تبليغاتX
ايمان امروز
تقصیر دولت چیست؟

من یک شهروند ایرانی هستم و

1-   حال و حوصله ندارم پشت چراغ قرمز بایستم، چون وقتم را تلف می‌کند و باعث می‌شود "معطل" بشوم. معمولاً ده ثانیه‌ی آخر چراغ قرمز را بی‌خیال می‌شوم!

 

2-   هرجایی که پل هوایی داشته باشد، از عمد عرض خیابان را طی می‌کنم، ولی هر کجا که پل هوایی نداشته باشد، غر می‌زنم که عجب آدمهای بی‌فکری هستند. یک پل هوایی نصب نمی‌کنند...

 

3-   کتاب خواندن در چنته‌ام نیست. آمار مطالعه‌ی من و دوستانم، روزی یک کلمه و سر جمع 365 کلمه در طول سال است. نیازی به فرهنگ و ادب ندارم.

 

4-   کلامم عفیف و پاک نیست. هرکه در خیابان تنه بزند، اشتباهی به من بربخورد، هر وقت کلافه باشم، توهین می‌کنم، الفاظ رکیک به کار می‌برم، فحش می‌دهم...

 

5-   غیبت می‌کنم. دنبال عیبهای برادر دینی‌ام می‌گردم و پیش همه فاش می‌کنم. راز کسی را نگاه نمی‌دارم. چه باک اگر آبروی چهار نفر را هم بریزم.

 

6-   آلبومهای جدید موسیقی که به بازار می‌آیند، فیلمهای روی پرده‌ی سینما، همه را با "هوش" و "ذکاوت" سرشار ایرانی خودم، بدون اینکه یک ریال هم خرج کنم، کپی‌ می‌گیرم و با "بلوتود!!" به بچه‌های دیگر هم می‌فرستم. فدای سرت اگر آن تهیه‌کننده و هنرمند ضرر می‌کند. تقصیر ارشاد است! تقصیر من که نیست...؟

 

7-   دروغ می‌گویم. همکارم از من پول قرض می‌خواهد. همین دیشب حقوق گرفتم، ولی می‌گویم در جیبم یک ریال هم پول نیست. او که نمی‌فهمد.

 

8-   سفر رفتن و تفریح کردنم مثل انسان نیست. هرجا دستم برسد، آتش روشن می‌کنم. در جنگل، کنار دریا، کنار خیابان... بعدش هم خدا بزرگ است، خودش خاموش می‌شود.

 

9-   اگر قدم به قدم توی خیابانها و کوچه‌ها سطل زباله باشد، سختی‌ام می‌گیرد پوست خوراکی‌هایم را بریزم داخلشان. روی زمین می‌ریزیم، حالا رفتگرها جمع می‌کنند دیگر. آنها پول می‌گیرند که همین کار را بکنند.

 

10-  قلدرم. هر طور دلم خواست لباس می‌پوشم و "تیپ" می‌زنم و بیرون می‌آیم چون بلدم به موقع از واژه‌ی "دموکراسی" و "حقوق بشر" استفاده کنم و البته حقوق بشرم فقط در همین پوشیدن لباس و مدل مو خلاصه می‌شود. حقوق خاص دیگری ندارم!

 

11-  بوق می‌زنم. پشت چراغ قرمز، اگر راننده‌ی جلویی خواست تا آخرین لحظه قانون را رعایت کند، طوری دستم را روی بوق می‌گذارم و نگاه می‌دارم که از کرده‌اش پشیمان شود.

 

12-  خیانت می‌کنم. با داشتن یک زن و یک فرزند، یک خانه‌ی 300 متری و یک ماشین 60 میلیون تومانی، ماهی 750 هزار تومان حقوق می‌گیرم، و 300 هزار تومان هم اضافه‌کاری و مزایا. ولی هرکجا می‌نشینم، می‌گویم حقوق ماهیانه‌ام از سال 75 تا الان، همان 100 هزار تومان است!

 

13-  کارشناس مسایل اقتصادی هستم. خوب می‌دانم که قیمت نفت الان هر بشکه‌یی 147 دلار شده. بعد اینطور تحلیل می‌کنم که: "ببینید چه قدر دزدی زیاد است! باید بشکه‌ی 147 دلار، مردم دارند از فقر می‌میرند!!!" و البته این را دیگر نمی‌دانم که ارزش دلار از سال 2004 تا امروز به یک چهارم رسیده و...

 

14-  مادرزاد دیپلمات به دنیا آمده‌ام. تا بی‌بی‌سی از قول یک وزیر معلول صهیونیستی اعلام کند که فردا به ایران حمله می‌کنیم، همه جا می‌نشینم و می‌گویم: "دیدید پیش‌بینی‌ام درست بود. دیدید گفتم حمله می‌شود...". و البته یادم نیست که پدربزرگ آن وزیر هم 45 سال پیش تهدید به حمله می‌کرد، ولی هنوز که هنوز است، هیچ دولتی پیدا نشده "جرات" حمله کردن پیدا کند.

 

15-  به خوبی سر مردم کلاه می‌گذارم. اصلاً هفت‌خط خوبی هستم. 2 کیلو سیب را با قیمت 5 کیلو سیب به طرف می‌فروشم بدون اینکه شستش هم خبردار شود!

 

16-  تفریحم با آبروی دیگران است. بیکار که می‌شوم، فیلم خصوصی داخل خانه‌ی مردم را می‌گیرم و نگاه می‌کنم و البته به چهار نفر دیگر هم می‌فرستم تا در لذت من شریک شوند. به اندازه‌ی کافی هم برای این کار قشنگم، توجیه دارم!

 

17-  حال و حوصله‌ی نماز خواندن و ادا کردن فرایض دینی را ندارم (که شاید روزی جمعاً 10 دقیقه وقتم را بگیرند) ولی در عوض روزها و ساعتها پای اینترنت وقت می‌گذارم و وبلاگ می‌نویسم تا مردم را آگاه کنم که دین فلان مشکل را دارد و پیامبر فلان اشتباه را. اینطوری خودم را راضی می‌کنم که کفر و بی‌دینی‌ام، نشانه‌ی روشنفکری و آوانگاردیزم من است!

 

18-  از ایرانی بودن، فقط تخت جمشید را می‌فهمم. شکلکش را گردن‌بند درست می‌کنم و گردنم می‌اندازم، ولی یک بار هم در عمرم تلاش نمی‌کنم بفهمم "کردار نیک، پندار نیک و گفتار نیک" یعنی چه! همینکه اسم فارسی داشته باشم و یک بار به شیراز رفته باشم، حجت ایرانی بودنم را تمام می‌کند.

 

19-  حال نمی‌کنم کار مردم را راه بیندازم. کارمند فلان اداره هستم، کار ارباب رجوع هم با یک امضا راه می‌افتد. ارباب رجوع را دق‌مرگ می‌کنم، ولی به کاغذش امضا نمی‌زنم!

 

20-  صدای موسیقی ضبط و ماشین و موبایل من به خودم مربوط است. من چون احتمالاً از "دموکراسی" زیادی برخوردارم، می‌توانم گوش‌خراش‌ترین آهنگها را با بلندترین تن صداها در ماشینم بگذارم و در خیابانها ویراژ بدهم، بدون اینکه کسی حق اعتراض داشته باشد! من حتی به جای بوق دوچرخه و ماشینم، صدای پلنگ و کفتار می‌گذارم، فقط به این دلیل که من "آزاد"ام!

