تبليغاتX
ايمان امروز
گزارش از روند پیشرفت

بمب گوگلی Yahoo mail وضعیت نسبتاً خوبی را سپری می‌کند. در طول پنج روز از آغاز به کار بمب، صفحه‌ی Yahoo mail حدود 30 هزار بازدیدکننده داشته که آمار قابل قبولی محسوب می‌شود. تعداد لینکهای داده شده به سایت را دقیقاً‌ نمی‌دانم چون از چند سایت مختلف شمارش لینک جست‌وجو کردم و هر کدام یک عدد متفاوت اعلام می‌کردند، اما این رقم در حال افزایش است و مطمئنم که هر لحظه افزایش پیدا می‌کند.

به لحاظ فنی اما انکار نمی‌کنم که سایت دچار مشکلاتی هم هست. چند ISP به دلیل آپدیت نکردن DNS cache خود با سایت مشکل داشتند که با پیگیری من و مدیر فنی سایت مشکل را برطرف کردیم.

از سوی دیگر به دلیل request های فراوانی که برای بازدید از سایت به سرور ارسال می‌شود، ما شدیداً‌ دچار مشکل پهنای باند هستیم و با وجود اینکه سعی می‌کنیم هر روز یک گیگابایت به پهنای باند اضافه کنیم (تا مرز رسیدن به ۲۰ گیگابایت پهنای باند محدودیتی نداریم) اما سایت در بعضی از لحظات در دسترس نیست و من هم تا امروز آمار بیشتر از 120 بازدیدکننده‌ی همزمان را دریافت نکرده‌ام. امیدوارم این مشکل هم با پیگیریهای جدیدمان حل شود.

در حال حاضر برای عبارت Hello Yahoo در صدر نتایج گوگل هستیم که در مقایسه با عبارت اصلی یعنی Yahoo mail اهمیت چندانی ندارد و در این زمینه عدم وجود هماهنگی بین بلاگرها بزرگترین مشکل است. یک نفر با عنوان یاهومیل لینک می‌دهد، یک نفر با عنوان بمب گوگلی لینک می‌دهد، یک نفر با عنوان اعتراض ایرانی لینک می‌دهد و این تشتت عملکرد اصلاً خوب نیست.

اکیداً و شدیداً درخواست می‌کنم تنها با قرار دادن کد زیر در قالب وبلاگهایتان، به عبارت Yahoo mail لینک بدهید و کمک کنید تا کارها یکدست انجام شود.

به آینده امیدوارم و در مقابل افرادی که سعی می‌کنند با پراکندن فضای ناامیدی و القای تصورات غیرواقعی من و همراهانم در این پروژه‌ی ملی را منصرف و دلسرد کنند، تنها سکوت می‌کنم و آنان را حواله می‌دهم به روزهای روشن و افتخارآمیزی که در انتظار ماست. حتماً می‌دانید که "امید" دل کوه را هم می‌شکافد؟

از تمامی دوستانی که در این راه صمیمانه و بی‌چشمداشت نه به عنوان یک مجری طرح ساده، من که ایران را یاری می‌رسانند متشکرم و تمامی کسانی که با تمسخر و استهزاء ما را به چالش می‌کشند را به وجدان اخلاقی، ملیت و هویتشان ارجاع می‌دهم.

 

لوگوی زیر را دوست عزیزم، محمدرضا رهبر طراحی کرده و با استفاده از اسکریپت مخصوص و کپی کردن آن در بدنه‌ی قالب هم اگر بخواهید می‌توانید آن را در گوشه‌ی سمت راست بالای وبلاگهایتان قرار بدهید. به زودی در صورتی که نیاز بود، برای گوشه‌ی سمت چپ هم لوگوی Yahoo mail را طراحی می‌کنیم! 

|+| نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

هفته‌ی دفاع مقدس نزدیک است...

دنیا رو با همه‌ی خوب و بدش
با همه زندونیای ابدش
پشت سر گذاشتن و رها شدن
رفتن و سری توی سرا شدن
واسشون تو بند دنیا جا نبود
دنیا که جای پرنده‌ها نبود
پشت سر گذشته‌های بی‌هدف
پیش رو لشگر آرزو به صف
تو بهشت آرزو گم نشدن
آدم حسرت گندم نشدن
وقتی موندن تو غبار زندگی
پر کشیدن از حصار زندگی
زنده موندن واسشون بهونه بود
زندگی بازگی بچگونه بود
یه صدا می‌خوندشون سمت خدا
با سکوتشون رسیدن به صدا...

با صدای محمد اصفهانی بشنوید

|+| نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

بله! تالش از ایران جدا نمی‌شود...

چندی پیش مقاله‌یی نوشته بودم تحت عنوان "تالش از ایران جدا نمی‌شود" که بازتابهای خاص خودش را داشت. یک هم‌استانی تالشی هم به این مقاله پاسخی فرستاده و ضمن تهدید به اقامه‌ی دعوی و دردسرسازی برای من، در نشریه‌یی محلی منتشر کرده. من هم برای این که ذهن دوستمان کمی روشنتر شود و بداند که "پرستش به مستی است در کیش مهر، برونند زین حلقه هشیارها!"، چند پاراگرافی پاسخ دادم و بعد هم که یا علی!

و در ضمن این را هم یادآوری کنم که: در قرن بیست ویکم که هر دانا و نادانی، وبلاگ و سایت و مجله و تلویزیون و رسانه‌ی شخصی دارد، تهدید به شکایت و قضا و عرض‌کشی، یک ترفند پوسیده و کهنه است که نشان از ضعف و کم‌آوردگی استدلالی دارد و بر همان ادعای من مبنی بر حذف فیزیکی مخالفان در جهت شنیده نشدن صدای آنان صحه می‌گذارد، ضمن اینکه بسیار جالب و شنیدنی خواهد شد اگر اصطلاحاً صاحب یک رسانه خود در چنین راهی قدم بردارد!! کسی که همواره ادعای آزادی بیان، شنیده شدن صدای مخالف و دموکراسی دارد...


سلام.
قبل از نوشتن این چند خط، در پاسخ به بیانیه‌ی طویل شما، آیه الکرسی خواندم تا مثل همیشه کلامی غیر از حق را بر زبان جاری نکنم.
1- درنیافتم که چرا حضرتعالی به من "پاسخ" دادید... خدا را شکر می‌کنم که حداقل روی سخنم با شما نبوده، که اگر غیر از این بود احتمالاً هفت یا هشت برابر بیشتر از توهینهای محترمانه‌ی ارایه‌شده را دریافت می‌کردم.
2- به انواع زبانهای زنده‌ی دنیا تلاش کردید تا به من بفهمانید (و حتماً مرا کودن فرض کردید) که با نهادهای قضایی در ارتباطید و اگر گذرم به تالش بیفتد، تکه‌ی بزرگ باقیمانده از بدنم، گوشم خواهد بود و قس علی‌هذا... ما هم فهمیدیم برادر عزیز. شما خیلی بزرگواری کردید که تا امروز نگذاشتید پای ما به دادگاه و حتی پای چوبه‌ی اعدام برسد!! اما آقای آزموده، یک مساله‌یی را عرض می‌کنم. نه سازمان ملل و یونیسف و فدراسیون جهانی روزنامه‌نگاران... همان یگانه‌یی که مرا آفریده، از من محافظت کرده و می‌کند. چه در خانه و نزد والدینم، چه در اوین و چه در ارزشمندترین مسندهایی که کمتر کسی خوابش را هم نخواهد دید. راستش را بخواهید، قبل از شما من شاید از دو الی سه هزار نفر چنین تهدیدهایی را شنیده‌ام و کلکسیون دریافت تهدید باز کرده‌ام و سیر شده‌ام...
3- دقیقاً متوجه نشدم که نقش پدر بنده در این جنجال پیش آمده چیست. اگر بنده به پدر حضرتعالی که حتی نمی‌دانم در قید حیات هستند یا نه، اساعه‌ی ادب و جسارتی کرده بودم، به شما حق می‌دادم وقتی حداقل به لحاظ سنی جای فرزند ایشان و برادر بزرگتر من هستید، مورد توهین و هتک حرمتشان قرار بدهید. اما در غیر اینصورت، کارتان را نمی‌پسندم و محکوم می‌کنم.
4- دنبال راهی نمی‌گردم تا به شما ثابت کنم که کسی "کمکم نکرده" یا "حرف یادم نداده". احساس می‌کنم این درک و بینش را شخصاً دارید که هر کسی مسوول نوشته‌های خودش است و با فکر خودش می‌نویسد نه با کمک مغز دیگران!.
5- آقای آزموده، من نه تالشی‌ام، نه پدربزرگ تالشی دارم و نه برادر تالشی... اسناد و مدارکی که جمع کرده بودم و بر فعالیتهای ضدانسانی و ضداخلاقی عده‌یی از همشهریان شما گواهی می‌داد را تا حدودی ارایه دادم. در آخر هم اگر همشهریهای شما، تالش را از ایران جدا کنند، کسی به من طاق شال نمی‌دهد و کسی هم مواخذه‌ام نمی‌کند. اگر تالش به پاریس تبدیل شده، عوایدش به خودش و شهروندانش می‌رسد، اگر هم به قهقرا رفت، مایه‌ی سرافکندی خود و شهروندانش می‌شود... وظیفه‌ی اخلاقی من بود که تلنگری بزنم و آنهایی که باید را آگاه کنم. من هم به اندازه‌ی شما ایرانی هستم و هیچ ادعا و تعصبی هم ندارم. اگر شما واقعاً جدایی‌طلب نیستید و فعالیتتان غیرمشروع نیست، نتیجه‌اش طی یکی دو دهه‌ی آینده معلوم می‌شود. شما هم حتماً بیشتر از من از آن "وجدان"ی که صحبتش را کردید، برخوردارید و نتیجه اینکه اگر فرض معصوم بودن شما را کنار بگذاریم، سعی می‌کنید دروغ نگویید... مگرنه؟
6- به انصاف و عدل علوی همیشه احترام گذاشته‌ام. اگر شخصاً در متنی که نوشتم، شما یا مردم تالش (نه گروههای افراطی و جدایی‌طلب) را مورد توهین قرار دادم، عذرخواهی می‌کنم، جراتش را دارم، مردانگی‌اش را هم دارم! اما اگر انصاف احتمالی شما به شما اجازه می‌دهد که بدانید هیچ کجای متن من مورد خطاب نبودید، ترجیح می‌دهم بحث را ادامه ندهم که اساسش غلط است.
7- هفت در زندگی من، یک عدد تاثیرگذار بوده است. با عدد هفت کلامم را به پایان می‌برم و ایمان دارم که "ان الارض یرثها عبادی‌الصالحون..."

