تبليغاتX
ايمان امروز
سفرنامه‌ي قبل از آمدن يا "دارم ميرم به تهران!"

آخرين دقايق حضورم در رشت است. رشتي كه خجالت مي‌كشم مسافري برايش بيايد. خير سرشان مي‌خواهند يك تقاطع غيرهمسطح در خيابانهاي شهر ايجاد كنند كه طول طولش كمي بيشتر از يك كيلومتر است، به خاطرش دو فكله‌ي گلكاري شده و ميدان را خراب كردند!! كه نكند اين خيابان غيرهمسطح، گير كند به درختهاي اين فلكه، عوضش ترافيك تابلويي كه در اين خيابانها ايجاد شده و وضعيت عبور و مرورش را قاراشميش تر از قبل كرده طوري كه ماشينها از توي دل همديگر رفت و آمد مي كنند و احتمال له و لورده شدن عابران هم هست و...
خيابانها هم كه به لطف و بركت ادارات كل آب و فاضلاب، گاز و مخابرات، يك روز آرام و بدون كنده‌كاري را سپري نمي‌كنند و مي‌توانيد تصور كنيد به جاي رشت، وارد يك چال اسكندرون بزرگ شده‌ايد كه همه‌جايش براي سكندري خوردن آماده است و... وضعيت آسفالت خيابانهاي اصلي شهر هم وقتي طوري باشد كه روزي 4 ماشين آنجا پنچر مي‌كنند، ديگر از خيابانهاي فرعي نبايد انتظاري داشت. كوچه‌ها هم هنوز همان كوچه‌هاي پنجاه سال پيش هستند. خاكي و دست‌نخورده! اگر هم جايي آسفالت شود، مي‌شود مثل توپ چهل‌تكه!
در تهران، به الكامپ 12 سر مي‌زنم و يك سري مصاحبه و ديدار كه قبلا هم گفتم. الان كه دارم تايپ مي‌كنم ساعت 3:16 است. 4 حركت مي‌كنيم به سمت تهران. همه چيز آماده و مهياست. خيلي خوشحالم از اين كه ميزبانم، يكي از بهترين دوستان تاريخ فعاليت مطبوعاتي‌ام است. قرار هم بود اواخر تير به تهران بيايم. اما نه به خانه‌ي شيطان! به خانه‌ي يك فرشته‌ي نجات مي‌روم..
فقط به عادت هر سفر خبرنگاري، فراموش نمي‌كنم كه چند بيتي بنويسم.
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
وز هيچ كسي نيز دو گوشم نشنود
كاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود
از رنج كشيدن آدمي حر گردد
قطره چو كشد حبس صدف در گردد
گر مال نماند سر بماناد بجاي
پيمانه چو شد تهي دگر پر گردد...

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  |