
در پاسخ به یکی از مطالب گذشته، دوست عزیزی نوشته بود که اگر ما به یک فقیر درمانده کمکی برای رضای خداوند انجام بدهیم و دست او را بگیریم، انتظار جبران هم داریم؟ آیا انتظار داریم که او از ما تشکر کند و قدرشناسی نشان بدهد؟ طبیعی است که نه! ما برای یک هدف والا کمک میکنیم، خواه اگر کمکشونده بداند و متوجه شود، و خواه نداند. هدف این است که کمک به دست او برسد. اما آمدیم و این کمکگیرندهی عزیز، علاوه بر اینکه متوجه شد و تشکر نکرد، یک کشیدهی آبدار هم بر صورت ما نواخت. آیا این انتظار را هم داریم؟ آن وقت تکلیف چیست؟
راستش نمیخواهم استفادهی "خالد مشعل"، رییس دفتر سیاسی حماس از عبارت مجعول "خلیج عـربـی" را آگراندیزمان کنم و در موردش بنای گلایه و شکوه بگذارم. این موضوع کاملاً طبیعی است، از چندین جهت. نخست اینکه اولتراناسیونالیسم عربی، یکی از منحصر به فردترین پدیدههای سیاسی-اجتماعی عصر حاضر، همه چیز را فدا میکند، اما هویت عربی را از دست نمیدهد. این موضوعی است که امام خمینی (ره) با هوشمندی آن را تذکر داده بود، و ما هم به سادگی ناشنیده گرفتیم ! 20 کشور عربی در زمان حملهی صدام به ایران، تنها به این دلیل از دیکتاتور حمایت نظامی و پشتیبانی همهجانبهی اقتصادی کردند که او عرب بود و ما "عجم". امروز ما با همهی این کشورها سازش کردهایم. در نتیجه انتظار خیلی اتفاقات دیگر را باید داشت که استفاده از عبارت "خلیج عـربـی" در سخنرانی رهبر سیاسی حماس، یکی از آنهاست.
ثانیاً اینکه ما مدتهاست هویت خودمان را فدا کردهایم و دیگر برایمان فرقی ندارد اگر داشتههای فرهنگی و هویتیمان، غارت شوند. به فتنههای عربستان بر علیه زائران هموطن، به فتنههای امارات بر علیه تمامیت ارضی و همصدایی پیدرپی شش کشور همسایه با این فتنهها، به قطع روابط دیپلماتیک مراکش با کشورمان به صورت یکجانبه، به آنچه که از مصر و لیبی بر سرمان آمد، به نیشگونهای سایر کشورهای عربی که هر بار به فراخور موقعیت ما را مورد لطف و عنایت خودشان قرار میدهند و به سکوت منفعلانهی ما نگاه کنید، واقعیت را در خواهید یافت.
من فقط به آقای مشعل میگویم، که ای کاش اندکی ملاحظهی شرایط امروز ما را هم بکند. دوست و دشمن دارند با نیش و کنایهها و پوزخندها، جواب محبتهایمان را میدهند. آیا دستهای ما، زیادی بینمک است؟

گفتوگوی رییس جمهور ایران با شبکهی CBS
بعضی از دوستان از سر لطف و عنایت پیام میگذارند و از حقیر میخواهند که منادی امید و خوشبینی باشم نه انتقاد و ناامیدی. حقیقت و درست هم همین است. وقتی میتوان از افقهای روشن نوشت، چرا اینقدر ناامیدی و تلخی... اما دریغ... دریغ که من هرچه تلاش میکنم، یک مشت حسرتهای تلخ مییابم و بسی آرزوهای برآورده نشده. هرچه میگردم تا نقطههای روشن و امیدوارکننده را پیدا کنم، موفق نمیشوم، چرا که امیدها و لبخندها هر لحظه در غبار غمها گم میشوند.
امروز، آقای محمود احمدینژاد رییس جمهور کشور ماست و آبرو، شناسنامهی سخنگو و پیشانی مردم ما در همهجای جهان محسوب میشود. سربلندی او، سربلندی همهی ما و تحقیر او، تحقیر همهی ماست. انسانی که بزرگ باشد، اشتباهاتش فقط متعلق به خودش نیست، اشتباهات بزرگش، عواقب بزرگ دارد... پس به نظرم منطقی است اگر مدعی شویم که رییسجمهور یک ملت، باید هر لحظه از جایگاه منافع ملی همهی ملت سخن بگوید، نه فقط عدهیی که او را تشویق و تشجیع میکنند.
پریروز، 23 سپتامبر، در مجمع عمومی سازمان ملل بعد از گوش سپردن به سخنرانی رییس جمهور دومینیکن، همگی منتظر نمایندهی ایران بودند تا تریبون را در اختیار بگیرد.
باور کنید اوضاع داشت خوب پیش میرفت. صحبت از صلح جهانی و نیاز به تغییرات بنیادین سازمان ملل و شورای امنیت... و همه داشتند گوش میکردند و حرفها درست و منطقی بود. خود اهالی سازمان ملل هم میدانستند که درست است... انتقاد از حق وتو. بله، درست بود، باید گفته میشد... اما بار دیگر، سخن به اسراییل رسید.
اسراییلی که کمکم دارد برایمان به کابوس تبدیل میشود. چه میشود که این رژیم هر چه زودتر از صحنهی روزگار محو شود و ما کمی فرصت کنیم که به مشکلات و دردهای خودمان برسیم و کمی هم به مردم خودمان بپردازیم؟
گاهی اوقات، به مردم مظلوم و رنجدیدهی فلسطین، غبطه میخورم از اینکه رییس جمهور یک کشور متقدر، بزرگ، متمدن، تاریخی و تاثیرگذار همچون ایران، همهی هم و غم خود را برای حمایت از آنان گذاشته است و کمتر سخنرانی بینالمللی او را میتوان یافت که بیش از پنجاه درصد کلمات و عبارات آن، به درگیری رژیم صهیونیستی و فلسطین اختصاص نداشته باشد.
مردم فلسطین البته استحقاق این پشتیبانی را دارند، اما دریغ از اینکه دولتمردان آنها، یک بار به صورت رسمی و در چنین مجامعی، از دولت و ملت ایران تشکر کنند و حداقل حق برادری اسلامی را به جای بیاورند. دریغ از اینکه از حقوق ملت ایران، و حالا همان حقوقی که به ما گفته شده حق مسلم ماست، یعنی حق هستهیی، و نه باقی حقوق احتمالی مثل حق رسانههای آزاد و برابری دینی و دسترسی به تحصیل و بهداشت و...، سخن بگویند و دفاع کنند، و در مقابل این همه دشمن که برای خودمان تراشیدهایم، یک بار نامی از ما ببرند.
و همیشه غبطه میخورم از اینکه چرا رییس جمهو کشور من، که در سرزمین من، خاک من، ایران من به قدرت و مسند رسیده است و خزانههای ثروت همین ملت در اختیار اوست، کلامی از من، شهروند ایرانی، و هموطنان من، و کمبودهای ما، آرزوهای ما، نیازهای ما، اهداف و آرمانهای ما، رنجهای ما، پیشرفتها و نوآوریهای ما، به میان نمیآورد و در جهان، ما را به همگان نمیشناساند که یک تاریخچهی بیبدیل و پرفروغ، سردمداران صلح و فناوری و دانش و ادب بودیم، و هستیم.
چهار سال است، و خداوند به خوبی آگاه است، که آرزو میکنم، رییس جمهور کشورمان، یک بار از عزم مردم ایران برای رفع تنشها و بازسازی روابطش با دنیا سخن بگوید. یک بار از کشورهای تحریمگر بخواهد که حداقل برای خاطر ملت 70 میلیونی ایران، و به خاطر همان حقوق بشر کذایی، تحریم هواپیماها و قطعاتش را لغو کنند و این همه هموطن ایرانی، دسته دسته به کام مرگ فرو نروند. باور کنید خودم مرید و هواخواه او میشدم اگر یک بار آقای احمدینژاد، در سخنرانیهایش در سازمان ملل، به حقانیت نام تاریخی و بلاتغییر خلیج فارس اشاره میکرد و تحریفکنندگان را مورد سرزنش قرار میداد. دربست به خدمتش میشتافتم اگر یک بار و فقط یک بار، با موج مردم ایران همراه میشد و این همه اذیتها و آزارهای دولت امارات در برابر ما، چشم دوزی ناپاکش به منافع ملی و تمامیت ارضی ما، و اظهارات خصمانهاش علیه رهبران ما را شخصاً محکوم میکرد.
دوباره صحبت از اسراییل شد، و رنجهایی که مردم فلسطین میبرند، و آخر این چه رسمی است که باب شده تا هر زمان رییس جمهور ایران سخنرانی میکند، کشورهای دنیا دسته جمعی محل سخنرانی او را ترک کنند... بیاییم باور کنیم که برای ملت بزرگ ما این زشت است. ما میگوییم انگلیس و فرانسه و آمریکا متخاصمند، باشد، قبول. آخر چرا باید طوری حرف بزنیم که ایتالیا، کاستاریکا، استرالیا، مجارستان، نیوزلند و کانادا هم جلسهی ما را در حمایت و همدردی با اسراییل ترک کنند؟ ما با اینها هم دشمنی داریم؟ وجدانهای بیدار، انصافاً بگویید، آیا شما نگران نیستید از اینکه متحدان اسراییل دارند این همه گسترش پیدا میکنند و زیاد میشوند و با هر سخنرانی ما، یک عدهی جدیدی در حمایت از این "ملت مظلوم" که "تازه بعد از سالها دوری به سرزمینهای خودشان برگشتهاند" و به دلیل هلوکاست باید یک عمر مورد ترحم و دلسوزی قرار بگیرند، جلسات را ترک میکنند و ما را در مقابل سالن خالی قرار میدهند؟
من به مخالفان کمربستهی احمدینژاد که شاید امروز جشن گرفتهاند از تحقیر روز 23 سپتامبر میگویم: بروید گریه کنید. هم با هم برویم و گریه کنیم. وقتی یک رییس جمهور تحقیر میشود، یعنی یک ملت تحقیر میشود. همهی ما تحقیر شدیم. تظاهرات و تجمع به کدام درد میخورد؟ امروز پشت دروازههای سازمان ملل تجمع کردیم، فکر میکنیم کار قهرمانانهیی بود؟ فردا حتماً جلوی ساختمان ریاست جمهوری تجمع میکنیم. چه چیزی را تغییر دادیم؟ وقتی ما دل نخست وزیر بیشرم اسراییل را اینطور شاد میکنیم که بیاید و از کشورهایی که "از قبل سالن را ترک کرده بودند و کشورهایی که در اعتراض، از سالن خارج شدند" تشکر کند و بگوید که "شما ملتهایتان را مفتخر کردید"، این برای همهی ما شرم است... چرا این نژادپرست و مظهر تروریسم باید به خاطر اشتباهات ما، فرصتی پیدا کند که برای جنایات سربازانش توجیه بتراشد و مدارک هلوکاست را جلوی همه در هوا بچرخاند و بگوید که این سند مظلومیت ماست؟
آیا رجب طیب اردوغان را به عنوان یک رهبر مسلمان قبول داریم؟ بخوانید صحبتهای متینش را. ببینید چه طور برای ملت ترکیه سربلندی و عزت میخرد. ببینید وقتی در اعتراض به شیمون پرز مجمع جهانی اقتصاد را ترک میکند، چه طور به یک قهرمان جهانی تبدیل میشود...
از همان اول، مایهی سربلندی میشود وقتی رییسجمهور کشورت با همهی شبکههای بزرگ و تاریخی تلویزیون و رادیو که هر کدام صد سال و دویست سال سابقهی فعالیت دارند، گفتوگو میکند و پرچم کشورت را یک ساعت پشت سر او به میلیونها بیننده نشان میدهند.
اما چرا باید کار به جایی بکشد که وقتی از رییس جمهور کشورت درمورد درگذشت ندا آقاسلطان میپرسند، او هم عکس مروه شربینی را نشان بدهد و بپرسد که پس چرا در مورد او چیزی نمیگویید؟ بله، درست است. این کار باید بشود، اما نه برای فرار از واقعیتهای خودمان. از مروه شربینی باید حمایت بشود، به این دلیل که او مسلمان است و ما یک وظیفهی شرعی و دینی داریم برای حمایت از او، نه به این دلیل که ما در مورد نارساییهای خودمان، پاسخ نداریم. نه برای اینکه قتل ناجوانمردانهی او، ابزاری برای فرار ما از پاسخگویی در برابر مردم خودمان بشود. شما بگویید، این انصاف است که حتی رییس جمهور مصر در مورد مرگ شهروندش، مروه شربینی، یک کلام بر زبان نیاورد و آن وقت ما...؟
من فقط آرزو میکردم که ای کاش رییس جمهور ما، در پاسخ به سوالی راجع به مرگ ندا آقاسلطان، تصویر محسن روحالامینی را بالا میگرفت و میگفت: "بله شما درست میگویید، و نه تنها ندا آقاسلطان، که محسن روحالامینی که تصویرش را میبینید و چندین جوان دیگر هم، به ناحق و با خودسری یک عده متمرد، در این درگیریها کشته شدند، و من عاملان قتل آنها را، از کوچک و بزرگ، هرکه باشند، به پای میز محاکمه میکشانم و به نام مردم ایران، و به آبروی آن رای که به من دادند، عدالت را در موردشان اجرا میکنم."
درست است که ما در مورد برادران و خواهران مسلمان خودمان وظیفه داریم و این یک واجب دینی است که از مسلمان مظلوم حمایت کنیم، پس متقابلاً ملتهای مسلمان دیگر هم این وظیفه را در مقابل ما دارند... مگر ما مظلوم نیستیم؟ مگر وقتی صدام به ما حمله کرد، از کشورهای مسلمان و غیر مسلمان، از عرب و اروپایی و آمریکایی، از فلسطین و الجزایر و کویت و هلند و فرانسه و آمریکا، همه به سنگر او نخزیدند و به او اسلحه نفروختند؟ پس چرا امروز جبران نمیکنند؟ زمانی که حتی یک رهبر مسلمان، صدایش را برای دفاع از حقوق ما در هیچ مجمعی بلند نمیکند، باید بدانیم که مشکل یک جایی، از خودمان است. مشکل آنجاست که ما "چراغی که به خانه رواست" را نه تنها به مسجد بردهایم، بلکه چراغهای خانهی خود را هم یکی یکی خاموش میکنیم.
