قبلنوشت: حاج حسين منصور، استشهادي جنبشي عزيز. با خودم گفتم شما هم اين پست را بخواني بد نباشد... عزت مزيد!
بار ديگر هم دري به تختهيي خورد و از اهالي وبلاگستان، كسي پيدا شد كه چند كلمهيي گفت. فقط من تعجب ميكنم، اين گيلانيهاي باحال كه با همين كارهايشان باعث شده اند تا آوازهي غيرت و عرق ملي و وطن دوستي شان دنيا را پر كند، ديگر از جان همديگر چه ميخواهند؟
جان محمد پورداوود را كه گرفتند و به اسم سكتهي قلبي، غالب كردند به بقيه، كلاس خانهي ميرزاكوچك جنگلي را كه تعطيل كردند رفت پي كارش، پروفسور سميعي را كه فراري دادند بندهي خدا همهجا ميگويد من بزرگشدهي تهران هستم!!!، تالش را كه تا مرز كشور شدن پيش بردند، لوشان و رودبار را كه دارند به قزوين متصل ميكنند، چابكسر و رودسر را كه دارند از شرق گيلان ميقاپند و به استان خزر تبديل ميكنند، فقط من ماندم چرا يك چاقو به قلب خودشان نميزنند تا اوج فداكاري و از خودگذشتگي را ثابت كنند و...
راستش دوستاني كه اينطور مينويسند و من در عجبم كه چرا با چاشني كردن چند فحش آبدار و ركيك و درست حسابي، عيش خودشان و مگسان گرد شيريني شان را تكميل نميكنند كه ميفرمايد:
اين دغل دوستان كه مي بيني
مگسانند گرد شيريني !!
برايشان امر مشتبه شده كه مثلاً ماها زبان نداريم، يا قلم نداريم يا احياناً كيبوردمان زنگ زده!! كه جواب نميدهيم، يا به ادبيات كوچه بازاري خودشان، توهين نميكنيم و برچسب نميزنيم... نه، باور كنيد زبان يك آدم از زبان قورباغه هم ميتواند درازتر بشود... اما اين خانمي كه وقتش گرفته ميشد اگر پاسخ ايميل من را ميداد يا محترمانه ميگفت علاقهيي به پاسخ دادن ندارم، وقتي نشست و آن همه مطلب نوشت و بعد براي خودش كامنتها گذاشت كه ياايهاالذين آمنوا، اين آدم براي من كامنت گذاشته كه سلام همشهري. نظرت راجع به تبادل لينك چيست!!، كه دل حقوق بشر، حقوق حيوانات و حقوق كلاً همگي ابناء گيتي خون شده است، ما هم به حرف آمديم تا در 10 پاراگراف تقريبا بلند يك سري واقعيات را بيان كنيم!!
1- خانم دنيا نويسندهي احياناً محترم وبلاگ مهرواژ. با شما نميشود بحث كرد و جوابتان را داد چون حتي هويت درستي از خودتان برجاي نگذاشتيد. چون غير از يك اسم كوچك (كه در جعلي بودنش هم ميشود شك كرد! هيچ اثر و نشانهيي از شما وجود ندارد و من با پيشفرض اينكه نام شما حكايت از تانيث شما دارد، خانم خطابتان ميكنم...) مانند همهي كساني كه از اين دست مينويسند و به قول خودشان رسواي عالم ميكنند ما را! (داستان حسين منصور جداست. به موقع كار واجبي با او دارم!)
2- خانم نويسندهي وبلاگ مهرواژ به انضمام نوچههاي محترم ايشان كه ادعا ميكنند روزي دويست درخواست تبادل لينك دريافت ميكنند ولي مورد من مورد خاصي است! و جگرشان را هزار تكه كرده و ماها بايد بدانيم كه شما فقط وبلاگهايي را لينك ميكنيد كه كشته و مردهي مطالبشان هستيد. Instapundit كه الان در بلاگرولينگ بيش از هزار و اندي لينك به نامش ثبت شده، هر روز مينشيند و تمام به روزشدههايي كه در ليستش حتي بيشتر از اين تعداد هستند را ميخواند و با تك تك سطور، كلمات و حروفشان موافق است كه لينكشان كرده؟
3- خانم محترم. از بيان هر مطلبي، هدفي است. و هدف از نوشتن آن پست شما چه بود؟ اصلاح من؟ تغيير رويهي من؟ خالي شدن خودتان؟ غير از تخريب و ترور، در مطلب شما رد پاي ديگري هم هست؟ اگر فكر ميكنيد با اين دست مطالب، تغييري در من ايجاد ميكنيد، كه واويلا! بدطور به خطا رفتيد. من را آتشيتر ميكنيد. شايد پيشنهادم در مورد تبادل لينك را هر روز خدمت شما يادآوري كنم! اگر فكر ميكنيد چهرهي من تخريب ميشود كه باز هم به هدف نزديد چون عقل مردم آنقدرها هم فكر ميكنيد در چشمشان نيست تا با يك پست وبلاگ، 180 درجه در مورد يك نفر تغيير عقيده بدهند (البته...)
