تبليغاتX
ايمان امروز

در اوج بی‌خبری رسانه‌یی و در روزهایی که بگومگوهای سیاسی، همه‌ی ما را مشغول خود کرده است، مجموعه‌ی آیینها و رسوم نوروز به عنوان یادگار مشترک ایران و همسایگان آسیای میانه به عنوان یکی از جدیدترین میراث فرهنگی نامحسوس یونسکو ثبت و معرفی شد.

در چهارمین جلسه‌ی بین‌المللی کمیته‌ی حراست از میراث ناملموس که به میزبانی ابوظبی در امارات عربی متحده برگزار شد و آخرین روز آن نیز پس فردا دوم اکتبر سپری می‌شود، صدها اثر فرهنگی جدید (که چین با معرفی بیش از 30 نمونه از میراث نامحسوس، رکورددار کشورهای جهان بود) در فهرست سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی ملل متحد (یونسکو) قرار گرفتند که نوروز به عنوان میراث مشترک جمهوری آذربایجان، هندوستان، ایران، قرقیزستان، ازبکستان، پاکستان و ترکیه یکی از آنها بود. 

هرچند که غیبت تاجیکستان و افغانستان در میان کشورهایی که پرونده‌ی مشترک میراث نوروز را به یونسکو ارایه کرده‌اند، جای سوال دارد، با این حال، رویداد فرخنده‌یی که سالها ایرانیان در انتظار آن بودند سرانجام اتفاق افتاد و من به همه‌ی دوستداران فرهنگ و تمدن ایران‌زمین اعم از ایرانیان و غیرایرانیان، شادباش می‌گویم و سربلندی مردم این دیار را از درگاه خداوند بی‌نیاز و بی‌همتا طلب می‌کنم.

این اقدام که دولت ایران در شکل‌گیری و ساماندهی به آن، نقش محوری و قابل توجهی ایفا کرده، جای تقدیر و تشکر اساسی دارد و انصافاً قابل تصور نیست اگر روزی کشورهای همسایه‌ی ما و حتی کشورهایی که نقش چندان پررنگی در حفظ و حراست از میراث نوروز نداشته‌اند، این موفقیت بین‌المللی را رقم می‌زدند و ما از آن بی‌نصیب می‌ماندیم، چه حسی بر فضای عمومی کشور حاکم می‌شد. باید از سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری تشکر کرد و احسنت گفت که این اقدام ملی را با موفقیت به نتیجه رساند و فرهنگ کشورمان را بار دیگر سربلند و پرآوازه کرد.

انصافاً هیچ دلیلی ندارد حالا که این حرکت بزرگ انجام شده است، آن را تحسین و تقدیر نکنیم. تفاوتی نمی‌کند که چه کسی آن را به انجام رسانده. هر کسی که ایده‌اش را داده و آن را پیگیری کرده، محترم و قابل تقدیر و ستایش است و من دلیلی نمی‌بینم که از این واقعه‌ی فرخنده و مبارک، شاد و مسرور نباشم. 

البته یک انتقاد بزرگ و اساسی به رسانه‌های کشور وارد می‌شود که این اتفاق بزرگ و بی‌نظیر را به هر دلیلی بایکوت خبری کرده‌اند و در موردش چیزی نمی‌گویند. درست است که تلخی‌های ماههای اخیر، هنوز احساس می‌شود و رسانه‌های ما هم کمر همت بسته‌اند تا این تلخی‌ها پایان نپذیرد، با این حال قابل توجیه نیست که چنین موضوع مهمی، به شکل گسترده مورد بی‌توجهی و بی‌مهری قرار بگیرد و ما ثابت کنیم که به یک تزریق اساسی عرق ملی نیاز داریم. این اتفاق در حالی می‌افتد که هشتم مهر، روز بزرگداشت حضرت مولانا، اسطوره‌ی ادب و عرفان ایران زمین نیز در سکوت و بی‌خبری کامل سپری شد و در حالی که جشنهای بزرگداشت نام و یاد او در سراسر تاجیکستان و ترکیه برگزار می‌شوند، ما کوچکترین کلامی در این زمینه از رسانه‌های رسمی و غیررسمی خود نشنویم.

گاهی اوقات این سوال به ذهن متبادر می‌شود که اگر تلاشهای ترکیه و سایر کشورهای همسایه نبود، آیا تا امروز نام و یادی از مولانا و امثال او باقی می‌ماند؟ آیا با این همه سرمایه‌گذاری و تلاش، آیا آنها حق ندارند ملیت و هویت مولانا و ابن سینا و فارابی و... را متعلق به خود بدانند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

اگر دیدن همین یک شمه از هنرآفرینی استاد جلیل رسولی بر روی صفحه‌ی سفید و بی‌جان کاغذ که در گلستان وجود آتش می‌افکند و مرغ جان را به سوی آسمان هفتم پرواز می‌دهد، تو را به یاد باغی گمشده انداخته که می‌خواهی در آن گل فطرت بچینی، به پایگاه اختصاصی استاد سر بزن و برای خرید "باغ ملکوت"، یک لحظه هم درنگ نکن. 

خلاصه‌یی از زندگینامه‌ی استاد جلیل رسولی:

تولد: 1326 - همدان
نخستین نمایشگاه خوشنویسی: 1352 خورشیدی
مهمترین آموزگار: سید حسن امیرخانی
سبک مورد پیروی: میرعماد، عبدالمجید طالقانی
مجموعه آثار: کتابهای "جان جانان"، "یادگار عشق"، "مرقع برگ سبز" و "چهار فصل"
مهمترین نمایشگاهها: 1353 لندن، 1357 فرهنگسرای نیاوران، 1358 انجمن فرهنگی فرانسه در تهران، 1360 پاکستان
نمایشگاههای خارجی از سال 1362:
ایتالیا، ترکیه، قطر، کویت، لبنان، سوریه، ژاپن و چین
آخرین سمت: عضو هیات داوران هشتمین جشنواره‌ی بین‌المللی خوشنویسی، ترکیه - 2010
افتخارات: تقدیر شده توسط دفتر منطقه‌یی یونسکو در تهران و شورای بین‌المللی موزه‌ها به پاس یک عمر خدمات فرهنگی و هنری، 2008

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

دلم برای سید خندان تنگ شده... برای عبای سپیدش. برای وقتی که هادی حیدری کاریکاتورش را کشید و به او هدیه داد و او لبخند زد. برای وقتی که اشک ریخت و گفت: استاده‌ام چو شمع، مترسان ز آتشم. برای وقتی که جهان به ایران افتخار کرد، با سالی که در آن نام ما ماندگار شد: گفت‌وگوی تمدنها، 2001...

دلم برای او تنگ شده، برای روزهایی که دوستان انقلاب را زیاد کرد و باعث شد تا همگی به این کشور احساس تعلق کنند. همین جوانهایی که غرور و نخوت ما، راحت اجازه می‌دهد تا حتی به رابطه‌شان با خدای خود هم بخندیم و عکسهای نماز خواندن‌شان را به عنوان طنز به همدیگر نشان بدهیم، و حالا تو بگو که نماز خواندشان غلط است، یک روز خود را جوانان آینده‌ساز همین مملکت به حساب می‌آوردند و باور کرده بودند که در معادلات به حساب می‌آیند. باور کرده بودند که تحمل‌شان می‌کنیم، اگر قیافه‌شان مثل ما نیست...

دلم تنگ شده برای روزهایی که فاخر و زیبا حرف می‌زد. برای روزهایی که دوستی و محبت را یادمان داده بود. بله. من خیلی ظاهربین و کم‌توقعم. به همین راضی بودم که رییس‌جمهورم با کلام شیوا و متین سخن می‌گفت، و خوب بلد بود آداب دوستی را...

امروز، از دوستان داخلی و خارجی، هر که را داشتیم، زدیم، بعدش هم پس زدیم... نخست وزیر هشت سال کشورمان را خائن و عنصر بیگانه گفتیم. رییس مجلس خبرگان و رییس جمهور هشت سال دیگر کشورمان را هم خائن و فاسد گفتیم. رییس مجلس هشت سال دیگرمان را هم نفوذی آمریکا و اسراییل گفتیم. همین رییس جمهور هشت سال دیگرمان را هم که علاوه بر خائن و عامل بنیاد سوروس، مرتد و بی‌خدا و از دین برگشته گفتیم. بعد رسیدیم به خانواده‌ی امام خمینی (رض) و به آنها هم خائن و عامل نفوذی گفتیم. پسر شهید بهشتی و همسر شهید رجایی و خانواده‌ی شهید باکری... آن استاد آواز که سی سال صدای مخملینش را وقف فرهنگ و هنر و فخر ما کرده بود، همه را جاسوس و وطن فروش گفتیم. آخر از همه هم که دیگر نوبت به مراجع تقلید رسید و ...

نمی‌دانم این داستان تا کجا ادامه دارد، اما یک چیز را خوب می‌دانم. وقتی هر آنچه از خدمت و تلاش، رییس جمهور هشت سال و رییس مجلس هشت سال دیگر و رییس توامان مجلس خبرگان و مجمع تشخیص مصحلت این نظام انجام داده، در یک شب می‌تواند دود شود و به هوا برود، من جوان یک لا قبا و تنها که صدایم را نمی‌توانم به استاندار استانم برسانم، چه محلی از اعراب در معادلات این کشور دارم؟ آیا من هم یک روز، شاید همین فردا، به عنوان عامل بنیاد سوروس و برپاکننده‌ی انقلاب مخملین و دشمن و نفوذی معرفی نمی‌شوم؟

دلم برای خاتمی تنگ شده... شاید در کشور ما آنقدر آزادی بیان و اندیشه وجود داشته باشد که یک مداح می‌تواند آزادانه در مراسم شب قدر، آرزوی از بین رفتن یک رییس جمهور، یک نخست وزیر و یک رییس مجلس سابق را فریاد بزند و بگوید که هر شب آنان را نفرین می‌کند، اما من برای هر سه نفری که این مداح عزیز آرزوی نیستی آنها را کرده، آرزوی طول عمر، سلامتی و سربلندی روزافزون می‌کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 7 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

