تبليغاتX
ايمان امروز
آریــــان - موسیقی اصیل، پاک، ایرانی و اسلامی
 

 

 نمی‌دانم این روزها از کدام پیشرفت، نوآوری و شکوفایی در کشورم بگویم که هر لحظه و هر لحظه بیشتر به آینده امیدوارم می‌کند و در این میان، سر سوزنی اهمیت ندارد اگر همه‌ی رسانه‌های صهیونیست و فاشیست دنیا متحد شوند تا چهره‌ی کشور من را مخدوش کنند. ما هم سلام یاهو را داریم و با دست خالی به جنگ همه‌ی عمّال بی‌بی‌سی و سی‌سی چهل و ... می‌رویم.

 

در این میان، سر سوزنی اهمیتی ندارد اگر یک مشت آمریکایی بی‌سواد و هرزه‌گو (که تنها مزیت‌شان، داشتن چشمهای آبی است!) بنشینند و در رتبه‌بندیهای آزادی بیان و مطبوعات و چه و چه، کشور خودشان را در صدر بگذارند و نام کشور همیشه سرافراز من را در آخرین رتبه قرار دهند.

کشور من در همه‌ی رده‌بندیها، مقام اول را دارد و مهم این است که من، یک ایرانی مسلمان عاشق، کشورم را، دینم را و سرزمینم را با تک تک سلولهای بدنم دوست دارم.

در نگاه من، آمریکا هم یک کشور قحطی‌زده، مصیبت‌دیده و عقب‌افتاده مثل افغانستان و سومالی و عراق است و چه زیبا فرمود امام خمینی (ره) بعد از اظهار نظر کارتر مبنی بر تحقیر شدن آمریکا در جریان انقلاب اسلامی: "این تازه اولش است. ما تا آخر شما را فقط تحقیر می‌کنیم!"

 

این‌روزها به بازار آمدن آلبوم جدید گروه موسیقی آریان که شاهکاری در موسیقی پاپ ایران به شمار می‌رود و با قیمت بسیار مناسب و نازل 1250 تومان هم در تمام کتابفروشی‌ها و مراکز فرهنگی سراسر ایران قابل دسترسی است (و زحمت مدعیان توخالی روشنفکری برای نقض کپی‌رایت و قرار دادن آهنگها روی اینترنت را هم کم کرده)، سکوتی عجیب و معنی‌دار را بر اردوگاه مخالفان دولت، ضد ایرانی‌ها، اپوزیسیونها و براندازهای داخلی حاکم کرده و فکر کنم تا مدتها آنان را در کمای حیرت و سرگشتگی نگاه دارد.

 

در این آلبوم که شامل 13 تراک است و در یک لوح فشرده‌ی مجزا هم 4 قطعه‌ی تصویری را شامل می‌شود، کریس دی برگ خواننده‌ی برجسته‌ و مشهور ایرلندی به عنوان میهمان حضور دارد و امسال تابستان هم قرار است دومین کنسرت مشترک خود را با گروه آریان در تهران برگزار کند.

 

منتقدان دولت که با به بازار آمدن آلبوم "بی تو، با تو" و حضور افتخاری کریس دی برگ در ترانه‌ی پارسی – انگلیسی "نوری تا ابدیت" شدیداً گیج و حیران شده‌اند و رسماً از برنامه‌های تلویزیونی و مطالب نشریاتشان می‌توان دریافت کرد که به هذیان‌گویی‌های بعد از یک تب‌ سوزاننده روی آورده‌اند و نمی‌دانند این سرشکستگی و باخت غیرقابل تحمل را برای خودشان چگونه توجیه کنند، یا به سکوت روی آورده‌اند و یا به قول خودمان "بدطور به جاده خاکی زده‌اند".

 

آلبوم "بی‌تو با تو" که پاسخی به نیازهای طبیعی قشر جوان ایران نسبت به موسیقی شاد و انرژیک است، ضمن اینکه الگویی بسیار ایده‌آل و پسندیده از موسیقی اصیل ایرانی – اسلامی ارایه داد، ثابت کرد که افسارگسیختگی و ابتذال روزافزون در موسیقی غربی‌شده‌ی ایرانیان خودفروخته‌یی که در قالب گروههای موسیقی و... در مارکت موسیقی "تهرانجلس" فعالیت می‌کنند، تنها مایه‌ی سقوط و ورشکستگی است و امروز دیگر از هیچ نام پرطمطراق و پرزرق و برق خوانندگان ایرانی لس‌آنجلسی، نه خبری شنیده می‌شود و نه اقبالی به آنان وجود دارد.

 

نمونه‌ی بسیار بارز این ایرانیان هم شادمهر عقیلی است که در مدت حضور خود در ایران، به اعتباری روزافزون رسید و حتی ترانه‌ی قابل ستایش "گل یاس کبود" را ارایه کرد اما به محض خروج از کشور و گرفتار شدن در دام ابتذال و پوچگرایی هنری، از همه‌ی اذهان محو شد و در حال حاضر، همتراز با یک خواننده‌ی درجه‌ی هفت یا هشت سیاه پوست آمریکایی است.

 

بچه‌های صمیمی و توانای گروه آریان که در آلبوم جدید خود، ترانه‌ی خاطره‌انگیز "جاویدان ایران" را هم ارایه کردند، گامهای ارزشمندی به سمت بین‌المللی شدن برداشته‌اند و با حضور تاریخی کریس‌ دی‌برگ در ایران، خاطرات خوبی را برای هموطنانشان در تهران رقم خواهند زد.

 

در آلبوم جدید گروه که اوج ملی‌گرایی دینی در لحظه‌لحظه‌ی قطعات و آثارش دیده می‌شد، آریانی‌ها ثابت کردند که هم می‌توان غربی نشد، هم می‌توان به پوچگرایی و ابتذال روی نیاورد، هم یک موسیقی شاد و مردم‌پسند، معناگرا و البته اجراهای تصویری خاطره‌انگیزی ارایه داد که مطمئناً هر ایرانی اهل هنر را مسحور خواهد کرد.

 

اظهار نظر قابل توجه کریس دی‌برگ در مورد امنیت و آزادی فراوانی که در ایران مشاهده کرده و اعتراف او به سیاه‌نمایی دیوانه‌وار رسانه‌های غربی در مورد اوضاع کشورمان، وقتی با به بازار آمدن آلبوم آریان 4 بعد از کسب مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی همراه شد، فقط توانست بر دهان مخالفان چشم و گوش بسته و اقلیت خودفروخته‌ و خائن داخلی، مهر خاموشی بزند.

به جوانان پاک ایرانی در گروه آریان که با هر اثر خود، برگی دیگر بر افتخارات میهن اسلامی عزیزمان افزودند، درود می‌فرستم و برایشان آرزوی موفقیت روزافزون دارم.

به اپوزیسیون محترم هم پیشنهاد می‌کنم به جای ایران آزاد، ایران اسلامی، ایران صمیمی و ایران آرام و دوست‌داشتنی ما، پاپی آن دو کشوری بشوند که حاضر نشدند معاهده‌ی ممنوعیت ساخت سلاحهای کشتار جمعی دوبلین را امضا کنند و خودشان را پدربزرگ آزادی و صلح می‌دانند!