تعداد هموطنان ایرانی که در ماههای اخیر به دلیل سقوطهای پیدرپی هواپیماهای فرسوده جان خود را از دست دادهاند، تا امروز خیلی بیشتر از تعداد شهروندان مظلوم و بیگناه غزه است که در کشتار جمعی رژیم صهیونیستی در 22 روز کشته شدند. به فکر مردم خودمان هم باشیم.
پیشنهاد: با ترشرویی و تظاهرات و کشیدن کاریکاتور، کار درست نمیشود. رییس جمهور، پدر یک ملت است. مثل فرزندانی مودب و مطیع و اهل راه، برای رییس جمهور نامه بنویسیم، و دردهایمان را به او بگوییم. درد دشمن دین و ایمان و فرهنگمان یعنی دولت امارات، درد زائران خانهی خدا که برای دیدار معبود میروند و تحقیر میشوند، درد خانوادههای بازمانده از سقوط هواپیماها، درد جانبازان شیمیایی و خانوادهی شهدای جنگ تحمیلی (که سالهاست چشم انتظار اعادهی حیثیت و غرامت جمهوری اسلامی ایران از دولت متخاصم و آغازکنندهی جنگ هستند) و درد آن روزی که ما فرزندان خود را از سایه و محبت پدری محروم کنیم و فرزندان مظلوم همسایه را آنقدر با محبت و مهر و عشق بپرورانیم تا در میان این دو خصومت و کینه شکل بگیرد...
راستش این روزها تقریباً همهی مصاحبههای رییسجمهور با رسانههای امریکایی را خواندم. وقتی به Steve Inskeep گفت که برنامهی Morning Edition را خیلی خوب اجرا میکند، توی دلم با خودم گفتم که چه میشد اگر این رییس جمهور ساده که نشان داده میتواند مهربان هم باشد، کمی بیشتر به ما، سرنوشت ما، آیندهی ما و رنجهای ما فکر میکرد...
پینوشت: در آخرین تبلیغاتش که گوشهی وبلاگها قرار میدهد، بلاگفا نوشته است: "اگر جرات داری کلیک کن". بلاگفای عزیز، راستش ما جرات نداریم و از آن اولش هم نداشتهایم. اساساً اگر کلیک کردن جرات میخواهد، "من از روز ازل" بیجرات بودهام. البته من دقیقاً مقصود تو را از این نوع تبلیغات متوجه نمیشوم، ولی خودت بیا و بگو که ما چه کاری بکنیم تا تو در تبلیغاتت اینطور ما را به دوئل نطلبی؟
باور کنید نحوهی تبلیغات بلاگفا، خارج از حد تحمل شده و من تصور میکنم که باید برای پایان یافتن این وضعیت، یک کمپین اساسی تشکیل بشود، یا اینکه کاربران به صورت خودجوش تصمیم بگیرند تا خودشان یک گام بلند بردارند و اینگونه سرویسها را تحریم کنند. بزرگان زیادی در بلاگفا دارند مینویسند و این نحوهی تبلیغات، خلاف شاءن و در واقع وهن همهی آنهاست.

دقایقی پیش با دیدن چهرهی بهتزدهی سعید حجاریان که در "نشست آسیبشناسی" حوادث بعد از انتخابات از شبکهی 1 شرکت کرده بود و با عنوان "عضو مستعفی جبههی مشارکت" به بینندگان معرفی میشد، در دلم هزاران بار لعنت فرستادم به حب جاه و مقام و قدرت که میتواند همهی دین و دنیای آدم را اینطور نابود کند. البته شاید من هم اگر بودم، همین کار را میکردم. طبیعی است که این کار را میکردم. همهی رقیبانم را با هر وسیله و ابزاری که در اختیار داشتم، از صحنه محو میکردم، و چه اتهامی بهتر از جرم عامه پسند و مندرآوردی "کودتای مخملی" که نه کسی دربارهی صحتش تحقیق میکند و نه اصلاً تعریف درست و دقیقش را سوال میکنند! آنانی که این عبارت را اختراع کردند، حتی به این نکته توجه نداشتند که کودتا به دلیل ماهیت نظامیاش، نمیتواند مخملی و نرم باشد و آن انقلاب است که به مخملی تشبیهاش میکنند!
مشاور سیاسی سابق رییس جمهور اسلامی ایران و تئوریپرداز نظریههای نوین اطلاعاتی که از او به عنوان یکی از پایهگذاران وزارت اطلاعات پس از پیروزی انقلاب اسلامی نام میبرند، در حالی بار دیگر در یک نمایش تلویزیونی تحقیر و هتک شخصیت میشد که آثار ناشی از ترور نافرجام او در سال 1378 و معلولیت نخاعی وی، همچنان در کلمات و جملات او دیده میشد و "رسانهی ملی" برای جملات سعید حجاریان زیرنویس پخش میکرد.
حقیقت امر این است که زنندگی چند دقیقه از این نمایش و شنیدن سوالات مجری دولتی برنامه، آنقدر آزردهام کرد که نتوانستم تاب بیاورم و باقیاش را تماشا کنم. فقط برایم یک سری سوال ایجاد شد و مهمترین آن، این بود که فارغ از همهی اختلاف نظرها و سلیقهها، چه وجدان آگاه، چه حجت شرعی، چه اخلاق انسانی و چه انگیزهیی به ما اجازه میدهد تا یک فرد معلول و بستری شده در بیمارستان که حتی توانایی رسیدگی به شخصیترین امور خودش را هم ندارد، با آن حالت زننده و دلخراش، روبهروی دیدگان میلیونها بیننده قرار بدهیم و از اینکه به قدرت لایزال ما اعتراف کند، لذت ببریم؟
من نه سبز هستم و نه بنفش و نه قرمز و نه آبی. ممکن است شما بگویید که دولت انگلیس دیشب حسابم را پر کرده تا بیایم و اینها را بنویسم. ولی اینطور نیست: من هنوز حقالتحریر نوشتنم در روزنامههای ایرانی را هم نگرفتهام! من فقط میخواهم بدانم که انصافاً، وجداناً، اخلاقاً، خدایت را قاضی کن: شما حاضرید چنین بلایی سرتان بیاورند، در اوج ناتوانی و شقاوت؟ این بندهی خدا بهترین سالهای عمرش را گذاشت تا پایههای همین انقلاب و نظام را محکم کند. چه طور میتوان او را متهم به براندازی و انقلاب مخملی از روی تخت بیمارستان و آن هم با معلولیت نخاعی کرد؟ یک بار از او تشکر و عیادت کردیم که حالا اینطور مزدش را میدهیم؟ آقای رییس جمهور اخیراً در سخنرانیاش گفت که "ملت ایران برای بشر پیام انسانی و برای مشکلات امروز جهان راه حل های انسانی دارد".
من میخواهم بدانم این نمایشها چه قدر اخلاقی و انسانی است؟ وقتی "رسانهی ملی" به توصیهها و دستورات رهبر انقلاب مبنی بر خالی کردن فضای کشور از تهمت و بداخلاقی و پخش نکردن مطالب اثبات نشده هم عمل نمیکند، معلوم نیست دیگر خط چه کسی را میخواند و قصد برچیدن این بساط را ندارد، من میخواهم بدانم که آیا اثری از اخلاق و انسانیت در جامعهی ما باقی میماند که آنوقت ما برای مشکلات مردم جهان، راهحلهای انسانی ارایه کنیم؟
برای سعید حجاریان:
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفهها به باران، برسان سلام ما را ...

همیشه از خودم میپرسم که چه میشد اگر مادران و پدران سخاوتمند و عزیز سرزمین ما، حیات اجتماعی فرزندان خود را از یک زاویهی متفاوت مینگریستند و به یقین میرسیدند که "ازدواج"، تنها تشکیل یک خانوادهی جدید و شروع فصل استقلال نیست، بلکه در نظرگاه اسلامی، آغاز یک عروج معنوی، فرار از دامهای گناه و "تکمیل دین" مسلمان است.
از رسول الله (ص) نقل شده است که درهای آسمان در چهار وقت گشوده میشوند: هنگان نزول باران، هنگامی که فرزندی به صورت والدین خود مینگرد، هنگام باز شدن در کعبه و هنگام ازدواج
یفتح ابواب السماء بالرحمة فی اربع مواضع: عند نزول المطر، و عند نظر الولد فی وجه الوالدین، و عند فتح باب الکعبة، و عند النکاح (بحار الانوار، ج 103، ص 221)
و ایضاً از حضرت رسول (ص) نقل شده که فرمودهاند: بیشتر اهل جهنم انسانهای بیهمسر هستند
اکثر اهل النار العزاب (من لا یحضره الفقیه، ج 3، ص 251)
با تمام این اوصاف، آنچه که امروز در جامعهی ما رخ میدهد، بسی دورتر و بیگانهتر از کلام و سنت رسول و دستور خداوند و ارزشهای جامعهیی است که میخواهد اسلامی باشد. شوربختانه، رسوم و آدابی در ازدواج ایرانیان رخنه کرده که نه اثری از خیر و صلاح مادی در آنهاست و نه جایگاهی از برکات و خیرات معنوی.
حقیقتاً این انتظار که از فرزندان 21، 22 سالهی خود بخواهیم در آغاز مسیر یک زندگی، صاحب کاخ و قصر و آخرین خودروهای آمریکایی و ژاپنی و مشاغلی با درآمدهای نجومی باشند، چه جایگاه و چه مفهومی دارد؟ مگر این داراییها و امتیازات، توانستهاند زندگی شاهزادهها و درباریانی که با یک کودتا یا انقلاب، همهی هستی خود را نقش بر آب دیدهاند، حفظ کنند؟ غیرمنطقی بودن این خواسته، توجیهی بر کاهلی و سستی از سوی جوانان نیست، اما اینکه ما با ایجاد کردن یک رقابت اقتصادی، از بین بردن همهی ارزشهای معنوی ازدواج و راه اندازی معاملات تجاری به جای رسوم و آیینهای کهن، مسیر ازدواج را به هفت خوان رستم تبدیل کنیم، چه هدفی را دنبال میکند، غیر از تباه کردن دنیا و آخرت جوانانمان؟
این روزها، خانوادهها در تلاش برای ثبت رکوردهای جدید در پیکارگاه "مهریه" هستند و هر روز خبرهای عجیب و غریب تازه به گوش میرسد از اینکه فلان خانواده برای دخترشان مهریه معادل سال میلادی و توان چهارم سال شمسی تولد او درخواست کردهاند و آن یکی خانواده هم مبلغ ریالی 50 هزار شاخه گل را به عنوان مهریه از داماد خواستهاند. معنای این رفتارها، آیا غیر از تبدیل کردن سنت مقدس و نبوی ازدواج به یک پیکار اقتصادی یا مناقصه است که در آن هر کدام از طرفین بتوانند رقم بالاتری را ثبت کنند، موفقتر هستند؟
سوی دیگر این معادله را هم میتوان بررسی کرد. این روزها خانوادههای پسران ما انتظاراتی از طرف مقابل خود در زمینهی "جهیزیه" دارند که گاهی اوقات حتی یک فروشگاه لوازم خانگی هم از پاسخگویی و تامین کامل آنها عاجز میماند. درست است که در آداب دینی ما، وظیفهی تامین جهیزیه بر عهدهی خانوادهی دختران گذاشته شده، اما آیا انصاف و عدالت اجازه میدهد که ما از خانوادههای متوسط و فقیر انتظار داشته باشیم تا از مایحتاج عمومی و قوت غالب خود هم صرفنظر کنند تا جهیزیه فراهم بیاورند یا اینکه مدتی بیدلیل فرزند خود را محبوس کنند به این دلیل که قادر به تامین کامل جهیزیه نیستند؟
البته اینها تقریباً قسمتهای امیدوارکنندهتر ماجرا هستند. باید به گلایههای قبلی، تعجب از تجملات غیرقابل درک و عجیبی را افزود که در برپایی آیین ازدواج مرسوم شدهاند و هر کدام از آنها با هزینههای کمرشکن خود، سهمی در ایجاد تاخیر و یا حتی با تنگنظریهای تاسف آور، ممانعت از ازدواج بازی میکنند.
سن ازدواج در کشور ما به طرز عجیبی بالا رفته و جوانان زیادی هستند که با داشتن تفکر الهی و نبوی، به دلیل مانعتراشیهای خانوادهها و تنگنظریهای غیرقابل توجیه، از در پیش گرفتن این مسیر باز میمانند و چه بسا که در دام معصیت و گناه گرفتار میشوند. یقیناً در بر دوش گرفتن بار این گناهان، هم جوانان، هم خانوادهها و هم جامعه سهم خواهند داشت و من تصور میکنم که خیر و برکت از آن جامعهیی که به امر ازدواج جوانانش بیتوجه و بیتفاوت باشد، رخت برخواهد بست.
یقیناً با این چند خط نوشته و ابراز گلایه، نابه سامانی جامعهی ما که از قرار معلوم ریشهدار هم هست، حل نخواهد شد. من تنها آن را از سر وظیفه نوشتم و با این باور که شاید حداقل یک تغییر کوچک در تفکر یکی از خوانندگان ایجاد کند و حقیقت را گوشزد کند. باید به این باور برسیم که ایجاد تاخیر در ازدواج و مانعتراشی و ابداع کردن رسوم و آداب جدید در مراحل ازدواج، لطف و نظر خداوند را از جامعه دور میکند و هیچ فقیه و عالم و دانشمندی مدعی حجت آن نیست.
النهایه: باور کنیم که دشواری و مشقت مالی و اقتصادی در این دنیا، خیلی گواراتر از دشواری در زمانی است که باید پاسخگوی اعمال خود در برابر خداوند باشیم. اگر در خانوادهی خود، جوانی داریم که تفکر او ازدواج است (و همین امر یک خیر و برکت و امتیاز محسوب میشود)، برای او تسهیل فراهم کنیم و به هزاران گونه برکت و رحمتی بیاندیشیم که یک ازدواج بین دو مسلمان میتواند به همراه بیاورد...