آیین باستانی نوروز در افغانستان قدمت سه هزار ساله دارد وبه عقیده برخی از مورخان نخستین کسی که از نوروز تجلیل کرد و آن را عید ملی نامید جمشید پسر تهمورث از شاهان افسانه ای ایران بود و روزی که بر تخت نشست اولین روز بهار بود. 
نوروز پیش از اسلام در افغانستان از اهمیت خاصی برخوردار بود و در گذر زمان با پیدایش رخدادهای مثبت بر اهمیت و شهرت جهانی آن افزوده شده است. 
نوروز از ایام برجسته و مبارکی است و مردم افغانستان در این روز همچون ایران و تاجیکستان لباس نو می پوشند و صله رحم و دیگر اعمال پسندیده را به جا می اورند.  گرچه از نوروز در همه مناطق افغانستان تجلیل می شود، اما در ولایت بلخ در شمال کشور در شهر مزارشریف مرکز این ولایت نسبت به دیگر مناطق با شکوه تر برگزار می شود. 
برنامه ریزی برای استقبال از نوروز از سه ماه قبل در افغانستان و به ویژه مزار شریف انجام شده است، زیرا همه ساله در استانه سال نو هزاران نفر از گوشه و کنار این کشور و نیز آسیای میانه برای شرکت در مراسم نوروز به این شهر سفر می کنند.  همه ساله با تشکیل کمیسیون های مختلف نشست هایی برای تجلیل از نوروز در این شهر و نیز در پایتخت به دستور رییس جمهوری با حضور وزیران اطلاعات و فرهنگ، کشور، بهداشت، دفاع، راه ترابری و اداره امنیت ملی تشکیل می شود. 
هم اکنون تدابیر شدید امنیتی درمزارشریف مرکز ولایت بلخ برقرار است، پارچه نوشته هایی با عنوان خوش آمدگویی به مهمانان و زایران در سطح شهر و در روضه شریف نصب است.  در آغاز بهار انواع گل ها به ویژه های لاله درمزار شریف می روید و دامنه دشت و صحرا مملو از گل های لاله است ومردم مزارشریف نیز خانه های خود را با گل لاله آذین بندی می کنند. 
در ولایت بلخ مرسوم است هزاران نفر اول سال را در آرامگاه منسوب به امام علی (ع) سپری می کنند و این آرامگاه به مدت 40روز با گل سرخ آذین بندی می شود وزنان در چهارشنبه های این 40روز به آرامگاه می روند و در حالی که درهای روضه شریف به روی مردان بسته است، با خیال آسوده با یکدیگر دیدار می کنند. 
معاون مطبوعاتی وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان می گوید: آیین نوروز باستانی امسال با شکوه خاصی با شرکت مقامات سه کشور فارسی زبان افغانستان، ایران و تاجیکستان برگزار می شود . مبارز راشدی افزود: برگزاری این جشن با حضور مقام های وزارت امور خارجه سه کشور عظمت فرهنگ و تمدن مشترک در این حوزه را در اذهان تداعی می کند . به گفته وی استقبال از مراسم نوروز در مزارشریف نسبت به سال های قبل بی سابقه است و مجالس متعدد فرهنگی، شعر خوانی، نمایشگاه کتاب و نشست شعرا و فرهنگیان و شب نشنیی های فرهنگی در این ایام نیز پیش بینی شده است. 
مقام های محلی بلخ هم تدابیر لازم را برای تامین هرچه بیشتر امنیت شهر تدارک دیده اند و به کسی اجازه حمل سلاح را نمی دهند و نهادهای امنیتی پاسگاه های متعددی را در محور کابل به مزارشریف برپا کرده اند.

منبع: ايرنا - ريا نووستي

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 4 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

رييس جمهور در پيامي فرارسيدن نوروز 1388 را به روساي جمهور كشورهاي افغانستان ، تاجيكستان ، قرقيزستان ، تركمنستان، ازبكستان و آذربايجان تبريك گفت.
در پيام دكتر محمود احمدي نژاد تصريح شده است: نوروز تولد دوباره عشق، دوستي و اميد در زندگي فردي و اجتماعي انسانها است . اميدوارم با فرارسيدن بهار طبيعت و اين سنت با شكوه كه متعلق به همه صلح جويان و آزاديخواهان جهان است ، جهان كنوني با مساعي مشترك در مسيري حركت نمايد كه زيبايي ، طراوت و عدالت جاي نفرت ، تبعيض و ظلم را گرفته و بشريت با شكوفايي زيبايي ، اخلاق و معنويت به سوي ساختن دنياي سرشار از صلح و دوستي و امنيت پايدار گام بردارد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

نوروز همواره یک مفهوم کنایی بوده. یعنی معنای دو-وجهی و دو-پهلو داشته و دارد. یک معنایش آمدن است. آمدن بهار. آمدن عطر یک آغاز نو و نوید زایش دوباره‌ی طبیعت. زایشی که باززایی روح و روان ما را با لحظه‌ لحظه‌ی اتفاق افتادنش طلب می‌کند. اما یک معنای دیگر نوروز هم رفتن است. رفتن یک موعد کهنه، که روزی خود نیز تازه بوده و فرصت عبور از یک کهنگی تدریجی دیگر. تسلسل و دور لایتناهی این کهنه و نو شدنها، بالقوه ملال‌آور است، چرا که روی می‌دهد و عبور می‌کنیم. آنچه که آن را از ملال و رخوت خارج کرده، حادثه‌یی به نام "نوروز" است. 

فرهنگ از جنس جاودانگی است و نوروز از جنس فرهنگ است. هر آنچه که رنگ فرهنگ به خود بگیرد، از آن رو که رنگ باور به خود گرفته، پس جاودانه می‌شود، و این اصل بقاست. واژگان ما جاودانه می‌شوند، چون ریشه از فرهنگ گرفته‌اند. زبان جاودانه می‌شود، چون محصول فرهنگ است، و انسانهایی که جاودانه می‌شوند، مطمئناً وجهی پررنگ و بارز از فرهنگ را در وجود خود برجسته کرده‌اند. نوروز یک اتفاق فرهنگی است، که گره خورده با هزاران سال باورمندی راسخ و خلل‌ناپذیر، و از همین روی جاودانه است. 

تلاشهای سازماندهی‌شده‌یی اتفاق می‌افتد برای اینکه باورمندی‌های ما را از ما سلب کنند، و آنگاه ما به دام بیفتیم. به دام بیهودگی، و در ورطه‌ی لغزش. چند شب پیش، یک "کارشناس" محترم از یک برنامه‌ی تلویزیونی در یک شبکه‌ی ملی می‌گفت (نقل به مضمون) که بهتر است مردم در روزهای نوروز صرفه‌جویی را بیش از هر زمان دیگری انجام بدهند. تخم مرغ رنگی روی سفره‌های هفت‌سین نگذارند تا اسراف نشود. این حرف خیلی معنادار است و نشان از ابتلا به همان لغزش می‌دهد.

آیا کارشناس عزیزی که این نظریه را مطرح می‌کند، به این موضوع نمی‌اندیشد که یک تخم مرغ رنگی، هرگز به اسراف و ریخت‌وپاش تعبیر نشده است؟ آیا روزانه هزاران تن نان پربرکت و غذای اضافه که ما به دلیل ناآگاهی خود دور می‌ریزیم، اسراف محسوب نمی‌شود؟ آیا میلیونها متر مکعب آب آشامیدنی که برای شست‌وشوی خودرو و پیاده‌رو و حیاط خانه‌ها مصرف می‌کنیم اسراف نیست؟ بسیار واضح است که دعوت کردن مردم به رنگ نزدن تخم مرغ (هرچند که شاید واقعاً با رنگ نکردن یک تخم مرغ، هیچ اتفاق خاصی نیافتد، اما مهم نیت طرح چنین مطلبی است) چه هدفی را دنبال می‌کند. همان هدفی که وارد کردن خرافات به آیینهای ماه محرم دنبال می‌کند: تلاش سازماندهی شده برای از بین بردن باورمندی و هویت تاریخی مردم

تلاشی که در طول دهها و صدها سال برای مبارزه با نوروز انجام شده، با کمک روشی به نام بیگانه‌سازی صورت گرفته و تلاشی که می‌کوشد تا با گره زدن آیینهای عاشورا با خرافات جاهلانه، ارج و قرب این پاره‌ی جدایی ناپذیر دیگر از هویت تاریخی مردم ایران را لکه‌دار کند نیز از همین دست است.

هر زمان که تلاش کردیم خود را از مردم بیگانه کنیم، به خطا رفتیم، و البته به خطای بزرگی نیز رفتیم. ما داشته‌های هویتی جوانان را از آنها می‌گیریم، و امروز آنها به جای افتخار کردن به هنرهای ملی و سنتی سرزمین خود، موسیقی جنگ‌زدگان زاغه‌نشین و شوربخت سیاهان آمریکای شمالی در دهه‌ی پنجاه را گوش می‌کنند و از آن لذت می‌برند. 

بیاییم در چهارشنبه‌سوری امسال، دور هم جمع شویم، شعله‌ی بخاریها را یک مقدار پایین بکشیم و در گرمای مطبوع اتاق پذیرایی، پای قصه‌های مادربزرگ و حافظ‌خوانی پدربزرگ بنشینیم و خود را از لذت آجیل شب عید و چای داغ لاهیجان محروم نکنیم! و البته بیاییم به این فکر کنیم که چگونه، نگذاریم میراث جاودانه و تاریخی‌مان، آماج تاخت و تاز و جولانگاه حمله شوند. همه می‌دانند وحدت یعنی چه، اما کمتر کسی سعی می‌کند واحد شود. وحدت یعنی شیعه و سنی، عرب و عجم، دوست و دشمن، بیاییم به نوروز و به عاشورا، به عید قربان و به عید غدیر، به همهَ‌ی افتخارات بودن‌مان، یک‌جا و بدون تبعیض، احترام بگذاریم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

هفته‌ نامه هاتف - سه‌شنبه 20 اسفند 1387 - سید ایمان ضیابری: گزارشی از همایش بزرگداشت استاد احمد سمیعی در دانشگاه گیلان

***

ساعت 8 و 25 دقیقه‌ی چهارشنبه، 14 اسفندماه 1387

تالار حکمت دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه گیلان

 محوطه‌ی تالار، پر است از رفت و آمد نامنظم آدمهایی که احتمالاً در دل هر کدامشان، آشوب و غوغای خاصی برپاست. هر لحظه به جمعیت تالار اصلی و دو تالار فرعی مجاور که تصاویر زنده‌ی برنامه را از طریق ویدیو پروژکتور برای جامانده‌ها از سالن اصلی پخش می‌کند، افزوده می‌شود و عده‌یی بر سر اینکه بتوانند در همان گوشه و کنار، جایی برای ایستادن دست و پا کنند، با مسوولان اجرایی چانه می‌زنند. تقریباً یک ماه می‌شود که گوشه به گوشه‌ی رشت، پر شده از تبلیغات همایش علمی نکوداشت استاد احمد سمیعی گیلانی، چهره‌ی ماندگار ادبیات ایران و "پدر ویراستاری زبان فارسی".

 کارت خبرنگاری ویژه‌یی که برایم صادر شده بود، در لابه‌لای آن دویست – سیصد کارتی که روی میز چوبی جلوی در ورودی کنار هم ردیف شده‌اند، گم می‌شود. یکی از مسوولان سالن دستم را می‌گیرد و نمی‌گذارد رد شوم. یک نفر می‌آید و می‌گوید که فلانی است، بگذارید برود داخل. چند ثانیه بعد از اینکه وارد می‌شوم و جایی برای نشستن پیدا می‌کنم، سرود ملی با طنین پرابهتش، شروع به پخش شدن می‌کند و همه از جا برمی‌خیزند. یک دقیقه بعد که غوغای پرهیجان لحظات آغازین فروکش کرده و حاضران همه مستقر شده‌اند، اسماعیل حبیبی، شاعر جوان گیلانی و مجری برنامه با کت و شلوار اتوکشیده‌ی سرمه‌یی و خوش‌تیپ‌تر از همیشه، می‌رود بالای سن و با "حافظ" شروع می‌کند.

