دست نادر جديدي را ميبوسم... اگر او نبود هيچ وقت نميفهميدم دو هفتهي ديگر، چهارمين سالگرد پرواز ماهپيشوني وبلاگستان است... دختري كه در زمان مرگش، ۱۵ سال داشت. در كوهنوردي با اعضاي خانواده، در اثر ريزش كوه، براي هميشه پر كشيد تا يكي از سنگهاي بهشتزهرا، براي هميشه آرامگاه او باشد... هنوز هم در شوك فهميدن اتفاقي هستم كه خيلي دير فهميدمش...
ميبيني؟ ميبيني فاصلهي هر كدام از ما با مرگ به اندازهي يك پست وبلاگ است...؟ پستي كه از دلتنگيهايش شكايت ميكند...
تا حالا شده يه هو تو جمع احساس تنهايی بياد سراغت؟؟...يه جوری احساس تنهايی کنی؟؟...دلت بخواد سرتو بزاری رو شونه ی يک و زار زار گريه کنی؟؟..تا حالا شده احساس کنی بار غمت اونقدر سنگينه که هيچ موجود فانی ديگه نمی تونه تحملش کنه؟؟...
اگه تا حالا اين احساس ها سراغت نيومدن، آرزو می کنم هيچوقت سراغت نيان..
مطمئناً اين روزها آنجا خيلي آرام است. سلام همهي ماها را به خدا رسانده... بدطوري از هم غافليم... روزي كه زنده بود و از دردهاي دلش شكايت ميكرد، هيچ وقت فكر ميكرديم قرار است فردايش ديگر نباشد تا براي هميشه از تنهاييها، از نابرابريها و از غصهها فرار كند؟
بدطوري از هم غافليم... تو را به خدا بياييد براي همديگر خاطرههاي خوب باقي بگذاريم... چرا اين طور موقعها؟ چرا اينطور موقعها بايد يادمان بيايد... چرا اينطور موقعها سراغ همديگر را بگيريم؟ حالا چه كسي هست كه جواب فروزان امامي را بدهد...
خيلي از شماها هستيد كه دلتان از من پر است. من را ببخشيد. ميدانم. سالهاي زيادي است در وبلاگستانم و خيليها از من گله دارند. اما من امروز مرگ را با چشمان خودم ديدم. مزهي تلخي ميداد... من امروز به طرز بدي منقلبم...
سيام شهريور نزديك است. سالگرد پرواز كسي كه داشت لحظهشماري ميكرد براي استشمام دوبارهي بوي مهر، بوي كاغذ كتابهاي درسي... بوي عشق... و او بوي عشق را با تمام مشامش حس كرد
آهاي بچههاي وبلاگنويس و وبلاگخوان... ببينيد چه قدر براي فروزان، با محبت و دوستي نوشته شده... ميبينيد كسي پيدا نميشود بدش را بگويد؟ آهاي بچههاي وبلاگستان. سالگرد تولد وبلاگهاي فارسي نزديك است، اما چند روز بعدش، يكي از همان اولين بلاگرهاي نوجوان اين وبلاگستان پر كشيد و رفت. او امروز در جشن ما نيست.
تو را به خدا بياييم بگذاريم كنار اين درگيريها را، اين دشمنيها را... از خودم متنفر شدم. فاصلهي ما با مرگ ميتواند به اندازهي گذاشتن يك كامنت، خوردن يك شام و بيدار نشدن باشد... فاصلهي ما با مرگ يك وجب است.
تو را به خدا بياييد ياد بگيريم همديگر را ببخشيم... بياييد گوش كنيد كه فرياد ميزنم:
خداحافظ... همين حالا، همين حالا كه من تنهام
خدايش رحمت كناد