|+| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

آرزوی موفقیت برای رضا هاشمی

همیشه خدای عزیزم را شکر می‌کنم که به من قدرت داده تا بتوانم عدالت و انصاف نسبی در تصمیم‌گیریهایم را رعایت کنم. این از جمله هزاران موهبتی است که او به من هدیه کرده. همین امر هم باعث شده تا سعی کنم همواره واقعیتها را در حد توانم در کنار یکدیگر ببینم و از همین رو تنگ‌نظران و کندذهنان، مرا متناقض می‌پندارند... بگذریم!
از امروز، رضا هاشمی نماینده‌ی ایران در کمپانی بین‌المللی سی‌نت است. کسانی که باید بدانند (اگر یک جو وجدان داشته باشند، از جمله خود رضا)، می‌دانند که نوشتن در این سایت، حق او نبوده و با جعل سند و دروغ و مدرک‌سازی و آدم‌فروشی، اوست که امروز هم هزار دلار در سال به جیب می‌زند و هم کلی شهرت و اعتبار کسب می‌کند...
اما برای آنهایی که آنجا نشسته‌اند، این بازیهای بچگانه معنی ندارد. حالا رضا نماینده‌ی ایران است و دیگر رضا هاشمی عضو هیات‌مدیره‌ی آریاگستر نیست. اول اینکه به او تبریک می‌گویم و امیدوارم راهی که از پست اولش شروع کرده را همینطور ادامه بدهد. راهی که در ذهن من هم بود، ولی او با سنگ‌اندازی‌اش سد کرد...
با این حال، بسیار خوشحالم از اینکه رضا از ایران به عنوان "بدشناخته‌شده‌ترین کشور دنیا"! نام برده و افرادی مثل پیر امیدیار، امید کردستانی، انوشه انصاری و حسین اسلامبولچی را به عنوان افتخار ایران معرفی کرده. کسانی که سرنوشت دنیا را تغییر دادند... نام وبلاگی که انتخاب کرده نیز نام مناسب و زیبایی است و کل شرایط آماده به نظر می‌رسد تا او یک ایرانی شایسته باشد که هرچند از راهی غیرمشروع در مسیری درست گام گذاشته، اما تصویری تازه از کشورمان بسازد کما اینکه با پست اولش ثابت کرد چنین تصمیمی دارد و ...
صمیمانه برای او آرزوی موفقیت می‌کنم و امیدوارم همینطور آرام و پیوسته حرکت کند، ضمن اینکه بداند تا مدتها نمی‌توانم ضربه‌ی روحی او را فراموش کنم و او را نخواهم بخشید.

 

پی‌نوشت: بعد از مشاوره با یکی دو نفر از رفقای رسانه‌یی و امنیتی و فروکش کردن جریانهای ناملایمی که اینروزها آزارم می‌داد، تصمیم گرفتم کامنتینگ را سریعاً باز کنم! فکر نمی‌کنم حتی یک یا دو روز هم گذشته باشد... مهم نیست که دیگران چه فکر می‌کنند. مهم این است که اینطور راحتم!

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

بخوان، به نام "او"...

محمد (ص) پیامبر صلح و دوستی، به معنای واقعی کلمه "رحمه‌للعالمین" است. رحمتی که اگر او را بشناسند، به همان گلستانی می‌رسند که خونها و جانها بر سرش قربانی است...
وقتی پیامبر من به سادگی می‌فرماید "من از جهان شما، سه چیز را می‌پسندم. زن، عطر و نماز"، او اوج روشنگری دین خود را فریاد می‌زند. دینی که از یک جهان انتزاعی و خیالی تصورناشدنی سخن نمی‌گوید، دینی که هر کلام و دستورش، راهی دیگر به سمت سعادت در همین دنیاست... دینی که شادی، نشاط، سلامتی، قدرت و موفقیت در همین دنیای مادی و لمس‌شدنی در عین پاکی و سلامت نفس می‌خواهد. دینی که به زبان قاصر ما آدمها، "معامله" می‌کند: "تو گناه نکن، در عوض من به تو سلامتی می‌دهم، انرژی می‌دهم، پول می‌دهم...!"
روزانه به هزاران معامله‌ی پست و حقیر دنیایی تن درمی‌دهیم، ولی حاضر نمی‌شویم به معامله‌یی پای بنهیم که یک طرفش منبع لایزال فضل و برکت و امید و فیض است...
سال 610 هجری قمری، تاریخی بود که هیچ کافرنمای بی‌دینی هم نمی‌تواند عظمتش را منکر شود. تاریخی که پیامبر(ص) خواند، و بخشش و رحمت و مغفرت برای آدمیان شد... تاریخی که در آن، محمد امین به رسول خدا بدل گشت و این سرآغازی نو بر فهم بشر بود از آنچه که هرگز نمی‌توانست درک کند... "توحید"، "یگانگی"، "خلقت ناظم برتر"
ساعاتی قبل از اینکه دست به کار شوم و شروع کنم تا سطور مورد علاقه‌ام برای سالروز انگیزش "درک و انسانیت" را بنگارم، با سربازی آمریکایی صحبت می‌کردم. سربازی که اگر به یاد داشته باشید، حدود یک دهه‌ی پیش همراه با عده‌یی از یارانش به صورت غیرقانونی و غیررسمی با یک ناو هواپیمابر آمریکایی به سواحل خلیج فارس آمدند. سربازی که حالا "چوب اسکی" می‌سازد و پول درمی‌آورد...
از او در مورد دین پرسیدم. اینگونه پاسخم داد: "دین، جادوگری است، متعلق به آدمهای ضعیف و حقیر است... وقتی به من صفت مسیحی را اطلاق می‌کنند، احساس می‌کنم که توهین می‌شنوم. دین شما همان دین ملا محمد عمر و اسامه بن لادن است... در هیچ دینی، اثری از صلح و آرامش نمی‌توان یافت. ما فقط به دلار فکر می‌کنیم، و لذت. لذتی که شما زیر برقع و چادر سیاه پنهان می‌کنید."
می‌دانستم تفکری که ده سال پیش او را در عین بی‌رحمی به سواحل "خلیج" فارس کشاند، تفکر بی‌فکری و بی‌منطقی است. زیاد بحث را ادامه ندادم. فقط یک سوال از او پرسیدم که بعد هم دیگر جوابی نیامد و سکوت باقی ماند: "اگر همان خدای خیالی با پیامبران خیالی‌اش، اراده کنند تا تو دلار و لذت نداشته باشی، فکرش را کرده‌یی که به کجا خواهی رفت...؟"
مسلمانها، انسانها، آزاده‌ها. عیدتان مبارک، شاد باشید!

|+| نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه 

بوی شراب می‌دهد، خربزه در دهان مکن

امروز برای اولین بار نشستم پای GigaByte W551U که نت‌بوک جدیدم است و به خودم و وبلاگم افتخار دادم تا به سبکی جدید و بعد از ده سال کار کردن با یک سیستم پنتیوم 3 و 800 گیگاهرتز پردازنده و نشستن پای ویندوز 98، یک پنتیوم 4 با 1600 گیگاهرتز مغز را تجربه کنم! خریدن این نت‌بوک از آنجایی به من کیف داد که همه‌ی مبلغش را با استفاده از حق‌التحریرهای چند سال اخیرم از بابت نوشتن در مطبوعات و مجلات پرداخت کردم و این یعنی نخستین تجربه‌ی استقلال مالی که کلی به آدم کیف می‌دهد.
یعنی چند سال زحمت بکشی و از دو تا 20 هزار تومان برای هر مطلب بگیری و آنقدر جمع کنی که بتوانی یکی از قدیمی‌ترین آرزوهای زندگی‌ات را برآورده کنی یعنی داشتن یک نت‌بوک شخصی که مال مال خودت باشد! از همه‌ی عزیزان، رییس‌ها، دبیر سرویسها و سردبیرهایی که با لطف مالی خود در این مدت کمک کردند تا بتوانم بعد از دیپلم گرفتن، برای نخستین بار به طور رسمی استقلال مالی را تجربه کنم متشکرم.
واقعا خوشحالم، آن کسی که باید بداند خودش می‌داند که در مدت نوشتن برای روزنامه‌ها و مجلات و اداره‌ کردن ستونها و صفحات، کمترین توقع مادی و مالی نداشتم و سعی کردم هرگز لفظ حقوق معوقه یا حق‌التحریر پرداخت‌نشده را به زبان نیاورم. فقط برای دل خودم نوشتم و همینطور به اشتراک گذاشتن دانسته‌هایم و این برایم یک ارزش بود که در ازای کار کردن، یاد گرفتن و یاد دادن و به دست آوردن سود معنوی کلانی که با هیچ مبلغی قابل معاوضه نیست، قدردانی معنوی و دنیایی هم شدم و با امید و انگیزه‌ی بیشتری به کار ادامه دادم. یکی دو پروژه‌‌ی جدید دیگر برای وبلاگ هم دارم که فکر می‌کنم مثل پروژه‌ی زهرا امیرابراهیمی نتیجه‌ی قابل توجهی بدهد.
در این روزهایی که چند پست متوالی نوشتم و اعتقادات قلبی‌ام در مورد این چهره‌ی زرد و از دور خارج‌شده‌ی ضدهنری و ضداخلاقی با آن لبخندهای موزیانه و چندش‌آور و پرمعنایش که به ریش میلیونها ایرانی ساده‌لوح و نان‌به نرخ روزخور می‌خندد را بیان نمودم، فرصت واقعاً مغتنمی پیش آمد تا بسیاری از دوستان را از دشمنان بشناسم و خیلی از واقعیت‌ها را متوجه شوم.
مثلاً طرف می‌آید، با یاد فیلمی که با هزار شوق و آرزو دنبالش گشته تا از امیرابراهیمی ببیند، آب از لب و لوچه‌اش جاری می‌شود و دم از حقوق و حریم خصوصی می‌زند و بعد می‌گوید هر کسی فیلم را دیده، بد است، جیز است، بوف است!!!
خلاصه اینکه چنین بحثها و گفت‌وگوهایی واقعاً برای شناخت اهل از نااهل، مناسب و لازم است. حالا می‌شود در مورد خیلی از آدمهایی که مدتها در موردشان اشتباه می‌کردی، تجدید نظر کنی!!
خوشم می‌آید از اینکه حتی هیچ وقت یادمان نمی‌آید رطب‌خورده علی‌الحساب چند ساعتی هم که شده، منع رطب نمی‌کند تا بوی خرما برود و...
دوش چه خورده‌یی دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن
باده‌ی خاص خورده‌یی مهر خلاص خورده‌یی
بوی شراب می‌دهد، خربزه در دهان مکن!!!