دکتر محمد کاظم یوسف پور، مدیر گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه گیلان و دبیر اجرایی همایش، نخستین سخنران برنامه است. معمولاً سخنرانی نمی‌کند، اما برای خیرمقدم به استاد سمیعی که با پالتوی بلند و موهای سفیدش در ردیف نخست و در کنار مقامات اجرایی، به خوبی تمییز داده می‌شود، پذیرفته تا در جمع حاضر شود و گزارشی از مراحل برگزاری همایش ارایه دهد.

"همایش علمی نکوداشت استاد دکتر احمد سمیعی گیلانی با پیشنهاد گروه پژوهشی گیلان‌شناسی و با همکاری گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه گیلان، امروز افتخار میزبانی بیش از 350 پژوهشگر، محقق و استاد از سراسر کشور را دارد که برای ارایه‌ی آخرین دستاوردها و نتایج پژوهشهای خود در حوزه‌ی فرهنگ، زبان و ادبیات ایران زمین، در دانشگاه گیلان گرد هم آمده‌اند."

دکتر یوسف‌پور همچنین به این موضوع اشاره می‌کند که جاذبه‌ی شخصیت استاد سمیعی باعث شده تا در پی اعلام فراخوان مقاله از سوی دانشگاه گیلان، بیش از 100 چکیده و مقاله‌ی کامل از سراسر کشور به دبیرخانه‌ی همایش ارسال شود و "این رقم در مقایسه با همایشهای مشابه، مایه‌ی افتخار و مباهات دانشگاه گیلان است."

گزارش دکتر یوسف‌پور در مورد مراحل برگزاری جشنواره، بیشتر با آمار و ارقام سر و کار داشت، با این حال، زبان ادبی و فاخر بیان آن توسط این استاد کارکشته‌ی ادبیات، تشویقهای طولانی و گرم حاضران مشتاق را در انتهای صحبتهای دبیر همایش به دنبال آورد.

سخنران بعدی همایش، دکتر عبدا... حاتم زاده، رییس دانشگاه گیلان بود. او از تلاشهای دانشگاه گیلان برای حمایت از برگزاری این همایش سخن گفت و برگزاری این همایش ملی را مایه‌ی افتخار دانشگاه دانست. رییس دانشگاه در خیر مقدم کوتاه و پنج دقیقه‌یی خود، حضور چهره‌های ماندگار همچون دکتر سمیعی در سرزمین گیلان یعنی زادگاه اصلی‌شان را مایه‌ی دلگرمی و امیدواری برشمرد و برپایی همایشهای مشابه برای بزرگداشت چهره‌های ماندگار فرهنگ و ادب گیلان زمین را "بخشی از برنامه‌ی دانشگاه گیلان برای آینده" دانست.

جذاب‌ترین و به یاد ماندنی ترین بخش برنامه که به نظر می‌رسید بیشترین تلاش نیز بر روی آن مصروف شده، فیلمی بود که در 25 دقیقه، خلاصه‌یی از زندگی استاد دکتر احمد سمیعی گیلانی را به تصویر می‌کشید. حسین خائف هنرمند فیلمساز گیلانی و عبدا... اکباتان، کارشناس و پژوهشگر گروه گیلان‌شناسی دانشگاه، تهیه و تولید این فیلم را بر عهده داشتند.

گفت‌وگو با شخص دکتر سمیعی در مورد زندگی 88 ساله و پربارش، پخش تصاویر تاریخی از مراحل رشد استاد، گفت‌وگو با همکاران وی در فرهنگستان زبان و ادب فارسی و معرفی برجسته‌ترین رویدادهای تاریخ پرفراز و نشیب زندگی برگزیده‌ی نخستین دوره‌ی جشنواره‌ی ملی چهره‌های ماندگار، مهمترین قسمتهای این فیلم را تشکیل می‌دادند.

در یکی از بخشهای فیلم، دکتر سمیعی به این موضوع اشاره می‌کند که در دهه‌ی 1320 توسط رژیم وقت زندانی شده بود و به دلیل فعالیتهای سیاسی‌اش، دو سال را در حبس گذراند. حاصل تحمل این دو سال پرمشقت، ترجمه‌ی سالامبو اثر گوستاو فلوبر بود که بعدها توسط نشر امیرکبیر به چاپ رسید.

گفت‌وگو با ادبا و اعضای فرهنگستان که از همکاران استاد سمیعی هستند، به دلیل روحیات و منش خاص این افراد، معمولاً ممکن نمی‌شود و یا حداقل با دشواریهای فراوان صورت می‌گیرد، با این اوصاف، دکتر علی‌اشرف صادقی، سید علی آل داوود، محسن ذاکرالحسینی، کامیار عابدی و حسن میرعابدینی، از جمله کسانی بودند که تلاش کردند آنچه در طول سالیان دراز از همکاری و تلمذ در حضور استاد سمیعی آموخته‌اند را در چند دقیقه از این فیلم، توصیف کنند و شرح دهند.

 در دقایق پایانی کلیپ، جوانان، دانش‌پژوهان و همه‌ی آنان که به نوعی سودای تلمذ در حضور استاد سمیعی را در سر داشتند، می‌توانستند از چند جمله‌ی کلیدی و تاثیرگذار که به نظر می‌رسید فشرده‌ی سالها تجربه، پژوهشگری و فرهیختگی او بود، به عنوان ره‌توشه و کلام خرد، بهره ببرند: "صد بخوانید و یک بنویسید. برای به دست آوردن و دیده شدن، تعجیل نکنید و بدانید که فرصتها، خود یکی پس از دیگری برایتان روی می‌دهند. تنها به آنچه که انجام می‌دهید، فکر کنید..."

پس از پخش این فیلم تاثیرگذار که تشویق چنددقیقه‌یی حاضران در سه تالار حکمت را در پی داشت، پیامهای دکتر غلامعلی حداد عادل، رییس فرهنگستان زبان و ادب فارسی و پروفسور رضا داوری اردکانی رییس فرهنگستان علوم ایران که به مناسبت این همایش ارسال شده بودند، قرائت شدند.

دکتر حداد عادل که پیش از این قول شخصی حضور در همایش را به برگزارکنندگان داده بود، در آخرین لحظات ظهر سیزدهم اسفندماه، معذوریت خود را اعلام کرد و به رشت نیامد، اما در پیام مفصل خود، از دکتر سمیعی به عنوان "پدر ویراستاری ایران" نام برد و عنوان کرد که همه‌ی اهالی ادبیات، نویسندگان و ادب‌پژوهان ایرانی، به نوعی شاگرد و دانش‌آموخته‌ی این چهره‌ی ماندگار هستند.

خبرگزاری کتاب ایران، متن کامل پیام دکتر حداد عادل به همایش نکوداشت استاد سمیعی را به این شرح منتشر کرد:

 بسم الله الرحمن الرحیم

 نکوداشت استاد دانشور، احمد سمیعی گیلانی کاری است بایسته و شایسته. خوشحالم که چنین کاری به دست همشهریان عزیز وی صورت گرفته است.

اینجانب نزدیک به ۴۰ سال است با استاد احمد سمیعی آشنایی دارم و از محضر ایشان کسب فیض می‌کنم. در طول این سال‌ها ایشان را دانشمندی خدمتگذار و خیرخواه جامعه و دوست‌دار ایران و ایرانی شناخته‌ام.

سمیعی با عمر پربرکت خویش که افزون و افزون‌تر باد، توفیق استفاده از استادانی بزرگ مانند ملک‌الشعرای بهار را داشته و در فراز و نشیب حوادث سیاسی و اجتماعی قدم‌های ارزشمندی برداشته است.

وی با احاطه بر زبان و ادب فارسی و زبان‌های فرانسه و انگلیسی و آشنایی وسیع و عالمانه با جریانات ادبی اروپا، از جامعیت بسیار وسیعی برخوردار است.

سمیعی مترجمی استاد و نویسنده‌ای چیره دست است.

آثار قلمی او همه آموزنده است. وی را به حق باید پدر فن ویرایش در ایران دانست. کتاب‌هایی که محصول ذوق و انتخاب وی و بر آمده از دانش ادبی و زبان‌شناسی اوست همه در چشم اهل علم و ادب معتبر و شناخته شده است. فرهگستان زبان و ادب فارسی افتخار می‌کند که عضوی دانشمند مانند استاد سمیعی دارد.

اینجانب وظیفه خود می‌داند به گیلانی‌های عزیز که استاد دانشمندی مانند احمد سمیعی در دامن سبز فرهنگ‌پرور خود پرورش داده است تبریک بگویم و از دانشگاه گیلان که به برپایی این مجلس نکوداشت همت گذاشته سپاس‌گذاری کنم.

 غلامعلی حداد عادل

چهاردهم اسفند ۱۳۸۷

 پیام پروفسور اردکانی نیز توسط دکتر نگار داوری، فرزند او قرائت شد. در این پیام، استاد فلسفه‌ی دانشگاه تهران از قرابت و رفاقت دیرینه‌ی خود با دکتر سمیعی گفت و از اینکه نتوانسته به دلیل کسالت، در شهر رشت و دانشگاه گیلان حضور یابد، ابراز تاسف کرد. وی حرکت دانشگاه گیلان را به دلیل اینکه از یک چهره‌ی ماندگار در شهر و دیار خودش تجلیل می‌کند، ستود و پیشنهاد داد که یکی از تالارها یا کتابخانه‌های دانشگاه، به نام استاد سمیعی نامگذاری شود.

استاندار گیلان که به طور ناگهانی و در اثنای پخش فیلم زندگینامه‌ی استاد سمیعی وارد سالن شده بود، سخنران بعدی برنامه بود که صحبتهایش حال و هوای مراسم را به طور کلی تغییر داد. او که معمولاً در چنین جمعهایی، طبع ادبی و ذوق هنری خود را دایم به کار می‌گیرد تا کلیشه‌های سخنرانی یک مقام مسوول دولتی را تکرار نکند، یکی از غزلیات حافظ را به طور کامل و از بر خواند و در قسمتهای مختلف سخنرانی 15 دقیقه‌یی‌اش، از مولانا و عطار و خیام، حکایت و مثال آورد تا همه بپذیرند که او حداقل در کلام و بیان، یک استاندار متفاوت و خاص است.

روح ا... قهرمانی چابک، حضور دکتر سمیعی را مایه‌ی دلگرمی گیلانیان دانست و اظهار کرد که آرامش درونی، متانت رفتار و وزانت حضور چنین چهره‌هایی، مسوولان و کارگزاران دولتی را از هیاهوها و ناآرامی‌های کار اجرایی فارغ می‌کند و حداقل برای دقایقی، به آنها روحیه و امید برای ادامه‌ی پرقدرت فعالیتهایشان را می‌دهد.

استاندار ادیب‌مشرب گیلان، تجلیل از دکتر سمیعی را وظیفه‌ی استان دانست و ابراز امیدواری کرد که این خطه‌ی فرهنگ خیز که همواره چهره‌هایی اینچنین گرانسنگ را به جامعه‌ی ادب و هنر ایران‌زمین معرفی کرده، باز هم شاهد بروز و ظهور "سمیعی‌ها" باشد.

