
ميرويم در خفا و پنهاني ميوهي ممنوعه را بچينيم كه كه مثلاً كسي نبيند
راست هم ميگوييم، كسي نميبيند!
حواي درون بدطور دارد سروصدا ميكند... عجب وضعي شده!
اما يك نفر ميبيند. پس چرا بعدش وجدان شروع ميكند به دادوبيداد كردن كه آدم فكر ميكند هر لحظه صداي داد و فريادش را يك نفر ميشنود و رسواي عالم ميشويم؟
آنوقت سعي ميكنيم هر طور شده صدايش را خفه كنيم كه مثلاً فقط خودمان بشنويم
اذيت ميكند! سعي ميكنيم خفهاش كنيم... خفه ميشود، صدايش هم در نميآيد
اينطور ميشود كه گناه ميكنيم...
خداي من. خودت هم بندهي گناهكارت را خوب ميشناسي
من فقط بلدم اداي آدمهاي خوب را دربياورم. بلد نيستم با اين بار سنگين و عظيم گناهان، بيايم و از مقربين درگاه تو هم باشم
فقط همين تقليد كردنهايم را بپذير... كار ديگري بلد نيستم
شايد اتفاقي افتاد و بد نبوديم!
عيدتان مبارك...