خوب. آن ستوني كه گوشهي وبلاگم بود (كه نميدانم چه كسي اسمش را افتخارات گذاشت، كه تنها يك معرفي ساده بود در مورد من براي كساني كه دوست داشتند با كارهايم آشنا شوند) حذف شد.
من هم به آن سرنوشتي دچار شدم كه خيليها دلشان ميخواست. يك افسردهي متحولشدهي سربه زير كه قرار است ارتباطات اجتماعي و وبلاگياش را فراموش كند و از در و ديوار بنويسد...، از گل و بلبل، از آموزش آشپزي....
در اين مدت، انواع شيرينكاريها و شعبدهبازيها براي من پياده شد تا بفهمم كه نه آدم مهمي هستم، نه آدم پرافتخاري هستم، نه آن صاحب تيتري، اصلاً آدم هم نيستم. نمايشتان خيلي خيلي قشنگ بود و به همان پايان تراژيكي كه شما ميخواستيد ختم شد... (دلتان را صابون نزنيد. من از وبلاگستان خداحافظي نكردم! و اين كار را هرگز نخواهم كرد. اين يكي را اطمينان ميدهم!) پايان داستان، اين بود كه شيطان كوچك ولي اهريمني قصهي پرغصهي ما، دستها را روي سرش گذاشت و داد زد تسليم! در مقابل چه چيزي؟ در مقابل شمشيرهاي آختهيي كه يكي پس از ديگري رو ميشدند تا به زبان خوش به من بفهمانند: پسر جان، تو كسي نيستي، در حالي كه بايد بپذيري ما همگي از تو بيشتر ميفهميم، از تو بيشتر حاليمان ميشود و تازه زورمان هم بيشتر است، قطر گردن و بازوهايمان هم بيشتر. مثل دوستي كه ميگفت اين پسرك يك مقدار ديگر ادامه بدهد، ميزنم ناكارش ميكنم.
ماها خيلي فهميدهتر و باكلاستريم، چون بلديم هر كسي را دلمان خواست عين مرغي كه دست و پايش را بستند و دارد به زور بال بال ميزند مسخره كنيم، چون بلديم اخلاقيات و انسانيت را به گند بكشيم با گفتن هر لفظي كه به ذهن متبادر ميشود و ميتواند عرق شرم بر پيشانيها بنشاند... چون ماها قلدريم!
اين خانم ميفرمايند كه آن نوجوان نه چندان معصوم كه گناههايش از قتل و جنايتهاي بيجه هم وحشيانهتر بوده و بايد براي اعدامش پتيشن جمع كنيم، اين آقا كه تا ريخت من را ميبيند، invisible ميكند، اين خانم كه پيشنهاد احمقانه، قديمي و مسخرهي تبادل لينك من را مزاحمت تلقي ميكند و خدا را شكر ميكنم كه حداقل به پليس 110 زنگ نزد، اين خانم كه ديگر معرفت و ادب را به آخرش ميرساند و رسماً به والدين من اينطور توهين ميكند، بهترين رفيقاني كه در سختترين شرايط تنهايم ميگذارند و سابقاً همكاري كه اينطور رسم رفاقت را به جاي ميآورد و به جاي خودم، بدترين و شنيعترين توهينها را به پدرم روا ميدارد و...
دست همگي دوستان درد نكند. نمايش قشنگي بود... اسم خيليها را، اسم خيليها را و اسم خيليها از قلم انداختم، اين روزها خيليها ذوق كردند، خيليها صفا بردند و خيليها به فيض رسيدند از اينكه پوزهي من به اصطلاح به خاك ماليده شد و...
و چه قدر متاسفم براي آن دوستاني كه هرچه پردهي حجب و حيا بود، دريدند و والدين بيگناه من كه حتي از حماقتهاي اينترنتي! فرزندشان خبر ندارند را آماج بدترين و ركيكترين توهينها قرار دادند...
چو پردهدار به شمشير ميزند همه را/// كسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند
خيليها با خواندن پستهاي شما من را براي هميشه طرد كردند، خيلي از بهترين دوستانم كه حالا ميفهمم اصلاً دوست نبودند، فوري شانه خالي كردند از حتي يك همدردي لفظي و...
بعيد ميدانم شخص شخيص حسين درخشان هم اينقدر فحش و فلاكت از وبلاگنويسها شنيده باشد، البته اگر هم اينطور بوده، فكر نميكنم كسي روي به پدر و مادرش آورده باشد و آنها را مورد خطابهاي زشت و غيراخلاقي قرار داده است.