4- خانم گيلاني كه حداقل از هويت خودتان نميتوانيد طفره برويد اگر گيلاني بودن را افت نميدانيد. كدام وبلاگنويس نامرد و نفرينشدهيي هست كه بگويد از لينك بدش ميآيد؟ نه خداييش. چه كسي هست كه بگويد از بازديدكنندهي بيشتر، از خوانده شدن و ديده شدن بيشتر بدش ميآيد؟ اگر ميخواهي در خفا و براي دل خودت كار كني، پس چرا در انجمنها ثبت نام ميكني، چرا ميگذاري كسي آدرس وبلاگت را پيدا كند؟ اگر براي شخص خاصي مينويسي چرا ايميل نميزني؟ اصلاً چرا دفتر خاطرات شخصي نه؟
5- مهرواژ خانم!! نكند براي قرار دادن رزومه يا بيوگرافي در ستون كنار وبلاگ كه اصلاً به ستون About معروف است، بايد اجازه از شما اخذ ميكرديم؟ اگر آنموقع اجازه ميگرفتيم چه كسي تضمين ميداد كه اينطور كولي بازي درنياوري و عالم و آدم را خبردار نكني؟
همان ابوالبلاگري كه شما به نامش حتماً سوگند ياد ميكني هم يك صفحهي كامل بيوگرافي از خودش دارد. من نميخواهم اين شك را به دلم راه بدهم كه عناوين اين گوشه (كه قاعدتاً خيلي كمتر از خود پستهاي وبلاگ به چشم ميآيند) دارد كمي حس كمبيني و تنگنظري برخي رفقا را تحريك ميكند!! (كه اگر نوشتن اينها به عقيدهي شما تعريف از خود است، در همين تصور واهي بمان!)
6- خانم وبلاگنويس معروف. شما خيلي ادعاي حسن نيت، اصلاح طلبي و سازندگي ات ميشود؟ معتقدي هيچ خصومت شخصي و دشمني فردي با من نداري؟ فكر ميكني ميتواني نفرت شخصيات از من را پنهان كني؟ بسيار خوب. پنهان كردي. اما شما حسن نيتت را گزينشي خرج ميكني؟ آن زمان كه من "به درست يا غلط" فلان عنوان را كسب كردم، در شبكهي ملي تلويزيون حضور پيدا كردم يا در فلان جشنوارهي سراسري نام گيلان را زنده كردم كجا بودي؟ مشغول شمردن تعداد حسنات نيتت بودي؟
7- استاد منتقد. ميفرماييد كه وقتي براي نوشتههاي ديگران ارزش قايل نيستي... نميدانم چه طور بايد ارزش قايل بود. تمايل داريد از هر مطلبي كه لذت برديم، به حساب ارزيشان يك مبلغي واريز كنيم؟
8- خودت و افتخاراتت را در حد يك مضحكه براي ديگران تنزل نده! مگر من افتخاري هم كسب كردهام؟ اصلاً افتخار سيري چند؟ در ثاني! خنداندن مومن براي خودش عبادتي است. حتماً ميداني مضحكه يعني چه. از ضَحَكَ ميآيد و به معناي مايهي خنده است. اگر قرار است با ديدن كارهاي من عدهيي بخندند، بگذار بخندند، نوش جانشان! شما چرا ناراحتي؟ شما هم بخند
9- رفقايي كه براي تاييد كردن نظرات اين خانم كم مانده بود فقط اسباب و اثاثيهي منزلتان را در معرض فروش بگذاريد كه ثابت شود چه قدر اراتمندند. دم شما گرم. اما يك مسالهيي. نامههاي شخصي آدم يك مقدار با كامنتهاي عمومي فرق دارد. اگر قرار بود ايميلهايي كه اينطرف و آنطرف ميزنم را منتشر كنم، بابا پر فاووره! خودم مگر بلد نبودم؟
10- در پايان. تو را به خدا جمعش كنيد. اينكه شما منتظر ميمانيد تا باد بوزد و همانطرفي... حزب باد را كه ميدانيد داستانش را؟ اما يك نكته. از لحن شما، حسن نيت شما ميبارد. فقط خواجه حافظ به آن پي نبرده. با اين تفاسير، چرا فكر ميكنيد كارهايتان خيلي بزرگ و حياتي است؟ پستي مينويسيد، گوش عالم را كر ميكنيد، لينكي ميدهيد فكر ميكنيد ارث پدري را بخشيدهايد به طرف كه افتخار داديد لينكش كرديد، لينكش نميكنيد، فكر ميكنيد طرف شكست عاطفي خورده... خيله خوب! لينك نميكني، نكن. ولي به قول خودت اينطور رسوايي هم به بار نياور. البته خيلي تابلوست كه اين وسط چه كسي رسوا ميشود بندهي خدا!