 

پی‌نوشت: لازم است به همه‌ی پدربزرگهایی که می‌خواهند با دخالتهای خارجی و کوک کردن چند مهره‌ی سست‌عنصر و خودباخته‌ی داخلی، آزادی بیان، عمل، مطبوعات و آزادی هنرمندان را به ما هدیه بدهند، توصیه کنم که بروند آزادی را به دانشمندان انگلیسی زندانی شده هدیه کنند که جرمشان، دانلود کتابهای اینترنتی راجع به القاعده است!

|+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب هنري 

"خاموش پرگفتار" چگونه ماندگار شد؟

 مدتی بود که حقیقتاً حس می‌کردم یکی از بنده‌های تنهاشده‌ی خداوندم. بنده‌یی که به کیفر گناهان عمر، از همه‌ی لطف او محروم شده‌ام... اما این وقایع‌نگاری که شاید تنها بازگویی چکیده‌یی از دو ماه (لحظه به لحظه، دقیقه به دقیقه، ساعت به ساعت و روز به روز) زحمت، شب‌بیداری، دویدن، استرس، درس نخواندن و اضطراب من و یک گروه 12 نفری باشد، به من ثابت کرد که این بیت سعدی، آن معنای ظاهری و لمس‌کردنی‌اش را ندارد:

برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن /// که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب هنري  | 

"رسول آفتاب" در "نیستان جم"

 "نیستان جم" نام همایه (شرکت) رایانه‌یی ارجمندی است که به تازگی آن را شناخته‌ام و از این روی بسیار سپاسگزار پروردگار بخشنده و مهربانم.

در آشفته بازار فناوری امروز که فرهنگ، هنر و اخلاقیات، رنگ خود را در آن می‌بازند و خشونت، ابتذال و بیهودگی جایگزین می‌شود، به راستی باید از آنانی که چنین گروه ارجمند و گران‌سنگی را سامان داده‌اند، سپاسگزاری کرد و همت والایشان را ستود و برایشان از درگاه یگانه‌ی منان، آرزوی سلامتی و پویندگی داشت.

این شرکت گرامی، ارایه‌دهنده‌ی نرم‌افزارهای فرهنگی و ادبی است که شیفتگان و دلسوختگان فرهنگ ایرانی و اسلامی، محصولات و تولیدات آن را با پیگیری و رغبت فراوان، پی‌جویی و پیگیری می‌کنند و روزنه‌ی گره زدن زلف با ادبیات و هنر غنی، پربار و بی‌هماورد پارسی و اسلامی در دنیای آشفته‌ی فناوری را از این طریق می‌جویند.

یکی از نرم‌افزارهای ارزشمند تولید "نیستان جم" که باز هم شاهکار معرفی آن را احمدرضا خلق کرده و من عزم آن نمودم تا در رشته‌ی نبشته آن را به شما بشناسانم، نرم‌افزار "رسول آفتاب" است که به راستی و بدون گزاف‌گویی، یکی از کاملترین و شاید پربارترینِ نرم‌افزارهای مولاناشناسی است.

در این نرم‌افزار که با صدای مولاناشناس ارجمند، دکتر عبدالکریم سروش آذین بسته شده، دکلمه‌ی متن 425 غزل از دیوان شمس، متن کامل دیوان شمس به بازنگری استاد دکتر بدیع‌الزمان فروزانفر، نمایش متن گزیده‌ی غزلیات شمس به دسترنج نستعلیق و امکان چاپ آنها، یک فیلم 10 دقیقه‌یی تاثیرگذار و دیدنی از شهر قونیه و مزار حضرت مولانا با پس‌زمینه‌ی نوای سوزناک نی و تصاویری از رقص سماع، عارف و شاعر گرانقدر ایرانی و بیش از 50 قطعه آواز سنتی با کلام شکرریز و آوای مخملین استاد محمدرضا شجریان، استاد شهرام ناظری و استاد حسام‌الدین سراج که متن اشعار حضرت مولانا را آواز سر داده‌اند، می‌توانید بیابید.

گرافیک و نگارگری‌های سنتی و اصیل ایرانی اسلامی در جای جای بخشهای نرم‌افزار، فضایی شورانگیز و شیدایی‌آور برای کاربران خلق کرده است که امکان بازگو کردن و توصیف آن در قالب واژگان عاجز و ناتوان این قلم، میسور نیست. با این حال، نرم‌افزار تکرارناشدنی "رسول آفتاب" که مطمئناً از دکلمه‌ی اشعار، موسیقی‌ها و نگارگری "ایرانی" آن لذت خواهید برد، می‌تواند سفره‌ی شوریدگی همه‌ی دلهای عاشق به ایران و اسلام مهربان را فراهم سازد. ایران و اسلامی که در کلام مولانا و فردوسی و حافظ، با عشق به "عالی قاپو" و "تخت جمشید" و "قبه‌الصخره" معنا می‌یابند...

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب هنري  | 

واقعاً‌ "هفتاد سال عبادت، یک شب به باد می‌ره"؟!

لوح - سید ایمان ضیابری: انتقاد به عملکرد دستگاههای دولتی و حکومتی در سراسر دنیا امری رایج و طبیعی است و هر زمان که شهروندان در استدلال و منطق و راهبری امور روزانه‌ی خود دچار مشکل و کمبود می‌شوند، به سمت دیوار غالباً کوتاه دولت و حکومت می‌روند و از گرانی کالا تا عملکرد ضعیف رییس جمهور را به نتایج تاسف‌آور ورزشکاران در آوردگاههای بین‌المللی ربط می‌دهند و به این صورت نتیجه‌گیری می‌کنند که وضعیت ما "درست‌بشو" نیست!
هیچ کس از اهمیت و ارزش نقد و نقادی بی‌خبر نیست و هر کسی که سعی کند با چسباندن قیدهایی مانند "سازنده"، "بی‌غرض" و "منصفانه" از ارزش و حتی تندی آن بکاهد، مطمئنا یا علاقه‌یی به شنیدن اشتباهات و خطاهای خود ندارد و یا به طور کلی با ماهیت نقادی آشنا نیست.
از سوی دیگر آنانی که نقد را با توهین و زیر سوال بردن کرامت و شخصیت انسانها برابر می‌دانند و معتقدند که برای اثبات قهرمانی، آزادگی و روشنفکری خود، باید دست به لاابالی‌گری و یاوه‌گویی بزنند، چشمها را ببندند و هرچه بر زبان جاری می‌شود را روان کنند نیز به لحاظ فکری در سطح قدرتمند و قابل اعتنایی قرار ندارند.
در میان کشاکش این دسته‌های مختلف یعنی نقادان واقعی و بی‌طرف، نقدشوندگان بی‌تحمل و کم‌تحمل و منتقدنماهای بی‌بهره از آداب نقد و نقادی معمولاً آنچه که پنهان می‌شود و دیگر مورد توجه قرار نمی‌گیرد، "اصل حقیقت" و "واقعیت موجود" است که یا قربانی مطامع شخصی ما می‌شود و یا در گیرودار منازعات این سه دسته به یکدیگر که "سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته" و دیگر به طور کلی موضوع اصلی را از یاد برده‌اند، محو می‌گردد.
گاهی بد نیست بی‌خبرانی که سر از این ماجراها درنمی‌آورند و از مکنونات درونی افرادی که به هر دلیلی سعی می‌کنند از کاه، کوه بسازند، اطلاعی ندارند، نقبی به ماجرا بزنند و از دیدگاهی دیگر نیز موضوع را بنگرند که عقل و عدل و وجدان، هر سه اینگونه حکم می‌کنند...

ادامه را اینجا بخوانید

|+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب هنري  | 

وقتی که عکاس، سردبیر می‌شود

زمانی که نیما افشار نادری عزیز در مورد تحول ماهنامه‌ی مسکن با تیم مدیریتی و تحریریه‌ی جدید به من گفت و دعوت کرد تا یکی از همراهانش در این مجموعه باشم، مثل همیشه از پیشنهاد همکاری ارایه‌شده استقبال کردم و قول همکاری دادم...