 

۲۱- من هر زمان دلم خواست، در كوچه و خيابان، فروشگاه و فرودگاه، بدون اينكه حق ديگران پشيزي برايم ارزش داشته باشد، سيگار مي كشم و از دود و بوي نامطبوعش همه را منتفع ميسازم. اين يعني من آزادم و فقط بايد جريمه شوم تا قانون را ياد بگيرم!

 

من یک "نفر" هستم و این همه کار می‌کنم. همیشه سوالم این است که "دولت" برای من چه کار کرده است، "جامعه" برایم چه قدر مفید بوده. هیچ وقت از هیچ اتفاقی راضی نمی‌شوم و بزرگترین تحولها هم به چشمم نمی‌آیند. همیشه انتقاد دارم و از همه‌ی عالم و آدم طلبکارم، ولی معلوم نیست خودم چه قدر برای جامعه، برای دولت و برای مردم مفید بودم و هستم.

 

هیچ مسوولیتی را نمی‌پذیرم و همیشه خودم را "بی‌گناه" و "بدون اشتباه" می‌دانم. اگر هم روزی لطف کنم و یکی از اشتباهاتم را بپذیرم، طوری از کنارش رد می‌شوم که احدی متوجه نشود!

 

آیا حالا که من، یک تنه و بدون کمک هیچ همراه و یاوری، جرایم و اشتباهات و خلافهای صدها نفر را در روز مرتکب می‌شوم، جایی برای انتقاد از دولت و اشکال‌تراشی از بخشهای مختلفی که حتی کوچکترین مطالعه و دانشی در آن ندارم، باقی می‌ماند؟

 

آیا هیچ منطق و وجدانی می‌پذیرد که من به عنوان یک شهروند، اینطور قانون‌شکن و لاابالی باشم، و البته همواره طلبکار و برافروخته و در انتظار اینکه عده‌یی برایم کاری بکنند و برای پیشرفتم خدمتی انجام دهند...؟

 

به راستی کدام وجدان بیدار یا کدام ذهن روشنفکری می‌پذیرد که ما، این همه تخطی از قانون و گریز از هنجارهای اجتماعی را هر روز تکرار کنیم و در پایان از بابت همه‌ی نارسایی‌ها و مشکلات، تقصیرها را بر گردن دولت بیندازیم؟

 

ما که همواره خود را روشنفکر و دگراندیش خوانده‌ایم، چه میزان در رفتار خود اندیشه کردیم و چه قدر کوشیدیم که کژیها و نادرستی‌هایمان را به اصلاح بنشینیم؟ آیا این رسم روشنفکری است که مدام فرافکنی کنیم و حتی یکی از کم‌کاریها و تقصیرهای خود را نپذیریم و در عوض، مدام بار اتهام را بر دوش مقامات و مسوولان بگذاریم؟

 

آیا صرف اینکه دولتمردان و صاحب منصبان، بودجه و امکانات در اختیار دارند، این مجوز را به ما می‌دهد که هرگونه توهین، بی‌انصافی، اجحاف، تهمت و افترایی را در حقشان روا کنیم؟ کدام یک از مکتبهای انسانی، دینی یا اخلاقی این را می‌پذیرند؟

 

آیا به نظر نمی‌رسد اگر هر کدام از ما بکوشیم روزانه فقط یکی از این خیانتهای شهروندی را ترک کنیم، کشور در اندک زمانی به گلستان تبدیل می‌گردد و بار عمده‌یی از دوش دولت برداشته می‌شود؟

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب انتقادي  | 

حقوقی که بشر نیست!

 

 مصوبه‌ی جدید مجلس شورای اسلامی کشورمان در تصویب مجازات اعدام برای بانیان خانه‌های فســاد و گردانندگان سایتهای غیراخلاقی، بار دیگر صدای یک عده از پیش تعیین شده را درآورد که از قرار معلوم کمین کشیده‌اند تا هر جا که قرار است اقدامی بر علیه فساد و بی‌قانونی صورت بگیرد، داد و هوار راه بیندازند و دولت را متهم کنند به نقض حقوق "بشر" و از این دست شعارهای نخ‌نما و ملال‌آور که حسابی کهنه شده‌اند و دیگر خریداری ندارند.

آنها هرچند از این طریق با اعمال فشار بر نهادهای قانون‌گذار و مجریان قانون، تلاش می‌کنند از اجرای عدالت و برقراری آرامش در جامعه جلوگیری کنند تا در نهایت باز هم باب اعتراض و غرض‌ورزی باز باشد و بتوانند دولت را متهم کنند که چرا فساد جامعه را فراگرفته است!!؟

در اینکه چنین اظهاراتی فاقد هرگونه ارزش و عقلانیتی هستند و تنها با اهداف سیاسی مطرح می‌شوند، تردیدی نیست، با این حال چند پرسش اساسی را به ذهن من متبادر می‌سازند که ترجیح می‌دهم بپرسم:

 

1- آیا این امکان حقیقتاً وجود دارد که در تعریف گردانندگان سایتهای هرزه‌نگـاری و سایر مفسدان و اراذل اجتماعی به عنوان "بشر"، اتفاق نظر داشته باشیم تا بتوانیم با این فرض، از حقوق آنها سخن بگوییم؟

 

2- آیا جامعه برای کشته شدن جنایتکاران و قاتلان، اظهار تاسف می‌کند؟ پس چرا باید برای کسانی که روح و روان جامعه را به قتل می‌رسانند اظهار تاسف کرد؟ آیا ارزش "جسم" و "بدن" انسانها، از ارزش "روح" و "روان" زوال ناپذیر و جاودان بیشتر است؟ آیا کسانی که با جدیدترین و پیشرفته‌ترین ابزار و ترفندها، به جان روح و روان مردم افتاده‌اند، نباید به دردناکترین مجازاتها برسند؟

 

3- آیا صرف هموطن بودن ما با افرادی که فساد و جنایت را گسترش می‌دهند، مجوزی برای حمایت از آنها در مظالم کردار و فسادشان را صادر می‌کند؟ پس اگر هویت و حیات "هر" ایرانی قابل دفاع و ارزش است، چرا امروز هیچ مدافع حقوق بشر و روشنفکری حاضر نمی‌شود به خونخواهی 200 ایرانی کشته شده در سانحه‌ی دلخراش 12 تیر 1367 و منهدم شدن هواپیمای مسافربری ایرباس ایران به دست ناو وینسنس آمریکا برخیزد و بر قاتلان بشورد؟

 

4- آیا اگر توجیه حامیان حقوق بشر و سوختگان راه آزادی این است که نه به دلیل ایرانی بودن این اراذل و اوباش، که به دلیل "انسان" بودن آنها باید از اعدام آنها خودداری شود و کشته شدن هر انسان، یک فاجعه‌ی بشری است، پس چرا همین آقایان برای دفاع از 2 میلیون انسان بی‌گناه که در جریان حمله به افغانستان و عراق کشته شدند، حرکتی نمی‌کنند و در مقابل عاملان این جنایت بی‌نظیر، سکوت گزیده‌اند؟ آیا آنان در این سالها، 2 میلیون فاجعه‌ی بشری را ندیده‌اند؟

گناه عروس و داماد افغانی که در اولین ساعات تشکیل زندگی‌شان باید زیر بمباران چشم‌آبی‌های "متمدن" ایالات متحده، به خون کشیده شوند و باقی زندگی مشترک خود را در دنیای دیگری بگذرانند چیست؟ آیا اینکه آنها افراد "سیاه" و "فقیر" و "تحصیل‌نکرده‌"یی هستند، از "بشر" بودن ساقطشان می‌کند؟

 

5- معمولاً معترضانی که خود را مدافع حقوق بشر و منادی آزادی می‌دانند، جهت‌دارترین افرادی هستند که نه به دلیل احساس وظیفه‌ی انسانی و وجدان اخلاقی، که به دلیل استخدام در لابی‌های آمریکایی و صهیونیستی و دریافت جیره و مواجب ماهیانه، خود را به مهره‌هایی سوخته بدل می‌سازند و ناچارند هر متن و نوشته‌یی را از رو بخوانند، ترجمه کنند و به اسم دفاع از آزادی تحویل مردم بدهند!