در ماجراهای بعد از انتخابات ریاست جمهوری دهم، انصاف و عدالت زیاد زیر پا گذاشته شد و آنقدر اظهار نظر به ناحق و ناروا انجام گرفت که آدم حقیقتاً خوف میکند از سرنوشتی که خداوند برای این جامعه رقم خواهد زد. آیا به عذاب آنچه کسب کردهایم، خداوند درهای رحمتش را بر ما میبندد؟
1- روزنامهی اعتماد ملی یکشبه تعطیل میشود بدون اینکه شاکی داشته باشد، دادگاهی برایش تشکیل شود و یا هیات منصفه و وکلا، حق دفاع از متهم را پیدا کنند. روزنامهی کیهان با داشتن بیش از 30 شاکی خصوصی و دولتی که به طرز جالبی "وزارت اطلاعات"، "وزارت علوم، تحقیقات و فناوری"، "دانشگاه تهران"، روزنامههای توس، نشاط و جامعه و برخی از حادثهدیدگان ماجراهای کوی دانشگاه نیز در میان آنها دیده میشوند، همچنان به فعالیت خود ادامه میدهد و حتی زمانی که چند سایت و روزنامه، خبری مبنی بر توقیف این روزنامه را صادر کردند، با تکذیبیهی بلادرنگ مسوولان مواجه شدند.
فارغ از مقایسهی محتوایی و این واقعیت که شخصاً میتوانم عملکرد روزنامهی اعتماد ملی را در بسیاری از جایگاهها مورد سوال و چالش قرار دهم، و جدا از طرح این پرسش که روزنامهی کیهان و گردانندگان آن چگونه پاسخگوی اتهاماتی میشوند که گاه و بیگاه به افراد وارد میکنند و در جدیدترین آنها، استاد محمدرضا شجریان را به "مهرهی خوب استعمار" بودن متهم کردهاند، خلاصه و مختصر میخواهم بگویم که این نحوهی رفتار، انصاف نیست، و پیامبر اسلام (ص) چه زیبا گفت، آن زمان که گفت: "از ستم كردن بپرهيزيد كه آن، موجب تاريكيهاي روز قيامت است."
راستش فکر نمیکنم نیازی به توضیحات بیشتر باشد. هر کدام از ما اگر فارغ از تعصبات روزمرهمان، کمی به عدالت رجوع کنیم، میتوانیم واقعیتی که پشت این دوگانگیها پنهان شده را بدون دردسر کشف کنیم...
2- چند روز پیش، یکی از نمایندگان حامی دولت در مجلس، تذکری به یک نمایندهی اصلاحطلب که در مخالفت با یکی از وزرای پیشنهادی رییس جمهور سخن میگفت داد و این عبارت را ضمن تذکر خود به کار برد: "خسروان همه را به کیش خود پندارند" و البته واضح است که این جمله، به نوعی تعدیلشدهی ضربالمثل "کافر همه را به کیش خود پندارد" بود. نگرانی آدم از همین است. اینکه عدهیی تصور میکنند جواز و وظیفهی اندازه گرفتن ایمان و اعتقاد دیگران را دارند و تنها خود هستند که از عبادت و زهد و تقوا و... نصیب بردهاند. باور کنید خیلی ناصواب و نادرست است این تفکر که ما خود را در دایرهی هستی، بندگان واقعی خدا بدانیم و در منازعات سیاسی، بر علیه آنانکه در اقلیت قرار دارند و صدایشان به کمتر جایی میرسد، مدام از این حربه استفاده کنیم و ایمان داشتهی خودمان و ایمان نداشتهی آنها را به رخشان بکشیم. آیا خداوند این رفتار را میپسندد؟
این سناریو در دوران تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری به کرات تکرار شد. از طرح این سوال که مهندس موسوی چرا 20 سال است به نماز جمعه نمیآید (آیا ما واقعاً مطمئنیم از این ادعا؟ اگر او را در صف اول نماز جمعه ندیدهایم، یعنی اینکه او نمیآید؟ آیا واقعاً باید شرکت در نماز جمعه را به یک ابزار تبلیغاتی انتخاباتی تنزل بدهیم تا هر نامزدی از این پس بیاید و مصاحبه کند و بگوید که من سالی 52 بار در نماز جمعه شرکت میکنم؟) تا طرح این موضوع که جوانان حامی میرحسین، قیافهشان اینطور است و آنطور است و اینها دین و ایمان ندارند. اصلاً میخواهم بپرسم که آیا شرکت در نماز (به هر عنوان، اعم از نماز جماعت و نماز جمعه و به جا آوردن سایر اعمال عبادی)، وجهالمصالحهی بازیهای سیاسی است یا راهی برای عبادت و تقرب به خدا؟ اگر در جامعهی ما، عبادتها در جایگاه واقعی خودشان قرار داشتند و ما مدام تلاش نمیکردیم ایمان مردم را تفتیش کنیم و میزان باورمندیشان را در ترازو بگذاریم، هیچ کس برای حجاج عزیزی که از سفر خانهی خدا برمیگردند، پرده و دیوارنویسی و.. راه میانداخت؟. چه قدر ناصواب است این فرهنگ که مدتی است جا افتاده... آدم حیران میشود که آیا سفر به این عظمت و معنویت، قرار است وسیلهی توی چشم بودن و فهمیدن دیگران شود، یا قرار است که نیمچه ثوابی برای آن دنیای ما جمع و جور کند؟ فکر نمیکنیم که اینطوری اجر عبادتهای ناقض و دست و پا شکستهمان هم زایل میشود؟
اینکه ما معتقد به جدایی دین از سیاست نیستیم، حقیقت دارد و محترم است. اما اینکه ما دین را به یک ابزار برای توطئه علیه دیگران، مچگیری کردن و زیر سوال بردن اعتقادات شخصی آدمها و حتی نقض کردن باورهای خودمان، تنها برای شکست دادن رقیب انتخاباتی استفاده کنیم، وهن دیانت نیست؟ چرا زمانی که منافع ما ایجاب میکند، همهی اینها جوانان ما هستند و باید با آنها با اخلاق حسنهی اسلامی رفتار کرد، ولی چرا زمانی که به مزاق ما سازگار نیست، از قیافه گرفته تا همهی اعتقادات این جوانان برای ما به مثقالی نمیارزد و باید آنها را "سپاهیان دشمن" بخوانیم؟
یادم میآید چند سال پیش، یک روحانی محترم، خطبهیی داشتند در یک مجلسی، و میگفتند که به برکت دولت نهم، شما به چهرهی جوانانی که به مساجد و جلسات وعظ و خطابه و مراسم مذهبی میآیند نگاه کنید و ببینید که حالا دیگر اینها فقط جوانان مذهبی نیستند که میآیند، بلکه همانهایی که ما آنها را به خاطر ظاهرشان شماتت میکنیم، آنها هم برای عبادت و شرکت در نماز جماعات و مراسم افطار و... میآیند و اصلاً مگر چه عیبی دارد؟ بگذارید آنها هم بیایند، مثلاً آن جوانی که موهایش را ژل میزند یا از فلان مدل لـباس پیروی میکند ... خدا از دهانت بشنود حاج آقا! اتفاقاً ما هم همین را میگوییم، چون وقتی نماز جمعهی 26 تیرماه 88 به امامت آیتا... هاشمی رفسنجانی برگزار شد، گروههای تندرو و افراطیون عزیز، شروع کردند بر این طبل کوبیدن که "نگاه کنید ببینید چه جوانهایی با چه ریخت و قیافههایی در این نماز جمعه شرکت کردهاند... با کفش نماز میخوانند، با این قیافهها نماز میخوانند... واویلا...!"
و آدم متاسف میشود از اینکه نمیفهمد آیا ما همیشه به آنچه که میگوییم، صادق و وفادار هستیم و آیا میدانیم که جمع شدن کثیر و عظیم دروغ، تهمت، غیبت، افترا و ریا، نهایتاً موجب فرود عذاب الهی میشود...؟
من میگویم اگر قرار است دین و سیاستمان را با هم داشته باشیم، حداقل سیاست را قربانی دین کنیم، نه اینکه دین را هر جا صلاح شد، نابود کنیم و زیر پا بگذاریم، به این قصد و نیت، که چند صباحی بیشتر قدرت و صدارت در دستمان باشد. باور کنیم گناه دارد!
پینوشت: چند سالی است یک فرهنگ در ادبیات سیاسی ما رایج شده، و آن هم افزایش کنتراست بین دستهبندیها و اعداد است. من هیچ وقت اینقدر تکرار شدن عبارت "دولت nام" را نشنیده بودم به اندازهی این مدت چهار ساله. مثلاً خودتان یک جستوجویی بکنید برای عبارت "دولت هشتم" که حدوداً 22 هزار نتیجه میدهد و اغلب هم مربوط به صفحاتی است که در همین سالهای اخیر تولید شدهاند، و مقایسه کنید با نتایج جستوجوی عبارت "دولت نهم" که بیش از یک میلیون و هشتاد هزار نتیجه است. قبل از اینها، ما معمولاً میشنیدیم که بگویند دولت جمهوری اسلامی ایران، یا دولت ایران. اینکه از این بازی با اعداد و مقایسه کردنها و گفتن "چند" برابر شدنها چه هدفی دنبال میشود، برای من هم جای سوال است...
روز خبرنگار نزدیک است و 17 مرداد، اهالی قلم در کشور ما یادشان میآید که از تمام روزهای سال، سهمی دارند تا به نامشان باشد. البته این روز، معمولاً آنقدر با سخنرانیهای شعارزده و اظهار نظرهای عجیب و غریب خراب میشود که آنها ترجیح میدهند تا همین روز را هم نداشته باشند:
- خبرنگار چراغ هدایت جامعه است و ما بدون مطبوعات ...
- نقد، جزو لاینفک فعالیت مسوولان است و بدون انتقاد ما اصلاً...
- ما نقدپذیرترین مدیران دنیا را داریم که ...
- ایران آزادترین رسانههای دنیا را دارد ...
- بر اساس آمار، رسانههای نوشتاری ایران، از یک رشد هشتصد درصدی نسبت به روزنامههای آمریکایی ..
- روزنامهنگاران روی سر ما جا دارند و ما هر چه قدر هم برایشان کار کنیم...
- اگر در جامعه نقد نباشد، آن جامعه ...
- ما مشتاقترین مسوولان به نقد هستیم و یک روز بدون انتقاد از خودمان ..
وقتی روز خبرنگار میگذرد و گذاشتن هندوانه زیر بغل خبرنگارها تمام میشود، یک دسته واقعیات عریـان و تحریفنشده میماند که ما انصافاً هرچه قدر هم تلاش کنیم تا خودمان را گول بزنیم، میبینیم نمیتوانیم که تسلیم عظمت و توی چشم بودن این واقعیتها نشویم: روزنامهنگار، یک شهروند درجهی سوم است که یک سرباز صفر وظیفه در نگهبانی یک ادارهی دولتی هم میتواند او را با دشنام و برخورد فیزیکی پس بزند، روزنامهنگار از مصونیت برخوردار نیست و صرف بیان دیدگاههایش (ولو اگر غلط باشد) میتواند به قیمت آزادیاش تمام شود، کرامت انسانی روزنامهنگار در اجتماعات، درگیریها و هرجا که آشوب باشد به اسانی زیر دست و پا میماند، روزنامهنگار نمیداند که بعد از بازنشستگی، باید به کجا پناه ببرد و یقهی چه کسی را برای دریافت حقوق و مزایا و بیمهی تامین اجتماعی بچسبد، روزنامهنگار میتواند یکشبه از کار بیکار شود با تعطیل شدن رسانهیی که در آنجا مینویسد، روزنامهنگار حق نقد کردن را ندارد چرا که فوری نقدش را با تغییر نام به "سیاهنمایی" به زبالهدان ذهن میفرستند، روزنامهنگار جاسوس آمریکا و انگلیس است مگر اینکه...
***

چند روز پیش، فردی که خود را عباسی از ادارهی کل حفاظت محیط زیست گیلان معرفی میکرد، با دفتر هفتهنامهی هاتف از گیلان تماس گرفت تا به "نشر اکاذیب" توسط این نشریهی محلی اعتراض کند. ایشان که بدون ذکر سمتی از خود با نشریه تماس میگرفت، به درج روتیتر "چه کسی باور میکند" در ابتدای تیتر "قاچاقچیان اسب خزری.." در صفحهی دوم شمارهی 862 نشریه، چاپ شده در تاریخ سهشنبه 13 مرداد 1388 معترض بود.
داستان از این قرار است که روتیتر "چه کسی باور میکند؟" متعلق به خبری است راجع به خرید و فروش غیرقانونی اسبهای نژاد خزری که با قیمت 250 هزار تومان از روستاهای گیلان خریداری شده، به شکل غیرقانونی از کشور خارج میشوند و در هلند و کانادا و چند کشور دیگر، با قیمتهای نجومی مانند 35 هزار دلار به فروش میروند. خبری که در بالای این گزارش چاپ شده، مربوط به "انجام گشتزنی زیستمحیطی از آسمان گیلان" است و در آن از تصمیم ادارهی کل حفاظت محیط زیست گیلان راجع به خریداری یک هواپیما و انجام تحقیقات زیستمحیطی خبر داده شده است.
آقای عباسی به این موضوع معترض بودند که چرا ما خبر ادارهی کل را با درج تحلیل "چه کسی باور میکند"، زیر سوال بردهایم و نشر اکاذیب کردهایم!
فارغ از اندیشهها و تصمیماتی که در پس این ماجرا قرار دارد، به طور طبیعی هر کسی که روزنامه خوانده باشد، به خوبی تفاوت متن خبر، تیتر، روتیتر، سوتیتر و... را میداند و اطلاع دارد که پس از پایان متن یک خبر، هیچ مطبوعهیی تحلیل خودش را در یک خط و آن هم به عنوان روتیتر خبر یا گزارش بعدی درج نمیکند! این که چه طور چنین شائبهیی ایجاد شده است، برای خود من هم جالب و تاریخی مینماید.
اما من در اینگونه ماجراها، نه امثال آقای عباسی را مقصر میدانم و نه مسوولان اداراتی مانند اداره کل محیط زیست گیلان را. من یک تفکر را مقصر میدانم. تفکری که آزار و اذیت روزنامهنگاران و ایجاد دغدغهی فکری برای آنان را یک ارزش میداند و اهالی مطبوعات را معاندانی تصور میکند که برای سیاهنمایی، تخریب و زیر سوال بردن از آسمان به زمین افتادهاند و در مواردی که دست بدهد، برای بیگانه هم جاسوسی میکنند و خلاصه اینکه یک سری وطنفروش بالفطره هستند.
