رسانههای گوناگون در سراسر دنیا، به نسبت بودجه و هزینهیی که از تامینکنندهی مالی خود دریافت میکنند، وظیفه دارند خبرها را نیز در راستای سیاستها و اهداف همان اسپانسر تحلیل و حتی گاهی تحریف کنند.
چند روز پیش داشتم به رادیو فـــردا (وابسته به کنگرهی آمریکا) گوش میسپردم که گوینده شروع کرد به گزارش دادن: "آنچه که در جمهوری اسلامی (و نه ایران!) روز ملی فناوری هستهیی خوانده میشود، دیروز در سراسر کشور توسط نیروهای دولتی جشن گرفته شد..."
حالا تاثیر منفی این نوع خبر خواندن را با عبارت زیر مقایسه کنید:
"روز ملی فناوری هستهیی دیروز در سراسر ایران جشن گرفته شد."
و من تصور میکنم اگر مدتی بگذرد، در مورد خلیج فارس هم خواهند گفت: "حوزهی آبی نسبتاً بزرگی که توسط ایرانیان خلیج فارس خوانده میشود!" کما اینکه سیاستهای متحجرگرایانهی کنگره برای ایزوله کردن ایران، احتمالاً تا همین حد نیز پیش خواهد رفت. جایی که جوانان و شهروندان ایرانی نیز در بسیاری از موارد، باورشان شده که ایران یک کشور منزوی است. نگاه نمیکنند به اینکه ایران بزرگترین شریک تجاری آسیایی ایتالیاست، سومین شریک تجاری بزرگ فرانسه در خاورمیانه است، بزرگترین شریک تجاری سوییس در خاورمیانه است، بزرگترین شریک تجاری چین در خاورمیانه است و حتی هنوز با شرکتهای خصوصی آمریکا، رابطهی تجاری دارد.
اصلاً کسی به این خبر توجه دارد که ایران بزرگترین شریک تجاری آسیایی و بزرگترین شریک تجاری نفتی نروژ است؟ کشوری که هر جا اپوزیسیونهای داخلی و خارجی میخواهند پیشرفت را مثال بزنند و از قضا بابت افتضاحات سیاسی، اقتصادی و حقوق بشری آمریکا هم نمیتوانند نام این کشور را بیاورند، به نروژ اشاره میکنند که مرفهترین کشور دنیاست. فارغ از اینکه هیچ کس یادش نمیماند این کشور پادشاهی، تنها 4 میلیون نفر جمعیت دارد!!
بسیاری از مردم ما از روی شانتاژهای خبری سیانان و بیبیسی باورشان شده که تحریمهای اقتصادی سهگانهی شورای امنیت، کشور را دچار مشکل کرده. هرچند باید پذیرفت که افزایش 50 تا 100 درصدی قیمتها و گرانی غیرقابل چشمپوشی فعلی، نتیجهی فضاسازی روانی در مورد همین تحریمهاست. اما شما کدام محصول آمریکایی، هلندی، نروژی یا آلمانی را نیاز دارید که در بازار پیدا نمیکنید؟
از نستله و کوکاکولا و اوربیت و ژیلت بگیرید تا نوکیا و مرسدس بنز. شما تحریمی میبینید؟
اگر ما واقعاً تحریم شدهایم، پس 15 بازیکن آمریکایی NBA در لیگ بسکتبال ایران چه میکنند؟ اگر ما تحریم شدهایم، IPHO 2007 چه بود که در اصفهان برگزار شد؟ (و در آن از هلند و انگلیس و ایرلند و یونان تا هند و رومانی و فنلاند حضور داشتند...؟) اگر ما تحریم هستیم، چرا پاکستان (به عنوان ناامنترین کشور آسیای غربی و بزرگترین شریک تجاری آمریکا در منطقه) برای مسابقات تنیس جام دیویس، به ایران میآید؟
اگر ما تحریم هستیم، رابرت تیت انگلیسی چهار است در ایران چه میکند؟ اگر ما تحریم هستیم، چه طور آلمان و انگلیس و هلند و بلژیک حاضر میشوند برای مسابقات جهانی دوچرخهسواری به ایران بیایند؟ اگر ما تحریم شدهایم، چه طور ورشکاران آمریکا، فرانسه، برزیل، کانادا، چک، شیلی، اسلواکی، کرواسی و... برای جام جهانی شمشیربازی به کیش میآیند؟
اگر ما تحریم هستیم، چه طور ژاپن به عنوان عزیزترین رفیق آمریکا در آسیای شرقی، وارادتش از ایران را 98 درصد افزایش میدهد؟