چند روزی گذشت و احساس کردم اگر در این یک حوزه هم پا بگذارم و مسکن‌نویس هم بشوم، دیگر خونم را رقبای مطبوعاتی حلال می‌کنند! هرچند که مرغ همسایه غاز است و اگر خودشان، نویسنده‌ی حوزه‌ی فلسفه باشند که آموزش آشپزی می‌دهند و در مسایل ورزش هم اظهار نظر می‌کنند و البته نقد سینمایی هم ارایه می‌دهند، اشکالی ندارد... کمی بهانه آوردم و طفره رفتم و نیما هم که از او سابقه‌ی نویسندگی و عکاسی سراغ داشتیم، به عنوان سردبیر جدید مسکن، قبول کرد که عطای همکاری با من را به لقایش ببخشد...

با این حال چند روز پیش که فتوبلاگش را نگاه می‌کردم، دیدم که خبر انتشار شماره‌ی نخست از دوره‌ی انتشار جدید را با سردبیری خودش، پابلیش کرده و شناسنامه‌ی تحریریه‌اش را هم گذاشته. در میان اهالی تحریریه‌ی ماهنامه‌ی مسکن، نام هنرمندان جوان و باتجربه‌یی دیده می‌شود که من را به آینده‌ی ماهنامه‌ی مسکن امیدوار می‌کند.

در این آشفته بازار مطبوعات ایران که آینده برای روزنامه‌نگارها و ژورنالیستهای واقعی، بسیار تار و مبهم است و تضمینی در مورد امنیت شغلی‌شان وجود ندارد، همین مجلات کوچک اما جوان و باانرژی هستند که می‌توانند امید را در دلهایمان زنده نگاه دارند و به رونق داشتن خون زندگی در رگهای مطبوعات کشور، خوش‌بین‌مان کنند.

 برای نیمای عزیز و همکارانش در مسکن، آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم همانطور که در هدف ابتدایی‌شان هم ترسیم کرده بودند، بتوانند به خوبی یک نگرش جدید در رابطه با مقوله‌ی مسکن از بعد اجتماعی و فرهنگی ارایه دهند...

|+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب هنري  | 

علیرضا افتخاری هم با دلخوری رفت، هم با سرافکندگی !

علیرضا افتخاری خواننده‌ی مطرح موسیقی سنتی و پاپ ایران که برای برگزاری نخستین کنسرت موسیقی استانی خود در روزهای هجدهم و نوزدهم شهریور به گیلان سفر کرده بود، پس از اجرای نصفه‌نیمه‌ی یک برنامه‌ی تاسف‌آور در شب نخست، در شب دوم حاضر به اجرای برنامه نشد و با نخستین پرواز، رشت را به مقصد تهران ترک کرد.

حدود 3 هزار نفر تماشاگر و علاقه‌مندی که برای شنیدن اجرای زنده‌ی علیرضا افتخاری به شهر صنعتی رشت رفته بودند (جالب است بدانید که ما در شهرمان، یک فضای غیرسرپوشیده‌ی استاندارد برای اجرای کنسرتهای بزرگ موسیقی نداریم)، با حرکت عجیب علیرضا افتخاری مواجه شدند که از هفت تراک موسیقی اعلام‌شده‌ی قبلی، تنها پنج تراک را به شکل زنده اجرا کرد که سه تراک از مجموع این موسیقی‌ها هم به صورت ضبط‌شده پخش شدند!

وقتی پس از اجرای دو تراک موسیقی زنده، حاضران منتظر اجرای ترانه‌ی سوم بودند، با اتفاقی نادر مواجه شدند که در آن، نوازندگان گروه افتخاری، دست از نواختن کشیدند و یک ترانه‌ی جدید از روی سی‌دی شروع به پخش شدن کرد و هنگامی که نوبت به خواندن افتخاری رسید، او با لب زدن و وانمود کردن به اجرای زنده، به نوعی سر علاقه‌مندانش را کلاه گذاشت!

پس از پایان این تراک موسیقی که حاضران با ایجاد هیاهو و "هو کردن" افتخاری انتقاد خود را نسبت به او و گروهش نشان دادند، یکی از حاضران بدون هماهنگی قبلی پشت تریبون رفت و (نقل به مضمون) چنین جملاتی را گفت: "متاسفانه از آقای افتخاری که با سابقه‌ی خواندن شعرهای عرفانی، چهره‌یی دیگر از خود نمایش داده بودند چنین انتظاری نداشتیم. متاسفانه ایشان و گروهش تصور کردند مردم رشت چیزی از موسیقی نمی‌دانند و با حرکت خود، به نوعی شعور ما را مورد توهین قرار دادند..."

با دلخوری هرچه تمامتر، دو تراک دیگر هم به همین صورت اجرا شد و کنسرت، نیم ساعت زودتر از موعد مقرر تمام شد...

اما چرا علیرضا افتخاری اینطور دلخور بود که حاضر نشد حتی طبق برنامه‌ی اعلام‌شده، کنسرت خود را اجرا کند؟

شرکت فرهنگی هنری "نسیم سبز شمال" که سابقه‌ی عمل نکردن به تعهدات خود در کنسرت چهار سال پیش محمد اصفهانی در رشت را نیز دارد، به دلیل عدم استقبال مورد انتظار مردم که به اندازه‌ی پیش‌بینی شده، بلیت 8 هزار تومانی این کنسرت را نخریدند، تنها 15 میلیون پیش‌پرداخت از 20 میلیون تعهدشده را به او پرداخت کرد و افتخاری هم به نشانه‌ی اعتراض از بابت دریافت نکردن پنج میلیون تومان باقی‌مانده، در شب اول برنامه‌اش را نصفه‌نیمه اجرا کرد و برای شب دوم هم در رشت نماند!

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب هنري  | 

اخم در چنته‌ی گل آقا نیست

نوروز - سید ایمان ضیابری: وب فارسی این‌روزها مثل جامعه‌ی متبوعش، سست و خموده است. بخشی‌اش برمی‌گردد به گرمای آتش‌بار تابستان که در آن آدمها ترجیح می‌دهند بخوابند تا بیدار باشند و بخشی‌اش هم که مثل همیشه به اوضاع جامعه و در این میان کار و کاسبی منتقدان و اپوزیسیون‌های همیشگی به راه است. اگر تیم ملی فوتبال قهرمان آسیا می‌شد و هیچ کس هم یادش نبود که در صورت قهرمانی، به جام کنفدراسیون‌ها می‌رود تا در کنار بهترین تیمهای ملی فوتبال دنیا بازی کند، شابد به سهم خودش بر دل مردم مرهمی می‌شد اما نشد و حالا دیگر خبر خاصی هم نیست.
تمام سوژه‌های بحث و مجادله‌ی ما هم دارد یکی یکی گرفته می‌شود. شرق را که خودمان با سهل‌انگاری و بی‌تجربگی تعطیل کردیم، فرزاد حسنی مجری جنجالی و جوان‌پسند هم که تا اطلاع ثانوی به مرخصی استعلاجی رفته و از طرح امنیت اجتماعی هم خبر خاصی نیست تا حداقل چند روزی سکوت و بیشتر از آن، رکود را تجربه کنیم.
روز خبرنگار هم "خبر" خاصی برای نگاشتن نداشت. همگی افسرده و تسلیت‌گویان، و حتی 17 مرداد هم فرصتی نشد برای به لب آمدن لبخندی بی‌رمق و خسته...
این روزهای نسبتاً کسل‌کننده که در آن اثری از هیجان و اضطراب و انرژی مثبت و منفی نیست و سستی و انجمادش را وبلاگستان فارسی هم تجربه می‌کند، مرا یاد ماههای ابتدایی شروع به کار وبلاگهای فارسی می‌اندازد. روزهایی که در آن هر کسی به حدیث نفس خودش مشغول بود، یکی از عشق بی‌وفا می‌نوشت، دیگری از وصال عشق می‌نوشت و آن یکی هم در شرف وقوع عشق، از تردید در وفا یا بی‌وفایی احتمالی سخن می‌راند. بساط قلب و تیر و کمان و الهه‌ی عشق و وبلاگنویسی زرد حسابی رو به راه بود و وبلاگنویسهای سیاسی و اجتماعی غیر از عده‌یی معدود، مخاطبی نداشتند.