من تصوری را مقصر میدانم که بعد از سقوط پیدرپی هواپیماهای فرسودهی روسی و emergency landing چندین هواپیما در روزهای آینده، به جای عذرخواهی از مردم و دادن استعفا، شروع به مقصر دانستن مطبوعات میکند و آنها را مسوول التهاب فضای موجود میداند. این تفکر، اهمیتی قایل نیست که انتقاد مطبوعه از فضای موجود، به التیام دردهای زخمخوردگان منجر میشود تا اینکه بفهمند در این کشور، حداقل یک نهاد پیدا میشود که با آنان همدردی کند... حال اینکه در پس آگاهسازی مطبوعات، مردم به حقوق خود آشنا شوند و چند بار صدای اعتراضشان هم در بیاید..
من تفکری را مقصر میدانم که به جای "مسوول" و پاسخگو بودن در برابر مردم، خود را مسوول مقابله و زهر چشم گرفتن از روزنامهنگار میداند و او را با اتهام سیاهنمایی و تخریب و تشویش اذهان عمومی و نشر اکاذیب و انواع برچسبهای رنگی، به هر بلایی دچار میکند.
من تفکری را مقصر میدانم که به جای پاسخگو بودن در برابر محتوای یک انتقاد، چالش گرفتن زبان آن انتقاد را دستور کار خود میداند و از منتقد میخواهد که مستند سخن بگوید. تفکری که وقتی به او میگویید قیمت گوشت در کشور چهار برابر شده، به شما میگوید قیمت چیپس سیبزمینی ده درصد کاهش داشته است.
من تفکری را مقصر میدانم که برای شما از مزایای نقد و انتقاد، یک ساعت سخن میگوید و حتی از رواج داشتن فرهنگ نقد و انتقاد در یونان باستان هم خاطره میگوید، ولی برای رضای خدا، یک بار هم نمیگوید من فلان جا را اشتباه کردم!
من تفکری را مقصر میدانم که روزنامهنگار را غیرخودی و بیگانه میداند. تفکری که با خودش نمیگوید اگر همین انتقادها هم نباشد، او کارش یک ماه دوام نخواهد داشت.
من در نهایت، تفکری را مقصر میدانم که به جهان اطرافش نگاه نمیکند تا ببیند که رسانههای دنیا، دیگر مشکلشان، معلق بودن بین مفاهیم بدوی مثل نقد سازنده و نقد غیرسازنده نیست. رسانههای دنیا، تمام زندگی شخصی و غیرشخصی یک مدیر را زیر و رو میکنند و او را در ملاء عام خرد میکنند تا به مردمش پاسخگو باشد. ما خرد شدن هیچ مسوولی را نمیخواهیم، اما برایمان جالب است که چرا مسوولان ما، خودشان را "مسوول" نمیدانند!
پینوشت: ادارهی کل محیط زیست گیلان که در پی بحران احداث کنارگذر انزلی و از بین رفتن بخش قابل توجهی از تالاب بینالمللی انزلی، با انتقادات و اعلام نگرانی محافل رسانهیی و علمی مواجه شد، بیش از یک سال است که سایت اینترنتی رسمی خود را به روز نکرده و آخرین خبرش متعلق به خرداد 1387 است. ای کاش مسوولان و مقامات ما میدانستند که سر پا نگاه داشتن یک مطبوعه در ایران به مدت 18 سال و تولید کردن خبر و گزارش و... در لحظه به لحظهی این هجده سال، چه معنایی میتواند داشته باشد.

رسانهیی که خود را ملی معرفی میکند، یعنی آنقدر وسیع و فراگیر هست که برای هر گروه از مردم، حرفی برای گفتن داشته باشد و فقط بولتن تبلیغاتی یک گروه خاص نباشد. یعنی همهی مردم آزادانه میتوانند این رسانه را منتعلق به خود بدانند بدون اینکه احساس بیگانگی کنند.
صدا و سیمای دولتی کشور ما که خود را ملی و متعلق به همهی مردم میخواند، البته تلاش زیادی در مدت تبلیغات انتخابات ریاستجمهوری انجام داد تا به هر نحو ممکن، از دایرهی عدالت و بیطرفی خارج شود و ماشین پروپاگاندای دولت باشد. با این حال، تنها عملکرد انتخاباتی این رسانه نیست که سوالبرانگیز به نظر میرسد. "رسانهی ملی" دارد به یک دژ نفوذناپذیر تبدیل میشود که نه میتواند مورد سوال قرار بگیرد و نه در عملکردش اشتباه وجود دارد.
من در حال حاضر، تنها یک سوال دارم. ما به صورت هفتگی، پخش مجموعهی تلویزیونی ساخت کشور کرهی جنوبی با عنوان "افسانهی جومونگ" را از رسانهی ملی شاهدیم. این اتفاق دو بار در هفته میافتد. بامداد پخش هر قسمت از این سریال، یک بار تکرار و ساعت 15 عصر روز بعد، تکرار دوم پخش میشود. هر قسمت از سریال، حدوداً یک ساعت است و با احتساب دو بار تکرار برای هر قسمت، ما به صورت متوسط هفتهیی 6 ساعت این سریال را از تلویزیون دولتی خود میبینیم.
این امر البته بسیار شایسته است وقتی با قصد تبادلات فرهنگی و آشنایی ملتها با فرهنگ یکدیگر انجام شود. اما یک سوال: صدا و سیمای ما، چند دقیقه در هفته از فرهنگ و ادب و تمدن ایرانزمین، از فرهنگ و تاریخچهی کشور خودمان برنامه پخش میکند؟ چند بار خبر ثبت سازههای آبی شوشتر در فهرست میراث بینالمللی (در همین هفتهی اخیر و آن هم به دست دولت) از این رسانه پخش شد؟ چند مجموعهی تلویزیونی برای معرفی و بررسی زندگی مشاهیر و بزرگان این سرزمین ساخته شده است؟ چرا باید سریال تلویزیونی مولانا را کشور ترکیه بسازد و بزرگداشتهای ابنسینا و فارابی را ترکمنستان و ازبکستان بگیرند؟
سوال من اینجاست: چرا ما در سال، یک ریال هم صرف ساخت یک مجموعهی تلویزیونی یا برنامه نمیکنیم که در آن فرهنگ و تاریخ خودمان را تبلیغ کنیم، اما برای تبلیغ فرهنگهای بیگانه، اعم از آسیای شرقی و آمریکای شمالی و عربی و مصری، بودجه داریم، آن هم به میزان کلان؟ اگر قرار است از پیامبران و اسطورههای دینی داستان تلویزیونی بسازیم، چرا از مانی و زرتشت نسازیم؟ چرا وقتی قرار است از چهرههای تاریخی و ادبا برنامه پخش کنیم، فردوسی و حافظ و سعدی از قلم میافتند؟ مگر اینها نبودند که به ما هویت و فرهنگ بخشیدند؟ چرا ما باید بودجهمان را صرف تبلیغ فرهنگ مصر کنیم، دشمنی که با دشمنان ما دوستی میکند و با دوستان ما دشمنی میکند؟
سوال من اینجاست: رسانهیی که خود را ملی میخواند، چه قدر به ملی بودن فکر میکند؟ آیا حالا که این رسانه ملی است و من هم یک شهروند ایرانی هستم، من اجازه خواهم داشت این انتقادها را از تریبون برنامهی 20:30 مطرح کنم؟ برنامهیی که حتی در تحریف نظریات مراجع تقلید هم کم نمیگذارد؟

در مدت چهار سال گذشته، هرگز در این وبلاگ، بر خلاف عقیده و نظرم ننوشتم. ممکن است نظرات اشتباه یا قابل اصلاحی داشته باشم، اما هرگز بر اساس مصلحت، خوشآیند دیگران یا فرار از خطر، کلامی بر زبان نیاوردهام. سکوت بسیار کردهام و بسیار اتهام شنیدهام، اما هرچه بوده، میدانم که توانستهام صداقت را تا حدودی حفظ کنم. این سکوت طولانی و سنگین، البته روزی خواهد شکست، و بیان واقعیتهای بسیاری را به دنبال خواهد داشت. روزی که من باز هم بر اساس اعتقاداتم، واقعیتها را خواهم نوشت. با این حال، علیالحساب و تا زمانی که من یک شهروند معمولی و درجهی دوم ایرانی هستم و از کوچکترین اختیارات و حقوق شهروندیام بیبهرهام، همین سکوت را ترجیح میدهم.
اواخر سال گذشته، روزهایی بود که جنجال در مورد برنامهی تلویزیونی ورزشی 90 بالا گرفته بود. تهیهکننده و مجری برنامه عادل فردوسیپور را به دلیل اینکه با رییس سازمان لیگ برتر فوتبال، بحث و جدل کرده بود، به عنوان یک قهرمان آزادی و حقطلبی معرفی میکردند. دخالتهای سیاسی در فوتبال و متعاقباً روی دادن چند سلسله بیمدیریتی فوتبالی که منجر به برخی از اتفاقات ناگوار شده بود، فرصتی را به عادل داده بود تا او حسابی با مقام مربوطه وارد چالش شود، و بعد از اینکه زمزمههایی مبنی بر ایجاد محدودیت در مورد برنامهی او شنیده شد، آنتنهای خبری پر شدند از ادعاهایی که او در خطر است و ...
عدهیی، به مطلب چند مدت پیش من لینک داده بودند که در آن از برنامهی آقای فردوسیپور انتقاد کرده بودم، و ادعا میکردند که من، یک "حقوق بگیر" و "اجیرشده" هستم که با "قهرمان آزادی و حقطلبی" دشمنی میکنم.
همان زمان دوست داشتم از آقایان بپرسم که چه کسی 10 سال مجری و تهیهکنندهی یکی از پربینندهترین برنامههای تلویزیونی این کشور بوده که حداقل به اندازهی بودجهی سالانهی کل فوتبال شهرستانهای ایران، برای برنامهاش خرج میشود و هر بار مقامات و مسوولان شبکهی 3 با حمایتهای بیقید و شرط خود، ادامهی کار او را نوید میدهند؟ آن وقت حقوقبگیر و وابسته من هستم؟ اساساً آیا رسانهی "ملی"، از هر شهروند ایرانی به واسطهی تواناییها و دانشش، اینطور حمایت میکند؟ آیا من هم اگر بخواهم، میتوانم آنتن شبکهی 3 را 10 سال، هر هفته در اختیار داشته باشم؟ چه طور میشود یک نفر تمام حمایتهای مادی و معنوی و بهترین ساعات پخش برنامههای یک صدا و سیمای دولتی را در اختیار دارد تا آن را به هر شکلی که میپسندد پر کند، آن وقت او میتواند قهرمان مبارزه و آزادی باشد؟
از این یکجانبهنگری ها و ادعاهای غیرمنصفانه زیاد رخ داد. من در چهار سال گذشته و در اوج حملاتی که به محمود احمدینژاد، رییس جمهور ایران میشد، از او حمایت کردم. در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری سال 84، 20 میلیون نفر به خواهش ویرانگر و سادهانگارانهی رسانههای خارجی، سلطنتطلبها و مخالفان رژیم پاسخ مثبت دادند و پای صندوقهای رای نرفتند و به قول خودشان انتخابات را تحریم کردند. این البته حاصل دلخوشی فراوان ناشی از مدیریت موفق دوران اصلاحات بود که امید به آینده، و تا حدود زیادی "تساهل" را در مردم ما گسترش داد و همه فکر کردند که چه پای صندوقها بروند و چه نروند، تفاوتی در زندگیشان ایجاد نمیشود.
همین مردم، بعد از انتخاب رییس جمهور، شروع کردند به شکوه و گلایه و هر روز برای منتخب اکثریت، لطیفه و پیامک و طنز و کمدی درست کردن. همین مردم، تا هر اتفاقی میافتاد، لعنت و نفرین میفرستادند به هر چه در زمین و آسمان هست، و آن وقت که تورم 35 درصدی زندگیشان را نشانه رفت، دیگر نتوانستند تحمل کنند و...
من در آن زمان از آقای رییسجمهور حمایت کردم، چرا که معتقد بودم "دموکراسی" هم خوب و هم بد نمیشود. مردم ما باید به نتیجه برسند که هم نمیشود نسبت به همه چیز بیتفاوت بود، و هم اینکه به هیچ ساختار و چارچوبی اعتقاد نداشت. آن زمان که وقتش بود، ما رای ندادیم. حالا اینهمه گلایه و انتقادمان دیگر چیست؟ مگر ما نمیدانستیم که این اتفاقات میافتد؟
هر اتفاقی که در چهار سال گذشته افتاد، بحرانهای اقتصادی و سیاسی و انزوای بینالمللی و هر چه که شما نام میبرید، همگی حاصل نرفتن من و شما پای صندوقهای رای در سال 84 بود، چرا که فکر میکردیم "زندگی خلاصه یک طور طی میشود". اما زندگی به آسانی طی نشد، و من با خودم میگفتم بگذار هر اتفاقی میافتد، حداقل مردم به آن نتیجهیی که چهار سال پیش باید میرسیدند، برسند...
زمان گذشت و اسم ما شد حقوقبگیر و مزدور دولت و حکومت. من به ندای وجدانم پاسخ میدادم و از آنانی که حتی شکل ظاهری و قوارهی رییسجمهور را به سخره میگرفتند، انتقاد میکردم، اما کمتر کسی متوجه میشد که منظور من چیست. تلاش میکردم امید را به جامعه تزریق کنم: ببینید مردم، این اتفاقات خوب هم افتاده است. چرا انصاف نداریم؟ اما..
چهار سال، با تمام پستیها و بلندیهایش به سر آمد و موعد حضور دوباره فرا رسید. این بار مردم حساسیت ماجرا را درک کردند و به این نتیجه رسیدند که باید حاضر شوند، وگرنه باز هم به سرنوشت خودشان است که پشت میکنند. مردم حاضر شدند و خوب هم درک کردند، اما ...