پس اگر هدف ما دفاع از نوع "بشر" و همه‌ی کسانی است که مورد ظلم قرار می‌گیرند و بدون توجه به رنگ پوست، عقیده‌ی سیاسی، نژاد، مذهب و آیین‌شان باید از آنها دفاع کنیم، چرا این آقایان و البته تئوریسینهای اصلی‌شان از جمله خانم شیرین عبادی، آقای ابراهیم نبوی، دکتر اهورا پیروز خالق یزدی و... برای آزادی 4 دیپلمات ربوده‌شده‌ی ایرانی که سالهاست در اسارت رژیم صهیونیستی هستند، حرکتی انجام نمی‌دهد؟

چرا هیچ کس اعتراضی نمی‌کند که رییس‌جمهور ایران در هر سفر خارجی خود، با احتمال یک سوءقصد یا خطر سیاسی مواجه است و اوج این تهدیدها و نقض آشکار حقوق بین‌الملل (مصونیت مقامات سیاسی در خاک کشور بیگانه) در عراق اتفاق می‌افتد؟

 

6- آیا حقوق بشر، فقط مختص به آقای آرش سیگارچی و احمد باطبی یا سایر زندانیان است؟ اگر فقط زندانیان از حقوق بشر برخوردارند و افراد آزاد، از چنین حقوقی برخودار نیستند، پس چرا برای آزادی 3 میلیون زندانی در آمریکا، مهد دموکراسی و آزادی هیچ تلاشی نمی‌شود؟ چرا در چنین مواردی، ما وکیل مدافع کشورهای بیگانه نیستیم و باید فقط به چارچوبهای کشور خودمان بپردازیم ولی هرزمان که پای مقایسه در رشد اقتصادی و پیشرفت علمی می‌رسد، نام صد کشور را ردیف می‌کنیم که اینها از ما پیشرفته‌تر هستند؟

 

7- آیا افراد آزاد جامعه که می‌خواهند از فساد و جنایت به دور باشند، از حقوق موسوم به "حقوق بشر" برخوردار هستند؟ آیا این حقوق فقط مادی است یا به امنیت روانی و اجتماعی هم بستگی دارد؟ اگر اینگونه است و این حقوق تنها جنبه‌ی مادی ندارند، تکلیف خانواده‌هایی که برای یک گردش کوتاه دو ساعته به یک پارک خارج از شهر می‌روند و باید با گروههای 20 نفره‌ی اراذل و اوباشی روبه‌رو شوند که پیاده‌روها و فضاهای سبز را اشغال کرده‌اند، هر کدام یک نخ سیگار بر لب دارند، هر کدام با گوشی تلفن همراهشان یک قطعه موسیقی زیرزمینی با کریه‌ترین صدای ممکن پخش می‌کنند و مستانه مشغول عربده زدن و به زبان آوردن الفاظ رکیک و غیراخلاقی هستند چیست؟

آیا حقوق بشر به این خانواده‌ها تعلق ندارد و آنها نباید از نیروی انتظامی بخواهند که با تشدید طرح ارتقای امنیت اجتماعی (البته با حفظ شئون و احترام همه‌ی شهروندان)، اینگونه مفسدان را به اشدّ مجازات برساند؟

آیا حقوق بشر به رسانه‌ها و روزنامه‌نگاران اختصاص ندارد که از کم‌کاری نیروی انتظامی و مقطعی بودن انجام چنین طرحهایی انتقاد کنند و بخواهند که فرهنگ رو به زوال و افول جامعه، بعد از ناکارآمد شدن فرهنگ‌سازی رسانه‌یی، از طریق برخوردهای نظامی و انتظامی حفظ شود تا خانواده‌های ایرانی بتوانند از حفظ شدن بنیان داخلی خود مطمئن باشند؟

 

8- و سوال آخر. اگر مسدود شدن سایتهای اینترنتی مروج فساد، الحاد، کفر و ضداخلاقیات، با حقوق بشر و دموکراسی منافات دارد و باید محدود کردن آزادیها و مخالفت با دموکراسی را در هر مرحله‌یی مسدود کرد، چرا منادیان روشنفکری و حقوق بشر برای آزادی دانشمندان اروپایی نفی‌کننده‌ی هلوکاست از زندانها تلاشی نمی‌کنند؟

چرا تخریب شدن مسجدی در شهر رم برای ساخت مرکز تجاری، اعتراض هیچ منادی حقوق بشر و دموکراسی را برنمی‌انگیزد؟ آیا مسلمانان شهر رم حق ندارند از محلی برای عبادت سالم برخوردار باشند؟

چرا هیچکدام از سینه‌سوختگان دموکراسی و آزادی، از حقوق دختران محجبه‌ی ترکیه و فرانسه دفاع نمی‌کنند که به دلیل انتخاب آزادانه‌ی خود، ناچارند از تحصیل و سایر حقوق اجتماعی محروم شوند؟

 آیا دموکراسی فقط به آن دسته از واردکنندگان مواد مخدر و تولیدکنندگان زیرزمینی قرصهای روانگردان تعلق دارد که در لوای برچسب رنگ و لعاب دار موسیقی "رپ"، انواع فسادها و ناهنجاریها را در جامعه گسترش می‌دهند و نباید با آنها برخوردی شود، با این بهانه که همه‌ی گروههای "هنری" آزاد به فعالیتند؟ آیا گروههای "هنری" در دخمه‌های زیرزمینی خود، مواد مخدر و افیونی هم بسته‌بندی و توزیع می‌کنند؟

پس تکلیف دموکراسی برای پدران و مادرانی که فرزندانشان از طریق ترویج اینگونه‌ی فساد و بی‌بند و باری به انحراف کشیده می‌شوند چیست؟ آیا آنها حق ندارند از دولت درخواست کنند که برای تعطیلی اینگونه سایتها و گروهها و برخورد با گردانندگان آنها اقدامی صورت بگیرد؟

 

پی‌نوشت: به قول یکی از دوستان، آرزو دارم یه روزی، یه وینچستر دستم باشه، اونوقت با آقای احمدی‌نژاد، یک جا، تو یه اتاق، تنها باشم... اونوقت... اونوقت راحت... بادی‌گاردی‌اش می‌شم...

|+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب انتقادي  | 

وطن‌فروشی هم حدی دارد!

 

 سرزمین عزیز ما ایران، از دیرباز تا اکنون، بنا به دلایل و عوامل متعدد از جمله داشتن ثروتهای خدادادی و منابع طبیعی ارزشمند، مورد توجه بیگانگانی بوده که در هر مرحله از تلاش خود برای ورود به این خاک پرگهر، به نوعی استعمار و استبداد را با خود آوردند و در زندگی روزمره‌ی مردم جاری ساختند.

گاه این بیگانگان، غربی‌هایی بودند که از طریق سفارتخانه‌ها و لانه‌های جاسوسی به کشورمان خیانت می‌کردند، گاه با لوایحی همچون کاپیتولاسیون و به کمک خودفروختگانی مانند اسدا... علم و حسنعلی منصور و گاه با غارت منابع نفتی این سرزمین در دوره‌ی رضاخان و محمدرضا پهلوی از طریق قراردادهایی همچون دارسی.

