تبليغاتX
ايمان امروز
شمه‌يي جديد از شيرينكاريهاي آقا حسين!

دلقك اهل بيت، حاج حسين منصور يك فايل صوتي به زعم خودش طنز ساخته و داخلش يك مقداري فرمايش فرموده. از اينجا مي‌توانيد بگيريد و گوش كنيد. راديو نوابغ گيلان!
من البته بدم نيامد، ولي خوب زياد هم خنده‌دار نبود. اين مشخص مي‌كند كه اين برادر ارزشي و متعهد ما بايد يك مقدار بيشتر كار و تمرين كند. به قول يكي از دوستان، خفه كار كند!
البته يك روزه و يك شبه! هم نمي‌شود به پاي داور نبوي رسيد. ولي خوب، هر كسي از يك جايي شروع مي‌كند ديگر!
من تا به امروز در مقابل هر گونه شوخي، تهمت، بدبيني، افترا و توهيني در مقابل خودم كوتاه آمدم يا حداقل فقط جواب دادم. از اين به بعد هم بدم نمي‌آيد برايم از اين مدل فايلهاي صوتي درست كنند، يا مثل نيك‌آهنگ كه وقت مي‌گذارد خردبير: خودم را به روز مي‌كند، كاريكاتور برايم بكشند! اين يعني افزايش شهرت... همان چيزي كه من عاشقشم!! همان چيزي كه حاجي ما (اميدوارم حالا كه حاجي هست، يك روزي خطبه‌خوان هم بشود تا كارش فقط في‌سبيل نباشد و درآمدزايي هم بنمايد!) هم زياد دوست ندارد!
ولي... حاجي جان، فكر نكنم تو هم خوشت بيايد پاي آقاي منصور، پدر جنابعالي كه بنده كمترين شناختي از ايشان ندارم به دعواهاي كودكانه‌ي من و تو باز شود! همانطور كه تو هم پدرم را نمي‌شناسي... نگذار برايت متاسف باشم برادر. خفه كار كن!

اين كامنت را دقايقي پيش يكي از خواننده‌هاي وبلاگ گذاشت...
خب من تازه با اين وبلاگ آشنا شدم..اونم از طريق پست مورد بحث وبلاگ شرح...
من شخصن نه آشنايي با شما دارم كوروش عزيز و نه با نويسنده ي شرح...جز اين كه وبلاگ شرح را مي خونم..
.باز هم تاكيد مي كنم من پيش از ابدن با وبلاگ شما و شخص خود شما آشنا نبوده ام...نمي دونم دوستان بلاگر اين شهر مجازي بر اساس چه پيش فرضهايي اينهمه هيا هو راه انداختند...اما اينو خوب ميدونم كه همان قدر كه اهل وبلاگستان (عده اي) كه تعدادشان همين نيست , اين گونه به يك نوجوان و از ديد گاهي بچه نگاه ميكنند ، خوب ميدانند كه تمسخر ديگران كار پسنديده اي نيست..
.شايد موضوع براي ايجاد يك تكان از بي حركتي وبلاگستان قرعه را به نام شما زده...من هيچ قضاوتي در مورد شخصيت شما و موفقيتها و نوشته ها و...ندارم...اما فكر ميكنم ما انسانها قبل از هر چيز پايبند به اصول اخلاقي هستيم....خراب كردن يك نوجوان (به چه منظوري؟؟) كار ما انسانهاي بالغ(!!!)نيست..
.جالب است...ما فقط مقلد خوبي هستيم وخوذمان را حريف آنهايي مي كنيم كه به خيال خودمان از ما چه از نظر سن و چه از نظر تجربه و.... كمتر و بي ارزشتر هستند...دست بالاي دست بسيار است..
.اگر من بيست و اندي ساله كوروش شانزده ساله را بچه تر از آن مي دانم كه وارد اين مباحث شود ، هستند ديگراني كه من بيست و اندي ساله در مقابل پنچاه و اندي ساله بودن خودشان را هيچ مي بينند...هدفم از اين حرفها ،فقط اين بود كه بگم ، ملتي كه در روابط اين چنين خودش نقش دلقك را بازي ميكند ، آنقدر بزرگ نشده است و همين آش است و همين كاسه....
خب بعد از اينكه اين همه، فكر ميكنم اين همه بازي به نفع نويسنده ي همين وبلاگ تمام شود..ميدانيد!!ما انسانهاي دورويي هستيم...وقتي فرصت به خنده افتاد دور هم جمع ميشوم و آغاز كننده ي اين بازي را هم كمي تحويل مي گيريم...اما همينكه اين هم گذشت فقط يك حركت چندان ناخوشايند از مبتكر اين بازي در فكرمان مي ماند...اينجا دنياي مجازي است...خدا به دادمان برسد در واقعيت...

|+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  |