در روزهای انتخابات، من فرصت حضور در کشورم را نداشتم. روزی که تقریبا پنج - شش ساعت در London Heathrow بودم، در یکی از ترمینالها، طرف یک پلیس انگلیسی رفتم و از او پرسیدم که مدت زمان زیادی تا پروازم به کلگری باقی مانده است. چه کاری میتوانم انجام دهم؟
پلیس که از ادب و احترام او شگفتزده شده بودم (و برایم بیسابقه بود)، تشکر کرد و گفت: هیچ نیازی نیست که نگران باشید. در آن قسمت سالن، یک رستوران برزیلی وجود دارد و میتوانید در آنجا ناهار بخورید (ساعت 2 بعد از ظهر بود)، در آن قسمت هم یک کافه تریای ایتالیایی وجود دارد که میتوانید یک فنجان قهوه سفارش دهید، در طبقهی پایین هم سالن عبادت وجود دارد که میتوانید دعا کنید (یک نشان پرچم ایران را روی کتم سنجاق کرده بودم) و بعد از اینکه وقت پروازتان فرارسید، شمارهی پرواز و شمارهی گیت روی این تابلوها نمایان میشود که میتوانید به گیت مربوطه مراجعه کنید، پس لطفاً اصلاً نگران نباشید!
با خودم گفتم که هیچ وقت چنین مکالمهی طولانی و عجیبی با یک پلیس در ایران نداشتهام، علیرغم اینکه لحن و میزان احترام و ادبیات من تغییری نکرده است.
یک ماه بعد، همین چند روز پیش، در شهر رشت و در ادارهی گذرنامه، به یک سرگرد 55- 60 ساله مراجعه کردم که همشهری، همزبان و هموطن من است. حتی روی اتیکت او، نام "سید..." را هم دیدم. برای فراهم کردن مقدمات سفر به خانهی خدا، نیاز به راهنمایی او داشتم. او پشت یک میز نشسته بود و من هم این طرف بودم. رفتم نزدیک: "ببخشید... من میتونم در مورد مراحل بعدی کارهای دریافت مجوز خروج، یک مقدار اطلاعات داشته باشم؟" با سردترین نگاه و سردترین زبان، کوتاهترین پاسخ را به من داد: "نه!"
بعد شروع کردم به توضیح دادن: "البته جناب سرگرد بذارید خدمتتون بگم که این سفر با توجه به ..."
صحبتم را قطع کرد: "ا... وقت رو تلف نکن دیگه... برو اون کارهایی که بهت گفتم رو انجام بده و برگرد..."
و این، نحوهی برخورد پلیس با کسی است که ادعا میکنند از دولت جیره و مواجب میگیرد...
باید هجرت کرد. باید به نقطهیی از جهان رفت که در آن، حتی اگر هیچ اثری از دین و دیوارها پر از تصاویر نمادهای مذهبی نیست، اما کرامت انسانی به عالیترین شکل و لحظه به لحظه بر اساس همان دستوراتی که دین میگوید، مورد احترام و حکمفرماست و هیچ کس ادعای این را ندارد که بیگناه و معصوم است. باید به مقصد جایی رفت که در آن، اگرچه هیچ کس ادعای حکومت خداوند را ندارد، اما حکومت جانشیان خدا، برای تضمین تشخص و کرامت انسان، سنگ تمام میگذارد.
در 22 خرداد 1388، اتفاقی در این کشور افتاد که نتیجهاش، نتیجهی همان اتفاق 3 تیر 1384 است. من حرفهای زیادی برای گفتن دارم. خودم را بی طرف میدانم، و تصورم این است که حسن نیتم را اثبات کردهام. رویدادهایی برای من در حال رخ دادن است که شاید سکوت من را خیلی زودتر از آنچه خودم تصور میکردم، خواهد شکست. چند روز پیش، نامهیی در دستم بود که باید توسط مدیر آموزشی دانشگاه مان امضا میشد. بعد از سه روز پاسکاری شدن توسط ایشان و همکارانشان به یکدیگر، یک صبح به دفترشان در دانشکدهی محل تدریسشان مراجعه کردم. به دانشجوهایی که در دفترشان نشسته بودند اشاره کردند و گفتند: "این دانشجوها یک ساعته منتظر هستند. حالا شما تشریف آوردید اول صبح... شما بیرون تشریف داشته باشید تا من تماس بگیرم با آقای (...)، به شما خبر میدم."
و من گمان میبرم که آن رفتار پلیس و این رفتار آقای دکتر، همگی نشانه هستند. نشانههایی از اینکه دیگر باید سخن گفت. و من، سکوت را خواهم شکست.
AUTHOR: Mir Hossein MOUSAVI
Translated by Kourosh ZiabariDon't allow the unworthy and sinister to confiscate the priceless treasure of your Islamic Revolution
In the name of God, the compassionate, the merciful
"Allah (the Almighty God) doth command you to render back your Trusts to those to whom they are due; And when ye judge between man and man, that ye judge with justice: Verily how excellent is the teaching which He giveth you! For Allah is He Who heareth and seeth all things. " (Holy Quran, 4:58)
To the honorable and intelligent nation of Iran
In these days and nights, a turning point is emerging in the history of our nation. Among themselves and of me, people ask that what should be done and which direction should be tracked. It's my responsibility to share with you what I do believe in, to talk with you and to learn from you, hoping that we don't neglect our historic mission and don't evade the duty which the destiny of generations and ages have bequeathed us.
Some thirty years ago and under the flag of Islam, a revolution triumphed for the sake of freedom, a revolution for the renewal of human's stateliness, a revolution for sincerity and honesty. In this period and especially during the lifetime of our luminous Imam [Khomeini], immense sources were invested on the consolidation of this auspicious foundation, and valuable achievements have been accomplished as well. A luminescence and delight which we had not witnessed theretofore surrounded our society and our people fulfilled a new life which was palatable for them in spite of the most menacing difficulties. What the people had obtained were freedom, dignity and the glimmers of noble life. I'm sure that those who have experienced those days would not be satisfied with the fewer blessings [than what they had experienced].
Have we, the people, been losing merits that weren't able to experience those delightful spaces again? I had come to utter that it's not so, it's not too late yet and we are not that much far away from that shining space. I had come to demonstrate that it's possible to both live a spiritual life and live contemporarily, as well. I had come to reiterate the cautions of our Imam about petrifaction. I had come to say that escaping the law will lead to tyranny, to recall that taking the people's dignity into consideration would not enfeeble the bases of our system, rather fortifies it. I had come to say that our people demand honesty and sincerity and many of our predicaments have emanated from lies. I had come to say that destitution, poverty, corruption and injustice is not our fate. I had come to invite to the Islamic Revolution, as it was, and the Islamic Republic, as it should be.
I was not eloquent in my invitation; however, the gracious message of Islamic Revolution was so delightful, even in my humble words, that enthused the young generation; the generation which had not witnessed those days and was feeling a gap between itself and that invaluable legacy, and reconstructed the scenes which we had only experienced during the days of movement and the Holy Defense. The self-directed movement of people selected the color "green" for its symbol. I confess that I was their follower in this move. And the generation which was being accused of separation from the religious principles, reached to Allahu Akbar (God is greater than it would be imaginable) and relied on the name of Imam Hossein, Imam Khomeini and "Nasro men-Allah va Fath-un qarib" (Patronage from God and the victory is imminent) in its slogans to demonstrate that once this enchanting tree bears fruit, its fruits are similar under the same circumstances. Nobody, but the teacher of nature (Almighty God) had taught them this rhetoric. Verily unfair are those [people] whose insignificant benefits make them call this miracle of the Islamic Revolution a "production of foreigners" and "velvet revolution".
Howbeit, as you know, on the path of this national revitalization and the fulfillment of the aspirations which have grown roots in the hearts of our young and old, all of us encountered fraud and lie, and what we had predicted of the consequences of unlawfulness, appeared in the most conspicuous way as early as possible.
The extensive salutation which the last elections received was firstly due to the efforts which had been made to create confidence and hope among people, [promising them of] providing appropriate responses to the administrative crises and the widespread social dissatisfactions whose accumulation could target the foundations of our system and our revolution. If the sincerity of people is not responded through the protection of their votes or if they would not be able to react civically and peacefully to defend their rights, perilous paths will be opened and the responsibility of being propelled to these paths is up to those who don't tolerate peaceful actions.
If the widespread fraud and vote-rigging which has ruined the confidence of people would be introduced as the witness and evidence for the lack of manipulation, the democracy of the state would be slaughtered, and the idea for the inconsistency of religion and republicity will be proved. Such a destiny would gratify two groups; one which from the very beginning of the revolution, campaigned against Imam [Khomeini] and considered the religious government the "tyranny of decent people", and according to its falsified notions, wanted to propel the people toward the heaven forcefully; the other group is the one which under the pretext of defending people's right, considers Islam and religiousness an obstacle for the fulfillment of republicity. The astounding astuteness of Imam Khomeini was to nullify the tricks of both dualities. By relying on Imam Khomeini's path, I had come to annul the efforts of magicians who were strengthened again.
Now, the officials of the country, with the confirmation of what occurred in the elections, have undertaken its responsibility and specified limitations for the outcomes of further investigations in a way that could not invalidate the results and annul the elections, even if in some 170 constituencies, the number of cast votes is more than the total number of eligible voters.
It's being asked of us to pursue our complaints through the Guardian Council, while this council has demonstrated its lack of impartiality, both before and after, and even during the elections, and the foremost pillar of judgment is impartiality.
I still believe strongly, that the request of elections' annulment and holding another election is a definite right which should be examined impartially by a trusted committee, not being ruled out primarily, or with the probability of bloodletting, people be prevented from rallies and demonstrations, or the country's Security Council put the blames on the others' shoulders and hold other accountable for the recent tragedies instead of responding the legitimate questions about the role of plainclothes in the assaults being aimed at the individuals and public properties or the creation of revulsion in the popular movements.
As I look into the stage, I find it designed for further purposes rather than imposing an unwanted administration to the nation; actually, the imposition of a new style of political life to the country. I, as a companion who has seen the beauties of your green wave, would never allow myself to endanger one's life because of my demeanors, meanwhile, I insist on my strong belief on the invalidity of the elections, and my demands to regain the rights of people, and despite having little capabilities, believe that the motivation and creativity of you, the nation, can still pursue and realize your legitimate rights in new civic faces seriously.
Be sure that I'll stand by you perpetually. What this brother suggests you, especially the youths, in finding new solutions, is to disallow the fabricator and sinister to snatch the flag of defending Islamic government from you. I suggest you to disallow the unworthy and impure confiscate the precious treasure of Islamic Revolution which is built up on the blood of your truthful fathers. With reliance on God and hope to future and dependence upon your abilities, follow your social movements hereafter based on the freedoms expressed in the constitution and the principle of non-violence. We are not facing the Basij militia in this path; they are our brothers. We are not facing the Revolutionary Guards in this path; they are the defenders of our revolution and system. We are not facing the army; they are the protectors of our frontiers. We are not facing our holy system and its legal structures; this structure is the sentinel of our independence, freedom and Islamic Republic. We are facing deviation and fabrication, and looking to correct them; a reform with reference to the original principles of Islamic Revolution.
We recommend the officials to not only provide the possibility of holding peaceful demonstrations, according to the Article 27 of the constitution and so as to govern calmness and stability on the streets, but also to encourage such gatherings and extricate IRIB from vilification and unilateralism. Allow the voices to be flowed, corrected and moderated in the format of debate and reasoning, before they're turned into scream. Allow the newspapers to criticize, publish the news as they are, and eventually, create a free environment for the people to express their agreement and disagreement. Let them call "Allahu Akbar" and don't consider it a dissension with ourselves. Evidently, in such a situation, there will be no need to the presence of military and police in the streets, and we will not be seeing and hearing about the incidents that will injure the hearts of all of those in love of revolution and country.
Your brother and companion – Mir-Hossein Mousavi

تلاكسكالا: در همبستگی با تمام کسانی که در آوریل 2009 در استراسبورگ و بادن-بادن در اعتراض به نشست سران "سازمان پیمان آتلانتیک شمالی" به مناسبت شصتمین سالگرد پیدایش این سازمان تظاهرات خواهند کرد، ما خواهان اعتراضات مردمی به عنوان نقطهی آغاز کمپین بر علیه ناتو و نظامیسازی اتحادیهی اروپا هستیم و میخواهیم که این مطالبات در صدر برنامههای کمپین قرار بگیرد:
· خارج شدن همهی نیروهای خارجی از افغانستان
· خارج شدن همهی نیروهای خارجی از عراق و پایان یافتن حمایت آلمان از اشغال عراق
· همبستگی با مقاومت قانونی و مشروع مردم خاور نزدیک و خاورمیانه در برابر جنگ و اشغالگری
· پایان محاصرهی نوار غزه، تخریب دیوار نژادپرستانهی حایل و شهرکسازیهای غیرقانونی اسراییل
· پایان تهدیدهای جنگ علیه ایران
· نه گفتن به ناتو و اتحادیهی اروپا در بالکان، خروج نیروها. به رسمیت شناختن کوزوو از ابتدا، بیدلیل و بیمعنا بوده است.
· متوقف شدن محاکمهی یکجانبهی یوگسلاوی و روآندا که قوانین بینالمللی را نقض میکند و به بخشی از سیاستهای تبلیغاتی و شستوشوی مغزی توسط ناتو تبدیل شده است.
· مقاومت در برابر گسترش شرقی ناتو از جانب اوکراین و گرجستان
· همبستگی با مقاومت در برابر طرح ایالات متحده برای نصب سپر موشکی در جمهوری چک و لهستان
تقریباً در همهی درگیریهای جهان، اعضای ناتو حداقل یکی از موانع اصلی در رسیدن به راه حل صلحآمیز و دیپلماتیک به شمار میروند. ناتو، توسعهی دموکراتیک کشورها را زیر سوال میبرد، قدرت تصمیمگیری ملتها را با مانع روبه رو میسازد و در نتیجه پایههای رفاه اجتماعی و اقتصاد برابر و قابل تحمل در سراسر جهان را تخریب میکند.