پس از پایان صحبتهای استاندار، انتظار استادان، دانشجویان، مسوولان و حضار سرانجام به پایان آمد و با فرا رسیدن لحظه‌ی سخنرانی شخص دکتر سمیعی که به پیشواز آن، بخش عمده‌یی از حاضران در سالن برای دقایقی متوالی ایستادند، ادای احترام و تشویق کردند، مرد 88 ساله‌ی گیلانی، بدون اینکه از عصا کمک بگیرد یا توسط شخصی از همراهانش یاری شود، پای تریبون رفت و بدون مقدمه، اینطور شروع کرد: "بسم الله الرحمن الرحیم / اینها دام بلاست، می‌خواهند آزمایشمان کنند. شهرت آزمایش و ابتلاست..." و اینگونه بود که همه‌ی ما برای دقایقی چند، مات و مبهوت شده بودیم از نفوذ کلام این مرد و عمق احساساتش.

او بخش عمده‌یی از صحبتهایش را که به دلیل ضیق وقت کوتاه کرده بود، به تمجید از توجه و قدرشناسی دولتمردان و مسوولان اختصاص داد که به گفته‌ی او، علیرغم مشغله‌های فراوان اداری و رسمی، فرصتی را به فرهنگ و ادب اختصاص داده‌اند و در جلسه‌ی نکوداشتی حضور یافته‌اند که تنها تجلیل و قدردانی از یک شخص نیست.

او همچنین به سابقه‌ی تاریخی رشت به عنوان یک شهر فرهنگ‌پرور اشاره کرد و این موضوع را به بحث گذاشت که رشت علیرغم چندین دهه حضور درخشان در عرصه‌ی ادب و هنر ایران‌زمین، شایستگی سرمایه‌گذاریهای فرهنگی بیشتری دارد و حداقل باید صاحب یک فرهنگسرای متناسب با شانیت این شهر تاریخی شود.

نخستین کتابخانه‌ی ملی ایران، به سال 1307 و در شهر رشت تاسیس شد و نخستین تماشاخانه‌ی مدرن ایران نیز هفت سال قبل از آن یعنی در آغاز سال 1300 هجری شمسی، در "شهر باران" و توسط گروهی از ارامنه‌ی رشت، بنا نهاده شده بود.

این همایش که در آن از سردیس گچی استاد سمیعی رونمایی شد، با تقدیر 13 نهاد و سازمان ملی و استانی از چهره‌ی ماندگار گیلان، به پایان رسید. فرهنگستان زبان و ادب فارسی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، شورای عالی ویرایش، انجمن زبان‌شناسی، انتشارات علمی و فرهنگی، پژوهشکده ادبیات، سازمان میراث فرهنگی و گردشگری استان گیلان، دانشگاه گیلان، اداره‌ی کل فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان و کمیسیون فرهنگی شورای اسلامی شهر رشت، از جمله نهادهایی بودند که با اهدای لوحهای تقدیر و هدایایی به استاد سمیعی، 60 سال خدمت او به فرهنگ و ادب این سرزمین را ستودند.

 ساعت 11:20 دقیقه‌ی همان روز

محوطه‌ی بیرونی تالار حکمت، مثل زمین فوتبالی شده که تماشاگران بعد از قهرمانی تیم مورد علاقه‌شان، به آن هجوم آورده‌اند. بر روی لب همه، هرچند که از تراکم جمعیت و فشردگی حضور آدمها، به سختی می‌شد چهره‌یی را شناسایی کرد، لبخند رضایت و آرامش به چشم می‌خورد. "اصحاب پنج‌شنبه" را می‌بینم که مثل همیشه، گرم و صمیمی، به یک بهانه‌ی فرهنگی دیگر جمع شده‌اند و به افتخار یکی از هم‌سفره‌های قدیمی‌شان، با یکدیگر عکس یادگاری می‌گیرند. جعفر خمامی‌زاده، فریدون نوزاد، مصطفی فرض پور ماچیانی و کلی آدمهای خوب دیگر که بیشتر از این در خاطرم نمانده، و هر کدام از آنها روزی در چنین همایشهایی، به روی سن رفته‌اند تا لوح تقدیر دریافت کنند و ماندگار شوند. راستی، آیا واقعاً ماندگاری این چهره‌ها، به لوح‌ها و هدایایی است که دریافت می‌کنند؟ آیا برای آنها، همه‌چیز اینگونه پایان می‌یابد؟ آیا خودمان می‌دانیم که با برگزاری چنین همایشها و برپا کردن چنین روزهایی، چه قدر مسوولیتمان سنگین‌تر و سخت‌تر می‌شود؟ آیا اگر روزی آنها روی سن نباشند و تندیس و لوح تقدیر دریافت نکنند، باز هم در خاطر ما می‌مانند و ما خواهیم دانست که برای ما چه کرده‌اند؟

 آشنایی با استاد احمد سمیعی گیلانی

استاد احمد سمیعی گیلانی، در 11 بهمن‌ماه 1299 شمسی در محله‌ی سنگلچ تهران متولد شد و پس از چند ماه، توسط خانواده به شهر رشت آورده شد و در همانجا، سالهای آغازین زندگی خود را طی کرد.

در خرداد ماه 1312، امتحان نهایی دوره‌ی دبستان را با موفقیت پشت سر گذاشت و شاگرد اول استان گیلان شد. در خرداد ماه 1318 نیز در امتحانات سراسری کشور در رشته‌ی علمی، شاگرد اول استان گیلان شد و با اخذ مدال علمی درجه‌ی 2، دوره‌ی شش ساله‌ی دبیرستان را به پایان برد.

در مهر همان سال، در امتحان ورودی دانشکده‌ی فنی دانشگاه تهران، رتبه‌ی 1 را کسب کرد و مجوز ورود به این دانشگاه را دریافت نمود، اما به دلیل علاقه‌ی وافر به زبان و ادبیات فارسی، از ادامه‌ی تحصیل انصراف داد و پس از شرکت در امتحانات ورودی دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران، این بار در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران پذیرفته شد.

در دوره‌ی تحصیل خود در محضر استادانی همچون ملک‌الشعرای بهار، بدیع‌الزمان فروزانفر، کاظم عصار، فاصل تونی، احمد بهمن یار،‌ دکتر یحیی مهدوی دکتر علی‌اکبر سیاسی، برتراند و مادام رهاوی که استادان فرانسوی وی بودند، تلمذ کرد.

دبیری مجموعه‌ی سخن فارسی که 11 عنوان آن به کتاب درسی دانشگاهی تبدیل شد، ویراستاری مجله‌ی نشر دانش و مقالات دانشنامه‌ی جهان اسلام، سردبیری نامه‌ی فرهنگستان، ویراستاری بیش از 100 کتاب درسی دانشگاهی، عضویت در مرکز بین‌المللی مترجمان ادبی فرانسه، مشاوره‌ی علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، سرپرستی و عضویت در هیات علمی فرهنگ آثار ایرانی اسلامی و عضویت در هیات تحریریه‌ی مجله‌ی ادب‌پژوهی دانشگاه گیلان از جمله فعالیتهای پرشمار استاد سمیعی در عرصه‌ی ادب و فرهنگ در سالهای گذشته محسوب می‌شوند.

تالیفات پرشمار او را در چند دسته‌ی اصلی از جمله ترجمه و تصنیف می‌توان طبقه‌بندی کرد. ترجمه‌ی آثار "دلدار و دلباخته" از جرج ساند، "سالامبو" از گوستاو فلوبر، "خیال پروری‌ها" از ژان ژاک روسو، "برادرزاده‌ی رامو" از دیدرو، "نظر خلاف عرف درباره‌ی هنرپیشگان" از دیدرو و "چیزها" از جرج ترک، بخشی از ترجمه‌های پرشمار استاد سمیعی از زبان فرانسوی به فارسی را تشکیل می‌دهند.

"شیوه‌نامه‌ی دانشنامه‌ی جهان اسلام" و "آیین نگارش و ویرایش" نیز از جمله برجسته‌ترین کتابهای تالیف شده توسط استاد سمیعی هستند.

وی در نخستین دوره‌ی جشنواره‌ی چهره‌های ماندگار به عنوان چهره‌ی ماندگار ادب و فرهنگ معرفی شد و در دومین دوره‌ی جشنواره‌ی بین‌المللی فارابی برای ادبیات و علوم انسانی نیز از دست ریاست جمهوری، لوح تقدیر دریافت کرد.

عضویت پیوسته‌ی فرهنگستان زبان و ادب فارسی، سردبیری نامه‌ی فرهنگستان، مدیریت گروه ادب معاصر در فرهنگستان زبان و ادب فارسی و عضویت در شورای عالی ویرایش صدا و سیما، بخشی دیگر از فعالیتهای این فرهیخته‌ی نام آور گیلانی را تشکیل می‌دهند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

دانشگاه گيلان - سيد ايمان ضيابري: "دانشگاه گیلان به پاس بیش از شش دهه خدمت پرارج استاد احمد سمیعی گیلانی به زبان، ادبیات و فرهنگ ایرانی – اسلامی، همایشی را برای بزرگداشت این چهره‌ی ماندگار تاریخ گیلان‌زمین برگزار می‌کند."

دکتر محمدکاظم یوسف‌پور، دبیر علمی همایش بزرگداشت استاد سمیعی با اعلام این مطلب به پایگاه خبری دانشگاه گیلان افزود: "جاذبه‌ی علمی بیش از شش دهه خدمت صادقانه‌ی استاد سمیعی به فرهنگ و ادب ایران‌زمین باعث شد تا بیش از 75 چکیده مقاله‌ و 60 مقاله‌ی کامل در پی اعلام فراخوان دبیرخانه‌ی جشنواره از سراسر کشور براي ما ارسال شود و این رقم در مقایسه با همایشهای مشابه، برای دانشگاه گیلان مایه‌ی افتخار و مباهات است."

وی با بیان اینکه برگزاری همایش بزرگداشت، علاوه بر ایجاد فرصتی جهت سپاسگزاری و تقدیر از یک عمر فعالیت استاد سمیعی در گستره‌ی ادب و فرهنگ ایرانی و اسلامی، عرصه‌یی را برای ارایه‌ی تازه‌ترین یافته‌های علمی پژوهشگران و محققان زبان و ادبیات فارسی فراهم آورده، افزود: "کمیته علمی همایش، حدود 40 مقاله را از میان آثار رسیده برای چاپ در مجموعه‌ی مقالات برگزید و حدود 22 اثر نیز از این میان به صورت سخنرانی در روز برگزاری همایش ارایه می‌شوند."