منتظر آپدیت ویژه‌ی من برای پیروزی بی‌نظیر تیم ملی فوتبال بر ازبکستان در چارچوب بازیهای جام ملتهای آسیای 2007 باشید.

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

طرفداران ستاره‌ي مظلوم!

۱- از بابت توهين‌آميز بودن كامنتهاي اين دو پست قبلي واقعاً متاسفم. تا حالا اينقدر در منتشر و تاييد كردن كامنتها، دست و دلباز نبودم. اما فقط خواستم خودتان به چشم ببينيد كه طرفداران و حاميان زهرا اميرابراهيمي، ستاره‌ي فيلم غيراخلاقي پخش‌شده در بين مردم جامعه، چه لمپن‌ها، كوچه بازاري‌ها و آدمهايي با ادبيات "لونگ و چاقو و قليان"ي هستند كه فقط ابزار لمپنيسم و رذالت‌هايشان مدرن شده و خيلي‌هايشان هم به اصطلاح "وبلاگنويس"هايي هستند كه واقعاً از لينك دادن به آنها معذورم و خود مي‌توانيد تصور كنيد كه چگونه پاتوقهاي خياباني، سرچهارراه يا زير پلها را به فضاي مجازي كشانده‌اند... و اكثراً هم نوچه‌ها و شاگرد قصابهايشان را مي‌فرستند براي گرد و خاك كردن!
بگذريم، نيازي به توضيح بيشتر نيست... آنهايي كه عقل و وجدان و انصاف دارند هم در مورد موضوع قضاوت كرده‌اند و قضاوتشان هم در همان بخش كامنتها حي و حاضر است...

۲- درمان خانگي بيمار مبتلا به شيزوفرني، به شخصيت و ويژگي هاي فردي خود او برمي گردد و اينکه قدرت خانواده براي مراقبت و تيمارداري او تا چه حدي است. قدرت خانواده ها براي نگهداري و محافظت از يک بيمار مبتلا به شيزوفرني، به ويژگي هاي فردي شخص، زمان و حوصله، قدرت روحي و عاطفي و سرانجام تمکن مالي برمي گردد که در صورت فراهم بودن اين شرايط به شکل ايده آل، درمان مراحل نخست در منزل بهتر صورت مي گيرد.
به رغم وجود موانع متعدد، راه هاي اصلي براي درمان موقتي خانگي مبتلايان به اين عارضه و نيز درمان طولاني مدت خانگي پس از مراجعه به پزشک در محيط منزل به عوامل زير بستگي دارد ...

|+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

اسطوره، روزت مبارك...

باز مي‌ديل، ياد از گيلان جان بوكود
بيا گوش بدن مي‌ ترانه... مي‌ترانه
گيلان جان گيلان اوی گيلان، تاج سر خوشگلان
چی خوشبو خرم رو داری، بری ديل جه خوبان
جور سبزَ پيرهن دری، جير آبی دامن دری
با اُ سبز و آبی ايسی آفتابی به دوران
آه چه جانان هم خانه داره می ديل
گيلان جان تی گيل گل واکود
تی خورشيد اَ سنبل چاکود
تي اوي گل فال جان، تي سنبل جانان، اوي گيلان جان... گيلان
اوي گيلان جان، گيلان
ترا دارمه غم نارم، چي خوشي، هيچي كم نارم
تی گلاب می شينه می گل و آب تی شينه
اوي گيلان جان، گيلان... اوی گيلان، گيلان
اوي گيلان جان، گيلان
مبادا تی روشن کلان اوی گيلان جان خاموش ببه
مبادا تی شيرين نامه تا هيچکس فراموشش ببه
گيلان جان به گيلان باموم
بهار در زمستان باموم
بی مهري نداره همیشه بهاره، اوي گيلان جان گيلان، اوي گيلان، گيلان...

امروز روز مادر است. در همين روزهاست كه مي‌فهميم چه قدر از عزيزترينها دور شده‌ايم و چه قدر در مقابلشان حقيريم. دارم چند هديه‌ي مجازي براي مادر طراحي مي‌كنم، اميدوارم قابل باشند...
راستي اين ترانه‌ي گيلكي كه خواننده‌اش محمد نوري است را هم به ياد مام وطن، يعني گيلان عزيزم دوباره خواندم. مادران پاكدامن و از جان گذشته‌ي ايراني آريايي مسلمان، روزتان مبارك!

پي‌نوشت: نام طراح اين طرح فوق‌العاده يادم رفته... خيلي آشناست. اگر كسي مي‌داند، ممنون مي‌شوم بگويد تا ذكر كنم. يا علي...

|+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

تاثيرگذاران زندگي من

توسط دو مهربان دعوت شدم تا بنويسم چه كساني و چه چيزهايي در زندگي‌ام تاثيرگذارترين‌ها بوده‌اند. اينروزها چنان درگير خستگي كار و امتحان و نوشتن ستونهاي ثابتم بودم كه فكر نمي‌كنم فرصت كرده باشم شيشه‌ي عينكم را پاك كنم... اما وظيفه مي‌دانستم كه بنويسم. حتماً براي مردم جالب است وقتي هزاران پست براي يك موضوع انتزاعي مثل اين نوشته مي‌شود ديگر...

 

1-      پدر و مادرم: بدون هيچ شعاري، معلوم است كه آنها هستند تا من هستم. يادم نمي‌رود شبهايي كه به جاي خواب رفتن با قصه‌ي "حسني نگو يه دسته گل"، "رزم رستم و اسفنديار" لالايي گرمابخش خوابهاي تابستاني‌ام بودند. هيچ چيز را يادم نمي‌رود و حرفي هم براي گفتن ندارم در مقابل عظمتشان. گاهي اوقات در مورد بعضي حقارتها يا برخي عظمتها آنقدر كه وسيعند و ابعاد گوناگون دارند نمي‌شود هيچ گفت غير از سكوت را تكرار كردن... وقتي يك سيل ساده مي‌آيد، شايد بتواني بگويي مثلا ده نفر غرق شدند و دو نفر جان دادند، اما وقتي سونامي مي‌آيد و ميليونها انسان بي‌پناه را به كام مرگ مي‌كشاند، چه مي‌خواهي بگويي از عظمتش؟ مي‌تواني لمحه به لمحه‌اش را توصيف كني؟

 

2-      محله‌ي استخر: يكي از محله‌هاي قديمي و نسبتاً سطح پايين شهر رشت كه حداقل اثري از متمولان و توانگرها آنجا نيست. يك خانه‌ي قديمي و كاهگلي شش اتاقه كه دستهاي پينه‌بسته‌ي مادربزرگ مرحومم، سنگ بناهايش را گذاشت و حالا ديگر جايي براي خاطره‌ي خيلي‌هاست كه... آنجا متولد شدم و حداقل يك سوم ابتدايي زندگي‌ام آنجا گذشت. محله‌يي كه يك زماني خدمتكاران خانه‌هايش، روسي و ژاپني بودند و حالا... بگذريم!

 

3-      هري پاتر: وقتي "هري پاتر و سنگ جادو" با ترجمه‌ي ويدا اسلاميه تازه از تنور چاپ درآمده بود، از نخستين بچه‌هايي به شمار مي‌رفتم كه صفهاي جلوي كتابفروشي‌ها را پر كرده بودم تا بفهمم اين جادوي ادبيات معاصر كودكان چيست و جادوگرش كيست. مي‌توان اقرار كنم كه هر جلد از مجموعه‌ي هري پاتر را با لذت فراوان زير سرماي كولر و همراه با پتوي معروفم، هفت هشت باري خوانده‌ام. ولي به تازگي شديداً نسبت به اين مجموعه و شخصيتهايش احساس نفرت مي‌كنم!

 

4-      توني ايچيجين: چند سال پيش كه هنوز وبلاگ نمي‌نوشتم و اينقدر پرسروصدا نبودم، با يك مرد بودايي ايتاليايي 33 ساله‌ آشنا شدم كه به فرهنگ ايران علاقه داشت و من هم متقابلاً به فرهنگ كشور او علاقه‌مند بودم. بعد از مدتي آشنايي و گفت‌وگو در مورد مسايل مختلف، قرار شد او به من ايتاليايي ياد بدهد. پايه‌هاي ابتدايي يادگيري اين زبان براي من را او گذاشت. مدام چت مي‌كرديم و بي‌ هيچ چشمداشتي برايم ايميلهاي آموزش زبان مي‌فرستاد، تلفظها را هم به صورت آوانگاري انگليسي يادداشت مي‌كرد. اگر هم امروز چيزهايي از اين زبان بلدم، به اين دليل بود كه توني علاقه‌مندم كرد و سنگ بناي يادگيري‌ام را گذاشت.