ادامه را اینجا بخوانید

|+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب هنري  | 

این هم از گرافیتی !

در تهران یک نمایشگاه عکاسی با موضوع «هنر دیوارنگاری» یا «گرافیتی» در نگارخانه «مهروا» در تهران برگزار می‌شود. این نمایشگاه مجموعه‌ای است از آثار نیما افشار نادری، مریم فخیمی، محسن رسول‌اف و کیوان حیدری. من لحظاتی پیش از شروع این نمایشگاه موفق شدم که با نیما گفت‌وگویی داشته باشم و اول از همه از او پرسیدم، اصلا این «گرافیتی» که می‌گویند، چی هست؟

فتوبلاگ نیما افشارنادری

|+| نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب هنري  | 

موسيقي زيرزميني، اداي متفاوت بودن؟

بي‌بي‌سي فارسي - كوروش ضيابري

لعنتي اينجا تهرانه، ابله اينجا تهرانه، هويج فرنگي اينجا تهرانه، مرتيكه.... اينجا تهرانه، آدم بي ... اينجا تهرانه...".

بگذاريد بگويم كه من يعني يك ايراني هنردوست كه از شنيدن موسيقي زيبا، ديدن تئاتر و فيلم جذاب، نگاه كردن به پرده‌ نقاشي دل ‌ربا، خواندن يك داستان خيال‌انگيز و مواجه شدن با يك مجسمه خارق‌العاده ساخت دستان هنرمند ايراني لذت مي‌برم، شخصاً معتقدم جريانهاي هنري زودگذري كه مي‌آيند و چند ماهي و حتي چند سالي دوام مي‌آورند و بعد به طور كلي پودر، محو و نابود مي‌شوند، دقيقاً مثل سونامي هستند 

اين جريانهايي كه فقط به واسطه‌ كمك گرفتن از ابزارهاي هنر مي‌توان اسمشان را گذاشت جريان هنري، دقيقاً همين نقش را بازي مي كنند، يعني خسارت وارد كردن به دشت مستعدي كه منتظر بذر و نطفه است، ولي با نمك و شوره، پذيرايي مي‌شود! 

دقيقاً متوجه نشدم عمر اين پديده‌ تازه به دوران رسيده چه مدت است و چند ماه گذشته از اينكه يك عده جوان معمولي مثل من و شما تصميم گرفتند نوآوري كنند و در قالبي تحت عنوان موسيقي زيرزميني، گروههايي تشكيل بدهند كه به توليد و عرضه‌ موسيقي‌هاي رپ فارسي مي‌پردازند...

 

ادامه را اينجا بخوانيد

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب هنري  | 

اي "كاروان" آهسته ران...

اعتماد - سيد ايمان ضيابري: ارديبهشت براي اهالي شهر ما بهار طبيعت است و براي ايراني ها در سراسر کشور هم معناي بهار کتاب را مي دهد.
هر ساله وقتي بعد از طولاني تر شدن تدريجي روزها و به سراشيبي افتادن لحظات و ساعات ارديبهشت، صداي پاي نمايشگاه بين المللي کتاب مي آيد، ايراني هاي کتابخوان که با تلاش و تقلاي همين ها هرچند قليل و اندک، سرانه مطالعه مردم کشورمان به يک دقيقه در روز مي رسد، منتظر مي شوند تا بليت هاي اتوبوس و هواپيما به علاوه بن هاي خريد کتاب جور شود و به سمت محل دايمي نمايشگاه هاي بين المللي تهران حمله کنند.
تفاوت نمايشگاه کتاب امسال که حداقل مزيتش بايد داشتن مسماي 20 باشد با نمايشگاه هاي قبلي اين است که حالا ديگر کسي نمي داند بايد به کجا حمله کند و يک سال انتظار براي خريدي پر و پيمان از معدن کتاب را در نمايشگاه بين المللي به پايان برساند يا در مصلي، زير آفتاب سوزان تهران و در حال استشمام بوي گازوئيل به جايي برود که وقتي مستقيم نگاه مي کند، انگار هتل اوين را در ده قدمي اش مي بيند يا در حالي که از درياچه هاي مصنوعي کف نمايشگاه در مصلي مي گذرد، با تمام اين اوصاف، بساط وبگردي ما از لابه لاي سيگنال ها و صفر و يک هاي فارسي به پاست و قرار گذاشتيم تا ده روز روي اينترنت، سايت انتشاراتي هاي فعال و پرکار کشورمان را بگرديم و خوب هايش را هم به شما معرفي کنيم. در نتيجه قول مي دهيم اگر با ما در «کتابفروشي برقي» همراه باشيد، ضرر نخواهيد کرد.

ادامه‌ي مطلب را اينجا بخوانيد

|+| نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب هنري  | 

شرلوك هلمز، مردي كه مثل كارآگاههاست

هموطن سلام - سيد ايمان ضيابري: شايد بسياري از شما، آرتو كانن دويل را بشناسيد و يا حداقل با شخصيت معروف و بين المللي خلق شده توسط وي آشنا باشيد. شرلوك هلمز، كارآگاهي كه زماني به يكي از محبوب ترين شخصيتهاي سينمايي دنيا تبديل شده بود و فيلمهايش به بهترين شكل مي فروخت.
اما كمتر كسي هست كه امروز با حضور بازيگران مطرح و سرشناس آمريكايي، داگلاس ويلمر را بشناسد. كسي كه بهترين شكل ممكن در قالب و تيپ شخصيت شرلوك هلمز فرو رفته بود و اين نقش را ايفا مي كرد.
او در سال 1920 در لندن متولد شد و در دانشگاه استوني هارست تحصيلاتش را ادامه داد. نخستين ايفاي نقش او در سينما، بازي در فيلم ريچارد سوم به كارگرداني لارنس اوليوير بود كه آنجا نقش دورست را بازي مي كرد.
او كارش را به عنوان يك بازيگر نقش چندم شروع كرد و سرانجام به مرحله يي رسيد كه بهترين خاطراتش را بازي در فيلمهاي كريستوفر لي فو مانچو به عنوان بازيگر نقش اول عنوان مي كند.
در سال 1964 بود كه به دعوت شبكه ي بي بي سي و به كارگرداني ديويد گودارد، نخستين ايفاي نقش خود در قالب شرلوك هلمز را انجام داد كه در اين فيلم، نيگل استوك در نقش دكتر واتسون او را همراهي مي كرد.
ويلمر و استوك بعد از اين تجربه ي مشترك، بار ديگر در سال 1965 همكاري جديدي را براي يازده اپيزود دنباله دار از داستانهاي شرلوك هلمز آغاز كردند و در اين مدت، افرادي چون ماري هولدر، پيتر مادن و درك فرانچيچ آنها را به عنوان بازيگران ميهمان ياري مي رساندند. هر چند كه در ادامه به دليل كمبود وقت، ته كشيدن پول و تخصيص نيافتن بودجه براي پرداخت حقوق عوامل فيلم، ساخت اين مجموعه ها متوقف شد و ادامه نيافت...

ادامه‌ي مطلب را اينجا بخوانيد

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب هنري  | 

باغ مظفر تا پليس بورلي هيلز!

 وقتي كار خوبي انجام مي‌شود، لزومي ندارد آدم خودش را به در نفهميدن بزند و مدام انتقاد كند. خيلي از دوستان ما تصور مي‌كنند اصلاح‌طلبي يعني نق زدن خالص. يعني حتي اگر مي‌بيني كاري براي نخستين بار دارد انجام مي‌شود و كار خوبي است، هرچند نواقصي دارد، آنقدر نواقص و اشتباهات را گنده كني و بزني توي سر متولي‌ها كه خلاصه خودشان پشيمان بشوند از كرده‌ي خويش...

