يك قطره داستان – يك كلمه آب
سيد ايمان (كوروش) ضيابري
مورد ديگري كه در آن حالت دوست دارم در عرض دو الي حداكثر سه دقيقه لال بميرم، حالتي است كه چند نفر به اصطلاح بزرگتر، از كنارم رد مىشوند و مىگويند: هااااااااااااااااا !! بچه با اين سن عجب كت و شلواري پوشيده... چه قدر كتاب و دفتر دستش است! ....
خلاصه يكيشان مىرسد. يك نفر جاي خالي دارد. مىنشينم جلو. فرمانش خيلي تميز است. از اين جديدها كه رويشان آرم پژو زده است... مىرسيم. يك پنجاه توماني مربوط به عهد عتيق را از جيبم درمىآورم و تقديمش مىكنم... "زاي. در موواظب بوبو بستندري! " اى كاش مىفهميدم فلسفهى اين قضيه كه راننده تاكسيها اينقدر به در ماشينشان اهميت مىدهند چيست؟ به جان خودم نديدم كسي ماكسيما داشته باشد و اينقدر به مدل بستن در ماشينش كليد كند! خلاصه بسته مىشود ديگر. مگر نه؟
از پلهها مىروم بالا. آقاي منتقد مثل هميشه در حالي كه با فرمهاي خيلي بدفرم دستهايش را تكان مىدهد، دارد تكرار مىكند: "ببين علي جون. از اونجايي كه تو عزيز دلمي و من هي همينطور دلم مىخواد بميرم برات، و از اونجايي كه تازه وارد كار نويسندگي شدي، بايد هر نوع انتقادي رو بپذيري... ترجمان اميال و احساسات......" و يكي دو دقيقه بعد رو به همان فرد كه احتمالا اسمش علي هست مىگويد" ببين، تو عزيز دلمي. يه بار گفتم. ولي داستانت خيلي مزخرف بود. تصوير سازي نداشتي. صدابردايش زياد خوب نبود و مثل اينكه از درد خاصي هم رنج نمىبري. انگار در زندگيت شكست هم نخوردي و ديپريشن هم نداشتي. اين سبكي هم كه تو مىنويسي، در سال 1765 ميلادي، يك نويسندهى گواتمالايي به اين سبك مىنوشته كه كتابش جايزهى بزغالهى سياه رو دو سال بعدش گرفته و مشخصه كه تو كتاباي اونو زياد مىخوني...." و پس از ده دقيقه كه اشك جوانك را درمىآورند، مجري و منتقد ادبي برنامه رو به حضار مىكند و با لبان شاد، در حالي كه مشخص است سه چهار ماهي مىشود كه اصلاح نكرده، مىگويد: "با اين وجود و با اينكه بهت توصيه مىكنم كار نويسندگي رو بذاري كنار و از من كه يك نويسندهى باتجربه و واقعي هستم بپذيري كه كارات يك مشت خزعبلات بيش نيست، ولي بچهها، دست خوشگله رو به افتخارش مىزنيم....."
از سكو مىآيد پايين و به سرعت خارج مىشود... نفر بعدي داستانش را مىخواند... و حالاست كه برق شادي از چشمان آقاي منتقد و نويسنده و مجري به وضوح ديده مىشود. من هم از شدت گرما و عرق، مىبينم كه عينكم روى نوك بينىام سرسرهبازي مىكند، بدون توجه به پنكهى سقفي سالن كه به طرز مسخرهيي روى سر مجري هست و خنكش مىكند، نگاهى مىاندازم به ديوارهاي سالن كه انگار پنج شش باري، زلزلههاى هفت يا هشت ريشتري را به خود ديدهاند و يا اينكه محل زندگي يك سري موش هستند...
منتقد در حالى كه گوشش را مىخاراند، رو به من مىكند و مىگويد: "بچههاي نويسندهى جوون بايد توجه داشته باشند. داستان بايد تصوير داشته باشه" و آنگاه يك آلبوم عكس را از نويسندهى داستان مىگيرد و نشان مىدهد و مىگويد: "ببينيد بچهها. اين دوستمون با خودش آلبوم هم آورده كه عكساي آلبوم مربوط به فضاي داستانش هست. علاوه بر اينها، از اينجا ميشه تشخيص داد كار اين دوستمون چقدر زيبا و خوبه كه ايشون در طول زندگيشون سابقهى انواع شكستهاي روحي روانى، افسردگي و خودكشي را داشتن و داستان ايشون خيلي كامل بوده. داستان خوب، داستانيه كه شنونده رو از زندگي سير كنه. حالا با دستاي زيباي شما، سالنو روي هوا مىبريم و ميايم پايين"
دقيقهيي هست كه از آن سالن داستانخواني خارج شدهام. تا جايي كه گرما، مغزم را مختل نكرده باشد و حافظه ياري بدهد، براي نفر آخر، پنج، شش دقيقهيي دست و سوت و كف زدند. من هم بيخيال داستان خواندن و حرف زدن شده بودم. چون به چند نتيجه رسيده بودم. اينجا داستانخوانها، بر اساس ميزان بدبختي در زندگي تجليل مىشوند و منتقدان هم بر اساس ميزان قطر بازو و محدودهى بيكارى نقد مىكنند.... نور به قبر مارك تواين ببارد كه گفت: منتقدان، آدمهاى بيكاري هستند كه چون در ادبيات شكست خوردند، رو به نقد آدمهاي موفق مىآورند!
***
"گليانتوگل!!!!!" جملهيي كه هر وقتي موقع فوتبال بازي كردن با سوني گل مىزني، مجري ژاپني بازى داد مىزند! خدايياش حال فوتبال بازي كردن با يك پسرخالهى هشت ساله كه استاد بازيهاي كامپيوتري است، خيلي خفنتر و بيشتر و تميزتر و از داستانخواني و فلاكت شنيدن از يك عده استاد اينكاره است كه ما اصلا در سطح آنها نيستيم و خيلي تا رسيدن به موفقيتهاي آنها راه داريم! هماني كه شاعر گرانمايه در قالب نثر گفته است كه "پسر عزيزم. بنشين پاي تلويزيون، پفك بخور، حرفهاي آسماني گوش بده و كاري به كار بزرگترها نداشته باش. هر وقت به مرحلهيي از زندگي رسيدي كه احساس مىكني ديگر اميدي براي ادامه دادن نداري، برو داستانبنويس. نوبل كه مىگيري هيچ، مىشوي عزيز دل همه!!!"
پسرخاله مىرود... بار ديگر صداى نارساى راديو را كه از هزار فيلتر صوتي و تكه و خشخش مىگذرد مىشنوم: "آسمان آبي است. چمن سبز است. گل قرمز است. البته زرد و بنفش هم هست. زندگى مثل روياست.... من فرهنگىنژاد هستم، شاعر، 22 ساله ي جوان...." و آنموقع بيشتر كلافه مىشوي كه همان شعر سنتي دسته يازدهم، براي بار صدهزارم پخش مىشود و آخرش هم با صداي خش خش و سرفهى بيموقع مجري آسماني برنامهى آسماني قاطي ميشود و....
سرم را مىاندازم پايين و راه مىافتم