 

5-      مهدي عبدالله‌زاده: حدود سي و پنج سال پيش، جواني از دانشگاه اصفهان در رشته‌ي تاريخ معاصر ايران مدرك ليسانس با معدل 20 گرفت كه شايد جامعه‌ي مورخان تاريخ معاصر ايران، مانند او را هرگز به خود نبيند. خيلي سعي كردم از روي اينترنت، اطلاعات در مورد اين مرد را بيشتر كسب كنم اما مثل هميشه بيش از حد خاضع، فروتن، آرام و گوشه‌گير است. اين فرصت را داشتم كه يك سال دبير درس تاريخ معاصرمان در سال سوم دبيرستان باشد و همين فرصت كافي بود تا هرچه قدر مي‌توانم، از اين درياي معرفت و دانش، كسب اطلاعات كنم و زندگي ياد بگيرم...

 

6-      علي‌اكبر قزويني: بدون هيچ اغراق و شكي، يكي از حرفه‌يي‌ترين و استيل‌مندترين روزنامه‌نگاران ايران است كه مراحل پيشرفت را يكي يكي و به درستي طي كرد تا به جايي رسيد كه استحقاقش را دارد. او كسي بود كه براي اولين بار، پايم را به يك نشريه‌ي سراسري باز كرد و فرصتي شد براي پيشرفتهاي بعدي‌ام. الان او سردبير قديمي‌ترين و معتبرترين مجله‌ي علمي ايران يعني "دانشمند" است. هيچ وقت كمترين اثري از غرور و خودخواهي در او نديدم، هميشه خاضعانه و بدون هيچ چشمداشتي، در هر زمينه‌يي ياري‌ام كرد و كمكهاي فكري و معنوي‌اش را از من دريغ نورزيد... اگر با او به عنوان يك سردبير همكار شويد، متوجه خواهيد شد كه چرا ادعا مي‌كنم استيل كاري او واقعاً بي‌نظير است.

 

7-      جوانترين خبرنگار جهان: شايد يكي از پرسروصداترين عناوين بين‌المللي كه فرهنگ ايران در چند سال اخير به خودش ديد. وقتي اين عنوان به من رسيد، شايد بيش از صد نفر متقاضي و مدعي پيدا كرد و آخرش هم نفهميديم كه چرا هيچ كس قبل از من يادش نبوده چنين ركوردي ثبت كند. همه به ماهيت علمي و معنوي ركورد فكر مي‌كردند!! در حالي كه هيچ كس به ذهنش نمي‌رسد آيا مثلاً ركورد درازترين سبيل 15 متري دنيا، واقعاً ارزش معنايي و مفهومي دارد كه باقي ركوردها داشته باشند؟ حتي ركورد 23 ساعت مطالعه در روز؟ پيشنهاد ثبت اين ركورد را كسي به من داد كه شايد دلش نخواهد اسمي از او ببرم اما شايد بخش عمده‌ي پيشرفتهايم را مديون او هستم. هيچ وقت فراموشش نمي‌كنم و حتي حالا كه ديگر سمت و منصبي ندارد، خودم را مرهون او مي‌دانم...

 

8-      يوسف عليخاني: نمي‌دانم، اگر بداخلاق باشد، اگر بي‌حوصله باشد، اگر عصباني بشود و بد و بيراه بگويد، اگر ديگر حاضر نباشد كمكم كند و بعد از چاپ كتابم با من ور افتاده باشد، اما يوسف عليخاني داستان‌نويس معاصر آنقدر در اين مدت كمكم كرده كه يكي از تاثيرگذارترين چهره‌هاي زندگي‌ام باشد. من را با كساني آشنا كرد كه راه را براي بسياري از پيشرفتها به سويم هموار كردند، و آنقدر راهنمايي و كمكم كرد تا خلاصه گليم خودم را از آب كشيدم بيرون... من به يوسف عليخاني هم مديونم و اين را هرگز فراموش نمي‌كنم.

 

9-      چند دوست خوب: چند دوست خوب بودند كه هرچند شايد در نظر شماها، كمكشان زياد بزرگ نبوده و اصلاً كمك محسوب نمي‌شده، اما براي من، سرنوشت‌ساز و تاثيرگذار بوده است. هادي نيلي كه اولين مصاحبه‌ام با يك روزنامه‌ي سراسري (جام جم) را انجام داد و من را براي هميشه ممنون خود كرد. صادق افراسيابي كه باب آشنايي من با بسياري از بزرگترهاي رسانه‌ي ملي را باز كرد و باعث شد تا اولين حضور زنده‌ام در شبكه‌ي ملي رقم بخورد، حتي اگر اينروزها نه جواب سلام مي‌دهد و نه آدم را تحويل مي‌گيرد، ولي مديون او و پدرش هستم... مصطفي قوانلو قاجار، مينو مومني و سعيد غفاري هم از ديگر كساني هستند كه در زندگي رسانه‌يي من، گامهاي بزرگي برداشتند.

 

10-   يك قديس و يك مفهوم: در مورد قديسي كه فكر مي‌كنم لياقت نوشتن در موردش را ندارم، با بغض و اندوه در چند پست قبلم نوشتم. اما مفهومي كه زندگي من با او رنگ يافته و نشاط پيدا كرده، همان مفهومي است كه وقتي گل مي‌زنيم، دستهايمان را به طرفش بالا مي‌گيرم. او يك دوست صميمي و بي‌رياست... حتي وقتي آدم را تنبيه و تحريم مي‌كند. به طور رسمي، دمت گرم كريم خان! 

 

پي‌نوشت: ما كه اهل بازي نبوديم. يادم رفت بايد پنج نفر را دعوت كنم... ولي مي‌خواهم بيشتر از پنج نفر را دعوت كنم، اگر قبلاً ننوشته‌اند. از حسين درخشان، معصومه ابتكار، مسعود ده‌نمكي، مازيار ناظمي، اميررضا خادم، محمدعلي ابطحي و آيت‌الله شجاعي كياسري دعوت مي‌كنم بنويسند كه در زندگي‌شان از چه كساني و چه چيزهايي بيش از همه تاثير گرفته‌اند!

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

يك معرفي براي دو سايت

اعتماد: صدها ناشر در سراسر ايران با چاپ متوسط سالانه 50 هزار عنوان کتاب در حال فعاليتند و اين يعني حداقل به لحاظ کميتي، در جايگاه خوبي از ميزان چاپ کتاب در مقايسه با کشورهاي همجوار قرار داريم. اما اينکه آيا اين مقايسه بايد تنها به کشورهايي محدود شود که سابقه فرهنگي شان به يک قرن هم نمي رسد، بحثي جداست.
از سوي ديگر، امروزه در سراسر دنيا همه موسسات و نهادها اعم از خصوصي و دولتي، شخصي و عمومي براي معرفي خود، کالاها، توليدات و آثارشان با هدف احترام به رفاه و آسايش مشتريان و نيز در جهت بالابردن بهره اقتصادي و سودآوري مالي، اقدام به طراحي سايت هاي اينترنتي فعال و پورتال گونه يي مي کنند که در آن همه امکانات اعم از فرصت خريد، آشنايي و ارتباط فراهم باشد. حال از بين اين همه ناشر که به هر تقدير از يک سري منابع مالي استفاده مي کنند، چند ناشر در کشور ما اقدام به راه اندازي سايت هاي اينترنتي براي معرفي و فروش کتاب هاي خود کرده اند و از اين طريق محفلي براي گردهمايي اهل ادب و هنر در فضاي مجازي ساخته اند؟
در چند روز گذشته، سايت هاي فعال و برگزيده ناشران کشور را به طور مفصل معرفي کرديم. بسياري از سايت هاي ديگر هم بودند که آخرين آپديت آنها به سه يا چهار سال پيش برمي گردد و امکان بررسي آنها وجود ندارد. در اين شماره، با اندکي سنت شکني، سايت اينترنتي دو ناشر مطرح کشور را مورد جست وجو و بررسي قرار مي دهيم.

ادامه را اينجا بخوانيد

|+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

يوسف عليخاني از هفت+يك مي‌گويد

روايت يوسف عليخاني از لحظه‌يي كه كتابم را دريافت كرد تا لحظه‌يي كه خواندنش را به پايان رساند!:

اما مهم تر از همه... دیروز که از نمایشگاه کتاب برگشتم و رسیدم خانه، ساینا بسته ای را به دستم داد که می‌خواهم حالا درباره آن کتاب و صاحبش بنویسم.
بسته را باز کردم. سه جلد کتاب "هفت+یک" بود؛ مجموعه گفتگوهای کورش ضیابری با نویسنده‌ها. اعتراف می‌کنم نتوانستم خوشحالی‌ام را پنهان کنم و زودی یک جلد کتاب را به ایرنا دادم و یک جلد را به زن برادرش که اصالتا گیلانی است و به ایرنا گفتم یادت میاد سه سال پیش این آقا کورش زنگ می‌زد.
گفت:‌همون پسره چهارده ساله هه؟
گفتم: آره.
بعد به زن برادر ایرنا گفتم: برو صفحه 97 رو ببین!
دید. تعجب کرد که چرا گفتگو کننده، گفتگویی را که با او انجام شده گذاشته. گفتم این را ول کن. نگاه کن به عنوانش " کورش ضیابری، جوان ترین خبرنگار جهان". خندید. دیدم دارد از این که درباره همشهری اش حرف می‌زنم دچار سرشاری می‌شود و پزیدگی!
داشت می‌خواند و بلند هم می‌خواند: "‌او جوان ترین خبرنگار جهان، عضو فدراسیون جهانی روزنامه نگاری، عضو انجام روزنامه نگاران جوان جهان، همکاری مستمر با گیلان امروز، همکاری با نشریات مات شات هندوستان، همکاری با نشریه اپینیونز، چاپ کتاب خانه ای بر فراز تپه، در دست داشتن دو کتاب زیر چاپ، بهترین خبرنگار سال‌های ..."
ایرنا گفت:‌ یوسف اون وقت‌ها که این آقا زنگ می‌زد خیلی بهش اعتماد به نفس می‌داد.
گفتم اعتماد به نفس نبود. داشتم حسادت خودم را پشت حمایت کردنم پنهان می‌کردم. نه حسادت به کورش ضیابری که پدرش مدیرمسوول هفته‌نامه‌هاتف گیلان و مادرش، فوق لیسانس ادبیات و سردبیر همین هفته‌نامه است، حسادت به این که من هم کاش در این سن و سال چنین امکانی داشتم و جدا از آن ... درگیری‌ام با 14 سالگی خودم بود و این که حالا که او این امکان را دارد، خود سال 68‌ام را حمایت کنم. این بود که شماره تلفن هرکسی را می‌خواست بهش می‌دادم و تعریف می‌کردم ازش. تعریف از نوجوان 14 ساله ای که بهتر از 14 سالگی بسیاری از اهالی ادب و فرهنگ زندگی می‌کند.
ناشر ضیابری، پشت جلد کتاب نوشته: "پیشنهاد این گفتگوها را نخستین بار یوسف علیخانی طرح کرد و
کورش موفقیت‌های خود را در فعالیت‌های مطبوعاتی مدیون راهنمایی‌های او می‌داند."
نشر فرهنگ ایلیا که مجموعه گفتگوهای کورش ضیابری با " اسدالله امرایی، شهرام رحیمیان، یوسف علیخانی، ناصر غیاثی، علی قانع، مدیا کاشیگر و جواد مجابی" را در 11 صفحه و در شمارگان 1100 نسخه و قیمت 1500 صفحه منتشر کرده،‌ گزافه نوشته درباره من و مطمئن هستم کورش ضیابری اندکی غلو کرده. یادم هست کورش ضیابری تماس گرفته بود بخاطر مجموعه داستان "قدم‌بخیر مادربزرگ من بود"‌که تازه منتشر شده بود با من گفتگویی انجام بدهد. من هم که این انرژی را در او دیدم گفتم کاش هر کاری می‌کنی به این فکر کنی که دست آخر از میان این همه، چه چیزی بیرون خواهی آورد. گفت چطور؟ گفتم تجربه کتاب "نسل سوم" من را در نظر بگیر، اوایل همینطورکی بود اما بعد مصمم شدم کتابی از میان آن گفتگوها دربیاورم و درست که هرگز نتوانستم ناشری پیدا کنم که آن 3200 صفحه را منتشر کند و از میانش 300 صفحه به نشر مرکز دادم و منتشر شد و باقی همچنان در بایگانی خانه‌ام مانده، اما می‌دانستم دارم چکار می‌کنم. با گفتن این‌ها به نوعی به او اعتماد به نفس می‌دادم.
دیگر خبری از کورش خان نشد و بعد دیدم دارد همینطورکی کار می‌کند. با شهرام رحیمیان و ناصر غیاثی گفتگو کرده که نویسنده مهاجر است. با جواد مجابی مصاحبه کرده که نسل دومی است. مدیا کاشیگر نسل سومی و من و علی قانع، نسل چهارمی مثلا. اوایل که این‌ها منتشر می‌شد گفتم خب توجیه اش برای گفتگو با ناصر غیاثی و علی قانع شاید گیلانی بودن‌شان بوده.
خوشحال بودم که این روند ادامه دارد و این پسر دارد کارهایی می‌کند. الان هم خوشحالم که این کتاب را اگرچه اینطور، باز در دست دارم و نگاهش می‌کنم، اما کاش کورش ضیابری اندکی با صبر و تامل بیشتر پیش می‌رفت. نمی‌دانم این هفت به اضافه یک یعنی چه؟ اول فکر کردم لابد خودش را جزو نویسندگان دانسته و با بقیه شده هفت نفر و اسد که مترجم است آن به اضافه یک به شمار می‌رود بعد دیدم نه. نباید اینطور باشد و بعد فکر کردم هفت نفر گفتگو شونده هستند و یک خودش است که گفتگو کرده. که باز در این صورت اسدالله امرایی مترجم و دوست خوب من در این فهرست چکار می‌کند؟ یا ما شش نفر اینجا در چه کاریم؟
یکی از نقاط قوت اصلی کتاب، امانتداری کوروش ضیابری است. یادم نمی‌رود در گفتگوی خود من (صفحه 42 این کتاب) می‌پرسد:‌ "عزیز و نگار شما هم به تازگی به اینجا (گیلان) رسیده،‌ تا جایی که من خوانده‌ام،‌محشر است. یعنی بیش از این هم می‌تواند محشر بشو د. در این اثر واقعا خیلی خوب فرهنگی تاتی الموت و همین اشکورات زیبای خودمان را نیز به تصویر کشیدید ..." من که عصبانی شده ام در پاسخ به او می‌گویم: " متاسفم برای شما که نمی‌دانید عزیز و نگار چه داستانی است ... این داستان خلق من نیست. من تنها تحقیقی روی آن انجام داده‌ام و نسخ مختلفش را بعد از یک و سال و اندی جمع آوری، تطبیق داده‌ام و ... "
کورش این بخش گفتگو را حذف نکرده. نشان داده که از " ندانستن" هراس ندارد. چرا که پس از پرسیدن این سوال و گرفتن پاسخ من، دیگر کورش چند لحظه قبل نیست.
در تمام گفتگوها و بویژه گفتگوی مدیا کاشیگر هم این لحن را می‌بینیم و کورش بی آن که به لحن گفتگوها دست بزند و کم و زیادش کند، آن‌ها را منتشر کرده که من از اینجا دستش را می‌بوسم و امیدوارم داستان‌ها و ترجمه‌هایش منتشر بشود و این گفتگوها را ادامه بدهد که می‌دانم کورش ضیابری، فقط کورش ضیابری نیست، او کسی است که می‌تواند کورش ضیابری بشود. کسی که حالا تازه به‌گمانم 17 سالش تمام شده و من هنوز او را از نزدیک ندیده‌ام و بیش از سه سال است که به شکل تلفنی با او گفتگو کرده و بسیار از او آموخته‌ام. کورش ضیابری یک کپسول انرژی است که هر لحظه به این طرف و آن طرف می‌زند. گاهی در وبلاگنویسی افراط می‌کند و گاهی ... اما خوشبختانه می‌تواند و کاش این کپسول انرژی یک باره منفجر شود و آن وقت ما شاهد یک شاهکار از او باشیم؛ فرقی هم نمی‌کند که این شاهکار چه باشد. منتظر آن روزیم.

|+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

معرفي هفت‌به‌علاوه‌ي يك در والس به كوشش سعيد طباطبايي

هفت به اضافه‌ي يك (1+7) نام كتابي از كوروش ضيابري روزنامه‌نگار 17 ساله‌ي ايراني است. این کتاب مجموعه‌ي 7 مصاحبه‌ با نويسندگان معاصر است. در این کتاب با جواد مجابی، مدیا کاشیگر، شهرام رحیمیان، یوسف علیخانی، ناصر غیاثی، علیرضا قانع و اسدالله امرایی مصاحبه شده است. به اضافه‌ي این هفت مصاحبه، گفت‌وگويي كه روزنامه‌ي جام‌جم پس از كسب عنوان جوانترين خبرنگار دنيا با گردآورنده این مجموعه انجام داده نیز در این کتاب آمده است. تا ترکیب هفت + یک پدید آید. ناشر این کتاب، نشر فرهنگ ایلیا است.           

در زیر بخش‌هایی از مصاحبه کوروش ضیابری با جواد مجابی که در این کتاب منتشر شده است را می‌خوانید:

1- شما سالهاي سال است كه مي نويسيد و كار مي كنيد. شايد به اندازه ي سه يا چهار برابر سن من كه حال به خودم جرات دادم براي كسي سوال مصاحبه طرح مي كنم كه يكي از درخشانترين كارنامه هاي ادبي در تاريخ معاصر كشورم را دارد. اين، كمي برايم پارادوكسيكال و تضادآور است. از طرفي در معذوريت قرار مي گيرم كه چه طور بپرسم نه سيخ بسوزد و نه دست خودم!! سوختن كباب زياد مهم نيست... مهم اين است كه من حداقل يك دهه وقت نياز دارم تا كل مقالات و داستانها و كتابهاي شما را بخوانم... پس اجازه بدهيد با مطالعه ي اندكم از سه تا چهار كتاب و بيست يا سي مقاله و داستان كوتاه از شما و اكثر مصاحبه هاتان در سالهاي اخير شروع كنم. و البته اجازه بدهيد بپرسم، و از طنز شروع كنم كه زمينه ي كاري مورد علاقه تان هست. حداقل اين را مي دانم. شما از طنزنويس تعريفي ارايه داديد: طنزپرداز، زندگي آن مرد، همه ي مردمان را چنين خلاصه مي كند
"بي عدد بود، با عدد آشنا شد، به عدد سواري داد، بي عدد در خاك شد." يك "طنزپرداز" در فيلم، نمايشنامه، شعر . . . طرحي از كابوس هاي عددي يك آدميزاد ميسازد بي آنكه بخواهد معلم اخلاق باشد و يا اقتصاد و قضاياي وابسته اش را ناديده انگارد يا بر انتظام زندگي بشر بشورد.

يا گفتيد : "طنزپرداز" موعظه خوان، نتيجه گير و شماتت گر نيست، او رندي است كه مصائب آدميزادگان، يا صريح تر بگويم، مصيبت آدميزاده بودن را دريافته است، آدميزاده اي كه به خاطر انديشه و بيان از درخت برتر است، اما از سنگ بدبخت تر.

طنز انديش، راه را نشان نميدهد، حتي چراغ هاي خطر را بركنار چاه نمي نهد، كه بر سر هر شاهراه مي نشاند به گمان هر راه چاهي است، و هر چاهي پناهي. طنز در خدمت خرق عادت در ميآيد، از يك نواختي زندگي از روي بديهي ها و عادتها و روابط درست و سر راست پرده بر مياندازد.

اينجا براي من چند نكته مطرح مي شود.