مدير گروه زبان و ادبيات فارسي دانشگاه گيلان همچنين خاطرنشان كرد: "مجموعه‌ی الکترونیکی این مقالات به صورت لوح فشرده در روز همایش بین شرکت کنندگان توزیع می‌شود و این نوید را برای هفته‌های پس از برگزاری همایش نیز می‌دهیم که متن کامل مقالات را پس از بازبینی‌ها و اصلاحات احتمالی، به صورت یک کتاب مستقل و در شمایلی شایسته، به چاپ برسانیم تا حاصل برگزاری این آیین نکوداشت، میراث ماندگاری شود برای سپاسگزاری از خدمات فردی که خود از چهره‌های ماندگار ایران و مایه‌ی افتخار و مباهات اهالی فرهنگ گیلان است."

دکتر یوسف‌پور با بیان این مطلب که همایش علمی بزرگداشت استاد سمیعی با حضور بیش از 350 میهمان از دانشگاهها، مراکز فرهنگی و تحقیقاتی، پایگاههای علمی و پژوهشکده‌های فرهنگ سراسر کشور و با پشتیبانی استانداری گیلان، اداره‌ی کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان گیلان، سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان گیلان و شورای اسلامی شهر رشت برگزار می‌شود، افزود: "از جمله مدعوین برجسته‌یی که ما امیدواریم بتوانیم سخنرانی آنها را به عنوان بخشهای اصلی در روز برگزاری همایش معرفی کنیم، آقای دکتر غلامعلی حداد عادل رییس فرهنگستان زبان و ادب فارسی، آقای دکتر مهدی محقق رییس انجمن مفاخر ایران، آقای دکتر علی اشرف صادقی، آقای دکتر علی محمد حق شناس و سایر اعضای پیوسته‌ی فرهنگستان زبان و ادب فارسی هستند."

وی در پایان، ضمن اعلام این مطلب که پخش فیلم زندگینامه‌ی استاد سمیعی از بخشهای جذاب این برنامه خواهد بود، از همه‌ی استادان، دانشجویان و علاقه‌مندان به فرهنگ و ادب ایرا‌ن زمین دعوت کرد تا در این مراسم نکوداشت حضور یابند و قدردانی از زحمات مردی را شاهد باشند که در آستانه‌ی 90 سالگی، به لطف خداوند متعال همچنان نو می‌بیند، نو می‌اندیشد و حضورش مایه‌ی کمال فرهنگی این سرزمین و راهگشای پژوهشگران و محققان جوان است.

آشنایی بیشتر با استاد احمد سمیعی گیلانی
استاد احمد سمیعی گیلانی، در 11 بهمن‌ماه 1299 شمسی در محله‌ی سنگلچ تهران متولد شد و پس از چند ماه، توسط خانواده به شهر رشت آورده شد و در همانجا، سالهای آغازین زندگی خود را طی کرد.
در خرداد ماه 1312، امتحان نهایی دوره‌ی دبستان را با موفقیت پشت سر گذاشت و شاگرد اول استان گیلان شد. در خرداد ماه 1318 نیز در امتحانات سراسری کشور در رشته‌ی علمی، شاگرد اول استان گیلان شد و با اخذ مدال علمی درجه‌ی 2، دوره‌ی شش ساله‌ی دبیرستان را به پایان برد.

در مهر همان سال، در امتحان ورودی دانشکده‌ی فنی دانشگاه تهران، رتبه‌ی 1 را کسب کرد و مجوز ورود به این دانشگاه را دریافت نمود، اما به دلیل علاقه‌ی وافر به زبان و ادبیات فارسی، از ادامه‌ی تحصیل انصراف داد و پس از شرکت در امتحانات ورودی دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران، این بار در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران پذیرفته شد.

در دوره‌ی تحصیل خود در محضر استادانی همچون ملک‌الشعرای بهار، بدیع‌الزمان فروزانفر، کاظم عصار، فاصل تونی، احمد بهمن یار،‌ دکتر یحیی مهدوی دکتر علی‌اکبر سیاسی، برتراند و مادام رهاوی که استادان فرانسوی وی بودند، تلمذ کرد.

دبیری مجموعه‌ی سخن فارسی که 11 عنوان آن به کتاب درسی دانشگاهی تبدیل شد، ویراستاری مجله‌ی نشر دانش و مقالات دانشنامه‌ی جهان اسلام، سردبیری نامه‌ی فرهنگستان، ویراستاری بیش از 100 کتاب درسی دانشگاهی، عضویت در مرکز بین‌المللی مترجمان ادبی فرانسه، مشاوره‌ی علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، سرپرستی و عضویت در هیات علمی فرهنگ آثار ایرانی اسلامی و عضویت در هیات تحریریه‌ی مجله‌ی ادب‌پژوهی دانشگاه گیلان از جمله فعالیتهای پرشمار استاد سمیعی در عرصه‌ی ادب و فرهنگ در سالهای گذشته محسوب می‌شوند.

تالیفات پرشمار او را در چند دسته‌ی اصلی از جمله ترجمه و تصنیف می‌توان طبقه‌بندی کرد. ترجمه‌ی آثار "دلدار و دلباخته" از جرج ساند، "سالامبو" از گوستاو فلوبر، "خیال پروری‌ها" از ژان ژاک روسو، "برادرزاده‌ی رامو" از دیدرو، "نظر خلاف عرف درباره‌ی هنرپیشگان" از دیدرو و "چیزها" از جرج ترک، بخشی از ترجمه‌های پرشمار استاد سمیعی از زبان فرانسوی به فارسی را تشکیل می‌دهند.
"شیوه‌نامه‌ی دانشنامه‌ی جهان اسلام" و "آیین نگارش و ویرایش" نیز از جمله برجسته‌ترین کتابهای تالیف شده توسط استاد سمیعی هستند.

وی در نخستین دوره‌ی جشنواره‌ی چهره‌های ماندگار به عنوان چهره‌ی ماندگار ادب و فرهنگ معرفی شد و در دومین دوره‌ی جشنواره‌ی بین‌المللی فارابی برای ادبیات و علوم انسانی نیز از دست ریاست جمهوری، لوح تقدیر دریافت کرد.
عضویت پیوسته‌ی فرهنگستان زبان و ادب فارسی، سردبیری نامه‌ی فرهنگستان، مدیریت گروه ادب معاصر در فرهنگستان زبان و ادب فارسی و عضویت در شورای عالی ویرایش صدا و سیما، بخشی دیگر از فعالیتهای این فرهیخته‌ی نام آور گیلانی را تشکیل می‌دهند.

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

خوشبختانه بعد از تهدید احمقانه‌ی شائول موفاز، وزیر راه و ترابری! دربار صهیونیستی مبنی بر حمله به ایران، اوضاع بین‌المللی سیاسی، فرهنگی و اقتصادی هر روز در حال تغییر به نفع ایران است و خبرهای خوش یکی پس از دیگری سرازیر می‌شوند.

 

بعد از کسب رتبه‌ی پنجم المپیاد جهانی شیمی و رتبه‌ی سوم المپیاد جهانی ریاضی برای جوانان برومند کشورمان در مجارستان و بلغارستان که جمعاً از بین 150 کشور به این رتبه‌های درخشان و تاریخی دست پیدا کردند، دیشب خبر اظهار نظر وزیر خارجه‌ی صهیونیستی را درباره‌ی جدیدترین موفقیت کشورمان خواندم و بیش از پیش به ایرانی بودنم افتخار کردم.

 

قرارداد نفتی وزارت نفت جمهوری اسلامی ایران و شرکت آلمانی "اشتاینر پرما تکنیک" که ارزشی معادل 156 میلیون دلار دارد و یکی از مهمترین قراردادهای انرژی در قاره‌ی آسیا محسوب می‌شود، باعث شد تا "تیپزی لیونی" این حرکت دولت آلمان را "ناامیدکننده" بخواند و ما نیز دعا می‌کنیم که همواره همینگونه ناامید و سرشکسته باشند.

 

موفقیت قابل توجه دیگر این بود که 118 کشور عضو جنبش عدم تعهد، از حقوق مسلم هسته‌یی ایران دفاع کردند و در یک بیانیه‌ی رسمی، از دولتهای مزاحم و "انگل" خواستند پای خود را از این ماجرا کنار بکشند... و ای کاش بندی را در اعلامیه‌شان می‌گنجاندند که ایران حق دارد به عنوان یکی از اعضای NPT، از سلاحهای اتمی نیز برخوردار باشد. این جنبش هرچند با قاطعیت و بدون پرده‌پوشی از حقانیت مردم ایران در بحث انرژی هسته‌یی دفاع کرد، اما باید بمباران زرادخانه‌ی هسته‌یی صهیونیستی به عنوان یکی از چهار کشور دنیا که عضو پیمان خلع سلاح هسته‌یی نیستند هم خواستار می‌شد.

 

بعضی اوقات آدم شک می‌کند آن دموکراسی که بعضی‌ها با قدرت هرچه تمامتر سنگش را به سینه می‌زنند، از چه نوعی است که خواست دو سوم دولتهای دنیا یعنی 118 کشور را نادیده می‌گیرد و در عوض، به زیر بیرق یک دولت جعلی، فقیر و فلک‌زده می‌رود که بحران مشروعیت سرتاپای وجودش را فراگرفته و هر لحظه احتمال دارد توسط حزب‌ا... لبنان با خاک یکسان شود!

 

در جنبش عدم تعهد، کشورهایی همچون الجزایر، شیلی، آفریقای جنوبی، کلمبیا، کوبا، دومینیکن، مصر، هند، مالزی، نیکاراگوئه، پاکستان، پرو، عربستان سعودی، ونزوئلا، ترکیه، برزیل، اروگوئه، مکزیک و... عضو هستند و اگر دموکراسی به معنای خواست اکثریت است، کمی مشکوک به نظر می‌رسد اگر بخواهیم با خواست 118 کشور مخالفت کنیم که بیش از 4 میلیارد نفر جمعیت دارند! البته اگر مقصود دموکراسی آمریکایی است که در آن وبلاگنویسان به جریمه‌های هزاران دلاری بابت ابراز عقیده‌شان محکوم می‌شوند، حق دارید بخواهید همه‌ی این 118 کشور را یک طرف قرار دهید و در طرف مقابل ..

 

جمهوری اسلامی ایران در حال حاضر مسیر خود را به عنوان یک ابرقدرت منطقه‌یی می‌پیماید و اگر نیروهای کوک‌شده‌ی دشمن اعم از اراذل و اوباش، روزنامه‌نگاران خودفروخته، روشنفکرنماها و قاچاقچیان مواد مخدر که هر روز از سمت سواحل کالیفرنیا به افغانستان و بعد ایران روانه می‌شوند اجازه بدهند، سریعتر مقصد خود را خواهد یافت.

 

جالب است بدانید از زمان لشگرکشی آمریکا به افغانستان برای هدیه دادن صلح و آرامش به مردم این کشور، کشت و زرع مواد مخدر به بیش از 40 برابر رسیده و بهره‌ی هوشی زیادی نمی‌طلبد که این رقم را تجزیه و تحلیل کنیم!