اما زیر سلطه درآوردن سرزمین زرخیز ما همواره با دخالت مستقیم عوامل اشغالگر، سفارتخانه‌ها و قراردادهای ننگین میسر نیست از جمله در دوره‌ی حکومت جمهوری اسلامی که نه یک وجب از خاک کشورمان را از دست دادیم، نه بر سر خلیج فارس مصالحه کردیم، نه بر سر جزایر سه‌گانه، نه کردستان و نه تالش. در این دوره حتی یک قرارداد ضد ایرانی هم بسته نشد و در عوض سال به سال بر قدرت و اقتدار بین‌المللی کشورمان نیز اضافه شد.

بازار لوایحی همچون کاپیتولاسیون و کمپانی نفت بریتون – ایرانی و بساط قرارداد گس – گلشائیان هم برچیده شده و تهدید به حمله‌ی نظامی و تحریم هم کارساز نیفتاد چرا که اگر دولتهای سست‌عنصری همانند آمریکا و انگلیس، جرات یورش نظامی به ایران را داشتند، در زمان جنگ تحمیلی هشت‌ساله کار را تمام می‌کردند و صدام را به آن خواری و ذلت نمی‌کشاندند.

تحریم هم یک دروغ مضحک سیاسی بود که دیگر به طور کلی از سکه افتاد و کاربردش را از دست داد چون به نظر نمی‌رسد حقارتی از این دردناکتر باشد که بعد از اعلام وزارت خزانه‌داری آمریکا (پدربزرگ دنیا!) مبنی بر ممنوعیت امضای قراردادهای به ارزش بیش از 100 دلار با ایران، دولت سوییس به عنوان حافظ منافع آمریکا در ایران، قراردادی 28 میلیارد دلاری برای مدت 25 سال با دولت جمهوری اسلامی امضا می‌کند!!

همه‌ی این حربه‌ها که بی‌اثر ماند، فقط می‌مانند یک عده عنصر خودفروخته و خیانت‌کار داخلی که با دیدن رنگ "دلار"، حیثیت و انسانیت خود را هم معامله می‌کنند و با سر می‌دوند... چنین انسانهایی را نه تنها با پول، که با خیلی روشهای دیگر هم می‌توان خرید. همان سیاست قدیمی استعمار پیر که می‌گوید: "تفرقه بینداز و حکومت کن."

این روشها برای عقب نگاه داشتن کشور و ایجاد اختلاف، چند وجه اصلی دارند:

1-      تحریک اراذل و اوباش و تغذیه‌ی گروهکهای تروریستی از بعد مالی و اطلاعاتی

2-   زیر سوال بردن احساسات جوانان از طریق تبلیغ ابتذال غربی و مشغول کردن ذهن فرزندان کشورمان به آرایش و ظاهرپرستی به جای تقویت بنیه‌ی علمی و افزایش مطالعه (این یکی از هوشمندانه‌ترین تاکتیکهای دشمن است که با وارد کردن جریانهایی در جهت مبارزه با اصول و ارزشهای انسانی مانند حجاب و آراستگی اسلامی، ذهن جوانان کشور را از علم‌آموزی و تحصیل منحرف می‌کند)

3-      روش نوین و گمراه‌کننده‌ی موسیقی زیرزمینی به کمک واردکنندگان مواد روانگردان و مخدر

4-   ساماندهی گروههای وابسته به اسراییل تحت عنوان حامی حقوق زنان، فمینیسم و مشغول کردن اذهان عمومی به قایم‌باشک‌ بازیهای "یک میلیون امــضا"

5-   صرف هزینه‌های نجومی و میلیارد دلاری برای تلویزیونها، روزنامه‌ها، سایتها و وبلاگهایی که تفرقه‌ی قومی، دینی و ملی را از طریق انتشار لطیفه‌های توهین‌آمیز به اقوام، پایین بردن روحیه‌ی همبستگی و امید به آینده را با سیاه‌نمایی مطلق اوضاع کشور و باورمندیهای دینی مردم را با هتک حرمت نسبت به مقدسات دینی ترویج و تبلیغ می‌کنند.

البته یک ناظر بیرونی باید از بهره‌ی هوشی بسیار کمی برخوردار باشد اگر تناقضهای رفتاری رسانه‌های غربی و خودفروختگان داخلی وابسته به آنها را تشخیص ندهد. خودفروختگانی که در قالب وبلاگنویس، روزنامه‌نگار، فعال حقوق‌بشر، کارشناس مسایل اجتماعی، فعال سیاسی و عناوینی جعلی از این دست تلاش دارند در راستای منافع هر دولتی به غیر از دولت ایران حرکت کنند. خواه این دولت، استعمارگری مانند انگلیس و فرانسه باشد، خواه یک رژیم نامشروع در وسط خاورمیانه و خواه یک شیخ‌نشین عربی در حاشیه‌ی خلیج فارس.

به عنوان نمونه، شاید دیگر تعجب‌برانگیز نباشد وقتی این عده‌ی ساماندهی‌شده، کشته شدن 80 هزار نفر در زلزله‌ی چین را سانسور می‌کنند و بی‌خیال از کنارش می‌گذرند، اما زخمی شدن 2 نفر در حادثه‌ی رانندگی یکی از جاده‌های ایران را آنقدر بزرگنمایی می‌کنند تا به یک بحران بین‌المللی بدل سازند.

اخیراً در یکی از این وبلاگها که توسط دلقک ایرانی ساکن کانادا اداره می‌شود، مطلبی خواندم که شدیداً برایم جالب به نظر رسید و جذابیت این مطلب (که متاسفانه به دلیل تروریستی بودن محتوایش، قابل لینک دادن نیست) از آن جهت بود که با انتقاد صریح از تلاشهای "افراطی" مردم و دولت در قضیه‌ی تحریف نام خلیج فارس، مردم را به تمرکز و فعالیت درباره‌ی "کشف حجاب" دعوت می‌کرد و داستان خلیج فارس را خاتمه‌یافته تلقی می‌کرد.

این مطلب که اتفاقاً‌ از سوی بسیاری خودفروختگان دیگر هم مورد تشویق و تمجید قرار گرفته بود، اینطور می‌نوشت: "چه نیازی به برخورد تند و قاطع با دولتهای عربی هست که نام خلیج فارس را تحریف می‌کنند؟ چه نیازی به بمب گوگلی و اقدامات دسته‌جمعی هست؟ باید با این دولتها از در دوستی، گفت‌وگو و محبت وارد شد تا به مرور زمان خودشان پی به اشتباهاتشان ببرند."

وی که دولت ایران را در منطقه ضعیف!! می‌خواند و معتقد بود ایرانیان باید هر خواری و خفتی را برای رفتن به کشورهای عربی و سرمایه‌گذاری در آنجا تحمل کنند تا به دولت ایران ضربه بزنند، اینطور ادامه می‌داد: "الان قضیه‌ی خلیج فارس از حساسیت قبلی‌اش افتاده و بهتر است هرچه سریعتر فشار به دولت را برای آزادی حجاب و توقف مبارزه با جوانان (اشاره به اراذل و اوباش) شروع کنیم..."

آشکار است که چنین مطلبی با چه انگیزه‌ها و چه اهدافی نوشته می‌شود و نویسنده‌ی آن هم از کدام کانالها خط می‌گیرد.