يك اينكه چه طور بايد به مرد قبولاند كه تو مهره يي و طنزپرداز درست مي گويد؟ چرا مرد ظرفيت پذيرش نقد در لفافه ي طنز را ندارد؟ چرا مرد با تمسك جستن به حربه هايي كه مي تواند هاله يي از قداست ايجاد كند سعي مي كند از مخمصه بگريزد؟ البته يادم هست او از اين هاله، مانند گاز اشك آور استفاده مي كند. او نمي تواند اين هاله را دور و اطراف خودش ايجاد كند چون چنين وصله هايي را نمي تواند به وجودي مانند خودش بچسباند. او تنها اسپري را برمي دارد، از عصاره ي دروغ و تملق، چاشني محلول مي كند و مي فشاند به همه جا، فرافكني مي كند و مي گريزد از زير بار سنگين سوالاتي كه مي تواند او را به دام بيندازد چرا كه اين وجود اصلا از معنا خالي و تهي است. شما فكر مي كنيد ما همانطور كه ديگران را خوب نقد مي كنيم، فن نقد كردن خودمان را نيز بلديم و حاضريم آنچه را كه در مورد ما ديده مي شود، بپذيريم؟

از سوي ديگر، همين طنزنويس نيز جزيي از جامعه يي است كه مردمان آن را مخلوطي ناهمگن از همه جور آدم پر كرده اند.  طنزنويس نمي تواند خود را يك وجود فرازميني بپندارد و به رفتار و حتي نوع نقد كردن طنازانه ي خودش نيز انتقاد وارد است. با اين تضادگونه ها چه طور بايد كنار بيايد؟ با اين وجود آيا هر كسي مي تواند به خودش اجازه بدهد و براي معطوف كردن توجهات به هر سمت و سويي، بنشيند و طنز بنويسد؟

 

ادامه دارد...

|+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

بگذاريد نفس بكشم!

۱+۷ نام مجموعه‌ي گفت‌وگوهايي است كه در طي سالهاي ۸۱ تا ۸۵ با تني چند از نويسندگان، روزنامه‌نگاران و اهالي ادبيات ايران انجام دادم و بيشتر آنها از چهره‌هاي مورد علاقه‌ و الگوهاي ادبي‌ام محسوب مي‌شوند.
پيشنهاد اين گفت‌وگو را نخستين بار يوسف عليخاني طرح كرد كه بخش عمده‌يي از موفقيتهاي خود را در عرصه‌ي مطبوعات، مديون راهنمايي‌هاي او مي‌دانم.
كتاب را در سال ۸۴ به هادي ميرزانژاد موحد، ناشر دوست‌داشتني، جوان و پرشور گيلاني تحويل دادم، ۸۵ مجوزش صادر شد و ۸۶ به چاپ رسيد. به نظر مي‌رسد يك مقدار غيرنرمال باشد براي چاپ كتابي كه آنهم فقط مجموعه‌ي مصاحبه است. بخش عمده‌يي از اين تاخير در چاپ به كم‌كاري و تنبلي‌هاي خودم برمي‌گردد. باور كنيد زندگي كردن در گيلان، آدم را حسابي تنبل مي‌كند! همش دوست داريد بخوابيد. اگر باراني و ابري باشد، كه بيشتر. من هم اكثر روزهاي تابستان يا مشغول خواندن بودم و يا خواب!
خلاصه از شرايط جوي گرفته تا شرايط فيزيكي و شرايط دولتي! و قضيه‌ي ۱۷ ميليون انسان و هرچه كه فكرش را بكنيد، همه چيز دست به دست هم داد تا كتاب امروز روي ميز من باشد. در تهران، از نشر ثالث و مراكز مرتبط با آن مي‌توانيد كتاب را تهيه كنيد. سعي مي‌كنم ليست مكانهاي عرضه‌ي كتاب را در روزهاي آينده منتشر كنم.
ضمناً الان دويست نفر از دوستان، آشنايان، اهالي فاميل، معلم‌ها و رفقاي روزنامه‌نگار منتظرند تا كتاب را برايشان پست كنم و يا امضاشده، تقديم نمايم. اين بسي باعث افتخار است، و اگر امكانش را داشته باشم باور كنيد دريغ نخواهم كرد اما امكانش نيست... ورشكست مي‌شوم!! هنوز حتي نه فرصتش را پيدا كردم كه براي پدر و مادرم امضا كنم و نه امكانش را. سي و هشت كتاب بيشتر در دستم نيست و خيلي‌هايشان بايد براي آينده‌هاي دور آرشيو شوند و خيلي‌هايشان هم كه...
با اين حال، تمام سعي‌ام را مي‌كنم بدون اينكه هيچگونه كلاسي بگذارم، به هر كسي كه دستم مي‌رسد و امكانش را دارم، كتاب را هديه كنم... راستي كتابخانه‌ي ملي هم پيشرفت كرده! اينجا را داشته باشيد...
از قرار معلوم در يكي دو روز آينده، سايت پرداخت و كتابفروشي آدينه‌بوك و يكي دوجاي ديگر براي خريد اينترنتي كتاب را قرار مي‌دهند. همه چيز را خبر مي‌دهم، فقط بگذاريد يك مقدار نفس بكشم...

پي‌نوشت: يادم رفت اضافه كنم كه اين هفت مصاحبه به ترتيب حروف الفبا، با اسدالله امرايي، شهرام رحيميان، ناصر غياثي، عليرضا قانع، مديا كاشيگر و جواد مجابي انجام شدند.

|+| نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

گزارشي از مراسم قورباغه‌ي طلايي در كافه تيتر

پرشين‌كارتون - سيد ايمان ضيابري: پنج‌شنبه ششم ارديبهشت 1386، ميدان ولي‌عصر، كافه تيتر تهران، يكي از شادترين نقاط دنيا بود. اين را همه‌ي كساني كه از هر نقطه‌ي پايتخت و هر نقطه‌ي ايران و حتي دنيا آمده بودند تا در جشن "قورباغه‌ي طلايي" شركت كنند، بدون هيچ چون و چرا گواهي مي‌دهند.
هرچند بنا به قانون نانوشته‌يي كه مي‌گويد در ايران، اگر برنامه‌يي بدون تاخير آغاز شود به طور كلي ناتمام و ناقص خواهد بود، اختتاميه‌ي جشنواره‌ي وبلاگي Frogomist 2006 با حدود 15 دقيقه تاخير آغاز شد، اما حجم شادي و موجهاي مثبت ديروز آنقدر زياد بود كه بشود هر كاستي و كمبودي را ناديده گرفت...
"همه چيز از پشت مانيتور من شروع شد، و جايي كه فكر كردم به عنوان يك وبلاگنويس مثل بقيه، مي‌توانم به وبلاگ نويسهايي كه دوستشان دارم، فكر مي‌كنم حرفه‌يي هستند و از كارشان لذت مي‌برم، خودم جايزه بدهم. چه بدي دارد كه آدم به دوست‌هاي خودش جايزه بدهد؟"
اين سخنان، نخستين جملاتي بودند كه حاضران در كافه‌تيتر از زبان فواد خاكنژاد، دبير جشنواره شنيدند. جوان 21 ساله و روزنامه‌نگاري كه تا مدتي ديگر عازم خدمت سربازي خواهد بود. و سپس، او اينطور ادامه داد: "بعد از اين نتايج و وقتي به سبك هيات داوران جشنواره‌هاي مهم براي خودم نشستم و بيانيه صادر كردم، تصميم گرفتم به انتخاب بازديدكنندگان وبلاگم، بهترين وبلاگ سال را نيز انتخاب كنم و به او نيز يك جايزه‌ي ويژه بدهم. اينطور شد كه چند كانديداي برتر را برگزيدم و تصميم گرفتم به كسي كه از ميانشان به وسيله‌ي كامنتها و ايميلها انتخاب مي‌شود نيز جايزه بدهم. اينطور شد كه بهترين وبلاگنويس سال هم با 117 راي انتخاب شد."
و در ادامه، فواد خاك‌نژاد، نگارنده‌ي اين سطور يعني سيد ايمان ضيابري ! ملقب به كوروش را كه مجري غيرمنتظره و شايد هم غيرعادي جشنواره بود به حاضران معرفي كرد: "كوروش ضيابري را به سر و صداها و جنجالهايش در وبلاگستان مي‌شناسيم. او باني قضيه‌ي افتخارنويسي در وبلاگستان شده بود و تصميم گرفته بودم اصلاً به همين دليل از او تقدير كنم. اما اولين مكالمه‌ي تلفني ما كه به پايان رسيد، نظرم كاملاً راجع به او عوض شد. به حرفه‌يي بودن كارش ايمان دارم و فكر مي‌كردم اگر مجري برنامه شود، همه‌ي كدورتها و تصورهاي نادرستي كه در موردش وجود دارد هم تغيير خواهد كرد. او دارد بزرگ مي‌شود و همه، اين را به خوبي خواهيد ديد..." و مجري به جايگاه دعوت شد. "جنبش واژه‌ي زيست" از سهراب سپهري با صداي نگارنده كه با يك موسيقي ملايم همراه شده بود، برنامه را آغاز كرد. چند كلمه سلام و احوالپرسي، عذرخواهي به همه‌ي كساني كه اين عذرخواهي را طلبكار بودند و بعد هم ميهمانان ويژه‌يي كه بايد صحبت مي‌كردند.
ابتدا توكا نيستاني، كاريكاتوريست از احساساتش براي حضور در چنين جمعي سخن گفت و براي عوض كردن فضا و روحيه‌ي كافه تيتر، مقداري با كلمات بازي كرد و نثر مسجع گفت و خلاصه همه را به وجد آورد. شوخي او با اسدالله امرايي، مترجم و روزنامه‌نگار هم بي‌پاسخ نماند!
البته توكا نيستاني، دبير جشنواره را هم از طنز كاريكاتوري خودش بي‌نصيب نگذاشت: "شما سر پيازيد يا ته پياز كه همينطور براي خودتان به دوستانتان جايزه مي‌دهيد...؟!" و حاضران به همراه فواد خاكنژاد كه انگار حسابي از شوخي خوششان آمده بود، كلي خنديدند!
بعد از تشويق و سوت و كف حاضران، اسدالله امرايي نيز صحبت كرد. از احساسات خوبش براي حضور در چنين جمعي گفت، از اينكه توانسته وبلاگنويسها و اهالي ادب و خلاصه همه‌ي كساني را كه مدتهاست نديده، دوباره ببيند و ابراز خوشحالي از اينكه "قورباغه‌ي طلايي" فرصتي براي چنين گردهمايي دوستانه‌يي فراهم كرده است.
البته اسدالله امرايي فراموش نكرد كه از رسم معهود گله كند: "شايد بشود گفت متاسفانه يا خوشبختانه، اما به هر حال رسم شده كه در چنين جمع‌هايي ريش سفيدها صحبت كنند و ما هم ريشمان سفيد شده، اين را نمي‌شود انكار كرد...!"