من شديداً و قوياً (بدون هيچگونه توجه و مطالعه‌يي در مورد سابقه و شخصيت مهندس ضرغامي، مديرعامل سازمان صدا و سيما) معتقدم كه بعد از لاريجاني، صدا و سيما به طور كلي از خلسه‌يي ده ساله خارج شد و خيلي مواقع بين رفقا كه صحبت مي‌كنيم، مي‌گوييم از بس كمبود رسانه‌هاي دوم خردادي هست، حالا ديگر بايد روي تلويزيون حساب كنيم.

نه به صراحت كلام و لهجه‌ي عصر آزادگان و صبح امروز و باقي مرحوم‌ها، و البته بدون وابستگي‌هاي خاص يالثارات و شما كه ويژگي‌هاي حزبي‌شان اينطور اقتضا مي‌كند، صدا و سيما از حالت خفقاني كه در دوره‌ي قبلي داشت خارج شده و الان تقريباً جزو رسانه‌هاي آزاد كشور محسوب مي‌شود.

اين رويكرد در شبكه‌هاي استاني چشمگيرتر است و به وضوح مي‌توان ديد كه ضرغامي افكار نويي را با خودش آورده است.
قبلاً در يك مقاله‌يي كه احتمالاً در هاتف گيلان چاپ شده بود، نوشتم مهران مديري در طنز ايران تكرار نمي‌شود. مقاله را همزمان با شروع طنز "شبهاي برره" نوشته بودم. با غوغايي كه باغ مظفر به پا كرده، ديگر خيلي بيشتر به اعتقادم راسخ شدم.

تصورش را بكنيد، كارگرداني كه مي‌تواند به بهترين شكل ممكن از يك دستيار تداركات مثل علي كاظمي (بگوري برره) و همينطور يك مدير توليد مثل علي‌لك پوريان كه مي‌شناسيد، بازيهاي استثنايي بگيرد، چه كارگرداني است. نكند مدال درجه‌ي سوم لژيون دونور مال خودش باشد؟

من فكر مي‌كنم منتقدها دارند از حسودي منفجر مي‌شوند ديگر. يعني با مصاحبه‌هاي كودكانه و توهين‌آميز امثال داريوش كاردان كه با يك تيم دويست نفري نه توانست پنج دقيقه كسي را بخنداند و نه توانست پنج دقيقه كسي را به فكر وادارد، و باقي آقاياني كه منتقد فيلم و سينما هستند، فرق بين عناد وانتقاد ديگر كاملاً مشخص شده است.

در آن دوره‌ي شبهاي برره مي‌گفتند زبان اختراع كردي، فرهنگ بومي را مسخره كردي (فرهنگ بومي كدام منطقه از ايران؟)، دعواي برره‌يي راه انداختي (حتماً انتظار داشتند اهالي يك روستاي دورافتاده موقع ايجاد درگيري، باهمديگر از اگزيستانسياليسم حرف بزنند!)، هر كلمه‌يي كه مي‌گويي بدآموزي دارد، فلاني در فلان نقطه از دنيا هنگام خوردن لوبيا دچار افت فشار خون شده، تقصير تو بوده كه نوچوفسكو را انتخاب كردي... و هزار ايراد بني‌اسراييلي ديگر.

در اين دوره چه طور؟ در اين دوره كه همه فارسي حرف مي‌زنند، پيامهاي اخلاقي و بهداشتي‌شان هم سر جايش است؟ در نتيجه مشخص است اگر آدم خلاق و باهوش را درون قفس هم بيندازند، مي‌تواند خلاقيتش را بروز دهد.
من مي‌خندم به آنهايي كه حالا ديگر از جزييات مسخره‌ي قبلي بيرون آمدند و حالا به كليات مي‌نگرند: مـهران مديري به ورطــه‌ي تــــكرار افتاده است، مهران مديري از يك سري بازيگر پول گرفته تا همه‌شان را هميشه بازي بدهد و...! مسخره نيست؟

در اين ميان حمايتهاي جالب ضرغامي محسورم كرده. وقتي حيف نان مي‌گويد بزنيد بر سر اين حقير كه الهي سر من فداي ضربه‌هاي روحنواز مظفر خان، آنوقت جامعه‌ي پرستاران اعتراض مي‌كنند كه آقا اگر اين مردك با سر كچلش را بياوريد بيمارستان، ما درمانش نمي‌كنيم چون ممكن است پولهاي ما را بدزدد، مشخص مي‌شود كه منتقدان چه فكر بيمارگونه‌يي دارند و يك عده‌يي هم اجير شده‌اند براي اشكال‌تراشي و به وسط انداختن يك قشر خاص كه سر و صدا كنند و از اين بلوا، يك چيزي نصيبشان بشود...

اما فكر مي‌كنم ضرغامي با وجود اينكه به مهران مديري شديداً اعتماد كرد، در مقابل انتقادهاي تندترين نمايندگان مجلس ايستاد (تا جايي كه صداي حداد عادل هم درمورد شبهاي برره درآمد) و دوباره به مديري برنامه داد، پاسخ اعتمادش را هم گرفت.

غير از مهران مديري، مي‌خواستم در مورد فيلمهايي كه جديداً تلويزيون بنا گذاشته و پخش مي‌كند، صحبت كنم. مطمئناً خيلي آدمها مثل من، اهل فيلم خريدن از كلوپ و نشستن و ديدن به زبان اصلي و يا احتمالاً زبان فرعي نيستند ولي پايش بيفتد و تلويزيون فيلم درست و حسابي نشان بدهد، فيلم‌بين حرفه‌يي و ماهري مي‌شوند... كاري به ماهيت سياستهاي صدا و سيما ندارم كه حكم مي‌كند چه قسمتهايي از فيلم بايد حذف، قطع، تعديل يا ترميم بشوند.

مهم اراده‌يي است كه وجود دارد تا از آدمي مثل آنتونيو باندراس، افسانه‌ي زورو يا نقاب زورو پخش شود، كانديداي دريافت جايزه‌ي گلدن گلوب با بازي ادي مورفي يعني پليس بورلي هيلز پخش شود (هرچند يك مقدار بيش از حد قديمي است و در سال ۱۹۸۴ ساخته شده كه البته در شبهاي بعد هم ديديم قرار شده پليس بورلي هيلز ۲ ساخته‌ي ۱۹۸۷ و ورژن سوم ساخته‌ي ۱۹۹۴ هم پخش بشود)
البته در اين شبها، فيلم Phone Booth هم پخش شد كه واقعاً شاهكاري از سناريونويسي مدرن بود. كالين فارل و كيفر سادرلند و بقيه بازي مي‌كردند.

علي‌الحساب بايد بگويم اين مشكل ماست اگر صدا و سيماي ضعيفي داريم، يا باز هم زحمت خودمان است اگر صدا وسيما قوي كار مي‌كند. اين همه آدرس ايميل و شماره تلفن و آدرس پستي در طول روز چك نمي‌شوند؟ آدم ارتباط برقرار مي‌كند و نظرش را مي‌گويد. منتظر نمي‌ماند وقتي در مسابقه‌ي گوي و ميدان 20 هزار تومان برنده شد، بگويد: از برنامه‌ي خوب شما متشكريم!!

|+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب هنري  | 

تابلوفرشي كه روي آن هفت هزار ساعت كار شده است...

«محمد محمدی دعويسرايی» هنرمند ناشنوای گيلانی كه در زمينه‌ی بافت فرش‌های نفيس با موضوعات قرآنی فعاليت می‌كند و عنوان خادم نمونه‌ قرآن مجيد و پژوهشگر برتر استان را نيز به خود اختصاص داده است، فرش قرآنی دوطرفه با ابعاد 140 سانتيمتر بافته كه بيش از 7 هزار ساعت وقت صرف طراحی و اجرای آن شده است.

