مثل اينكه عدهيي قرار نيست اجازه بدهند ما مثل يك بچهي خوب و حرفگوشكن و درسخوان، بنشينيم و به كارمان برسيم... وبلاگنويسي براي من يك تفريح محسوب ميشود. اما حالا وقتي اينقدر جدي شده كه در زندگي خصوصي و شخصي هم بايد پاسخگويش باشيم، پس وقتش است بزنم به سيم آخر!
بسيار خوب! از اين به بعد شروع ميكنيم ببينيم به كجا ميرسيم

1- الفنون: ببين خواهر من، ضعيفهيي، احترامت واجب! ولي همچين با پشت دست ميزنم كه نفهمي با پشت دست زدم يا با روي دست...
2- خواهر شمارهي 2: چي شد؟ نفهميدم؟ كيو بزني؟ ببين نخودي! با بروبچز ما بد صحبت كني، با ما بد صحبت كردي! اينجا از اين خبرا نيستا...
3- خواهر شمارهي 3: ســــــــي؟ داداس من؟!! درست شنيدم؟ با پشت دست بزني؟ به جان تو نباشه، به جان تو نباشه، به مرگ فيدل كاسترو، يه بار ديگه از اين جسارتا بكني، اين دفعه ميدم خود نيكآهنگ كاريكاتورتو بكشه. حالا اون بنده خدا بهت رحم كرد فقط دور و برت هالهي نور گذاشت...
4- خواهر شمارهي 4: چي؟!!! تو؟
5- خواهر شمارهي 5: اي ول! عجب ابهتي... كيف كردم.
6- برادر: حاجي جان برو تو كارش! برو خودتي... حاجي با پا بِكًن... بيا بالا حاجي...