ادامه‌ي مطلب را اينجا بخوانيد

|+| نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

بله، كافه تيتر پايتخت شادي بود ديروز...

ديروز، زيباترين روز سال ۱۳۸۶ (البته بعد از سال تحويل) برايم بود. بهترين هديه‌ي تولد عمرم را از بچه‌هاي بلاگر گرفتم. هرچند هنوز خسته و كوفته‌ي ۱۱ ساعت نشستن در اتوبوس براي رفت و برگشت هستم، اما خاطره‌ي زيباي ديدار ديروز را نمي‌توانم فراموش كنم.
بزرگان و رفقايي كه يك عمر فقط كارهايشان را خوانده بودم و آثارشان را ديده بودم، همگي را از نزديك ديدم، كلي كدورت را از دلها زدودم و خلاصه همينطور كه حميدرضا علاقه‌بند عزيز گفت، ديروز كافه تيتر پايتخت شادي در ايران و شايد يكي از شادترين نقاط دنيا بود.
از فواد خاك‌نژاد جوان آرام و مودب روزنامه‌نگار گرفته تا دانشجوي دانماركي دوره‌ي كارشناسي ارشد كه پايان‌نامه‌اش را به وبلاگها در ايران اختصاص داده است، از ليلي نيكونظر گرفته تا دكتر شيرين احمد‌نيا، از مهران و نيما افشارنادري تا محمد توكلي، بهنام قلي‌پور و بيتا عبادي صاحبخانه تا حسين جاويد و علي‌اصغر سيدآبادي و هادي حيدري، دوست عزيز و هنرمندم و خلاصه همه بودند و من هم منتظر تمام شدن گزارشها هستم تا بنشينم و مفصل در مورد برنامه‌ي خاطره‌انگيز ديروز بنويسم.
باور كنيد خيلي خسته‌ام و نمي‌دانم از كجا بايد شروع كنم. كلي سايت و روزنامه منتظر هستند تا گزارشهاي ديروز را برايشان بفرستم ولي مطمئن باشيد بي‌خبرتان نمي‌گذارم. جاي همه‌ي دعوت‌شدگاني كه نيامدند و دعوت نشدگاني كه نيامدند، حسابي خالي و دلتان بسوزد!!
تا اينجا داشته باشيد و ضمناً عكس را هم حميدرضا از اينجا و من از حميدرضا! وام گرفتيم...
همانطور كه دويست بار گفتم، گزارشهاي تكميلي متعاقباً و پس از در شدن خستگي شخص مزبور، ارسال خواهد شد...

|+| نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

جنبش واژه‌ي زيست

پشت كاجستان ، برف.
برف، يك دسته كلاغ.
جاده يعني غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.
شاخ پيچك و رسيدن، و حياط.

من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس.
مي نويسم، و فضا.
مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك.

يك نفر دلتنگ است.
يك نفر مي بافد.
يك نفر مي شمرد.
يك نفر مي خواند.

زندگي يعني : يك سار پريد.
از چه دلتنگ شدي ؟
دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.

يك نفر ديشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.

قطره ها در جريان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس.

سهراب
***

تا چند ساعت ديگر براي برگزاري جشني كه اينجا هم در موردش صحبت شده، عازم تهران مي‌شوم. اميدوارم حالا كه دارم يك‌سال بزرگتر مي‌شوم و اين اتفاق، فصل مشترك يك آشتي دوباره با تولدي دوباره است، خاطره‌يي خوش بماند و يادي...

|+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

تنديس قورباغه‌ي طلايي اهدا مي‌شود!

هيچ وقت فكر نمي‌كردم كسي كه روزي برايش كامنت مي‌گذاشتم و مي‌گفتم كه ديگر مزاحمم نشود، بعد از يك دعواي مفصل و حسابي، به يكي از فابريك‌ترين رفقاي وبلاگي و بعد هم غيروبلاگي‌ام تبديل شود. فواد خاكنژاد، جوان ۲۱ ساله‌يي كه تا يكي دو هفته‌ي ديگر عازم خدمت سربازي مي‌شود و معلوم نيست تا چه مدتي از ديدنش محروم خواهيم بود...
اين روزنامه‌نگار خوش‌ذوق، يك‌تنه و به تنهايي بناي جشنواره‌يي را گذاشت كه در آن قرار است بهترين وبلاگنويسهاي مملكت جمع شوند. جشنواره‌ي "قورباغه‌ي طلايي" كه ليست نهايي برندگان آن (منهاي كساني كه تقدير هم شده‌اند) به ترتيب زير است:

بهترين فتوبلاگ: تخته‌سياه، نيما افشارنادري و مهران افشارنادري
بهترين وبلاگ با رويكرد فناوري اطلاعات: عصيان، نيما اكبرپور
بهترين وبلاگ با رويكرد ادبيات: كتابلاگ، حسين جاويد
بهترين وبلاگ با رويكرد سينما: سينما، خسرو نقيبي
بهترين وبلاگ با رويكرد سياسي: هنوز، علي‌اصغر سيدآبادي
بهترين وبلاگ با رويكرد زنان: امشاسپندان، فرناز سيفي
بهترين وبلاگ با رويكرد اجتماعي: وارش، آسيه اميني
بهترين طراحي وبلاگ: برونكا، اكرم حصاركي
بهترين وبلاگ مينيمال: قصه‌هاي عامه‌پسند
بهترين سايت فرهنگي هنري: هادي‌تونز، هادي حيدري
بهترين نشريه‌هاي اينترنتي: زنستان و هزارتو

فواد در اين جشنواره كلي هم جايزه‌ي ويژه داده كه فكر نمي‌كنم جاي يادكردن از همه‌ي آنها را داشته باشم ولي اگر مي‌خواهيد ليست كاملشان را ببينيد، فقط كافي است اين پست را بخوانيد كه بيانيه‌ي نهايي جشنواره است.
جشنواره‌يي كه با يك نفر شروع شد و حالا ديگر دارد براي خودش هيات داوران، كميته‌ و دبيرخانه‌ي دايمي و كلي اسپانسر پيدا مي‌كند، مطمئناً جشنواره‌ي موفقي خواهد بود. به فواد و همكارانش خسته نباشيد مي‌گويم. در ضمن چون پنجشنبه، فضاي كافه تيتر براي پذيرايي از همه‌ي شما متاسفانه كافي نيست، بگذاريد بگويم كه مجري مراسم، بنده هستم!! و در نتيجه اگر تخم مرغ گنديده، گوجه و لبنيات مي‌آوريد، از همين امروز آماده كنيد و اگر هم كلاً منصرف شديد كه فبهالمراد!
سعي مي‌كنم گزارشهاي ويژه و تحليلي بعدي از برگزاري مراسم را به طور مفصل و مبسوط بنويسم و مخابره كنم، اگر از برندگان و تقديرشوندگان هستيد كه همديگر را مي‌بينيم، اگر هم نيستيد، دعا كنيد تا فواد و جوانهاي خوش‌ذوق و سالمي مثل او كه امروز ديگر زياد نمي‌شود راحت پيدايشان كرد، موفق شوند و پله‌هاي ترقي را همينطور يكي يكي بالا بروند. هرچند اين آخري يك مقدار شعاري و ضايع در آمد، ولي باور كنيد حرف دلم بود.
حيف كه نتوانستم كمك بيشتري براي برگزاري جشنواره به فواد بكنم، ولي اميدوارم هر چه كه هست، ششم ارديبهشت يعني يك روز مانده به سالروز تولدم، روز خاطره‌انگيزي براي او و همه‌ي مدعوين، برندگان و وبلاگستان فارسي باشد... غير از يك اجراي توپ و داغ، هيچ هديه‌ي ديگري ندارم غير از قشنگ‌ترين آرزوهايي كه فكر كردن به آنها را بلدم...

تصوير ابتداي مطلب، ليست چند اسپانسر اصلي مراسم است كه كافه‌تيتر، گل‌آقا، جابلاگي و پندار هستند.