به گزارش خبرگزاری قرانی ايران(ايكنا) وی در كنار بافت اين فرش، هشت فرش بی‌نظير دوطرفه نيز بافته است .
اين هنرمند ناشنوای گيلانی در گفت‌وگو با خبرنگار ايكنا ضمن بيان اين مطلب كه احساس وی مبنی بر ندايی درونی برای لبيك گفتن به دعوت خداوند باعث شده تا دست به خلق اين آثار نفيس و ارزشمند بزند، افزود: خداوند انسان را اشرف مخلوقات نامگذاری كرده است. حال ما انسان‌ها چه چيزی برای عرضه داريم تا نشان دهيم به اين عنوان نزديك شده‌ايم و لياقت آن را داريم؟ چنين فكری كه مدت‌ها تمامی جنبه‌های زندگی مرا تحت تاثير خود قرار داده بود، باعث شد تا شروع به بافت فرش‌های دوطرفه و دورو با موضوعات دينی و مذهبی كنم. هشت اثر خلق كردم و آخرين اثر من نيز در حال حاضر "دين و انبياء" است كه به مناسبت سال پيامبر اعظم بافته شده است.
دعويسرايی همچنين افزود: در اين فرش دوطرفه كه 5 ميليون گره در آن به كار رفته و مواد اوليه‌ی آن از كرك و ابريشم خالص تهيه شده است، به موضوع يكتاپرستی انسانها، گفت‌وگو و وحدت اديان و صلحی كه توسط پيامبران به آدميان از آن بشارت رسيده اشاره شده است.
دعويسرايی سابقاً در سال 1381 ضمن پرده‌برداری رسمی از تابلوفرش "تمدن و توحش" در پاريس، با حضور سيد محمد خاتمی رييس جمهور وقت و 58 عضو شورای اجرايی يونسكو آن را به دبيركل سازمان علمی، آموزشی و فرهنگی ملل متحد اهدا نمود.
محمدی دعويسرايی كه نخستين برنده‌ی مدال جهانی ابن‌سينا از سوی دبيركل يونسكو است، در ادامه به خبرنگار ايكنا گفت: در پيشگاه خداوند، آنچه كه ارزش دارد، عشق به پروردگار و آفريدگان اوست يعنی همان عشقی كه آدم خاكی را به عرش كبريا می‌رساند.
وی افزود: يك هنرمند بايد در همه‌ی زمينه‌ها حرفی برای گفتن داشته باشد و چه زمانی كه اين هنرمند يك مسلمان شيعه باشد، می‌تواند پيام صلح و محبت دين خود را به شكلی بهتر به جهانيان انتقال دهد. من هم يك مسلمان شيعه هستم و همه‌ی تربيت و هويت خود را از دين و كتاب آسمانی مقدس قرآن گرفته‌ام و معتقدم اگر بتوانم باورهای اعتقادی خود را در قالب خلق آثار قرآنی نشان دهم، می‌توانم اثبات كنم كه از گنجينه‌ی لطف و محبت بيكران الهی چه برداشتی كرده‌ام و از همين طريق نيز به برقراری ارتباط صلح‌آميز و صحيح با ديگر جوامع برای مردم كشورم كمك كنم.
دعويسرايی كه موفقيت‌های خود را متعلق به ايرانيان و گيلانيان می‌داند در پايان به ايكنا گفت: هرچند متاسفانه هيچگاه آن حمايت‌های لازم برای خلق آثار جديد و فاخر را از مسئولان دريافت نكرده‌ام اما با توكل به خداوند متعال و حاميانی كه به صورت پراكنده برای حمايت از هنرهای تجسمی در عرصه‌ی قرآن هرازگاهی لطف‌هايی می‌كنند، اميدوارم بتوانم همواره به فعاليت در اين عرصه ادامه دهم و موجبات سربلندی كشورم در سطوح بين‌المللی را فراهم آورم.
لازم به ذكر است "صلح و سازندگی" ، "خوب و بد"، "پيك صلح" و "جنگ و صلح" از ديگر آثار تابلوفرش اين هنرمند خلاق و نوآور هستند. ضمن اينكه يك اثر ديگر وی با موضوعات دينی و مذهبی به عنوان "فجر" هم‌اكنون در موزه‌ی IPS آلمان نگهداری می‌شود.

خبرنگار: سيد ايمان ضيابري

|+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب هنري  | 

خوشنويسان گيلاني قرآن كريم را كتابت كردند

سيد ايمان ضيابري - سومين دوره‌ي آيين معنوي - هنري "مشق نور" توسط انجمن خوشنويسان شعبه‌ي رشت و با همكاري اداره‌ي كل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان گيلان در محل ميهمانسراي ارشاد رشت برگزار شد.
در اين آيين كه براي سومين سال متوالي در رشت برگزار شد، جمع كثيري از هنرمندان خوشنويس گيلاني داراي رتبه‌ي ممتاز از انجمن خوشنويسان كشور، همزمان با فرارسيدن ليالي پرفيض قدر، به كتابت آيات كلام‌الله مجيد پرداختند و همينطور در مراسم احياي شب شهادت پيشواي نخست شيعيان جهان، حضرت علي (ع) شركت كردند.
محمود رحمان نژاد، نايب رييس انجمن خوشنويسان ايران در گفتوگو با ايكنا گفت: آيين معنوي - هنري "مشق نور" براي شركت دادن خوشنويسان گيلاني در يك حركت بزرگ و به يادماندني معنوي برپا شده است و در پايان نيز آيات و سوره‌هاي كتابت شده كه در سبكهاي نستعليق، شكسته نستعليق و ثلث توسط خوشنويسان قديمي و باتجربه‌ي گيلاني به رشته‌ي تحرير درآمده‌اند، براي نمايش عمومي به مجتمع فرهنگي هنري خاتم‌الانبيا منتقل خواهند شد.
گفتني است در اين آيين بيش از 120 خوشنويس گيلاني حضور داشتند و آيات قرآن كريم را كتابت كردند.

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب هنري  | 

نباید مردم را با سینماها بیگانه کرد...