اما وجه تاسف‌بار قضیه این است که سرسپردگی و خودفروختگی به بیگانه، شیفتگی و افسون‌شدگی نسبت به دولتی که از لحاظ محبوبیت جهانی، یک کشور درجه‌ی چهارم محسوب می‌شود و یکی از 20 کشور ناامن دنیا برای زندگی است (آمریکا در فهرست امن‌ترین کشورهای دنیا، رتبه‌ی 97 را دارد)، حقارت را به چه درجه‌یی می‌رساند که حتی موضوع خلیج فارس را هم زیر سوال ببرد و تلاش کند یکی دیگر از نمادهای همبستگی ملی را کم‌رنگ سازد.

نمادی که روز ملی آن توسط دولت نامگذاری شده و همه‌ی ایرانیان اعم از گیلک، آذری، کرد، لر، بلوچ، ترکمن و همه‌ی ادیان از مسلمان و مسیحی و زرتشتی، برای نشان دادن همبستگی ملی خود، گرد آن جمع شده‌اند.

اینگونه افراد که بیمارانی سیاسی و خودفروختگانی بی‌قید و شرط محسوب می‌شوند و تک‌تک سیاستهای دشمن را هر روز با یک روش تازه (یک روز کاریکاتور، یک روز هتک حرمت، یک روز علم کردن دلقکی به نام ابراهیم نبوی و یک روز دیگر با پخش برنامه‌ی تلویزیونی) تبلیغ می‌کنند، هرچند به نتیجه نمی‌رسند اما به خوبی نشان می‌دهند که مخالفان دولت ایران، با شخص خاتمی و احمدی‌نژاد و هاشمی و... مشکلی ندارند آنها وحدت گسست‌ناپذیر ملت بزرگ ایران را نمی‌خواهند و انتقاد از سیاستهای دولت و ضعیف کردن حکومت در این میان تنها یک بهانه است.

این یقین در میان باورمندان وجود دارد که تلاش برای زیر سوال بردن تمامیت ارضی و استقلال سیاسی ایران حتی اگر از دست دادن قطعاتی از خاک کشور را در پی داشته باشد، هدف افرادی است که با هزاران شکل و شمایل و چهره‌ی جذاب و مردمی، تنها می‌خواهند با ایران و ایرانی بجنگند، حتی اگر خود نیز ایرانی باشند.

|+| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب انتقادي  | 

تحریم انتخابات یعنی عینک آفتابی در شب بارانی!

داستان افرادی که به واسطه‌ی بیماری، مشغله، مشکلات شخصی، نداشتن بینش اجتماعی سیاسی، تنبلی و بی‌حوصلگی یا پیدا نکردن داوطلبان و نامزدهای صالح و شایسته در انتخابات شرکت نمی‌کنند خیلی متفاوت با آنانی است که انتخابات را "تحریم" می‌کنند و این شاهکار خود را سربلندانه فریاد هم می‌زنند!

راستش ما از زمانی که به خودمان آمدیم و بزرگترهایمان هم از وقتی در این انقلاب بزرگ شدند، همگی یادمان می‌آید که همیشه دو ماه مانده به شروع یک انتخابات در ایران، دست‌درازیها و فضولی‌های بی‌بی‌سی و رادیو صدای صهیونیست و این تی‌وی و آن تی‌وی شروع می‌شد که ای مردم، بشتابید، بشتابید که این انتخابات فرمایشی است، بشتابید که این نمایشهای رژیم تمامی ندارد، بشتابید که تحریم چاره‌ی کار است و از این دست موهومات به خورد ملت می‌دادند.

عده‌یی هم با شنیدن فریادهای پرهیجان قائم مقامی و صور اسرافیل و هخا و ... به وجد می‌آمدند و به صرافت می‌افتادند و حقیقتاً باورشان می‌شد که نکند همین الان رژیم در حال سقوط است و بگذار ما هم با تحریم قهرمانانه‌ی خود، یک روز دیگر از روزهای عمر رژیم کم کنیم!

خلاصه اینکه داستان دخالتها و بزرگتری کردنهای پول‌بگیران و مزدوران کاخ سفید هیچ وقت تمامی نداشته و طبیعتاً آنها در مقابل دلارهایی که می‌گیرند، باید هم بگویند فلان تروریستی که یک زمان به جان نخست‌وزیر وقت سوءقصد کرده بود و حالا تایید صلاحیت نشده، پس انتخابات نمایشی است!

اما آنچه در این میان باعث تاسف می‌شود، گول خوردن عده‌یی ساده لوح است که با دیدن کراوات و پیپ گوشه‌ی دهان آقای مجری و لپ‌تاپی که جلویش هست، فکر می‌کنند این بابا واقعاً منورالفکر و دگراندیش است، پس بهتر است هرچه او می‌گوید ما هم انجام بدهیم، شاید روشنفکر شدیم!

شاید واقعاً هم حس "تحریم" انتخابات، بعضی اوقات باعث شود که آدم خودش را با گاندی اشتباه بگیرد، اما بگذارید برایتان تحریم کنم این حرکت قهرمانانه و شجاعانه یعنی چه.

تحریم انتخابات یعنی من از حق خودم گذشتم. من نه مشکل اقتصادی دارم، نه مشکل مسکن و نه مشکل ازدواج یا بیکاری. من کلاً تامین هستم و نیاز ندارم هیچ نماینده‌ی مجلس یا رییس‌جمهوری برایم کاری انجام دهد

تحریم انتخابات یعنی چه کشور به بهترین شکل ممکن پیشرفت کند و چه در سقوط باشد، برای من تفاوتی ندارد. اوضاع جامعه هرچه که باشد، داستان من جداست!

تحریم یعنی عقل خودمان را بدهیم دست یک عده آدم بیکار که اوقات فراغتشان را با اجرای برنامه‌های "شاد" و "ملی‌گرایانه" در شبکه‌های "آزادی‌خواه" آن طزف آب پر می‌کنند!

تحریم انتخابات یعنی شعارهای وطن‌دوستانه‌ی من فقط در حد حرف و "اُرد دادن" است و بس. اینکه بنشینم کنار گود و بگویم "لنگش کن". یعنی من از کوچکترین کاری هم که می‌توانم برای کشورم انجام بدهم، دریغ خواهم کرد!

تحریم یعنی خجالت بکشیم از آن پیرمرد بی‌سوادی که عصا به دست با کمر خمیده می‌آید سر صندوق تا به سهم خودش کاری کند، اما من با این همه نعمت شادابی و سلامتی، می‌نشینم خانه و پروفسوری می‌کنم و برای رای ندادنم، صد هزار دلیل روشنفکرانه دارم!

تحریم انتخابات یعنی ژانگولربازی. یعنی شامورتی و عملیات محیرالعقول. یعنی معرکه گرفتن و مارگیری. یعنی جلب توجه کردن به هر قیمتی. یعنی خود را متفاوت و برتر نشان دادن حتی به قیمت خیانت به خود، حتی به قیمت خودزنی کردن، حتی به قیمت راه رفتن زیر باران شب تاریک با عینک آفتابی!

 

فقط یادت باشد، اگر چهار سال بعد از فرط مشکلات اقتصادی مستاصل شدی و ندانستی به کدام طرف رجوع کنی، باید آنقدر وجدان داشته باشی که بدانی نماینده‌یی نداری تا خیرش را بگیری و بگویی مشکلم را حل کن... رییس‌جمهوری نداری که برایش نامه بنویسی و بگویی: آقای رییس جمهور، من به تو رای دادم. دستم را بگیر!