اگر ما واقعاً تحریم اقتصادی هستیم، دفتر رسمی شرکت آمریکایی کاتریپیلار و دفتر نمایندگی آلمانی شرکت بیم در تهران از کجا آمده است؟
مطمئناً همان رسانههایی که خبر تحریم شدن ایران را به صورت 24 ساعته و در دویست بخش خبری تکرار میکنند و پیروزمندانه خبر از منزوی ساختن ایران میدهند، خبر انفجار در شیراز و هر خبر دیگری که نشان از ناآرامی یا نارسایی اقتصادی، فرهنگی و سیاسی در ایران داشته باشد را هم با تمام قوای رسانهیی خود پوشش میدهد. چرا کمی فکر نمیکنیم و از ذهنمان استفاده نمیکنیم؟ این همه ظاهربینی و فریب خوردن از رسانههای پرزرق و برق تا کجا گریبان ما را خواهد گرفت؟
آیا فکر کردهایم که این رسانههای به اصطلاح آزادیخواه و مستقل، با خبر تظاهرات میلیونی علیه بوش نیز همانگونه برخورد میکنند که با خبر سقوط هواپیما در تهران؟ آیا این رسانههای مستقل که هیچ خبری را سانسور نمیکنند و تابع هیچ قدرت و تطمیعی هم نیستند، خبر تولید داروی آنژی پارس و گاما اینترفرون یا به فضا فرستاده شدن کاوشگر امید را نیز پوشش خبری میدهند؟
تا زمانی که الگوی جامعهی متمدن و مترقی برای ما، کشوری باشد که جنایت و جرم از سر و رویش میبارد، مطمئناً رسانهی محبوب ما هم همان بیبیسی خائنی خواهد بود که نام خلیج فارس را به چند دلار میفروشد و مولانا و رودکی و ابنسینای ما را عرب میخواند.
فقط اگر یک زمان تصور کردهاید که رسانههای غربی، بسی مستقل و آزاداندیش هستند، بد نیست نگاهی به این مقاله بیندازید تا متوجه شوید که یک شرکت آمریکایی در آن واحد، چند روزنامه و شبکهی تلویزیونی را اداره میکند و در قالب شبکههای مستقل و بیطرف، به خورد مردم میدهد!
علت تاخیرهای این چند روز من برای روزآمد کردن وبلاگ، سفری بود که بسیار غیرمنتظره اتفاق افتاد و به من حتی فرصت هماهنگ کردن کارهای عقب افتاده را هم نداد.
من هماکنون در شهر مسقط، پایتخت عمّان هستم و در طی ساعات سرنوشتساز آینده به همراه چند تیم خبری دیگر، یک رویداد بینظیر را پوشش خواهیم داد. رویدادی که شاید سرآغازی برای تحولات و دگرگونیهای تاریخی در ایران باشد.
وقتی شنبهی گذشته، یکی از دوستان خبرنگار تماس گرفت و اطلاع داد که استاد مطرح دانشگاه، پژوهشگر و محقق "پروفسور اهورا خالق پیروز یزدی" برای نجات و آبادسازی نهایی کشور ما با پروازی ویژه از لسآنجلس به بروکسل (بلژیک) و از آنجا به فرودگاه بینالمللی سلطان قابوس مسقط (عمان) خواهد آمد تا سپس وارد تهران شود و به مردم ایران، آزادی و دموکراسی هدیه دهد، ابتدا گمان کردم که برای سر به سر گذاشتنم، پیشاپیش دروغ سیزده گفته! اما پس از تماسی که با دفتر هواپیمایی بینالمللی مسقط برقرار کردم، همه چیز برایم روشن شد و به واقعیت ماجرا پی بردم و از همانجا بود که به تیرگی گراییدن روابط سیاسی ایران و عمان را نیز حس میکردم.
پس از تماس با دفتر هواپیمایی، خواستم که با بخش روابط عمومی گفتوگو کنم تا از صحت قضیه مطلع شوم. مسوول روابط عمومی، مردی عرب که به زبان انگلیسی نیز مسلط یود، دقیقاً خبر را تایید کرد و با لحن خاصی حاکی از احترام، به من گفت که دکتر خالق یزدی همراه با یک فروند Airbus A380 شخصی به همراه 25 نفر عضو گروه حفاظت شخصی از آمریکا به بلژیک و از آنجا به عمان خواهد آمد.