 

به عنوان یک ایرانی که مثل بسیاری از سردمداران روشنفکری در کشورم، همزمان در همه‌ی رشته‌های اقتصاد، سیاست، ورزش، هنر، ادبیات، علوم، توریسم و... صاحب‌نظر نیستم، گوش به نصایح رهبر فرزانه‌ی انقلاب دارم و ترجیح می‌دهم به مردی لبیک بگویم که سالهاست عمر خود را برای آبیاری کردن نهال جوان انقلاب اسلامی صرف کرده و دلسوزتر از هر پدری برای فرزندش است.

 

پی‌نوشت: سه سال و نیم پیش که دوران انتخابات ریاست جمهوری بود، تصمیم داشتم به آیت‌ا... رفسنجانی رای بدهم. کسی که او را یکی از استوانه‌های انقلاب می‌شناسیم و می‌دانیم که از ارکان پیروزی مردم ایران در سال 57 بود. یقین داشتم که می‌تواند کشور را متحول کند، بحرانها را خاتمه دهد و برای سرزمین‌مان موفقیت به ارمغان بیاورد. این اتفاق نیفتاد و او رای نیاورد.

 

شدیداً تحت تاثیر تبلیغاتی که علیه احمدی‌نژاد می‌شد قرار داشتم و فکر می‌کردم کشور به سمت شکست و ناامنی پیش رفته. تا روزهای متمادی، افسرده و ناامید بودم از شکست کاندیدای محبوبم که در آن زمان فقط سمت ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام را بر عهده داشت. امروز بعد از سه سال، وقتی به عملکرد دوران کوتاه تصدی او نگاه می‌کنم، تصورات عصبی 3 سال پیش خود را اشتباه می‌بینم و ترجیح می‌دهم در سال 88، با میل و رغبت تمام، به مردی رای بدهم که تندرویها و جوانی‌اش، ایران امروز را در صدر اخبار جهان به عنوان یک ابرقدرت مطلق معرفی کرده و جرات "چپ نگاه کردن"اش را از هر دشمنی گرفته است.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

آریوبَرزَن نام سردار ایرانی بود که در کوههای پارس در برابر سپاه اسکندر مقدونی ایستادگی کرد و خود و سربازانش تا واپسین تن کشته شدند. نام آریوبرزن در پارسی کنونی به گونه آریابرزین هم گفته و نوشته می‌شود که به معنی ایرانی باشکوه است.

نبردگاه آریوبرزن و اسکندر را در چند جای گوناگون حدس زده اند،به نظر می آید نبردگاه جایی در استان کهگیلویه و بویراحمد کنونی یا غرب استان فارس و یا بنا بر برخی روایت ها اطراف شهر ارجان یا آریاگان (بهبهان کنونی) باشد. به هر روی ناآشنایی اسکندر با منطقه به سود پارسیان بود ولی یک چوپان که تاریخنگاران نامش را لی‌بانی نوشته‌اند راه گذر از کوهستان را به مقدونیان نشان می‌دهد و اسکندر می تواند آریوبرزن و یارانش را به دام اندازد. (گفته می شود اسکندر پس از پایان جنگ آن اسیر را به خاطر خیانت می کشد). آریوبرزن با ۴۰ سوار و ۵۰۰۰ پیاده خود را بی‌پروا به سپاه مقدونی زد و شمار بسیاری از یونانیان را کشت و خود نیز تلفات بسیاری داد، ولی موفّق گردید از محاصرهٔ سپاه مقدونی بگریزد.

چون از محاصره بیرون آمد خواست تا به کمک پایتخت بشتابد و آن را پیش از رسیدن سپاه مقدونی اشغال کند. اما لشگر اسکندر که از راه جلگه به پارس رفته بودند، مانع او شدند. در این هنگام وی به مخاطرهٔ سختی افتاد، ولی راضی نشد تسلیم گردد. گفته می شود ایستادگی آریوبرزن یکی از چند ایستادگی انگشت شمار در برابر سپاه اسکندر بوده است.

بر پایه یادداشتهای روزانه كالیستنس مورخ رسمی اسكندر، ۱۲ اوت سال ۳۳۰ پیش از میلاد، نیروهای اسکندر مقدونی در پیشروی به سوی پرسپولیس پایتخت آن زمان ایران، در یک منطقه كوهستانی صعب العبور (دربند پارس، تكاب در كهگیلویه) با یک هنگ ارتش ایران (۱۰۰۰ تا ۱۲۰۰ نفر) به فرماندهی آریو برزن رو به رو شد و از پیشروی باز ایستاد. این هنگ چندین روز مانع ادامه پیشروی ارتش ده ها هزار نفری اسكندر شده بود كه مصر، بابل و شوش را پیشتر گرفته بود و در سه جنگ، داریوش سوم را شكست و فراری داده بود. سرانجام این هنگ با محاصره كوهها و حمله به افراد آن از ارتفاعات بالاتر از پای درآمد و فرمانده سرسخت آن نیز برخاک افتاد.

مورخ دربار اسكندر نوشته است كه اگر چنین مقاومتی در نبرد گوگمل در (كردستان كنونی عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست مان قطعی بود. در گوگمل با خروج غیر منتظره داریوش سوم از صحنه، واحدهای ارتش ایران نیز كه در حال پیروز شدن بر ما بودند؛ در پی او دست به عقب نشینی زدند و ما پیروز شدیم. داریوش سوم در جهت شمال شرقی ایران فرار كرده بود و آریو برزن در ارتفاعات جنوب ایران و در مسیر پرسپولیس به ایستادگی ادامه می داد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

 

 25 اردیبهشت یعنی روزی که سپری شد، روز پاسداشت مقام و جایگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی، که همه‌ی حجت فرهنگ و هنر ایرانی ما به شمار می‌رود بود. مردی که نقاشان، نقالان، خوشنویسان، معماران، تذهیب‌کاران، سینماگران و هنرمندان معاصر ما را الهام بخشید، درس داد و کلاسهای ادبیات، کتابهای درسی و همه‌ی زندگی فرهنگی ما را زینت بخشید.

یاد دارم که روزی استاد میرجلال‌الدین کزازی، فردوسی‌شناس برجسته اینگونه درباره‌ی شاهنامه‌ی گرانسنگ فردوسی می‌گفت: "ناروایی است که شاهنامه را نامه‌ی شاهان بدانیم، حالی که شاهنامه، شاه نامه‌هاست و هیچ کس یارای نپذیرفتن این بنیاد را ندارد."

مردی که به 30 سال رنج و مشقت، "خوتای نامک" را به "خدای نامه" و آنگاه به "شاهنامه" اعلال کرد و در 60 هزار بیت به عنوان مهر اثبات بر حقانیت فرهنگ غنی و باستانی ایرانی و اسلامی کوبید.

حکیم توس، مردی بود که مسلمان متولد شد، شیعه زیست، شیعه افتخار کرد و شیعه درگذشت. آن زمان که بر اثر سر باز زدن از مدح و ستایش سلطان محمود غزنوی، مورد غضب دربار قرار گرفت، حتی نمی‌خواستند اجازه دهند که او با آداب مسلمانی دفن شود، که در این میان فاطمه دخت او، کوشید تا سرانجام در محلی که امروز به نام و یاد حضرت فردوسی مزین شده، او به خاک سپارده شود.

سخن تازه گفتن از فردوسی بسیار دشوار است، همانطور که سخن تازه گفتن از نوروز دشوار است آنگونه که دکتر شریعتی می‌گوید. با این حال، هرچه از فردوسی بزرگ بگویند و بشنویم، کم است.

مردی که یگانه‌پرستی، توحید، تشیع و مسلمانی در جای جای کلام او نقش می‌بندد. مردی که دین، دغدغه‌ی اصلی اوست و از همین آبشخور، او رزم رستم و اسفندیار را ترسیم می‌کند. رزمی که بر پایه‌ی ایدئولوژی دینی بنا می‌شود و در نهایت با پیروزی رستم به پایان می‌رسد.

اشاره‌ی صریح فردوسی به آیه‌ی مبارکه‌ی 103 سوره‌ی انعام را ببینید:

به بیننــــــدگان آفریـــنده را

نبینی مرنجان دو بیننده را

و اشاره به داستان حضرت نوح (ع) که نقل می‌کند:

یكی پهن كشتی بسان عروس

بیاراسته همچو چشم خروس

خردمند كز دور دریا بدید

كرانه نه پیدا و آن ناپدید

بدانست كو موج خواهد زد

كس از غرق بیرون نخواهد شدن

به دل گفت اگر با نبی و وصی

شوم غرقه، دارم تو یار وصی

اگر نیک خواهی به هر دو سرای

به نزد نبی و وصی گیر جای

همانا كه باشد مرا دست گیر

خداوند تاج و لوا و سریر

و پیام او برای بی‌دینان، سکولارها، لاییک‌ها، شریعت‌گریزان و بی‌خدایان، این است که کاری با آنان ندارد و بسیار آسوده و راحت، خود را از بند تعلقات و خطوات آنان رها می‌داند چرا که با صراحت تمام، گفتاری از گفتارهای عمده‌ی خود را به ستایش پیامبر (ص) اختصاص داده و با اشاره به حدیث مبارکه‌ی "انا مدینه‌العلم و علی بابها ..." :

چهارم علــــی بود جفت بتــــول

که او را به خــوبی ستاید رسول

که من شهر علمم علیم در است

درست این سخن قول پیغمبر است

و در صدها جای دیگر به تلمیح و تضمین و تصنیف، حضرت فردوسی، مولا و مقتدای خود علی (ع) را به نیکی و پاکی می‌ستاید و خود را خاک پای حضرت پیامبر اعظم (ص) می‌شمارد.

و اینگونه است که نه می‌توان فردوسی را از ایران‌دوستی عاشقانه‌اش جدا کرد و نه از مسلمانی بی‌چون و چرا، شیعه‌گری شیدایی و از همین روی، بهتر است آنانی که می‌کوشند خود را با ناسیونالیسم افراطی و دست‌ساخته، به نوعی با فردوسی متصل و هم‌گونه و هم‌رویه بپندارند، بجویند که ملی‌گرایی فردوسی از چه تیره و طایفه‌یی است. ملی‌گرایی اسلامی در اعلی‌ترین و زیباترین حد خود، مزین به نشانِ خوش‌نشان تشیع. جایی که حتی بسیاری از مسلمانان دنیا از جمله در ترجمه‌ی بوسنیایی شاهنامه، بخشهای عمده‌ی آن را ترجمه‌ی منظوم قرآن کریم می‌شمارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

جشن‌های 2500 ساله‌ی محمدرضاشاه، شاید برای خانواده‌های پس‌مانده‌ی پهلوی، خاطرات خوشی را از عیشهای مستانه تداعی کند، اما برای مردم 40 هزار روستا که در آن دوران تاریک و سیاه، از نعمت آب، برق، گاز، راه، جاده و ابتدایی‌ترین امکانات یک زندگی طبیعی هم بی‌بهره بودند، یادآور استبداد، بی‌عدالتی و نابرابری است.