آن وقت دیگر نه حق انتقاد داری و نه حق تحصن کردن. یادت باشد...

|+| نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب انتقادي  | 

اپوزیسیون یعنی یک مشت نادان!

این شبها، دیدن شاهکار هنری دیگری از استاد مهران مدیری که باید به جرات ادعا کرد تا مدتها و شاید هرگز، چنین فردی در طنز و کمدی ایرانی تکرار نخواهد شد، به حال و هوای نوروزی بینندگان فارسی زبان، نشاط و طراوت قابل لمسی داده است.

مجموعه‌ی "مرد هزار چهره" که حاصل سالها مطالعه، تحصیل و پژوهش علمی مهران مدیری است و جوابی دندان‌شکن به همه‌ی آنانی محسوب می‌شود که فکر می‌کنند یک‌شبه می‌توان طنزپرداز و کارگردان شد، از تمامی جهات در طنزسازی ایران، یک استثناء محسوب می‌شود. از صدابرداری و گریم و نورپردازی گرفته تا دیالوگها و میزان‌سن‌ها و فکر پیچیده، ناب و ارزشمندی که آن را راهبری می‌کند.

با دیدن این مجموعه می‌توان به تفکر عمیق و لایه‌لایه‌ی مدیری پی برد که به عقیده‌ی من یک نابغه‌ی سینمایی است، با این حال من تصمیم ندارم که در رابطه با محتوای ساخته‌ی او صحبت کنم. آنچه که انگیزه‌ی این نوشته شد، بازتابهای این سریال در افکار عمومی بود.

این روزها که در سایتها و وبلاگهای مختلف گشت می‌زدم و طبق معمول در این میان رسانه‌ی معاندان و اپوزیسیون نظام را نیز مرور می‌کردم، به مطالب جالبی برخورد کردم که دست‌مایه‌ی تفریح و خنده‌یی مبسوط برای من و دوستانی می‌شد که گزیده‌ی این مطالب را برایشان نقل می‌کردم: "بشتاب ای هموطن. انقلاب از درون آغاز شده است...!!" یا "بشتابید هموطن، لحظاتی چند تا سرنگونی این رژیم باقی نمانده است. مهران مدیری، یکی از خودی‌ها و آقازاده‌های سابق، شورش نو را شخصاً به پا کرده..." و یا "مهران مدیری، آغازگر انقلابی دیگر. به خیابانها بریزید و به عمر رژیم پایان دهید!" و از همه جالبتر "غلامحسین کرباسچی، این بار در لباس مسعود شصت‌چی. بشتابید که عمر رژیم به پایان رسیده!!!"

با خواندن این سطور ابلهانه که نشان از عمق حماقت نویسندگان آنها دارد، بعد از دقایقی تبسم و خنده‌ی بی‌اراده، با خودم این سوال را مطرح کردم که آیا حقیقتاً اپوزیسیون نظام و مخالفان دولت، همینقدر احمق و نادان هستند یا مخاطبان خود در ایران را نادان و سبک‌مغز تصور کرده‌اند؟

آیا این افراد که عناوین پرطمطراق استاد و دکتر و پروفسور و هخا و جفا و... را یدک می‌کشند، اینقدر کودن و سفیه هستند که یک نظام حکومتی را با یک مغازه‌ی بقّالی اشتباه می‌گیرند و با وزش هر بادی، مردم را به انقلاب و شورش تشویق می‌کنند؟ یا واقعاً در ذهنهای حقیر آنان، همین فکر می‌گذرد که ساخت یک مجموعه‌ی تلویزیونی با بن‌مایه‌ی انتقادی، می‌تواند سبب خلع دولت شود؟!

من قصد پاسخ دادن به این افراد را ندارم چرا که آنان سوالی مطرح‌ نکرده‌اند. تنها خواندن خزعبلات این بنده‌های سرگشته و حیران، چند نکته‌ی مهم را به ذهنم متبادر کرده که حیف می‌دانم اگر بازگو نکنم:

 

1- اگر منتقدی، منصف، باوجدان، راستگو، صادق و "انسان" است و داعیه‌ی داشتن درد اجتماع و همدردی با محرومان و... را سر می‌دهد، هرگز خود را از جامعه‌یی که به آن تعلق دارد، جدا نخواهد کرد تا در بهترین آپارتمانهای تورنتو دان‌تاون منزل بگزیند و هر از گاهی از سر مستی "شـامپاین‌"های فرانسوی، چند شعار روشنفکری و آزادی‌خواهانه هم سر بدهد.

 

2- اگر منتقد ما، آنقدر مردم‌دوست و دلسوخته است که برای بینوایان و محرومان جامعه، گریبان می‌درد، خود را از آنان جدا نمی‌کند و به گرانترین ویلاهای هالیوودی اسباب‌کشی نمی‌کند تا از "بالا" بر اوضاع "احاطه" داشته باشد!

 

3- اگر منتقد ما قصد اصلاح کردن اوضاع را دارد و می‌داند که حرفش حق است، مردانه می‌ایستد، حرفش را رو در رو فریاد می‌زند و منتظر عواقبش می‌ماند. اگر در کارش، حیله و دغلی نیست، پس ترس هم معنا ندارد. حرف حق را همه می‌شنوند!

 

4- مگر آن 350 هزار نفر جوانی که 29 سال پیش، سینه‌هایشان را مقابل نوچه‌های آن سرباز عراقی‌نشان منحوس آمریکایی سپر کردند و زیر تانک رفتند تا از ناموس و سقف بالای سر من و تو دفاع کنند، آرمان نداشتند؟ عشق نداشتند؟ زندگی نمی‌خواستند؟ امید و آرزو نداشتند؟ جوان نبودند؟ زمینی نبودند؟ حالا چه طور می‌شود که ما اسم‌مان را می‌گذاریم "آرش کمانگیر" و "رستم زال" و می‌شویم اسطوره‌ی شجاعت و شهامت؟ چون که از هالیوود نشسته‌ایم و به دولت و ملت فحش می‌دهیم؟ درود بر این شجاعت مثال‌زدنی!

 

5- همیشه با خودمان فکر می‌کنیم که اگر قصد اصلاح و نقد کردن داریم، باید در ایلی‌نویز ویلا بگیریم، یک دست کت و شلوار "پیر ساردین" بپوشیم، عطر "کاپابانا" را بزنیم، پیپ به دهان بگیریم و برای احتیاط، عینک آفتابی هم بر چشم بگذاریم، پشت لپ‌تاپ "توشیبا" بنشینیم، لیوان "ویسـکی" را کنار دستمان قرار بدهیم و اگر حالش بود، برای خالی نبودن عریضه افاضه‌ی فضل هم بکنیم و از سر لطف و بزرگواری برای آزادی و آبادی مملکت، چند پیشنهادی هم بدهیم.