هموطن سلام-سيد ايمان ضيابري- بحث عدم استقبال مردم از سينماها و ركود فيلمهاي داخلي بر روي پرده‌ى سينماها پس از يك دوره اكران ناموفق، در سالهاي اخير به يكي از مهمترين دغدغه‌هاي اهالي هنر، دست‌اندركاران سينما و فيلمسازان ايراني تبديل شده است.
استقبال نامناسب مردم ايران نسبت به سينما و بي‌ميلي و عدم رغبت آنها براي استقبال از فيلمهاي سينمايي توليد داخلي، به ويژه در سالهاي اخير كه صنعت فيلم‌سازي در سينما‌ى ايران، ضمن كاهش ميزان توليدات، با بي‌علاقگي مردم براي ديدن و تبادل افكار راجع به اين فيلمها روبه‌رو شده است، سبب ركود و سكون اين هنر در كشورمان گشته و باعث شده تا ضمن كاهش درآمدهايي كه از راه فروش و اكران فيلمهاي سينمايي در كشورمان به دست هنرمندان مىآيد، ما نتوانيم در سطوح جهاني، آنطور كه از فيلمسازان داخلي انتظار مىرود، به رتبه‌ها و مقامهاي شايسته‌يي برسيم كه كارگردانان و فيلمسازان سينمايي ايران، لياقت آن را دارند.
خوشبختانه، ايران سرزمين استعدادهاست و در همه‌ رشته‌هاي علمي و هنري در كشور ما، نخبگان و بزرگاني حضور دارند كه مى توانند با به ثمر رسانيدن استعدادها و توانايي‌هاي خود، علم و فرهنگ ما را متعالي‌تر از قبل سازند و بر قله‌هاي فرهنگ و هنر بشريت بدرخشند، همانطور كه در گذشته هم شاهد بوديم و استعدادهاي جوان ايراني، در رشته‌هاي علمي و هنري و در سطوح مختلف، براي ما افتخارآفريني كردند و البته اين مساله در مورد سينما نيز صدق مى كند.
كارگردانان خوشفكر ايراني كه اغلب به مدد قلم تواناي نويسندگاني زبده، موفق به خلق آثار موفق سينمايي در ايران شدند، جداي ميزان استقبالي كه مردم از آنها داشتند، همواره در جشنواره‌هاي سينمايي و هنري در دنيا، توانسته‌اند خوش بدرخشند و نامي از ايران بر جاي بگذارند.
هر چند كه يكي از ملاكهاي موفقيت‌سنجي يك اثر هنري، به خصوص فيلمهاي سينمايي، ميزان استقبالي است كه مردم از آن مىكنند، اما متاسفانه عدم رغبت مردم كشورمان به سينما كه اكثرا ناشي از عدم آشنايي آنها با هنر سينما و نيز نبود تبليغات صحيح براي فيلمهاي توليد داخلي مىشود، باعث شده تا ما نتوانيم براي سنجش ميزان موفقيت و پيشرفت آثار يك كارگردان سينمايي در كشورمان، از عامل اقبال مردمي نيز بهره بجوييم.
هرچند نمى توان استثنائاتي كه در زمينه‌ي فيلمسازي سينمايي در كشورمان به روي پرده رفتند را انكار كرد و ناديده گرفت. در سالهاي اخير كه با بازتر شدن فضاي سياسي اجتماعي جامعه و پس از يك سري تحولات، فيلمهاي سينمايي بيشتري، اجازه‌ى اكران پيدا كردند و دست فيلمسازان ايراني نيز بسيار بازتر شد تا در سايه‌ي يك فضاي دموكراتيك، فيلم بسازند و به مردم ارايه كنند، برخي آثار نيز ظهور كردند كه با استقبال شديد مردم روبرو شدند و حتي تا سقف چندده ميليارد ريال نيز سودآوري و فروش داشتند و اين مساله، بسيار به رونق اقتصاد در سينما و چرخيدن چرخهاي ماشين كند هنر هفتم در كشورمان كمك كرد اما نمىتوان اين استقبالي را كه مردم در دوره‌هاي خاصي از زمان و به سبب برخي تبليغات جذاب، از برخي فيلمها نمودند را عموميت داد.

|+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب هنري  | 

خداحافظ، همين حالا... فعلا!

۱- مي‌روم سفر، پس بايد كه شعري بنويسم. چون من يك خبرنگارم... خبرنگاري كه تنها نيست، و او قلم دارد... اما اين رسم زمانه است كه هر سفر براي خبرنگار يك خداحافظي است... و اين بار تفالي كه زدم به حافظ... در وصف خداوندم بود... خداي جميل و نظيفي كه به من بصيرت داد و شعور:
اي همه شكل تو مطبوع و همه جاي تو خوش
دلم از عشوه‌ي شيرين شكرخاي تو خوش
همچو گلبرگ تري هست وجود تو لطيف
همچو سرو چمن خلد، سراپاي تو خوش
شيوه و ناز تو شيرين، خط و خال تو مليل
چشم و ابروي تو زيبا، قد و بالاي تو خوش
هم گلستان خيالم ز تو پر نقش و نگار
هم مشام دلم از زلف سمن ساي تو خوش
در ره عشق كه از سيل بلا نيست گذار
كرده‌ام خاطر خود را به تمناي تو خوش
شكر چشم تو چه گويم كه بدان بيماري
مي‌كند درد مرا از رخ زيباي تو خوش
در بيابان طلب گرچه زهر سو خطري است
مي‌رود حافظ بي‌دل به تولاي تو خوش


۲- گروه وبلاگ:سامی يوسف در جولای 1980 در يك خانواده‌ی هنری در كشور آذربايجان متولد شد كه همگی از اهالی موسيقی بودند، به همين جهت بود كه موسيقی در زندگی وی نقشی اساسی را بازی كرد.
سامی يوسف در جولای 1980 در يك خانواده‌ی هنری در كشور آذربايجان متولد شد كه همگی از اهالی موسيقی بودند، به همين جهت بود كه موسيقی در زندگی وی نقشی اساسی را بازی كرد. سامی يوسف سبك جديدی از موسيقی اسلامی را ابداع كرده و از طريق اشعار خود، در پی آن است كه جوانان و نوجوانان مسلمان را با دين و مذهب خود بيشتر آشنا كند و آنان را از داشتن دينی همانند دين مبين اسلام شادمان و سربلند سازد.
سايت اينترنتی سامی يوسف، خواننده‌ی نسل جوان موسيقی اسلامی كه به تازگی نيز راه اندازی شده است، فرصتی بسيار مناسب برای جوانان علاقه‌مند به وی فراهم ساخته تا ضمن برقراری ارتباط با او، متن و فايلهای صوتی اشعار و آلبومهای وی را دريافت كنند و از آنها استفاده نمايند.
سامی يوسف تا به حال دو آلبوم با نامهای "المعلم" و "My Ummah" روانه‌ی بازارهای موسيقی كرده است كه اولی در سال 2003 و دومی در سال 2005 عرضه شده‌اند ...