پس از پایان این مکالمهی باورنکردنی، با همان دوست خبرنگار تماس گرفتم تا جزییات بیشتر را دریافت کنم. او قبل از هرچیز، شبههی اصلی من را برطرف کرد و توضیح داد که علت سفر استاد به عمان قبل از ورود به ایران، برنامهریزی برای حملهی چریکی به تهران است. سپس از طرف شبکهی محترم VOA برای من ماموریتی گرفت تا بتوانم همراه با او برای پوشش خبری، به عمان بروم. این سفر، صبح روز چهاردهم فروردین از تهران به سمت مسقط انجام شد و من ساعاتی پیش همراه با تیم خبرنگاران ایرانی، به هتل "Ramee Guestline" رسیدیم.
استاد هخا که برای حفظ جان و جلوگیری از حملات احتمالی نیروهای امنیتی ایران، پس از فرود در فرودگاه سلطان قابوس عمان، به جمعی از سربازان درجهدار عمانی مجهز میگردد، همراه با تیم امنیتی خود به وسیلهی یک فروند هواپیمای بویینگ 777 حامل سربازان، به سمت یکی از مناطق کویری تهران رهسپار خواهد شد.
دکتر هخا پس از شرکت در مراسم استقبال مردمی توسط جمع کثیری از دوستداران و علاقهمندان خود، به یکی از مراکز یوگای تهران خواهد رفت و در آنجا با استفاده از روشهای مدیتیشن و سوماترا، وعدهی خود مبنی بر پراکنده کردن امواج آزادی و دموکراسی را عملی خواهد ساخت.
دکتر هخا ساعاتی قبل از انتشار خبر رسمی سفر تاریخی خود به منطقه، در گفتوگو با خبرنگار بیبیسی ورلد گفت: "ما در این سفر از هیچگونه نیروی انتظامی و نظامی کمک نخواهیم گرفت و حضور چریکی سربازان عمانی در تهران به همراه 25 نفر محافظ شخصی نیز تنها برای جلوگیری از تهدیدهای احتمالی و زدن پاتک غافلگیرانه به اردوگاه دشمن است."
متاسفانه استاد به دلایل امنیتی مقصود خود را از اردوگاه دشمن بیان نکردند با این حال، پس از مدتها انتظار و فراهم شدن شرایط حضور ایشان در ایران، با استمداد از نیروهای ماورایی، وی به کمک مردم ستمدیدهی ایران خواهد شتافت.
متاسفانه جزییات بیشتری از سفر استاد به ایران اعلام نشده است، با این حال به نظر میرسد لغو بازی حساس تیمهای پرسپولیس و استقلال در روز پانزدهم فروردین 87 (روز فرود هواپیمای شخصی استاد در تهران) در لحظات نخست، توجه جهانیان را به خود جلب کند.
گزارش زنده و لحظه به لحظهی من از حضور پرافتخار استاد در ایران را فردا شب، ساعت 21:30 به وقت ایران از شبکهی VOA بشنوید.
گفتنی است که در حال حاضر برای پوشش این خبر، خبرنگاران 234 روزنامه و خبرگزاری مختلف از 105 کشور جهان در عمان حاضر هستند.
سعی میکنم در آیندهی نزدیک، در رابطه با قانون حق مولف یا کپیرایت، مقاله یا گزارشی بنویسم. قانونی که در کشور ما مثل آب خوردن زیر پا گذاشته میشود و هیچ کسی هم عین خیالش نیست. البته قاعدهی بازی این است که معمولاً هرچه ادعا بیشتر، طبل توخالیتر!
در شمارهی ۳۱ یکی از ماهنامههای محلی هشتپر، مقالهیی که چندی پیش در سایت آفتاب منتشر کرده بودم با عنوان افتخارآمیز تالش از ایران جدا نمیشود ، متاسفانه بدون کسب تکلیف و گرفتن اجازه از نویسندهی مقاله، منتشر شده و به عنوان نامهی رسیده هم برایش جوابیه صادر شده.