پس از یک مجموعه جنگهای نابرابر علیه عراق در سال 1991، سومالی در سال 1992، یوگسلاوی در سال 1999، افغانستان در سال 2001 و عراق در سال 2003 به علاوهی جنگهای نیابتی به وسیلهی شورشیان در جمهوری دموکراتیک کنگو (1998)، جنگ اسراییل علیه لبنان (2006) و جنگ گرجستان علیه روسیه (2008)، مردم با هوشیاری از همدیگر میپرسند: دیگر از کدام خطر آمریکا و متحدانش باید بترسیم؟ آیا جنگ و اشغال در افغانستان باز هم تشدید خواهد شد؟ آیا هند و پاکستان ناامن و ناپایدار خواهند گشت؟ آیا ایران به وسیلهی عملیات تروریستی تهدید خواهد شد؟ آیا راه مستقلی که ونزوئلا، کوبا و سایر کشورهای آمریکای لاتین در پیش گرفتهاند، با تجاوز نظامی تخریب خواهد گشت؟
از دیدگاه بحرانهای افزایندهی اقتصادی، مردم به خوبی در خاطر دارند که در طول بحران اقتصادی دههی 1930، قدرتهای امپریالی تلاش کردند تا راه حل را از طریق میلیتاریسم و فزونخواهی نظامی بیابند که نهایتاً منجر به فاجعهی جنگ جهانی دوم شد.
پاسخ جنبش صلح به سیاستهای ناتو باید همخوان و مطابق با خطرهای رو به افزایش باشد. در نتیجه از همهی انسانهای سالم و متفکر خواهش میکنیم، به ما یاری دهید تا یک مبارزهی پایدار، همهجانبه و مصمم علیه ناتو راه اندازی کنیم. به ما کمک کنید تا استراتژیهایی برای بسیج کردن نیروهای مخالف در برابر ناتو از سراسر جهان تدوین کنیم.
به ما کمک کنید تا در زمان مناسب، خطرات واقعی را درک کنیم و زنگ خطر را به صدا درآوریم تا هر چه قدر که میتوانیم، برای اقدامات دفاعی، افراد مختلف را بسیج کنیم.
به ما کمک کنید تا دروغهای هدفمند در مورد جنگ را فاش کنیم و شستوشوی مغزی را با دادن اطلاعات صحیح و آموزشهای دقیق پاسخ دهیم.
به ما کمک کنید تا با ارادهی قوی این هدف را که کشورها عضو به تنهایی و به شکل یکجانبه از عضویت در ناتو انصراف دهند، گسترش دهیم.
هر قدمی که ناتو را تضعیف کند، گسترش صلح و پیشرفت در سراسر جهان را تقویت خواهد کرد. بیست سال پس از پایان اعتبار قرارداد ورشو، مهلت انقضای پیمان ناتو حالا دیگر مدتهاست که سر رسیده.
**
اتحادیهی اروپا به موازات گسترش ناتو در امتداد اروپای شرقی و اروپای جنوب شرقی گسترش و بسط یافته است. اروپا بار دیگر توسط مرزهای بیرونی اتحادیهی اروپا، دچار شکاف و گسست شده است. اتحادیهی اروپا به ابزاری جهت مقابله با روسیه و بلاروس بدل گشته است. دکترین ستیز و مبارزهی پیشگیرانهی ناتو و آمریکا امروز در اتحادیهی اروپا نیز به کار گرفته میشود. حضور مداوم نیروهای مداخلهگر اروپا در سراسر جهان و هماهنگ با ناتو با استفاده از بهانهی "ماموریتهای بشردوستانه"، "مبارزه با تروریسم" و یا "مدیریت بحران" رو به افزایش است. با هدف سلطهی سیاسی، احاطهی بازارهای اقتصادی و چپاول سایر منابع ملتها، همکاری بین اتحادیهی اروپا، آمریکا و ناتو به شکل معناداری در حال شدت یافتن است.
اتحادیهی اروپا از اعضایش میخواهد تا گسترش زرادخانهها و نظامیگری را ادامه دهند. در یک گام مشترک با آمریکا و ناتو و با مکانیزمهای اتحادیهی اروپا، دولتهای اروپایی به دنبال راههای هستند که حقوق دموکراتیک را محدود کنند، موفقیت در امور نرمافزاری را از بین ببرند و رویکردهای سرکوبگرانه در مقابل جنبشهای مردمی در پیش بگیرند.
از دیدگاه شخصیت و ویژگی اتحادیهی اروپا به عنوان یک اتحادیهی امپریالیستی دولتهای اروپایی، و با وجود تاکتیکهای قدرتمدارانه، هیچ جایی از استقلال اروپا و رهاییاش از قیومیت ابرقدرت امپریالیست باقی نمیماند.
با این حال، تناقضهای داخلی اتحادیهی اروپا، رقابت همهی دولتهای امپریالیست در برابر یکدیگر، سقوط و شکست سیاستهای اتحادیه، رویکرد منفی هلند، فرانسه و ایرلند به ناتو، مخالفتها و سرپیچیها از تصمیمات ناتو، همهی این عوامل فرصتهایی را به وجود میآورند تا شکلهای جدیدی از همکاری میان مردم اروپا و شوروی سابق در کنار مردم مدیترانه، جهان عرب و سایر قارهها به وجود آید.
تنها اگر شرکای کوچکتر آمریکا و ناتو در برابر اتحاد سلطهجویانهی اتحادیهی اروپا ایستادگی کنند و مشروعیت خودخواندهی اتحادیهی اروپا فرو ریزد، تلاش برای مبارزه با نظامیسازی این اتحادیه به بار نشسته است.
**
در شرایط بحران فعلی که در قالب اقتصاد، روابط تجاری، توسعهی اجتماعی، فراهمآوری کالاها و شرایط زیستمحیطی روی میدهد، فرصتهای جدید در کنار تهدیدهای جدید، ظهور میکنند. سیاستهای نئولیبرالیسم پیش از این ثابت شده که ورشکسته و ناکارآمد هستند. سلطهی آمریکا بر جهان، شدیداً زیر سوال رفته است. تلاش برای متشکل کردن دوبارهی خاور میانه و نزدیک در راستای سیاستهای نئو-استعماری به پایان رسیده است چرا که نیروی استقلالطلبی و اتکای به نفس ملتها به شدت در برابر تشکیلات نظامی آمریکا و متحدانش ایستادگی کرده است. در آمریکای لاتین، افقهای جدیدی برای توسعهی ملی و اجتماعی باز شده است. ائتلافات جدید در کشورهایی مثل چین، روسیه، هند و برزیل در حال شکل گرفتن است که یک جهان چندقطبی را دنبال میکنند. زمان آن که امپریالیسم میتوانست با اقتدار و سربلندی در برابر سوسیالیسم و پایان تاریخ داد پیروزی سر دهد به پایان رسیده است. جهان به مرحلهیی از تلاشها و مبارزات ضد سلطه برای کسب استقلال، توسعهی اجتماعی و پیشرفت ملتها و کشورها وارد شده است.
مردودسازی قاطعانهی پیمان ناتو و ارتشهای کمکی آن در اتحادیه ی اروپا به عنوان قدرتهای برگزیدهی اقتصادی که در جهان گسترش مییابند، نشاندهندهی ملیگرایی افراطی، منزویسازی و استبداد اقتصادی نیست بلکه بازگرداندن اقتصاد و تمامیت ملی به عنوان یک پیشنیاز اساسی و ابتدایی برای یافتن یک راه اجتماعی و دموکراتیک به سوی پیشرفت و توسعه است. نه گفتن اساسی و قاطعانه به ناتو و اتحادیهی اروپا برای مدیریت بحران فعلی و ایجاد ساختارهای جدید همکاری بینالمللی برای سود رساندن به اکثریت مردم تلاشگر جهان، گریزناپذیر است.
یک عضو کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس شورای اسلامی گفت: اوج وقاحت است کشوری که جزیی از خاک ایران بوده الان از کشور اولیه ادعای مالکیت می کند!
عوض حیدرپور در گفت و گو با خبرنگار عصرایران اظهار داشت: همه اسناد و مدارک نشان می دهد که جزایر تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی از روز تشکیل ایران متعلق به ما بوده و از آن گذشته خود امارات هم مال ایران بوده و این وقاحت است که اماراتی ها ادعای خاک ایران را می کنند و از آن وقیحانه تر تایید این ادعاهاست.
نماینده شهرضا درباره «اظهارات برخی مسوولان خارجی در تایید ادعاهای امارات» گفت: مسوولان کشورهای دیگر در نشست های خود به امارات چراغ سبز نشان می دهند و برای دلخوش کردن اماراتی ها مطالبی را می گویند و ما هشدار می دهیم اظهار نظر در مورد خاک جمهوری اسلامی ایران در صلاحیت مالک آن یعنی ایران است نه کسانی که نه ایران را می شناسند نه امارات را و 4 صباحی مسوولیت دارند و بعد از آن هم کنار می روند!
این نماینده مجلس در خصوص برخوردهای نامناسب امارات با شهروندان ایرانی تاکید کرد: اماراتی ها برخوردشان با ایران بر اساس منافع مادی شان است و دوستی صمیمانه با ما ندارند ، بنابراین مسوولان ما باید به طور جدی مسایل فی مابین و بحث ارتباط با این کشور را بررسی کنند و اماراتی ها ملزم به رعایت حقوق ایران و شهروندان ایرانی شوند.
وی در خاتمه ادعاهای امارات در مورد جزایر ایرانی را یاوه گویی دانست و گفت: ایران باید به طور جدی به امارات پاسخ بدهد.
در چند روزي كه از خداحافظي ناگهانيام با دنياي وبلاگنويسي گذشت (این خداحافظی بیشتر از دیگران، برای خودم ناگهانی بود، چرا که احساس میکردم وظیفه دارم انجامش بدهم) هرگز به این فکر نکردم که چه قدر به این محیط و فضا وابستهام و ناچارم برگردم به این دلیل که شاید قادر به ترک عادت دیرینهام نباشم. برای همهی ما همینطور است و مداومت در یک کار - هرچند نه از سر میل و رغبت -، وادارمان میکند که دوستش بداریم. با این حال، وبلاگنویسی در محیط وبلاگفا، برای من اینطور نبوده است.
در این فضای مجازی، رویکردها و رفتارهای نادرست و اشتباه فراوانی دیدم که در موردشان بسیار هشدار و تذکر دادم اما متاسفانه هرگز پاسخی قانع کننده و شایسته دریافت نکردم، و از این رو به یقین دانستم که مدیریت مجازی در کشور ما، هنوز یک طفل نوپاست که دارد تاتی تاتی کردن را یاد میگیرد. به گوشهی بالای سمت چپ این صفحه نگاه کنید، همین الان! یا تبلیغ فیلم دراکولا و خونآشـام را میبینید و یا تبلیغ نرمافزارهای دزدی اطلاعات و هک و... آیا این شایستهی یک وبسایت ایرانی است؟ آیا این شایستهی کاربر ایرانی است که به سرویسدهندهی وطنی اعتماد کرده است تا اینگونه اعتبار و حیثیت حرفهیی اش معامله شود؟
به وبلاگهای زیرمجموعهی BlogSpot و WordPress سر بزنید. آیا حتی یک کلمه تبلیغات متنی میبینید که حالا بخواهید در مورد محتوایش بحث کنید؟
علاوه بر تمام دلایلی که برای خداحافظی از فضای مجازی در آخرین پستم نام بردم، بلاگفا و خدماتدهی ابتداییاش - که نشاندهندهی ارزش گذاری ناچیز مسوولان آن برای کاربران و متولیان اصلی سایت است - عاملی بود که مرا نسبت به وبلاگنویسی ناامید میکرد. چیزی که من اسمش را میگذارم عدم وجود حس مسوولیتپذیری آگاهانه که باعث شود یک مدیر، در اسرع وقت به درخواستها و سوالات کاربرانش پاسخ دهد و خود را از موضع یک "مسوول" - کسی که مورد سوال واقع میشود - ببیند، نه از موضع یک رییس. ما کاربران بلاگفا هستیم، نه کارمندانش... و این تصوری است که مدیران محترم این سرویسدهندهی وطنی ندارند.
از این شکایتها بگذریم. حتماً میخواهید بدانید من چرا برگشتم تا دوباره چهرهی پرآشوب و دردسرساز دنیای مجازی باشم!
حقیقت امر، اتفاقاتی در این روزها افتاد که مرا ناچار ساخت تا صابون کار کردن با این سرویس را علیرغم تمام مشقتها و زحماتش، دوباره به تن خود بزنم و با وجود اینکه دامنهی اختصاصی ضیابری دات کام را هم ثبت کرده بودم، باز به این خانهی موقتی برگردم و در انتظار رویدادهای بعدی باشم.
مهمترین اتفاق، پسلرزههای این همایش بود که مرا وادار کرد تا دوباره به "ایمان امروز" برگردم و آن را برای سنگر دفاع از خودم حفظ کنم!! سنگری که خوشبختانه هنوز در اختیارش دارم و میتواند صدایم را به گوش مخاطبانم برساند.
به پسلرزههای همایش برسیم! همایشی که برگزاری آن در تاریخ دانشگاه گیلان بیسابقه بود و با عنایت پروردگار بیهمتا، و با یاری شبانهروزی، خالصانه و پاک یک مرد وصفنشدنی برگزار شد. استاد عبدا... اکباتان، کارشناس ارشد زبانهای باستانی و یکی از بازماندگان جنگ تحمیلی که انگار روح و روانش با تار و پود همان روزهای آسمانی گره خورده و همانطور پاک، خالص و انقلابی باقی مانده...
شنبهی هفتهیی که گذشت، همایشی در دانشگاه برگزار شد برای بزرگداشت این حقیر و بخشهایی داشت از جمله سخنرانی و پخش فیلم زندگینامه و تقدیر و... در مورد جزییات این همایش در پستهای بعدی به طور مفصل خواهم نوشت، اما آنچه که مرا به ایمان امروز برگرداند، برگزاری این همایش نبود، که پسلرزههای جذاب بعدیاش بود.
دقیقاً فردای روزی که همایش تجلیل با حضور مقامات بلندپایهی دانشگاه و برخی از چهرههای استانی در دانشکدهی علوم انسانی برگزار شد، شبنامهیی سراسری در سطح دانشگاه پخش شد که امضای مشخصی نداشت و مشخصاً حاصل فکر عدهیی کودکمنش بود، که مرا ضدانقلاب، جاسوس، خائن و پسماندهی طاغوت معرفی کرده بودند.
