براي آناني كه تابوتشان، فرش زمين است و چه براي آناني كه با گرانترين بنزهاي ممكن، حمل ميگردند تا به دست خاك سپرده شوند. فرقي نميكند. هر كسي، از هر طيفي باشد و با هر ميزان قدرتي، ميپيوندد به همان خاكي كه جوهرهاش را روزي ساخت. و خاكي كه صدام را پروراند، نميدانست كه دارد نسل ديگري از هيولاهاي منقرضشدهي ميليونها سال پيش را دوباره به كرهي خاكي تحويل ميدهد...
با اين حال، مهم اين است كه هر كسي روزي جان عاريه را تسليم صاحب واقعي ميكند. هر كسي به شكلي. يك نفر با فضاحتي كه صدام رفت تا اينگونه چشمهايش براي هميشه بسته باشند و ديگر نبيند آنچه لياقتش را ندارد، ديگر زيباييهاي اين جهان فاني را ننگرد تا به فكر بيفتد براي توطئهيي جديد، و ديگري نيز مانند اميركبير در حالي كه نام "علي" و "ايران" بر زبان دارد، به سوي معشوق واقعي گام برميدارد... بگذريم، اين مرد آنقدر كثيف بود كه وقتي عكسهاي اهالي خانوادهاش را هم ميديدم به هنگام تماشاي خداحافظي نكبتبار پدر، قطره اشكي بر روي چشمانشان نيافتم...
به هر تقدير، ديروز در اولين ساعات طلوع فجر، نوبت صدام حسين عبدالمجيد التكريتي الكظمي بود. كسي كه تاريخ مجبور شده است از لوث وجود او، سيامين روز از دسامبر ۲۰۰۶ را در حافظهي خود ثبت كند.
فردا و پس فرداهاي ديگري هم باقي مانده است. از آريل شارون گرفته تا فيدل كاسترو و هوگو چاوز و الكساندر لوكاشنكو نيز همگي كساني هستند كه ميروند. سرانجام يا خود عزم سفر ميكنند يا تاريخ آنها را به زور، از صحنهي روزگار محو ميكند.
هيچ فكر كرديم مراسم خداحافظي ما با كرهي خاكي چه وضعيتي خواهد داشت؟