ضمن اینکه اظهار تاسف میکنم از این حرکت غیرحرفهیی و غیراخلاقی، لازم میدانم که یادآوری کنم اینروزها بالغ بر سیصد و پنجاه و هشت!! شبنامه و روزنامه از اقصی نقاط دنیا به دستم رسیده و از من خواستهاند حرفم را پس بگیرم و بگویم که تالش از ایران جدا میشود وگرنه تیغ ما و رگ حلقوم شما!!
راستش این واقعیت که اظهرمنالشمس است و گندهلاتترین لاتهای این مملکت هم خیلی خاطر خودشان را بخواهند، نمیتوانند یک سانتیمتر از خاک این مملکت را جابهجا کنند و برای خودشان خط بکشند و سانتیمتر بگذارند و... مگراینکه چنین آرزویی را روی کاغذ یا حتی تخته سیاه در ابعاد وسیعتر محقق کنند و یا حداکثر در اینطور نقشههای رنگآمیزیشده و خوشرنگ و لعاب...
اگر هم خودشان نتوانستند، بدهند رفقای خارجی برایشان نقشه بکشند و اینطور بر ننگ و ذلت خودشان بیفزایند.
اما خوب، دیگر حتی یک دانشآموز کلاس پیشدبستانی!!! هم میداند که وضعیت تمامیت ارضی و امنیت ملی کشور ما آنقدر هم اسفبار نشده و تقسیمات جغرافیایی و سیاسی هم خالهبازی نیست که هر گمگشتهی تهیوجودی از راه برسد و یک تکه از خاک مملکت را برای خودش بردارد. این بندهی خدا میخواهد ایرانینما باشد، میخواهد خارجکی باشد.
راستش رگ حلقوم ما آنقدر کلفت هست که با تیغ موکتبری که با گاوآهن هم خط نمیافتد! فقط خواستم گفته باشم که زیاد خودتان را زحمت ندهید. اگر زوری باقی مانده، برای جدا کردن تالش از ایران بزنید تا ما هم این گوشه بایستیم و یک مقدار اسباب تفریح و خندهمان فراهم بشود. یا علی!
پینوشت نامربوط: یادم رفته بود به مقالهی اخیرم در بیبیسی لینک بدهم. نقدی است بر عملکرد ضعیف این رسانه در خبررسانی راجع به پروفسور بهزاد
بعد از نوشتن پست قبلیام در شرح قباحت برجسته کردن رذایل اخلاقی برای کسب شهرت و افتخار آن هم در جامعهیی که مردمش جان میدهند برای چسباندن اتیکت روشنفکری و دگرفکری و دگراندیشی به خودشان و وردستهایشان، همانطور که انتظار داشتم، مارگیر محبوب ما که حالا دیگر به جای الویس پریسلی، عکسش را روی لباسهای چسبناک! میزنند تا اوج روشنفکری و روشنگرایی و دگرگرایی و گرایی!! را فریاد بزنند، به همراه نوچههای محترم حسابی به ما حمله کردند تا نکات زیر را یادمان بدهند:
1- گنبد این آسمان نسبتاً آبی، دهان باز کرده و ما فقط روزنامهنگار پرتاب شدیم پایین که اصلاً از روز ازل، نطفهی ما را با فرهنگ و ادب بسته بودند. بقیه برای خودشان بروند بز بچرانند. هیچ هم مهم نیست که تعداد سالهای کار مطبوعاتی کردن ما هنوز دورقمی نشده؛ ما دیگر خودمان یک پا، که دو پا استاد دانشگاهیم!
2- خیلی خوب کردیم شرق را تعطیل کردیم (این یعنی اوج اتحاد ملی چون دستهجمعی زحمت کشیدند!)، برای همهی بیکارشدهها و هزاران نفر خوانندهی شرق هم زبان درمیآوریم از انتهای حلقوم تا به الیماشاءا...
3- چرا بحث را منحرف میکنید؟ بحث ما تعطیل شدن شرق است یا موهای پرکلاغی کوروش ضیابری؟ اصلا تعطیل شدن شرق یک مسالهی حاشیهیی بود! ما باید بفهمیم که هر کسی انتقاد میکند، اول ناخنهایش را گرفته یا نه!