در آن شبنامهی بیمارگونه که ادبیاتی ابتدایی و "کمدی" داشت و مملوء از اشتباهات املایی، نگارشی و انشایی بود، به مقامات بلندپایهی دانشگاه توهینهای ناروای بسیاری شد از اینکه برای یک عنصر وطنفروش و جاسوس، همایش بزرگداشت گرفتهاند و او را بالای سن بردهاند و...
در اینکه من از پسماندگان طاغوت هستم یا برای Intelligence Service جاسوسی میکنم، اندکی بحث و شک وجود دارد و من هم در پی برطرف کردن آنها نیستم، چرا که یادم است یک روز یک برادر شهید (که خودش هم جانباز جنگ تحمیلی است و برادر دیگرش هم جانباز است) به من میگفت: "فلانی، خوش به حالت که جای من نیستی. یک روز در شهر خودمان، یک بندهی خدایی من را در خیابان دید، بعد مرا کشید کنار و گفت که در مورد خانوادهتان یک زمزمههایی شده. میگویند شما از عناصر ضدانقلاب و برانداز رژیم هستید... من هم خندیدم و گفتم لابد درست میگویند دیگر!"
برایم مهم نیست اگر بعد از 10 سال خدمت صادقانه کردن به این مملکت، پرچم، اعتقاد و بودن در رکاب این آب و خاک، اینطور با آبروی من بازی میکنند و یک شبنامهی مالیخولیایی را به دست رییس دانشگاه و استادان و دانشجویانی که نمیتوانند پسزمینهی این بازیهای ناسالم و بیمایه را درک کنند هم میرسانند. آنچه که برای من مهم است، توهین شدن به رییس دانشکده، معاونان، رییس دانشگاه و زیر سوال رفتن اعتقادات و باورهای میلیونها انسان است از سوی عدهیی که حتی نمیدانند انقلاب را با با کدام "ق" بنویسند.
من نمیدانم چه طور یک عده میتوانند به خودشان جرات دهند و به اسم "خون شهید" و "ارزشهای انقلاب"، هرچه ارزش و خون است را لگدمال کنند و بعد بگویند که ما مدافع کشور و انقلاب و... هستیم. هرچند شاید که این تقدیر آنطور رقم خورده تا من برخی واقعیتها را ببینم و با نادیدهها آشنا شوم. وقتی مسوول بسیج دانشگاه میگفت که وبلاگش را فیلـتر کردهاند، بخشی از حساب کار دستم آمد، اما آنچه که هنوز نمیتوانم هضم کنم، این است که کدام اسلام و کدام انقلاب به ما مجوز صادر کردهاند تا بزرگترین گناهان را انجام دهیم، برای امیال و مقاصد پلید شخصی، و بعد برویم و نماز مستحبی بخوانیم؟
خوب دیگر... گروهکهای تروریستی و انتحاری در عراق و افغانستان هم میگویند ما برای دفاع از اسلام است که آدم میکشیم و جنایت میکنیم. هرچند فرهنگ ایرانی به ما اجازه نمیدهد مثل طالبان باشیم و زیر نقاب و برقع بمب حمل کنیم، اما خودخواهیها، حسادتها و زبونیهای فکر و اندیشهی ما آنقدر بیپایان هست که ما را قانع میکند تا برای محقق کردن خواستههای ناپاک و حقیر خود، از هر کلیشه و ارزشی مایه بگذاریم و هر حریمی را بشکنیم.
یادم است رهبر انقلاب میگفت: "اینطور نباشد که دو نفر در بیرون از دانشگاه با همدیگر دعوا کنند، شما هم به تبعیت از آنها بروید و در داخل دانشگاه دعوا بگیرید"... و البته امروز حتی اگر بیرون دانشگاه امن و آرام هم باشد، ما آنقدر قدرت داریم که از فرصتی، یک تهدید بسازیم و از هر نوآوری و ابتکاری، یک فاجعه دربیاوریم.
آن جوانکی که این شبنامه را پخش کرده و آن "افشاگری"ها را انجام داده میشناسم. خیلی دوست داشتم میتوانستم در همین دنیا، حسابم را با او پاک کنم و حقم را بگیرم، اما گذاشتهام آن دنیا، خیرش را بگیرم و از او چند سوال بزرگ بپرسم، که اگر جواب نداد، آن وقت سر و کارش با کرام الکاتبین است...
اگر باور داشتم که درد آن دانشجوی وابسته به فلان تشکیلات، که آمده برای بدنام کردن تشکل رقیب، امضای جعلی درست کرده و چند عبارت از کلیشهها و عناوین آنها را به طرز ناشیانهیی در شبنامهاش "پرت کرده"، درد دین و انقلاب است، باور کنید خوشحال میشدم. ماجرا اینجاست که به سادگی، آن برادر خام و ناپختهی ما، بالا رفتن یک نام را برنتافته و رشک بر او غالب آمده و اینگونه است که به صحرای کربلا زده ...
خداوند متعال، بخل و حسد و ریا و دروغ را از همهی ما دور بدارد.

هرچه قدر هم که صبور باشی و بخواهی دردسرها و مشکلات را با طمانینه و آرامش از نظر بگذرانی و اغماض کنی، وجدانت اجازه نمیدهد حتی اگر هیچکاره باشی و حرفت جایی خریدار نداشته باشد... به عنوان یک شهروند که نمیتواند چشمش را ببندد و احساس وظیفه میکند...
هرچه قدر که مسوولان ارشد کشور و در صدر همهی آنها رهبر انقلاب تاکید دارند که پیگیری و اصرار رسانهی ملی بر حواشی بیارزش و زاید ورزشی کاسته شود تا به نخبگان علمی و مسایل بااهمیت بپردازیم، به گوش آقایان نمیرود که نمیرود.
متاسفانه بعضی اوقات آدم نمیتواند خودش را کنترل کند از اینکه رسانهی ملی ما دیگر شور "فوتبال" را بیرون آورده و به یک مربای ترش و بدمزه تبدیل کرده که مدتها از بیات شدنش میگذرد!
از اینکه حتی کسی مدالآوران المپیادهای جهانی شیمی و فیزیک و زیستشناسی و نجوم و ریاضی ایران در سال 2008 که همگی رتبههای زیر 5 جهان را آوردند نمیشناسد، بگذریم. فکر میکنید دلیلش چیست؟ غیر از اینکه صدا و سیمای ما، خبر پیدا شدن کروکودیل 2 متری در گواتمالا را به این نوع اخبار ترجیح میدهد؟
مگر رهبر انقلاب دستور نداد که مسوولان اجرایی موظفند تا سال 1404، ایران را به قدرت اول علمی، صنعتی، فرهنگی، ورزشی و فناوری منطقه تبدیل کنند؟ با این عملکرد مایوسکنندهی رسانهی ملی ممکن است؟
روزنامههای ما که خدا را شکر در دعوای زرگری خودشان دارند صفایی میکنند و با پرتاب کاسه و کوزه از پشت سنگرها به همدیگر، هر روز یک دردسر تازه برای کشور درمیآورند و از راه همین تفرقهافکنیها هم برج و کارخانه میسازند و هوارشان هم بلند است که آزادی نداریم و ما را تعطیل میکنند. این واقعیت که بدیهی است... نمونهی سادهاش در همین روزنامهی اعتماد که خوشبختانه از فیض نوشتن در آن هرگز محروم نشدهایم! شما خبر دارید آنجا چه میگذرد و کلهگندههایش چه طور پول در میآورند؟
اما رسانهی ملی که زیر نظر رهبری است و باید آیینهی تمام نمای اهداف و آیندهی کشور باشد دیگر چرا اینطور عمل میکند؟ آیا باید انتظار داشت که این رسانه هم به یک فضای بیارزش و عاری از فکر و اندیشهی فاخر تبدیل شود؟
بیتناسب ندیدم به بهانهی 10 ساله شدن برنامهی تلویزیونی 90 که شاهکار اتلاف سرمایه و وقت و توهین به شعور مردم در تلویزیون است، کمی درد دل کنم، شاید صدایم به جایی رسید. بگذارید صریح و بیواسطه با این سوال شروع کنم که آخر چه معنایی دارد که یک برنامهی کمارزش و جنجالآفرین تلویزیونی (90)، ده سال بدون وقفه، هر شب در بهترین ساعات اوج بیننده پخش شود و در دست کسی باشد که حداقل از رفتار و گفتارش مشخص میشود هیچ دلسوزی و نگرانی خاصی برای ورزش این مملکت ندارد.
"توپ به دست خورد یا دست به توپ"، "آقای دایی شما چرا بعد از گل تیم ملی خوشحالی کردید"، "آقای سامره شما معمولاً در امارات از کدام سوپر مارکت آب معدنی میخرید"، "به نظر میرسد آفساید اعلام شده، 2 و نیم میلیمتر اشتباه باشد"، "دیشب در مسابقهی فوتبال زیرگروه انتخابی دسته سوم نوجوانان محلات ورامین، مربی تیم قرمز به مربی تیم آبی چشمغره رفت"، "آقای قلعهنوعی شما آخرین بار چه زمانی به آرایشگاه رفتید تا محاسنتان را اصلاح کنید..."
این سخنان که با تاسف تمام باید آن را "اراجیف" بخوانم، 10 سال است تمام فکر و ذهن و هم و غم مسوولان و ورزشکاران مملکت را به خودش مشغول کرده و سوژهی تیتر یک روزنامههای زرد ورزشی را هم فراهم آورده.
فایده و سود چنین برنامهیی برای ورزش کشورمان چه بود و چیست؟ در جام ملتهای آسیا قهرمان شدیم؟ در المپیک مدالهای بیشمار و فراوان گرفتیم؟ تیم ملی فوتبال کشورمان سرانجام توانست با یک تیم درجهی یک دنیا دیدار تدارکاتی برگزار کند و از فاز بازیهای دوستانهی هزارباره با امارات و عمان و بحرین و بوسنی و مقدونیه و آذربایجان خارج شود؟ ورزشگاههایمان سالمسازی شد تا برای پخش مستقیم مجبور نباشند صدای آمبیانس را بگیرند که فحاشی تماشاگران به داور شنیده نشود؟ فوتبالیستهایمان یاد گرفتند که به جای گیس کردن دو خط ریش و سبیل، بازیشان را بهتر کنند و دروازهی خالی را اوت نزنند؟
بیایید یک حساب سرانگشتی بکنیم. چنین برنامهیی که یک و نیم ساعت پخش میشود، در تمام شهرستانهای صاحب فوتبال خبرنگار و تصویربردار دارد، هر هفته یک میهمان و کارشناس دارد که باید به آنها هدیه یا دستمزدی بدهد، حداقل 100 نفر پرسنل و عوامل دارد. جدای از تمامی مخارج اضافی و حاشیهیی، اگر همهی این عوامل به صورت مساوی (غیر از شخص شخیص آقای فردوسیپور) هر کدام به صورت روتین، حقوقی حداقل 400 هزار تومانی در ماه داشته باشند، به مجموع رقم 480 میلیون تومان در سال میرسیم. حالا این عدد را در 10 ضرب میکنیم. 4 میلیارد و 800 میلیون تومان، فقط هزینه برای دستمزد آقایان. حالا بگذریم از حق پخش، ایاب و ذهاب، طراحی دکور و تجهیزات و چه و چه. شما فکر میکنید با این 5 میلیارد تومان، چند ورزشگاه و استادیوم میشود ساخت؟ چند گرسنه را میتوان سیر کرد؟ به چند پژوهشگر و نخبه میتوان بودجهی تحقیقاتی داد؟ اصلاً شما فکر میکنید این 5 میلیارد تومان را بین چند فدراسیون ورزشی میتوان تقسیم کرد؟
وقتی دستمزد سالیانهی یک بازیکن پایتختی در فلان تیم پرطرفدار 2 میلیارد تومان است، این امکان وجود ندارد که 10 برابر همین هزینه برای رنگ و لعاب دادن و پخش کردن تصویر آقای بازیکن از 40 زاویه در تلویزیون صرف میشود؟ شما فکر میکنید بودجهی سالانهی فدراسیونهایی مثل شنا، دوچرخهسواری یا دومیدانی در ایران، به اندازهی نصف دستمزد یکی از همین بازیکنهای خوشتیپ و گیس پریشان هم میشود که آقای فردوسی پور، آمار آخرین شام خوردهی آقا را در فلان رستوران شمال شهر تهران هم برای بینندگان تلویزیونی رو میکند؟
میکروفون برنامهی نود، چه سودی به حال ورزش این کشور دارد؟ باور نمیکنید اگر به جای 10 سال پخش این برنامهی "وقت تلف کن"، پلنگ صورتی از شبکهی 3 پخش میشد، حداقل به لطافت روحیه و طبع مردم یک کمکی میشد... اما حیف که میکروفون و تریبون، در دست نااهلان قرار گرفته و همه هم سکوت کردهاند. داستان لباس نامرئی پادشاه یادتان هست؟
میکروفون برنامهی نود چه سوالی میپرسد؟ آقای مربی، نظر شما دربارهی داوری چیست؟ آخر انسان عاقل، مگر کسی از تو در مورد دامپزشکی سوال میکند؟ پس چرا از شخصی که هیچ تخصصی دربارهی قضاوت کردن و سوت زدن ندارد، دربارهی داوری سوال میکنید؟ چرا از جوان 17 سالهیی که تا همین دیشب داشته در خانهی پدرش بادام زمینی میشکسته و حالا از بد حادثه به فلان تیم باشگاهی راه پیدا کرده، در مورد اوضاع داوری سوال میکنید؟
میکروفون برنامهی نود چه سودی برای جامعه دارد؟ "آقای فرهاد مجیدی، شنیدیم که یک و نیم میلیارد تومان از طلب معوقهی این فصل شما هنوز پرداخت نشده. آیا این موضوع با شبنشینی دیشب آقای فتحا... زاده و آقای سعیدلو در ولنجک ارتباطی دارد؟"
تصویر برنامهی نود چه پیشرفتی در جامعه ایجاد میکند؟ "آقای برگیزر، ما شنیدیم که در ضرب و شتم دیشب خبرنگار مشهدی توسط شما، 24 دندهی ایشان شکسته است در حالی که شما در مصاحبهی مطبوعاتی گفتید فقط 23 دنده را شکستهاید. این تناقضگویی شما با دخالت آقای عزیزی در کادر فنی تیم ارتباطی ندارد؟ آیا اشتباهات داوری در بازی دیشب در این برخورد نقش نداشت؟"
من نمیدانم تلویزیون جامعهیی که نیاز به آرامش و محبت دارد، چرا باید برنامهیی تلویزیونی داشته باشد که پیامآور دعوا، زد و خورد، ضرب و شتم و فحاشی است. جایی که ردهبالاترین مسوولان فوتبالی کشور به خود اجازه میدهند در آن همانند "چالهمیدان"، نارواترین توهینهای خود را نثار هم کنند و دلی از عزا دربیاورند. پس شورای نظارت سیما کجاست؟
و من حقیقتاً نمیدانم مسوولانی که 10 سال است بهترین تصویر و نور و صدای بهترین ساعات شب در شبکهی 3 را به یک برنامهی سخیف، سطحی و عوامانه دادهاند که حتی یک بار از تماشاگران بافرهنگ و باادب کشورمان درخواست نکرد در صورت رخ دادن یک اشتباه داوری، همهی شرف و حیثیت داور را به باد ناسزا نگیرند و 45 هزار صندلی ورزشگاه آزادی را از جا درنیاورند، چه فکری میکنند که عادل فردوسی پور را روی سرشان گذاشتهاند و به بدترین شکل ممکن از او حمایت میکنند. من خودم 4 سال پیش برای هفتهنامهی هاتف با عادل فردوسیپور مصاحبه کردم، اما هرگز فکر نمیکردم مثل امروز از گفتوگو با چنین عنصری پشیمان و خسارتزده شوم... متاسفم...