با اين تفاسير، من سوژهيي شدم تا دوستان، چند روزي بيشتر بخندند و حال كنند، همهي خندهها، همهي بدوبيراهها و همهي غش كردنها از فرط خنده، نوش جانتان...
اما يك خواهشي از همهي شماها دارم. در اين روزها، نه غروري براي من باقي ماند، نه شخصيتي و نه سر سوزن احترامي. حتماً خودتان ميدانيد آن قاتلي كه ميزند آدم ميكشد را هم اينقدر فحش نميدهند...
حتي مورد احترامترين رفقايم در وبلاگستان، براي اينكه از قافله عقب نمانند، بسمالله گفتند و مثل آن مجسمهي شيطاني كه احتمالاً سنگ زدن و داغان كردنش از مناسك حج هست، شروع كردند سنگ و كلوخ و تيزترين شيشهها را پرتاب كردند طرفم...
دست همگي شما درد نكند. اما يك خواهشي دارم. آدرس ايميل من گوشهي وبلاگ هست، اگر باز هم مثل هميشه دارم به خطا ميروم يا احتمالاً قرار است خطاهاي بعدي را مرتكب شوم، اگر باز هم حماقتي كودكانه به خرج دادم، شما كه بزرگ هستيد و اين همه گل به سر وبلاگستان زديد، كودك درونتان را لو ندهيد و برايم ايميل بزنيد. در ايميلها، "دمتان گرم" ميگويم اگر هر فحش و بده و بيراهي هست، روا بداريد، آن هم به خودم.
رفقاي روشنفكر، همشهريها، هموطنها، آدمها!! شايد اسم من را گذاشته باشند كودك وبلاگستان، ولي آهاي، شماهايي كه براي كم كردن روي من، براي مضحكه كردن من، براي كمي بيشتر لودگي و بطالت به خرج دادن، نشستيد و هرچه در فكر و زبانتان ميچرخيد، نثارم كرديد، شماها خيلي بزرگيد؟
قلب من شكسته... مواظب باشيد لبههاي تيزش، دستتان را نبرد...
و يك مطلب خيلي خيلي مهم: حتماً همهي شما از آنجايي كه خيلي بلندطبع و وسيعنظر هستيد، به اين قضيه فكر كرديد، براي آنهايي ميگويم كه احياناً مثل من كمسن و سال هستند و عقلشان قد نميدهد. يك واقعيت مسلم در مورد من هست كه احدي نميتواند انكارش كند. من يك كودك، نوجوان، جوان، نميدانم، يك آدم با انرژيام و دوست دارم كار كنم، مفيد باشم، يك جايي به درد بخورم، آچار فرانسه بشوم... قبول هم دارم كه روشش را درست و حسابي بلد نيستم!
انرژي بسيار زيادي دارم. دوست دارم كار كنم، بنويسم، فعال باشم، سهمي در ماجراها داشته باشم...
هيچ كس به اين فكر نيفتاد كه اين انرژي را يك طوري جهت بدهد، كمكي انجام دهد، دستم را بگيرد، نظر بدهد، راهنماييام كند كه چه طور تخليه شوم، با ايجاد فرصتي براي نوشتن در يك نشريه، با همفكري كردن، با سرگرم كردنم به يك بازي! هيجانانگيز كه در حوزهي علايقم بگنجد. وقتي زمان كمك كردن بود، هيچ كس خودش را مسوول ندانست و هر كسي كنار گود نشست و تماشا كرد.
وقتي به زعم خودتان، به خطا رفتم، حس مسووليت پذيري، پدري و مادري همه گل كرد و هر كس به سهم خودش آن هم با خشنترين ادبيات شماتتم كرد تا بفهمم كه بابا! به خطا رفتم، سوتي دادم...
شماها امروز با كسي به سن و سال من كه روي اسمم هم دعوا هست (يكي ميگويد بچه، يكي ميگويد نوجوان، يكي ميگويد جوان، يكي ميگويد ديگر وقت زن گرفتنش است...) اينطور مشكل پيدا كرديد، ابوالبلاگرتان، پدر وبلاگنويسي شماها!! خلاصه يك روزي پير ميشود، يك روزي موهايش سفيد ميشود، يك روزي فرتوت و از كارافتاده ميشود. اگر آن روز او هنوز وبلاگنويس بود، چه بلايي سر او ميخواهيد بياوريد، اگر ديگر تا آن موقع ننوشت چه طور؟ آن موقع چه نقشهيي برايش داريد...