 

6- در یکی از وبلاگهای اپوزیسیون که نویسنده‌اش از قضا دانشجوی یک دانشگاه کانادایی هست و اطلاع موثق دارم که کار در یکی از شرکتهای بزرگ بیمه‌ی اونتاریو را به عنوان شغل تفریحی‌اش برگزیده، می‌خواندم که "خیلی عجیب است که چرا علی‌رغم انتقادات شدید‌اللحن و افشاگریهای بی‌سابقه‌ی مهران مدیری و پرده برداشتن او از واقعیتهای پنهان جامعه‌ی ایرانی، سریال مرد هزار چهره‌ی او پس از سانسورها و قلع و قمع فراوان به سرنوشت سایر سریالهای ایرانی دچار نشده و همچنان در حال پخش است؟"

شما از این سطور، حسن نیت و قصد اصلاح‌گری برداشت می‌کنید یا ...؟ یا فکر می‌کنید که اپوزیسیون تنها دچار یک بیماری روحی برای ایجاد آشوب و تفرقه و ناامنی است؟ که اگر صدا و سیما، فیلمهای انتقادی پخش نکند، فریادشان بلند می‌شود و استغاثه می‌کنند که چرا این رسانه‌ی دولتی در لفاف اسم رسانه‌ی ملی، صدای مردم را به گوش مسوولان نمی‌رساند. و وقتی که به پخش یک فیلم با بن‌مایه‌ی متفاوت اصلاح‌گرایانه مبادرت می‌کند، ناله‌شان برمی‌خیزد که چرا این فیلم سانسور نشده و متوقف نمی‌گردد؟ مگر نه این است که آقایان اپوزیسیون میهن‌پرست! و دوستدار وطن! فرزندان خلف همان استعمار پیر هستند که می‌گفت: "تفرقه بینداز و حکومت کن"؟

 

7- اپوزیسیون یعنی اقدام کردن بر علیه هر آنچه که جریان دارد. اپوزیسیون یعنی مخالفت کردن با هرچه که صاحب منصبان می‌گویند. اپوزیسیون یعنی کافه گالری و صندلی لهستانی و پیپ و ژامبون مرغ. اپوزیسیون یعنی کار گذاشتن لامپ 100 ولت در داخل جمجمه‌ی خالی از مغز برای نشان دادن روشنفکری. اپوزیسیون یعنی یک مشت نادان. اپوزیسیون یعنی شعر مفهوم‌گرا و شکستن ساختارها!!:

پوتین برای سربازان جدید

دستبند 10 عدد

پول آب را باید بدهیم

پول گاز جدا

بازداشتگاه نم کشیده

و دیگر هیچ...!

 

پی‌نوشت: یک سوال شدیداً ذهنم را مشغول کرده و آزارم می‌دهد! شما می‌دانید اپوزیسیونی که دارد از شکایت نکردن نیروی انتظامی بر علیه مهران مدیری و تیمش، تا اعماق وجود می‌سوزد چون که نتوانسته بار دیگر سوژه‌یی برای لودگی و خبرسازی‌های رقت‌انگیزش پیدا کند، احیاناً با خودش حساب نکرده که آقای مدیری، آن الگانس و آن کلانتری و آن لباسهای درجه‌دار را از بنگاه معاملات ملکی سرِ کوچه‌شان اجاره کرده، یا با هماهنگی قبلی این کار را انجام داده و به تایید شخص سردار احمدی‌مقدم رسانده؟!

|+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب انتقادي  | 

سرباز وطنم، تا آخرین قطره‌ی خون...

            آن هنگام که می‌بینم حکومت جمهوری اسلامی ایران، چه همیستاران (مخالفان) نادان و کوته‌اندیشه‌یی دارد، بیشتر به حقانیت و استواری‌اش ایمان می‌آورم. مخالفانی که در ازای گران شدن "500 ریالی" کرایه‌ی تاکسی، حاضرند تمام مقدسات خود را از دم قلع و قمع کنند و گریبان خود را بدرند و همین افراد هستند که اگر در خیابان از کسی تنه بخورند، تمام ناموس آن شخص را با دشنام شست‌وشو می‌دهند، مخالفان این حکومتند.

مخالفانی که تمام الگوی روشنفکری‌شان، آقای علیرضا نوری‌زاده و ابراهیم نبوی است! دو دلقک بالفطره که سرشت‌شان با ناسزا و دروغ آمیخته، که اگر یک با‌دل‌و جرات بخواهد دنبال پرونده‌های اخلاقی اینان برود، از انسان بودن خودش پشیمان می‌شود.

امروز با جوانی صحبت می‌کردم که شاید هشت ساعت از عمر خود را در روز، پای شبکه‌های تروریستی تلویزیونی مانند VOA و CNN سپری می‌کند. جوانی که حتی نمی‌دانست محمدعلی شاه در دوم تیر 1287 با کمک کدام اجنبی‌ها، مجلس شورای "ملی" را به توپ بست و این کدام محمدرضا پهلوی خودفروخته بود که با دستور اکید ژنرال آیزنهاور و دکتر! وینستون چرچیل، دولت ملی مصدق را با کودتا، در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ کله‌پا کرد.

مصدقی که ملی‌گرایان افراطی برای زیر سوال بردن نقش کاشانی در ملی شدن صنعت نفت، از او هم به عنوان ابزاری برای به رخ کشیدن اپوزیسیون خارج از کشور دریغ نمی‌کنند.

جوانی که مثل خیلی دیگر از جوانهای ایرانی، چشمش را به روی فجایع انجام شده به دست بیگانگان در تمام تاریخ ایران بسته و امتیازهای ننگین تالبوت و رویترز را یادش رفته، قراردادهای ننگین ترکمانچای و گلستان را یادش رفته، قرارداد آخال و معاهده‌ی پاریس و اعلان جنگ کمپانی هند شرقی را یادش رفته، انتصاب نمایندگان مجلس به دست رضاخان میرپنج با نظارت شخص شخیص جرالد فورد را یادش رفته، ۵۰ سال پیش غارت شدن هرات از ایران به دست همین انگلیسی‌های خوش‌تیپ را یادش رفته، ادموند آیرونساید، کلنل استاروسلسکی و سرهنگ اسمایس، پرسی کاکس و کمپانی نفت آنگلو ایرانی را یادش رفته، اردشیر ریپورتر و هزاران هزار خائن یانکی و چشم‌آبی دیگر مثل جاستین پرکینز و آساهل گرانت را یادش رفته که حالا سرکار خانم جنیـفر لوپــزشان عزیز و دوست‌داشتنی شده و به همین مجوز است که ما روزی یک دور قربان صدقه‌ی پیشرفتهای علمی و رفاه آمریکایی می‌رویم!

جوان اپوزیسیون و مخالفی که به رهبریت فکری بزرگانش (همانند دکتر طوطی‌زاده و...) امروز دردش، کج نگاه کردن پلیس به دختر بدحجاب و دستگیر شدن پسری است که دانسته و نادانسته، روی پیراهنش فریاد I am an object را می‌نویسد!

جوانی که اگر پای صحبتش بنشینی، خودش را با شهروند ژاپنی مقایسه می‌کند که چرا از لحاظ سطح رفاه و خوشبختی همانند او نیست، اما در عمل، به اندازه‌ی یک شهروند سونامی‌زده‌ی اندونزیایی هم مطالعه و کار نمی‌کند.

پسر جوانی که انتظار دارد کارگزاران دولت، در بزنند هر روز و پول نفت را دودستی تقدیمش کنند اما بزرگترین دلخوشی‌اش این است که مثل دخترها، به ناخنهایش لـاک بزند و موهایش را رنگ بگذارد و زیر ابرویش را بردارد!

جوانی که انتقاد می‌کند فیلمها سانسور می‌شوند و سینمای ایرانی جذاب نیست که به تئاتر و سینما برویم و فرهنگ‌دوست شویم، اما برای به دست آوردن فیلمهای غیراخلاقی "زهـره"، تمام شهر را از بالا به پایین گز می‌کند!

جوانی که یادش رفته صدام حسین با موشکهای مارک چه کشوری، در شلمچه و سردشت و مسجد سلیمان و هویزه، بر سر مردم بیگناه بمب می‌ریخت و جان جوانان آن روز ما را می‌گرفت. جوانانی که انگار در رفاه کامل زندگی می‌کردند و نه مشکل مسکن داشتند و نه مشکل کار و ازدواج، و از سر بیکاری، خودشان را به مین می‌بستند تا بعثی‌ها بیشتر از آن جلو نیایند و از خرمشهر راهشان را کج کنند بروند بیرون.