در این جشنها، علاوه بر اینکه با صرف سالانه 250 میلیون دلار (تصور کنید چنین رقمی در آن زمان، چگونه می‌توانست به طور کلی اقتصاد یک سرزمین را 180 درجه متحول کند)، سرمایه‌های ملی یک ملت بر باد می‌رفت و یک خانواده‌ی فاسد به نام پهلوی منتفع می‌شد، بر دل هزاران ایرانی فقیر و گرسنه‌یی که بعدها حضرت امام (ره) انقلاب اسلامی را انقلاب پابرهنگان و مستمندان نامیدند، زخمه‌یی نابخشودنی می‌نهاد.

اما گذشته از همه‌ی این خیانتها، جشنهای 2500 ساله، خیانت به دو نماد باستانی ایران‌زمین محسوب می‌شوند. نمادهایی که برای ما ایرانیان، یادآور تمدن موحدانه، دینی و اخلاقی 2500 ساله هستند. 

 خیانت نخست این بود که مردی به فساد و کوته‌فکری محمدرضا، خود را با کوروش کبیر مقایسه می‌کرد و این جشنها را برپا می‌ساخت تا به نوعی خود را در کنار او قرار دهد. این حرکت سفیهانه، ضمن بدبین کردن مردم نسبت به شخصی همانند کوروش، ارزش آن مرد تاریخی را نیز بسیار خدشه‌دار می‌کرد.

خیانت دوم، استفاده از مکانی به نام تخت جمشید بود که بیش از یک بنای باستانی و پادشاهی، یک بنای توحیدی محسوب می‌شود و در درجه‌ی نخست، ساخته شد تا از پس ستایش یزدان پاک، به سپاسگزاری از شاه در آن بپردازند.

وقتی سایتهای اپوزیسیون را گشت می‌زنم که در یک صفحه‌ی 20 کیلوبایتی‌شان، هشتاد عکس از تخت جمشید و آرامگاه فردوسی درج شده و آن‌وقت پرچم ایران را بدون نام مقدس پروردگار جهانیان ارایه کردند، حقیقتاً متاسف می‌شوم که ای کاش محمدرضاشاه همان موقع سقط می‌شد و فرصت نمی‌یافت آن جشنها را برگزار کند...

این فاجعه تا جایی پیش می‌رود که خواننده‌های موسیقی زیرزمینی واردکننده‌ی مواد روانگردان به داخل کشور و برگزار کننده‌ی پارتی‌های مواد مخدر هم دم از تخت جمشید و کوروش می‌زنند... وای بر من... خدایا تو ما را ببخش... اما اگر بدانند تخت جمشید چیست و کوروش کیست که علامه‌ی جلیل‌القدر آیت‌ا... طباطبایی از او به عنوان ذوالقرنین و یک شخصیت قرآنی یاد می‌کند، مطمئنم که بساط شیادی و کلاه برداری‌شان را جمع خواهند کرد. 

 متاسفانه سوءاستفاده‌های رژیم منحوس پهلوی از چنین نمادهایی، آنچنان افزایش پیدا کرد که امروزه اپوزیسیون و مخالفان رژیم، برای اثبات وطن‌دوستی و ملی‌گرایی خود، بلاانقطاع خود را به تخت جمشید و کوروش کبیر متصل می‌کنند و سنگ آنان را به سینه می‌زنند تا هم در مقابل دیانت مردم بایستند و هم به اصطلاح خودشان، نظام اسلامی را تضعیف کنند اما به این چند نکته‌ی مهم توجه ندارند:

 

1- کوروش، یک فریاد باورمندی و وحدانیت مردم بود که همواره در امور کشوری، از موبدان زرتشتی کمک و پیشنهادهای اساسی می‌گرفت و چه بسا اگر دین مبین اسلام در زمان او ظهور می‌یافت، او یکی از مروجان اصلی این دین می‌شد.

با این حال، اقدامات دین‌مدارانه‌ی کوروش در زمان خود از جمله کمک به یهودیان برای اجرای مراسم دینی‌شان (هرچند که بعدها با قدرناشناسی و نامردمی این جماعت روبه‌رو شد) نشان می‌دهد که این مرد متفکر، ابداً ملیت را بدون دیانت نمی‌خواست و آن را پوچ می‌شمرد.

اصلاً شما به یکی دو جمله‌ی ابتدایی منشور حقوق بشر کوروش، فارغ از محتوای کلی آن توجه کنید: "اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام مي كنم كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد..."

او همه‌ی قدرت خود را از پروردگاری می‌داند که آن زمان به نام مزدا شناخته می‌شد و طبیعتاً می‌توانست در دوره‌ی اسلامی، این یگانه‌ی یکتا را به نام نامی الله خطاب کند. در منشور 504 کلمه‌یی کوروش، 5 بار کلمه‌ی مزدا به کار رفته آن هم در قسمتهای حساس و زمانی که کوروش می‌خواهد قدرت خود را برگرفته از لطف و عنایت یزدان بشمارد.

در نتیجه کوروش واقعی، آن کوروشی نیست که اپوزیسیون می‌خواهد و یا حداقل سعی دارد چشمش را بر روی آن ببندد...

 

2- آنانی که در تلویزیونهای آن‌طرف آب می‌نشینند، یک کراوات گل گلی می‌زنند، سبیل‌هایشان را تاب می‌دهند و پشت سرشان هم غالباً تصویری از نماد اهورامزدا، آرامگاه کوروش یا تخت جمشید قرار گرفته، مطمئناً به طور کلی معنای این تصاویر را نمی‌فهمند، در غیراینصورت اصلاً از آن هم استفاده نمی‌کردند.

تخت جمشید پیش از اینکه بنا و محلی برای پادشاهی باشد، بنا و محلی است برای عبادت و شکرگزاری مردم. که اگر خواسته باشید تاریخ را واقعاً بخوانید، مردم برای شکرگزاری به درگاه خداوند از بابت داشتن پادشاهی عدالت‌گستر همانند جمشید (در شاهنامه) و کوروش در دنیای واقعی، در این محل گرد می‌آیند.

در زمانی که ملتهای آشور و بابل و خاور دور مشغول تراشیدن بتهای پرشمار خود بودند، ایرانیان تنها ملت موحد جهان محسوب می‌شدند که یک خدا داشتند و یک پروردگار را عبادت می‌کردند، آن هم نه خدایی که به چشم دیدنی و با دست ساختنی است...

 

من از همه‌ی برادران و همسنگرانم، وبلاگنویسهای مذهبی، ایرانیان مسلمان و همه‌ی اهالی عشق و دلسوختگان ایران اسلامی دعوت می‌کنم با نمایاندن چهره‌ی واقعی مردمان ایران باستان و بیرون کشیدن میراث فرهنگی مذهبی دوران باستان از دست چپاولگران داخلی و خارجی، اجازه ندهند تا این نمادهای ملی - مذهبی، در مقابل باورهای عمیق اسلامی ما قرار بگیرد و عده‌یی آن را به نفع خود مصادره کنند.

اگر تخت جمشید ساخته شد، بنا نداشت در برابر دیانت و اعتقادات مردم بایستد و آن غارتگرانی که امروز با علم کردن نام فردوسی و تخت جمشید می‌کوشند تضادی بین دیانت و ملیت مردم ایجاد کنند، کافی است اندکی به تاریخ برگردند تا واقعیتها برایشان آشکار شود.

در مورد حضرت فردوسی، بزرگترین شاعر شیعه‌ی تاریخ ادبیات ایران‌زمین که بر سر اعتقادات اسلامی خود، هرگز با شخصی مانند محمود غزنوی مصالحه نکرد، و از او به ذکر تک بیتی بسنده می‌کنم، به زودی خواهم نوشت:

اگر نیک خواهی به هر دو سرای // به نزد نبی و وصی گیر جای

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

۱-  عبدالرحمن جامی، شاعر گرانمایه‌ی ایرانی قرن نهم که ملقب به ابوالبرکات است را بیشتر با آثاری همچون لوایح و لوامع، مناقب جلال‌الدین رومی و نقد‌النصوص می‌شناسیم. دیوان سه‌گانه‌ی اشعار او که شامل سه دوره‌ی فاتحه‌الشباب، واسطه‌العقد و خاتمه‌الحیات است، از جمله ارزشمندترین منظومه‌های شعر فارسی در دوران پس از حافظ محسوب می‌شود. آرامگاه جامی در استان ایرانی هرات قرار دارد که میعادگاه عاشقان فرهنگ و ادب پارسی است.
زاغ و کبک، یکی از داستانهای معروف جامی است که بسیاری از ما آن را در کتابهای درسی خود به یاد داریم و یا از زبان بزرگترها شنیده‌ایم:
زاغی از آنجا که فراغی گزید /// رخت خود از باغ به راغی کشید
دید یکی عرصه به دامان کوه /// عرضه ده مخزن پنهان کوه
نادره کبکی به جمال تمام /// شاهد آن روضه‌ی فیروزه فام
تیزرو و تیزدو و تیزگام /// خوش‌روش و خوش‌پرش و خوش‌خرام
هم حرکاتش متناسب به هم /// هم خطواتش متقارب به هم
زاغ چو دید آن ره و رفتار را /// وآن روش و جنبش هموار را
با دلی از درد گرفتار او /// رفت به شاگردی رفتار او
باز کشید از روش خویش پای /// در پی او کرد به تقلید جای
بر قدم او قدمی می‌کشید /// وز قلم او رقمی می‌کشید
در پی‌اش القصّه در این مرغزار /// رفت بر این قاعده روزی سه چار
عاقبت از خامی خود سوخته /// رهروی کبک نیاموخته
کرد فرامش ره و رفتار خویش /// ماند غرامت زده از کار خویش
متن کامل این شعر را با طراحی گرافیک محمدرضا رهبر می‌توانید اینجا ببینید.
در وبلاگ سلام یاهو که بمب گوگلی بر علیه حذف نام ایران از فهرست کشورهای سایت یاهو محسوب می‌شود و به یاری خداوند، هم‌اکنون به طور متوسط در روز 50 هزار نفر بازدیدکننده دارد و در هر نوبت، به یکی از مفاخر فرهنگ، ادب و هنر ایرانی اسلامی می‌پردازد، این بار شعر زاغ و کبک مولانا عبدالرحمن جامی را به انگلیسی ترجمه کردم.
کاری که بسیار صعب و غیرممکن بود از آن رو که در ترجمه‌ی یک شعر به زبان دیگر، یا باید درونمایه را فدا کنیم و یا قالب را. با خواندن این ترجمه، شما قضاوت کنید که وزن و قافیه فدا شده‌اند یا معنا و محتوا.