من خستهام از "عدالت"ی که به دنبالش حیران و سرگردان، باید همه جا را بگردم و پیدا نکنم...
من خستهام از "مدیرعامل"ی که میخواهد به اعتلای فرهنگ کمک کند اما یادش میرود به من زنگ بزند...
من خستهام از تبلیغات محسن نامجو که بلاگفا باید مثل آینهی دق روبهرویم بگذارد تا بعداً بفهمم این خوانندهی نسل جوان با نعرههایش، به کتاب خدا هم جسارت کرده است...
من خستهام از پلاکهایی که یک روز شماره شناسنامهی شهیدان بود و امروز آویزهی گردن پسربچههای پارتی کوچهی بغلی...
من خستهام از اختتامیهی المپیک پکن که باید در آن یک ساعت تمام موسیقی سنتی چینی اجرا شود، اما در افتتاحیهی بازیهای ورزشی کشور 7500 سالهی من، جاز و سینتیسایزر و ترامپت و...
من خستهام که میگویند بانیان سایتهای غیراخلاقی را اعدام میکنیم، و این سایتها هر روز بیشتر و آزادتر میشوند...
من خستهام از وضع اخلاقی زیر صفر در جامعهیی که هرچه پلیس امنیت اجتماعی بیشتر دستگیر میکند، بدتر و بدتر میشود تا جایی که شاید مجبور شویم فرار کنیم از این شهر، یا چشمبند بزنیم و در خیابانها راه برویم...
من خستهام از عنوان نخبهیی که معاون رییسجمهور با دستان خودش به من میدهد،. و در دیدار ۱۰۰۰ نخبهی سراسر کشور با رهبر انقلاب، همکلاسی من با رتبهی ۴۵۰۰۰ در کنکور است که میرود...
من خستهام از آن جاسوسی که آزاد و رها هر روز دارد محرمانهترین اخبار نظامی و سیاسی کشور من را به رادیو زمانه ایمیل میکند و لبخند احمقانهاش روی جلد کتابهایی که صفار هرندی به آنها مجوز میدهد...
من خستهام از ازدواجی که حالا این روزها هفت خوان رستم در برابرش کم میآورد، و روابط نامشروعی که در عرض 5 دقیقه میتوانی ردیف کنی و...
من خستهام از دانشگاهی که جای هر کاری هست غیر از "جستن" دانش...
من خستهام از جوان 19 سالهیی که میترسد از والدینش برای ازدواج اجازه بگیرد، و من خستهام از جوان 19 سالهیی که برای رفتن به آن پارتی شبانه از هیچ کسی اجازه نمیگیرد...
من خستهام از 225 میلیون تومان هدیهیی که آقای مدیرکل میگیرد، و من خستهام از 80 هزار تومان بن کتاب که آقای مدیرکل ندارد تا به من بدهد..
من خستهام که امام (ره) گفت: جمهوری اسلامی ایران، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر. و آنها امروز دارند اسلامیاش را یواشکی برمیدارند...
من خستهام...

من یک شهروند ایرانی هستم و
1- حال و حوصله ندارم پشت چراغ قرمز بایستم، چون وقتم را تلف میکند و باعث میشود "معطل" بشوم. معمولاً ده ثانیهی آخر چراغ قرمز را بیخیال میشوم!
2- هرجایی که پل هوایی داشته باشد، از عمد عرض خیابان را طی میکنم، ولی هر کجا که پل هوایی نداشته باشد، غر میزنم که عجب آدمهای بیفکری هستند. یک پل هوایی نصب نمیکنند...
3- کتاب خواندن در چنتهام نیست. آمار مطالعهی من و دوستانم، روزی یک کلمه و سر جمع 365 کلمه در طول سال است. نیازی به فرهنگ و ادب ندارم.
4- کلامم عفیف و پاک نیست. هرکه در خیابان تنه بزند، اشتباهی به من بربخورد، هر وقت کلافه باشم، توهین میکنم، الفاظ رکیک به کار میبرم، فحش میدهم...
5- غیبت میکنم. دنبال عیبهای برادر دینیام میگردم و پیش همه فاش میکنم. راز کسی را نگاه نمیدارم. چه باک اگر آبروی چهار نفر را هم بریزم.
6- آلبومهای جدید موسیقی که به بازار میآیند، فیلمهای روی پردهی سینما، همه را با "هوش" و "ذکاوت" سرشار ایرانی خودم، بدون اینکه یک ریال هم خرج کنم، کپی میگیرم و با "بلوتود!!" به بچههای دیگر هم میفرستم. فدای سرت اگر آن تهیهکننده و هنرمند ضرر میکند. تقصیر ارشاد است! تقصیر من که نیست...؟
7- دروغ میگویم. همکارم از من پول قرض میخواهد. همین دیشب حقوق گرفتم، ولی میگویم در جیبم یک ریال هم پول نیست. او که نمیفهمد.
8- سفر رفتن و تفریح کردنم مثل انسان نیست. هرجا دستم برسد، آتش روشن میکنم. در جنگل، کنار دریا، کنار خیابان... بعدش هم خدا بزرگ است، خودش خاموش میشود.
9- اگر قدم به قدم توی خیابانها و کوچهها سطل زباله باشد، سختیام میگیرد پوست خوراکیهایم را بریزم داخلشان. روی زمین میریزیم، حالا رفتگرها جمع میکنند دیگر. آنها پول میگیرند که همین کار را بکنند.
10- قلدرم. هر طور دلم خواست لباس میپوشم و "تیپ" میزنم و بیرون میآیم چون بلدم به موقع از واژهی "دموکراسی" و "حقوق بشر" استفاده کنم و البته حقوق بشرم فقط در همین پوشیدن لباس و مدل مو خلاصه میشود. حقوق خاص دیگری ندارم!
11- بوق میزنم. پشت چراغ قرمز، اگر رانندهی جلویی خواست تا آخرین لحظه قانون را رعایت کند، طوری دستم را روی بوق میگذارم و نگاه میدارم که از کردهاش پشیمان شود.
12- خیانت میکنم. با داشتن یک زن و یک فرزند، یک خانهی 300 متری و یک ماشین 60 میلیون تومانی، ماهی 750 هزار تومان حقوق میگیرم، و 300 هزار تومان هم اضافهکاری و مزایا. ولی هرکجا مینشینم، میگویم حقوق ماهیانهام از سال 75 تا الان، همان 100 هزار تومان است!
13- کارشناس مسایل اقتصادی هستم. خوب میدانم که قیمت نفت الان هر بشکهیی 147 دلار شده. بعد اینطور تحلیل میکنم که: "ببینید چه قدر دزدی زیاد است! باید بشکهی 147 دلار، مردم دارند از فقر میمیرند!!!" و البته این را دیگر نمیدانم که ارزش دلار از سال 2004 تا امروز به یک چهارم رسیده و...
14- مادرزاد دیپلمات به دنیا آمدهام. تا بیبیسی از قول یک وزیر معلول صهیونیستی اعلام کند که فردا به ایران حمله میکنیم، همه جا مینشینم و میگویم: "دیدید پیشبینیام درست بود. دیدید گفتم حمله میشود...". و البته یادم نیست که پدربزرگ آن وزیر هم 45 سال پیش تهدید به حمله میکرد، ولی هنوز که هنوز است، هیچ دولتی پیدا نشده "جرات" حمله کردن پیدا کند.
15- به خوبی سر مردم کلاه میگذارم. اصلاً هفتخط خوبی هستم. 2 کیلو سیب را با قیمت 5 کیلو سیب به طرف میفروشم بدون اینکه شستش هم خبردار شود!
16- تفریحم با آبروی دیگران است. بیکار که میشوم، فیلم خصوصی داخل خانهی مردم را میگیرم و نگاه میکنم و البته به چهار نفر دیگر هم میفرستم تا در لذت من شریک شوند. به اندازهی کافی هم برای این کار قشنگم، توجیه دارم!
17- حال و حوصلهی نماز خواندن و ادا کردن فرایض دینی را ندارم (که شاید روزی جمعاً 10 دقیقه وقتم را بگیرند) ولی در عوض روزها و ساعتها پای اینترنت وقت میگذارم و وبلاگ مینویسم تا مردم را آگاه کنم که دین فلان مشکل را دارد و پیامبر فلان اشتباه را. اینطوری خودم را راضی میکنم که کفر و بیدینیام، نشانهی روشنفکری و آوانگاردیزم من است!
18- از ایرانی بودن، فقط تخت جمشید را میفهمم. شکلکش را گردنبند درست میکنم و گردنم میاندازم، ولی یک بار هم در عمرم تلاش نمیکنم بفهمم "کردار نیک، پندار نیک و گفتار نیک" یعنی چه! همینکه اسم فارسی داشته باشم و یک بار به شیراز رفته باشم، حجت ایرانی بودنم را تمام میکند.
19- حال نمیکنم کار مردم را راه بیندازم. کارمند فلان اداره هستم، کار ارباب رجوع هم با یک امضا راه میافتد. ارباب رجوع را دقمرگ میکنم، ولی به کاغذش امضا نمیزنم!
20- صدای موسیقی ضبط و ماشین و موبایل من به خودم مربوط است. من چون احتمالاً از "دموکراسی" زیادی برخوردارم، میتوانم گوشخراشترین آهنگها را با بلندترین تن صداها در ماشینم بگذارم و در خیابانها ویراژ بدهم، بدون اینکه کسی حق اعتراض داشته باشد! من حتی به جای بوق دوچرخه و ماشینم، صدای پلنگ و کفتار میگذارم، فقط به این دلیل که من "آزاد"ام!
۲۱- من هر زمان دلم خواست، در كوچه و خيابان، فروشگاه و فرودگاه، بدون اينكه حق ديگران پشيزي برايم ارزش داشته باشد، سيگار مي كشم و از دود و بوي نامطبوعش همه را منتفع ميسازم. اين يعني من آزادم و فقط بايد جريمه شوم تا قانون را ياد بگيرم!
من یک "نفر" هستم و این همه کار میکنم. همیشه سوالم این است که "دولت" برای من چه کار کرده است، "جامعه" برایم چه قدر مفید بوده. هیچ وقت از هیچ اتفاقی راضی نمیشوم و بزرگترین تحولها هم به چشمم نمیآیند. همیشه انتقاد دارم و از همهی عالم و آدم طلبکارم، ولی معلوم نیست خودم چه قدر برای جامعه، برای دولت و برای مردم مفید بودم و هستم.
هیچ مسوولیتی را نمیپذیرم و همیشه خودم را "بیگناه" و "بدون اشتباه" میدانم. اگر هم روزی لطف کنم و یکی از اشتباهاتم را بپذیرم، طوری از کنارش رد میشوم که احدی متوجه نشود!
آیا حالا که من، یک تنه و بدون کمک هیچ همراه و یاوری، جرایم و اشتباهات و خلافهای صدها نفر را در روز مرتکب میشوم، جایی برای انتقاد از دولت و اشکالتراشی از بخشهای مختلفی که حتی کوچکترین مطالعه و دانشی در آن ندارم، باقی میماند؟
آیا هیچ منطق و وجدانی میپذیرد که من به عنوان یک شهروند، اینطور قانونشکن و لاابالی باشم، و البته همواره طلبکار و برافروخته و در انتظار اینکه عدهیی برایم کاری بکنند و برای پیشرفتم خدمتی انجام دهند...؟
به راستی کدام وجدان بیدار یا کدام ذهن روشنفکری میپذیرد که ما، این همه تخطی از قانون و گریز از هنجارهای اجتماعی را هر روز تکرار کنیم و در پایان از بابت همهی نارساییها و مشکلات، تقصیرها را بر گردن دولت بیندازیم؟
ما که همواره خود را روشنفکر و دگراندیش خواندهایم، چه میزان در رفتار خود اندیشه کردیم و چه قدر کوشیدیم که کژیها و نادرستیهایمان را به اصلاح بنشینیم؟ آیا این رسم روشنفکری است که مدام فرافکنی کنیم و حتی یکی از کمکاریها و تقصیرهای خود را نپذیریم و در عوض، مدام بار اتهام را بر دوش مقامات و مسوولان بگذاریم؟
آیا صرف اینکه دولتمردان و صاحب منصبان، بودجه و امکانات در اختیار دارند، این مجوز را به ما میدهد که هرگونه توهین، بیانصافی، اجحاف، تهمت و افترایی را در حقشان روا کنیم؟ کدام یک از مکتبهای انسانی، دینی یا اخلاقی این را میپذیرند؟
آیا به نظر نمیرسد اگر هر کدام از ما بکوشیم روزانه فقط یکی از این خیانتهای شهروندی را ترک کنیم، کشور در اندک زمانی به گلستان تبدیل میگردد و بار عمدهیی از دوش دولت برداشته میشود؟