 

 جوان ایرانی، زبانش مثل بلبل کار می‌کند و برای تک‌تک کم‌کاریهایش در برابر وطن، توجیه کافی دارد. رای نمی‌دهد چون انتخابات فرمایشی است، کار نمی‌کند چون کار گیر نمی‌آید، کتاب نمی‌خواند چون کتاب گران است، سیگار می‌کشد چون افسرده است، دروغ می‌گوید چون کارش گیر است، تعرض می‌کند چون ناچار است، موسیقی "رپ"ی را گوش می‌کند که سازنده‌اش واردکننده‌ی عمده‌ی مواد مخدر به داخل کشور است چون بیکار است، قرص "اکـس" می‌زند چون سرگرمی ندارد و باید فاز بگیرد (غافل از اینکه یک‌دفعه می‌بینی نول گرفته و...) دزدی می‌کند چون ندارد... اما وقتی نام زین‌الدین را می‌شنود، به جای شهید حاج مهدی زین‌الدین، یاد زین‌الدین زیدان می‌افتد و آن‌وقت ادعا دارد که مدرن است و پیشرفته کرده و...

من هم یک جوان ایرانی‌ام، اما سرباز وطن. خیابانهای پرچاله و چوله‌ی شهرم را با خیابانهای هشت‌بانده‌ی لاس‌وگاس هم عوض نمی‌کنم که پلیسش، معلولان را با لگد پرت می‌کند داخل جوی آب.

من یک جوان ایرانی‌ام، اما یک تار موی روزنامه‌ی کیهان را با تمام دروغهایش، به سی‌ان‌ان و بی‌بی‌سی و بقیه‌ی قلم‌به‌مزدهای چشم‌آبی پست و حقیری نمی‌دهم که چون ادعای استقلال رسانه‌یی‌شان دارد گوش دنیا را کر می‌کند، متن خبرهایشان هم یکی است! این 1 و این هم 2

من یک جوان ایرانی‌ام و دل خوشی از احمدی‌‌نژادی ندارم که در دانشگاه کلمبیا، آبرویمان را برد. اما یک تار موی احمدی‌نژاد را هم به آن دلقک بین‌المللی نمی‌دهم که از صبح تا شب در دفترش نشسته و برای فتنه برنامه می‌چیند.

خیلی کوته‌فکرانه است اگر فکر کنیم دیده‌بان حقوق بشر، عاشق چشم و ابروی ماست اگر اعدام دو قاتل و قاچاقچی سابقه‌دار در ایران را در گوش تک‌تک شهروندان آمریکایی و اروپایی می‌خواند، اما در مورد "غرق مصنوعی با آب 30 درجه زیر صفر" در زندانهای مخفی آمریکایی و گوانتانامو ساکت می‌نشیند.

من سرباز وطنم. تا آخرین قطره‌ی خون. اگر جنگی دربگیرد، حاصل کودکی‌ کردنهای رییس‌جمهور ماست، اما این مرد را هفده میلیون نفر با حافظه‌ی تاریخی کوتاهتر از یک کوده 2 ماهه، دو سال و نیم پیش برگزیدند. پس اولین "کروز" ناپاکی که ایران را هدف بگیرد، من نیز همان کاری را خواهم کرد که حسین فهمیده کرده بود...

 

پی‌نوشت 1: جامعه‌یی که قدر نعمتهایش را نمی‌داند، عیدی مفت و مجانی 200 هزار تومانی به چشمش نمی‌آید، از ماهی 400 هزار تومان حقوق گله می‌کند، کتاب نمی‌خواند، موسیقی گوش نمی‌دهد، توهین می‌کند، عفت و پاکی ندارد، فیلم نمی‌بیند، عبادت نمی‌کند، از خودش انتقاد نمی‌کند، دیگران را مقصر می‌داند و از همه‌ی عالم و آدم طلبکار است را عذاب و عقوبت فرامی‌گیرد و این یک حقیقت است که خداوند در قرآن خود ما را از آن برحذر داشته اما...

 

پی‌نوشت 2: این همه سال کار فرهنگی کردیم، حرف منطقی زدیم، آمار دادیم، گفتیم آمریکا و ژاپن و فرانسه مدینه‌ی فاصله نیستند، 37 درصد کارگران ژاپنی روزی کمتر از یک دلار درآمد دارند، 12 درصد آمریکایی‌ها زیر خط فقرند، رتبه‌ی آمریکا در آزادی مطبوعات در دنیا 48 است و... اما جامعه نفهمید. رسیدن سرانه‌ی فضای ورزشی از 1 سانتی‌متر مربع در سال 1380 به 1 متر مربع در 1386 را ندید، سه برابر شدن حقوقها را ندید، فرستاده شدن "امید" به فضا را ندید، برگزاری 38 انتخابات در 30 سال را ندید و همگی را فرمایشی خواند... در این جامعه دیگر کار فرهنگی بس است، باید منتظر فرمان جهاد بود و "وای اگر خامنه‌یی حکم جهادم دهد"...

|+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب انتقادي  | 

دکان بازار را تعطیل کنید، لطفاً !

پنج‌هزار رتبه‌ی تک‌رقمی، قبولی پیش از ظرفیت پذیرش کنکور، آموزش از درب منزل تا سر کلاس استاد، 120 درصد تضمینی برای هر درس در آزمون سراسری، بیست بگیرید، اگر نگیرید، شما را می‌زنیم...

شصتاد هزار تست متری (میلی، میکرو، نانو، پیکو...) طبقه‌بندی شده، پانصد میلیون سوال از ۱۵۰۰ سال کنکور در ایران باستان، کتابهای بنفش، نقره‌یی، خردلی متمایل به هویجی...

 

از قضایای مربوط به اوج گرفتن هول و ولع قبول شدن در کنکور سراسری و رفتن به دانشگاه دولتی و تبدیل شدن به آقای مهندس و خانم دکتر (که احتمالاً یک ماشین هم دارد و هر روز با همان ماشین از درب منزل تا محل کار رفت و آمد می‌کند و کارت سوخت مخصوص هم دریافت نکرده) بهتر است چیزی نگویم. همه می‌دانیم که کشوری با این همه جوان را باید یک طور اداره کرد و وقتی امکان اداره کردن نیست، باید به باد فنا داد!

منظور این است که اگر امکان قبول شدن در دانشگاه سراسری نبود، به یمن تلاشهای شبانه‌روزی مسوولان زحمتکش دانشگاه محترم آزاد اسلامی (که این وجه آخرش مرحوم نیوتون را هم هاج و واج کرده)، الان شعب این دانشگاه دوست‌داشتنی مثل سوپرمارکت و باجه‌ی تلفن، دم هر خیابان و کوچه‌یی هست، فقط کافی است مقدار متنابهی نقدینگی داشته باشید!

 

اگر در بدبینانه‌ترین حالت، جمعیت جوانان 16 تا 28 ساله‌ی این مملکت را 20 میلیون نفر فرض کنیم و بدون احتساب اینکه هر ساله چند میلیون نفر بر تعدادشان اضافه می‌شود، بخواهیم برایشان یک برنامه بریزیم، حداقل 25 سال طول می‌کشد تا همه‌ی این افراد وارد دانشگاه شوند و قاعدتاً به ازای رشته‌های تحصیلی مختلف، مدت زمانی هم برای خارج شدن آنها از سیکل