|+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

اندر حكايت چوپان دروغگو و يك درخواست از مدير بلاگفا

يك عمر راست نوشتيم و شد ايامي چند، بعدش كه دروغ نوشتيم باز هم شد ايامي چند... در واقع از اين قطعه‌ي ادبي مي‌شود نتيجه گرفت كه چه آدم راست بگويد و چه دروغ بگويد، در گردش روزگار فرقي نمي‌كند فقط اين خود آدم است كه ضايع مي‌شود!
هرچند كه يك عمر در راستاي ارتقاي فرهنگ و ادب مملكت تلاش كرديم، اينهمه نظر و انعكاس و بازتاب نداشتيم. آمديم يك بار دروغ سيزده گفتيم، كل مردم دنيا صدايشان درآمد! خوب اين هم يك مدلش است ديگر. يعني كار فرهنگي كردن و آب در هاون كوفتن، تفاوت ماهوي چنداني با هم ندارند غير از اينكه آب در هاون كوفتن نان و آب دارد، گزينه‌ي اولي اما ندارد.
در اين روزها ولي دروغ‌هاي جالبي خوانديم و شنيديم كه از جمله‌ي آنها دروغ سيزده استاد شيرازي، مدير بلاگفا بود. خيلي‌ها زود عصباني شده بودند و مي‌گفتند بايد در مسووليت‌پذيري و كفايت استاد شك كرد، از جمله خود من! ولي خوب، يك مدتي كه گذشت و ديديم بعضي خبرگزاري‌ها! هم خبر را مخابره كردند، بدون اينكه استاد پي‌نوشتشان را اضافه كنند، يقين كرديم دروغ سيزده بوده است.
به هر حال رسم جالبي است. هرچند بايد از عواقبش در آن دنيا ترسيد...
در ضمن، آقاي رييس‌جمهور ما هم كه جودارترين و جوگيرترين فرد روي كره‌ي زمين است، در يك اقدام قهرمانانه، ۱۵ نظامي خطاكار انگليسي را عفو كرد. اينكه تا به حال در مورد قضيه اظهار نظر نكرده بودم، دليل خاصي داشت و آن هم اينكه اگر با موضوعي مخالف باشم معمولاً نطق مي‌كنم. بازداشت اين آدمها درست بود ولي فوقش يكي دو روز، بعدش هم از انگليس مي‌خواستند به طور رسمي عذرخواهي كند و آنوقت همه چيز تمام مي‌شد. حالا اينكه بياييم و كلاه سرشان بگذاريم و نمايش اجرا كنيم ديگر زياد قشنگ نبود كه هيچ، از ما يك چهره‌ي تروريست و گروگان‌گير نشان داد. همانطور كه پيروز مجتهد‌زاده هم گفت...
به هر حال از اين غيرمنتظره‌ترين فرد روي كره‌ي زمين انتظاري غير از اين هم نمي‌رود. مطمئن باشيد اگر عشق به مطرح شدن، در بورس بودن و روي آنتن ماندن نبود، احمدي‌نژاد هرگز از اين كارها نمي‌كرد، كلاً در مسلكش نيست. ولي جالب بود و بامزه...

پي‌نوشت: در اين سال نوي خورشيدي از مديريت محترم بلاگفا يك درخواست رسمي دارم. اگر ممكن است به انضمام يك شماره حساب واقعي، كل مبلغي كه بايد بابت حذف تبليغات از اين گوشه‌ي سمت چپ بالاي وبلاگمان بدهيم را قيد بفرماييد، ما پول را واريز كنيم قال قضيه كنده شود... باور كنيد آبرويمان دارد مي‌رود آقاي شيرازي... آموزش هك و مزون عروس و...؟
باور كنيد اگر بدانم تبليغات "واقعاً" حذف مي‌شود، هرچه قدر لازم باشد پرداخت مي‌كنم! علي‌الحساب اين مي‌شود يك درمان موقتي تا زماني كه حوصله پيدا كنم و هرچه اينجا هست را بك‌آپ بگيرم و ببرم روي ضيابري دات كام كه محمد توكلي زحمتش را كشيده...

|+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

يك يهودي صهيونيست، وسط ميدان شهرداري رشت!

در اين روزها كه بازار ديد و بازديد نوروزي حسابي گرم است و خانواده‌ها براي ربودن گوي سبقت در ميهماني گرفتن و دعوت كردن جمع كثيرالافرادتري! از اعضاي خانواده سخت با هم رقابت مي‌كنند، سخت فرصتي پيش مي‌آيد براي به روز كردن وبلاگ و آپديت ماندن. در نتيجه حالا كه فرصت دست داده و يك روز آسايش پيدا كرديم، ترجيح مي‌دهم به جاي آسمان و ريسمان بافتن، از اتفاق عجيبي كه ديشب در بازگشت از يك سفر كوتاه به استان همجوار مازندران، در رشت ديدم بنويسم.

اميدوارم در يكي دو روز آينده با به نتيجه نشستن سر و ته اين اتفاق، همگي به صورت رسمي خبر را بشنوند و باور كنند و آخر سر هم براي كسي كه اولين بار مطلعشان كرد، حداقل يادي بنمايند و اگر در بار اول خواندن، نفريني نثار كردند، پس بگيرند!
ديشب، وقتي براي رفتن به منزل، از ميدان اصلي شهر (شهرداري) عبور مي‌كردم، جمع تقريباً پرشماري را ديدم كه يك گوشه‌ي تقريباً كم رفت و آمد از ميدان حلقه زدند و يك نفر هم در ميان جمع صحبت مي‌كند. اول تصور كردم نزاع و دعوايي اتفاق افتاده و با دخالت پليس هم در حال برطرف شدن است اما گوش كردن دقيقتر به صحبتها كه با صداي بلندي هم انجام مي‌شد و نشان مي‌داد يكي حرف مي‌زند و يكي ترجمه مي‌كند، دقيقترم كرد! هرچند از بين كلماتي كه رد و بدل مي‌شد در آن ازدحام، نتوانستم غير از يكي دو جمله در مزاياي سفر به ايران چيزي بفهمم ولي...
خلاصه مدت تقريباً زيادي منتظر ماندم تا جماعت متفرق شوند و ما بفهميم كسي كه حرف مي‌زند، زبانش عبري است و كسي كه ترجمه مي‌كند هم فارسي!
مقداري صحبت با آقاي مترجم به ما نشان داد كه "آوي‌شاي بن دايان" (اي كاش هجي دقيق انگليسي نامش را هم مي‌گرفتم) يك يهودي صهيونيست است (به قول دوستي كه مي‌گفت هر يهودي اسراييلي، صهيونيست نيست ولي انگار اين يكي بود) كه افكار شديداً نژادپرستانه‌ي ضدفلسطيني دارد و براي تبليغ افكارش با ويزاي رسمي و مجوز وزارت امور خارجه به ايران آمده و به ترتيب از شمال ايران شروع كرده تا در همه‌ي استانها بچرخد و با روزنامه‌نگاران و نخبه‌هاي هر استان ديدار كند!
خودتان هم مي‌دانيد كه باوركردني نيست. اول اينكه تل‌آويو پروازي به تهران ندارد، اصلاً هيچ كدام از دو كشور سفارتخانه‌يي در خاك ديگري ندارند (غير از سفارتخانه‌ي ايران در بيت‌المقدس كه اصلاً رابطه‌يي با يهودي‌هاي آنجا ندارد) و سابقه ندارد يك يهودي آن هم صهيونيست ضدفلسطيني اصلاً طرفهاي ايران و عراق ظاهر شود... وقتي كه تصميم گرفتم همه‌ي هزاران هزار ابهام موجود در ذهنم را ضمن گفت‌وگو با مترجم برطرف كنم (كه نامش را هم ذكر نكرد) يك تويوتاي كمري سياه‌رنگ، بعد از دقايقي از ضلع جنوبي ميدان آمد و به همراه چند اسكورت، مترجم و آوي‌شاي را بردند.
من هنوز هم اتفاق افتاده را باور نمي‌كنم. تماس مكرر با چند نهاد مربوط و خبر دادن به نيروهاي مختلف، تنها كاري بود كه ديشب توانستم انجام دهم. اميدوارم اگر قرار است دستگيري يا بازگشتي وجود داشته باشد، خودتان از خبرگزاريها و تلويزيون پيگير اخبار باشيد تا حداقل صحت و سقم واقعه را به همراه جزيياتش بيشتر دريافت كنيد.
تنها كاري كه از دست من ساخته بود، گرفتن يك عكس از يهودي مورد نظر كه از قضا به ظاهر پرچم فلسطين دور خودش بسته بود (ولي اگر كمي پرچم را جابه جا مي‌كرد، ستاره‌ي سفيد مربوط به پرچم اردنش مشخص مي‌شد) زير تنديس ميرزا كوچك خان، وسط ميدان شهرداري بود تا تنها سند موجود براي نشان دادن بخشي از قضيه را همراه خودم بياورم. با يكي دو خبرگزاري تماس گرفتم و آنها هم قضيه را مي‌دانستند، ولي قرار شده بود خبري مخابره نشود. متاسفانه كيفيت دوربين موبايلم زياد بالا نبود...
خيلي دوست دارم نظراتتان را در مورد قضيه بدانم... من خودم هنوز گيجم و چيز بيشتري نمي‌دانم. فقط با خودم فكر مي‌كنم نكند معجزه‌يي در راه باشد؟!

|+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

مژده بده...

خورشيد يكهزار و سيصد و هشتاد و شش شمسي هم از سمت پرشيا طلوع كرد و سالي جديد آغاز شد. امسال از تاريخي كه پيامبر اسلام مكه را به قصد مدينه‌ي خود ترك كرد، 505 هزار و 890 روز مي‌گذرد اما مبداء تاريخ و گذشته‌ي درخشان و پرافتخار من به عنوان يك ايراني آريايي، بيش از اينهاست. 7029 سال پس از نخستين باري كه به تقويم ميترايي، آريايي‌ها جشن سال نو را برپا كردند و سه هزار و هفتصد و چهل و پنجمين نوروز زرتشتي كه اهورامزدا به تماشايش نشسته است...

اميدوارم براي همه‌ي ايرانيهاي مسلمان و غيرمسلمان، كه يكتاپرستي و ايران‌دوستي در سراسر تاريخ سرلوحه‌ي حيات جاودانه‌ي معنوي‌شان بوده، سالي پر از نشاط، خاطره‌هاي شيرين، آرزوهاي تحقق‌يافته و خبرهاي خوش باشد...

چند باري آمدم اين چند خط را تايپ كنم اما به دلايل مختلف، كه يا بازي درآوردن اكانت اينترنت ما بود و يا تنبلي و رخوت ناشي از اين هواي سرمست‌كننده‌ي بهاري گيلان، نشد بفرستمشان. مي‌خواستم حالا كه سال تحويل شده و ما هم احوالمان را سپرديم دست به انقلاب‌درآورنده‌ي قلبها تا به بهترين شكلي كه خودش مي‌داند، تغيير و بهبود دهد، به يك عده‌ي خاص تبريك بگويم. يك عده‌ي خاص كه معمولاً يا كمتر ديده مي‌شوند يا راحت از يادشان مي‌بريم...

-          نوروز را تبريك مي‌گويم به مادران ايراني كه دستهاي پينه‌بسته از خانه‌تكاني‌شان هزاران بار مقدس است