2- رهبر محبوب انقلاب، دیروز در جمع مردم مرودشت استان فارس، دقایقی از سخنان خود را به فرهنگ و هنر ایران باستان اختصاص دادند و با اشاره به مجسمه‌ی والرین در نزدیکی کازرون که زانو زدن خفت‌بار یک سردار رومی در برابر شاپور اول پادشاه ایران‌زمین را نشان می‌دهد، افزودند: (نقل به مضمون) "تخت جمشید به عنوان یک بنای باستانی از دو جنبه قابل توجه است. جنبه‌ی منفی که برای متدینین و مردم ایران، یادآور دوران استبداد و طاغوتیگری است و قابل توجه به شمار نمی‌رود. اما جنبه‌ی مثبت که یادآور هنرمندی، ابتکار و سلیقه‌ی دستان مردمان ایرانی سازنده‌ی این بناست و برای همه‌ی ما، افتخار و سربلندی به شمار می‌رود."
بی‌مناسبت ندیدم که به مناسبت این اظهار نظر جالب توجه و ارزشمند، تصویری از دیدار رییس‌جمهوری با تخت‌جمشید را با اقتباس از خبرگزاری مهر، باز منتشر کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

اهل مطالعه و فرهنگ هستیم یا نه، پژوهشگر هستیم یا نه، اگر سالی یکبار هم گذرمان به ویترین یک کتابفروشی می‌افتد یا نه و خلاصه اینکه اگر به روح گرسنه‌مان هر از گاهی غذا می‌دهیم یا نه، مطمئناً در طول عمرمان حداقل یک بار به فرهنگ لغات شش جلدی ارجمند دکتر محمد معین مراجعه کرده‌ایم.

فرهنگ واژگانی که گاهی اوقات ناامید از هر منبع و مرجع معتبر علمی، پاسخ بسیاری از سوالات تخصصی‌مان را هم در آن می‌یابیم و البته فراموش‌مان می‌شود که یادی کنیم از روح بلند محمد، فرزند ابوالقاسم معین‌العلما، متولد 9 اردیبهشت 1293 هجری شمسی در رشت.

دوره‌ی ابتدایی و دوره‌ی نخست دبیرستان را در رشت سپری کرد و سپس برای ادامه‌ی تحصیل به تهران رفت.

در دانشکده‌ی ادبیات و دانشسرای عالی به تحصیل ادبیات فارسی پرداخت و نخستین کسی بود که در تاریخ ایران‌زمین موفق به اخذ مدرک دکترای زبان و ادبیات فارسی شد.

سفرهای خارجی متعددی داشت و به آمریکا، شوروی سابق، آلمان، فرانسه، ترکیه و پاکستان دعوت شد و از همه‌ی این کشورها دکترای افتخاری دریافت کرد. 

 پس از مدتی دانشیاری، به سمت استاد دانشگاه تهران منصوب شد. "مزدیسنا و تاثیر آن در ادب فارسی"، "تحلیل هفت پیکر نظامی"، "حکمت اشراق و فرهنگ ایران"، "برگزیده نثر فارسی در دوره‌های سامانیان و آل بویه"، "تصحیح و تحشیه برهان قاطع" و "برگزیده شعر فارسی دوره‌های طاهریان، صفاریان و سامانیان" از جمله 23 کتاب او هستند که در این میان، فرهنگ شش‌جلدی لغات و اعلام او بسیار خوش درخشید و هم‌اکنون در هر کتابخانه و روی میز هر پژوهشگری می‌توان اثری از آن یافت.

کمتر شهروندی است که بداند نقش اصلی گردآوری و تکمیل فرهنگ واژگان علامه دهخدا پس از مرگ وی بر عهده‌ی دکتر معین بود و نیز بسیار کم شنیده‌ایم که علی اسفندیاری (نیما یوشیج) پیش از مرگ، دکتر معین را به عنوان امین و معتمد خویش معرفی نمود تا وصایای او را اجرا کند. وصایای نیما، بازخوانی و تصحیح اشعار و نوشته‌هایش توسط دکتر محمد معین بود و از همین روی، دکتر محمد معین اشعار نیما را منتشر کرد. 

 برهان قاطع محمد حسین بن خلف تبریزی را نیز او تصحیح کرد و خلاصه اینکه یکی از پایه‌گذاران اصلی فرهنگ و ادبیات نوین پارسی بود که در اوج گمنامی و مظلومیت، پس از تحمل 6 سال کما در 13 تیرماه 1350 در تهران درگذشت و پس از انتقال جسمش به گیلان، در آستانه‌ی اشرفیه دفن گردید.

تلاشهای دولت متخاصم و جنایتکار پهلوی که در طول 53 سال حکومت ننگین و کفرآمیز خود، با تمام قوا در عقب نگاه داشتن گیلان کوشید و با هدف قرار دادن مردم سرزمین دارالایمان، تلاش کرد تا بذر بی‌دینی و نفاق را در این خطّه پراکنده سازد، دکتر معین را نیز همانند سایر فرهیختگان و ادبای گیلانی قربانی ساخت تا او نیز با اتهامات فراوانی که با منشاء پهلوی و شاهنشاهی بر او وارد کردند، در محاق بی‌خبری و گمنامی از یادها فراموش شود.

 چه بسا اگر چنین گوهر تابناکی، زادگاهی به غیر از گیلان داشت که مردمان آن همیشه به توحید و یکتاپرستی شهره بودند و داشتن میراثی همچون آرامگاه حضرت فاطمه اخری (س) خواهر ارجمند امام غریبان و ضامن آهو (ع) نیز گواهی بر همین مدعی است، تندیس دکتر معین را نیز همانند تندیس فردوسی در یکی از میدانهای بزرگ تهران می‌دیدیم و...

در مرتبه‌های آينده، از خسارات جبران‌ناپذیر رژیم منحوس پهلوی به گیلان‌زمین و خیانت آشکاری که بر فرهیختگان و چهره‌های ماندگار این دیار روا داشت، خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

عجب ماهی است این اردیبهشت! چندین و چند مناسبت فرهنگی و هنری پشت سر هم و بلا انقطاع می‌آیند و می‌روند و تو اصلاً فرصت فکر کردن و نوشتن نداری!

هنوز مهلت قلم زدن درباره‌ی سالروز گرامیداشت عطار نیشابوری، استاد سخن حضرت سعدی شیرازی، گرامیداشت یاد استاد دکتر محمد معین و روز یادبود شیخ بهایی ارجمند را نیافته‌ بودم که شروع به کار نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران با حضور ناشرانی از 70 کشور دنیا نیز مزید بر علت شد و باری بر کوله‌بار نوشتن‌هایم افزود و حالا دیگر نمی‌دانم باید چگونه به این همه مناسبت و رویداد بپردازم.

مهمتر از همه، سالروز گرامیداشت مقام علامه‌ی شهید مرتضی مطهری و روز معلم هم که دیگر سرگل همه‌ی مناسبتها بود و من ماندم و یک وبلاگ و دو ماه مانده به کنکور و این سودای نوشتن که به حال خود رهایم نمی‌کند. پس بگذارید حداقل در چند پرده، بخشی از دین و وظیفه‌یی که در این مناسبتهای مهم و تاریخی بر دوشم مانده، ادا کنم:

 

1- هفته‌ی ارجمند و طلایی گرامیداشت مقام معلم را به همه‌ی استادان، معلمان و آموزگاران عزیز ایرانی شادباش می‌گویم و برایشان طول عمر، بهروزی و سرور آرزو دارم. معلمانی که با استعانت از پروردگار متعال و با اهتمام در راه معلم اعظم (ص)، عشق می‌آموزند و مشق محبت می‌دهند.

دست تمامی معلمانم از سرکار خانم زرپور معلم سال اول ابتدایی، آقای کامرانی معلم سال دوم، سرکار خانم عبدی‌زاده معلم سال سوم، سرکار خانم بارنگ‌بو معلم سال چهارم و آقای یزدانی معلم سال پنجم دبستان تا استاد داداش‌زاده، معلم دوست‌داشتنی انشای سال اول راهنمایی و استاد عبدزاده معلم ادبیات دوره‌ی پیش‌دانشگاهی و همه‌ی بزرگوارانی که با آموختن هزاران واژه، تا ابد مرا بنده‌ی خویش ساختند، می‌بوسم و در برابرشان سر تعظیم و ادب فرود می‌آورم.

 

2- همایش خاموش پرگفتار را که یادتان هست؟ گرامیداشت حضرت مولانا جلال الدین خراسانی، اسطوره‌ی بی‌بدیل ادب و عرفان ایران زمین که به همت چندی از دوستان نوجوان و جوان من در اسفند 86 با پیشنهاد برگزار شد.

اهل هر کجای ایران‌زمین که هستید و نتوانستید در این همایش بزرگ و باشکوه حضور پیدا کنید، اگر می‌خواهید سخنرانی استاد دکتر مهدیه الهی قمشه‌یی در باب عرفان و کلام مولانای ایرانی، اجرای موسیقی سنتی و سایر بخشهای همایش را ببینید، بشنوید و از آن لذت ببرید، مژده می‌دهم که لوح فشرده‌ی همایش به همت اداره‌ی کل فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان منتشر شده و کافی است برای دریافت نسخه‌های آن، پیامی به این حقیر بفرستید تا بگویم که چگونه لوح فشرده‌ی خاموش پرگفتار برایتان ارسال می‌شود.

 

3- ببینید آش چه قدر شور شده که شخص آشپز هم به فریاد آمده! جورج بوش، کلانتر محله و پلیس منطقه که با حمله‌های متعدد به عراق، افغانستان، سومالی، رواندا، فلسطین و بر جای گذاشتن میلیونها کشته و آواره، به یادماندنی ترین اثر تاریخی در زمینه‌ی برقراری صلح و عدالت را خلق کرده، منفورترین رییس‌جمهور تاریخ آمریکا به گزارش سی‌ان‌ان شناخته شد.

شاید او در راه اجرای کلام جد بزرگوارش، ٱدولف هیتلر فقید گام برمی‌دارد که گفته بود: "صلح ابدی، جنگی پایان‌ناپذیر می‌طلبد!" روی اصلی سکه یعنی جنگ‌پایان‌ناپذیر را دیدیم. وقت برای صلح ابدی تا مرحله‌ی انقراض نسل بشر زیاد هست...! شاید جورج بوش و متحدانش در اسراییل تصمیم دارند صلح جهانی را برای گونه‌های جانوری باقی‌مانده در آمازون برقرار کنند...

 

4- رسوایی اخلاقی فاجعه‌بار در غرب، بار دیگر سقوط آزاد ارزشهای انسانی در اروپای آمریکاییزه شده را نشان داد. اگر این شیطان اتریشی را نمی‌شناسید که به نظر من در خباثت و نامردمی، دست گیرت ویلدرز هلندی را هم از پشت بسته، بد نیست به این خبر نگاهی بیندازید.

فقط یک فیلمساز هنرمند مسلمان و با دل و جرات می‌خواهد که از این تکان‌دهنده‌ترین فاجعه‌ی انسانی قرن، یک مستند 15 دقیقه‌یی بسازد و دلهای زخم‌دیده‌ی مردم دنیا از جنایت انسان‌نمای یهودی اتریشی را تسکین دهد. باورکردنی نیست... فاجعه آنقدر باور ناپذیر بود که نه فاکس‌نیوز توانست سکوت کند، نه بی‌بی‌سی و نه حتی یاهو... مردی که سالها پس از دستگیری او، کودکش برای نخستین بار آفتاب را دید... استغفرالله ربی و اتوب الیک.

پروردگارا، تو را به عظمت، اسماء مقدس و تمامی جبروتت قسم می‌دهیم که با ظهور منجی، این جهان افسارگسیخته و هراسان را نجات دهی...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

مطالب قدیمی‌تر