تبليغاتX
ايمان امروز
شايد خون من...

من هم ديگر خسته شدم
در اين مدت هرچند اسم كلي هواپيماي از رده خارج شده را ياد گرفتيم
سي‌ ۱۳۰، فالكون، آنتونوف ۷۴
اما اين همه تلاش بس نبود تا بفهميم
جان آدمها، سيري چند در اين مملكت؟
سپاهي‌هايي بودند كه رفتند، ديگر هم برنمي‌گردند
و بينشان سه گيلاني هم پيدا شد، آنها هم به خانه‌ي ابدي سپرده شدند
كه اگر آدمهاي معمولي بودند، مثل من و تو، شايد مي‌خريدند به جان پرپرشده‌ي خود
نفرينهايي...
من هم ديگر حال و حوصله‌ي نوشتن ندارم
به كه بايد تسليت بگويم؟
به پدرومادرهايي كه با هر سقوطي، اشك در چشمانشان حدقه مي‌زد
شايد اين پرنده‌ي بي‌بازگشت، مركب پسر خود من بوده باشد
به خودم؟ كه يك ايراني هستم...
به هموطنانم؟ كه ديگر عادت كرده‌اند
حتي زحمت پاك كردن نمادين قطره اشكي نريخته برگونه‌هايي ترنشده...
به سرلشگر صفوي كه شايد او هم به اين فاتحه دادنها عادت كرده باشد
و لبخندهايي كه آدم را...
سوگواره‌ي من تمام شد. نوحه‌يي از براي سربازان وطنم
سربــــــــــــازان گمــــــــنام وطــــــــــنم، ايران
شيرمردان، شما هر كدام سرداري بوديد به مانند اميركبير، سربازان نهضت آن بزرگ
... باشد كه خون ناقابل من به پاي درخت خشكيده‌ي ايران بچكد،
شايد اين پير كهنسال دوباره سربرآورد...

|+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب غم‌نوشته‌ها  |