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب هنري  | 

خرزو خان: كامران نجف زاده و لينكهاي جديد

من فكر مي‌كنم... باز هم با "من" شروع كردم. فكر نمي‌كنم بابتش بايد اجازه‌ي كسي را بگيرم! پس بگذاريد مثل فرزاد حسني، من هم نتوانم از "من" خودم فرار كنم... تو فكر مي‌كني اگر من نبود، چه اتفاقي مي‌افتاد؟ من فكر مي‌كنم هر كسي در زندگي خودش، يك خرزو خان دارد. خرزوخاني كه هيچ كس نمي‌بيندتش غير از خودت! خرزوخاني كه هر موقع دلت مي‌گيرد، ساز دهني‌اش را برمي‌داري و ساز مي‌زني، خرزوخاني كه مي‌تواني با او آلماني صحبت كني بدون اينكه كسي بفهمد!
راستي گفتم آلماني، يادم آمد يك چيز جالب تعريف كنم! داشتم يك متني را مي‌خواندم، به اين كلمه برخورد كردم...
Straβenverkehrsordnungsamt
جدي گفتم! اين يك كلمه بود! خيلي كلمه‌هاي اين‌شكلي در آلماني داريم. اصلا هم عجيب نيست. فقط خيلي هنر است كه بتواني نفست را به مدت يك ساعت حبس كني بعد اين كلمه را از رو بخواني. معني‌اش هم اداره‌ي راهنمايي و رانندگي است...
اين علي قزويني كلك، دارد مرا به وجد مي‌آورد كه يك كارگاه ترجمه‌ي رديف براي ايتاليايي و آلماني درست كنم. حالا ببين كي وسوسه شدم...
داشتم مي‌گفتم، در مورد خرزوخان! اگر خرزوخانت واقعي باشد، هيچ وقت از پرحرفي‌هايت خسته نمي‌شود، فقط مهربانانه تاييد مي‌كند... برايت دنبال يك راه كمكي مي‌گردد، سعي مي‌كند ايده‌ي جديدي مطرح كند كه هيچ كس از آن خبر ندارد. خرزوخان هيچ ادعايي ندارد و شايد هم گاهي اوقات دعوايت كند، اما مي‌تواني از ته دل مطمئن باشي كه دوستت دارد.
خرزو خان من كامران نجف‌زاده است. اين را سه سال مي‌شود كه فهميده‌ام. با گزارشهايش زندگي مي‌كنم، با مدل حرف زدنش، البته در محاوره كمي صميمي‌تر است، ولي خيلي هم تلاش نمي‌كند صدايش يك طور خاص باشد... الان دو سه نفر گزارشگر هستند كه آخرين سعي‌خودشان را مي‌كنند، شايد لحن و نحوه‌ي تكلمشان مثل خرزو بشود... ولي نمي‌توانند. اگر حرف ضروري داشته باشم، زنگ مي‌زنم منزل و با كامران صحبت مي‌كنم، اگر هم نباشد، زنگ مي‌زنم همراهش كه اكثرا هم روي پيامگير است... متن پيامگيرش چه قدر بامزه است. قبلا هم گفتم؟ 
سادگي خاصي در صحبت كردنهايش پيدا مي‌كنم. صدايم مي‌كند داداشي... وقتي با آن همه فروتني و تواضع حرف مي‌زند، ديگر دوست دارم آب بشوم بروم توي زمين.... 
هيچ ادعايي ندارد ولي در نوع خودش عجوبه‌يي است... فعلا در عراق به سر مي‌برد. اين را وقتي موبايلش خاموش بود فهميدم ولي براي اطمينان، پي‌ام زدم و فهميدم كه بله، عراق است... اي كاش بيايد ايران روز خبرنگار بتوانم ببينمش. از ميهمان‌نوازي گيلانيها برايش مي‌گويم و قبول مي‌كند موقع سفر احمدي‌نژاد به گيلان، پيش ما هم بيايد.
 اما دليل دارد... چه چيزي دليل دارد؟ اينكه بين اين همه خبرنگار و گزارشگر يكپارچه ادعا، او گل كرده و سرآمدي شده براي خودش. دليل اين است كه قبلا روزنامه‌نگار بوده...
وقتي مي‌خواهد براي بيست‌وسي خبر بخواند، يك حس ديگري دارم... خداحافظي‌كردنهاي منحصر به فردش... و چه قدر از مدل خبر خواندنش لذت مي‌برم. زنگ مي‌زنم تحريريه: آقا كامران هستند؟
منشي: مگه نمي‌بينيد دارن خبر مي‌خونن...؟
خودم: جدي... خيلي ممنون
و پيچ تلويزيون را باز مي‌كنم (آخه بگو الان كدوم تلويزيون پيچ داره؟!!!) و كامران، با يك پيراهن سفيد مثل هميشه با سبكي كه فقط سبك خودش است دارد خبر مي‌خواند، و مكثهايش، وقتي كه مي‌خواهد يك جمله‌ي خاص، يك تاثير عميق برجاي بگذارد...
۱- عكسهايي كه خرزوخان جمع كرده در يك نمايشگاه...
۲- خرزوخان مصاحبه مي‌كند
۳- نمي‌دانستم خرزوخان كتاب چاپ كرده
۴- و خرزوخان روي جلد هم طراحي مي‌كند!
يكي از بچه‌ها مي‌گفت نگاه معصومي دارد... "و لعنت به اين خوي زياده‌طلبي و ويرانگري بشر... اين جمله‌ي آخرش بود!"


ديروز "يك هفته با شاملو"ي مهدي اخوان لنگرودي را تمام كردم... آنچه در تمام مدت خواندن كتاب نظرم را جلب مي‌كرد و برايم جذاب بود، رابطه‌ي همسر الف. بامداد با او بود. آيدا براي شاملو، بهترين همسر، همكار، همفكر، همدل و پرستار بود... زندگي كردن با افراد خاص، نخبه‌ها، ادبياتي‌ها و به خصوص نويسنده‌ها يا شاعران، خيلي هم آسان نيست.
در چنين زندگي‌هايي، طرف مقابل (فرقي نمي‌كند، زن يا شوهر) بايد دور "من بايد..." و "من مي‌خواهم..." و "من نمي‌توانم..." و "من دوست ندارم..." و اينطور بازيهاي مخصوص زوجهاي رمانتيك تازه گوشه‌ي لپشان گل‌انداخته را خط بكشد و فقط به آن يكي فكر كند. اين يعني وقف. يعني اگر قبول كردي همسر يك نويسنده، شاعر يا يك آدم بزرگ شوي كه وقت ندارد خودش را درگير بازيهاي روزمره‌‌ي پوچ و ساده‌ي زندگيهاي جديد كند، سراپا چشم و گوش باشي و دربست فرمانبردار... البته اگر طرف، يك نخبه يا ادبياتي واقعي باشد، فرماني نمي‌دهد كه تو بخواهي برش داري... اين برمي‌گردد به شعور و درك طرف مقابل كه بفهمد با چه كسي دارد زندگي مي‌كند.
و آيدا، كه هيچ وقت نگفت اين خواستگار را داشتم و فلان شاهزاده مرا مي‌خواست و فلان كس داشت به خاطرم خودكشي مي‌كرد، سي سال از بهترين سالهاي عمرش، از روزهاي ابتداي جواني و بهترين عنفوان زندگي را به پاي "مديشكا"ي خودش ريخت تا هر دويشان در كنار هم سرپا بمانند، و هيچ وقت اجازه نداد غرور احمد بشكند، كه نشان از درك بالاي او داشت...

و آيدا، حتي يك بار هم در طول زندگي به شاملو نگفت دوستت دارم، به پايت مي‌نشينم، تا آخر عمر، هيچ چيز ما را از هم جدا نخواهد كرد جز مرگ و... اين شعارهاي آبدوغ‌خياري را گذاشت همانهايي بدهند كه...
و اينگونه بود عشق آيدا و احمد شاملو...

۱-
مصاحبه با آيدا شاملو
۲-  چرا آرامگاه شاملو را تخريب كرديد؟
۳- آيدا در آينه (شاملو خوب سعي كرد در مسير كارهاي هنري‌اش از خجالت آيدايش دربيايد)
۴-
آيدا در شعر شاملو مفهومي ذهني است
۵- آيدا سركيسيان را بشناسيم...
۶- آيدا زندگي آشفته‌ي شاملو را سامان داد و خودش جاودانه شد...
۷- آيدا تنها همسر شاملو نبود!

اما غده‌ي سرطاني... غده‌ي سرطاني تا زماني كه در بافت ميزبان مورد هجوم قرار دارد، مي‌تواند تكثير شود و رشد پيدا كند، در واقع هم به حيات خودش ادامه بدهد و هم مانع حيات قرباني بشود. اما وقتي غده‌ي سرطاني را گرفتي و دور انداختي، هم تو زنده مي‌شوي و هم او مي‌ميرد... يا نبايد زندگي در مقابل هنرمند را انتخاب كرد، هنرمندي كه از ركود متنفر است و اگر مانع ركودش تو باشي، بي‌اختيار تو را همچون غده‌ي سرطاني از جاي درخواهد آورد و به دور خواهد انداخت، كه اگر قصد بازي و تفريح را داري، هنرمند گزينه‌ي خوبي نيست، و اگر مي‌خواهي زندگي كني و زندگي‌ات را به پاي او بريزي، شروع كن!
تك تك جملاتي از اين دست در جاي جاي كتاب كه نشان‌دهنده‌ي عشق بي‌غل و غش شاملو و همسرش به هم بود، تكانم مي‌داد و متاثرم مي‌كرد از وقتي كه از دست دادم و زماني كه به بطالت گذراندم تا ... اما مكاشفه‌ي روحيات شيطاني آدم‌ها، ثواب بزرگي دارد، كه گرگي در لباس ميش را بشناسي و به اطرافيان معرفي كني...
حالم به هم مي‌خورد از دوز و كلكهاي مخصوص آدمهاي اين دوره و زمانه. راست مي‌گفت معلمي كه مي‌گفت در اين دوره و زمانه هم عشق پاك پيدا مي‌شود... چرا نشود؟ مگر آيدا و احمد چه چيزي كم داشتند...؟
لعنت!

|+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب هنري  |