4- ساقی قهرمان عشقش میکشد هم جنـسبازی بکند، حالش را ببرد! اصلاً هر کسی که زیر بیرق این بانوی قهرمان سینه نزند، اخ است، بد است، بوف است ! اصلاً هم جنـسبازی یعنی مد روز، یعنی کلاس کاری، یعنی "بابا تو دیگه کی هستی؟"
5- من خودم از همهی عالم و آدم انتقاد میکنم، به داور فلان جشنوارهیی که به من لوح ویژه و هشت تا سکهی قشنگ قشنگ نداده فحش میدهم، به آن نویسنده که کتابش را به من تقدیم نکرد، میگویم بوزینه، ولی هیچ کس حق ندارد به من بگوید "مارگیر جان، یک مقدار بهتر بگیر!"
6- آقا شرق را عشقی تعطیل کردیم، قبلاً هماهنگی شده بود. خواستیم یک استراحت مختصری بکنیم. تا کور شود هر آنکه نتواند دید!!! از این به بعد هم کسی چپ نگاه بکند، فحش میدهم... فحشهای بد... خیلی سوز دارد!
7- هیچ اهمیتی ندارد که خودم بگویم و خودم بخندم و برای خودم دست بزنم، مهم این است که از قدیم الایام گفتهاند: "خود گویی و خود خندی، عجب مرد هنرمندی!" همین که خودم ایمان داشته باشم که یک هنرمند نابم، کافی است!
8- شرق تعطیل شد؟ ا...؟ راست گفتی؟ به جان خودت خبر نداشتم! حیف شد... روزنامهی خوبی بود...
9- من اگر یک ماه لب فرو میبستم و میگذاشتم تا موجهای عصبانیت از گندی که بالا آوردهام، بخوابد، جان میدادم!
10- مدیرمسوول رضایت داده، فلانی بیخیال شده. شماها سر پیازید یا ته پیازید؟ شرق را که تعطیل کردم هیچ، اعتماد را که تعطیل میکنم هیچ، اعتماد ملی را هم تازه تعطیل میکنم، آن هم هیچ! من که از آن بشقابها دارم، آرتیال نگاه میکنم... شماها مجبورید شبکهی ملی نگاه کنید که ساقی هم تازه تویش حرف نمیزند! سوسو!!

طول سال برای همهی آدمهای دنیا یکسان است، حداقل من اینطور فکر میکنم. اما عرض سال برای هر کدام از ماها به یک اندازهی خاص و متفاوت است و هیچ کس، عرض سال، ماه و روزش با دیگری شبیه نیست.
شاید با من موافق باشید که عرض دقایق، ساعات و روزهای خبرنگارها و اهالی رسانه، از همهی مردم دنیا بیشتر است. حتی از روانپزشکان، حتی از آتشنشانها و حتی از رییسجمهور.
اگر روانپزشک روزانه مجبور است خزعبلات صدها بیماری را تحمل کند که هیچ سر و تهی ندارند و زاییدهی اذهان بیمار و بیمنطق آنهاست (که میدانم دست خودشان نیست و در این بین کمترین نقش را دارند، که خداوند تقدیرشان را اینطور رقم زده)، اگر آتشنشان مجبور است در لحظاتی که همه آتش را رها میکنند و از آن میگریزند، به قلب آتش برود و جانش را در معرض خطر قرار دهد، اگر رییسجمهور در لحظه میتواند با یک اشارهی انگشت، سرنوشت کوتاهمدت گروه، دسته، قوم یا حتی مردم کشوری را تغییر دهد اما خبرنگار با همهی اینها سرو کار دارد و تحملشان میکند.
خبرنگار توهینها و تحقیرهای بیماری را برمیتابد که احساس میکند با فرافکنی و پرخاش، میتواند از وجود ناآرام و نامتعادل خودش فرار کند، آتش و گرمای همان آتشی را تحمل میکند که آتشنشان برای فرونشاندنش از جان خود میگذرد، اما او باید برای ثبت و به تصویر کشیدنش از یک زاویهی هنری به دل شعلهها بزند و راست و دروغهای رییسجمهوری را تصفیه و کاتالیزگری میکند که امروز شعارش زنده باد ... است و فردا مرده باد...
دقایق و لحظات عمر یک خبرنگار کندتر از هر آنچه که تصورش را بکنید میگذرند. مشکل مالی و اقتصادی هست، شرمندگی زن و بچه هست، حساب پس دادن سردبیر و مدیرمسوول هست، دست ادب بر سینه گذاشتن در برابر درجه چهارمترین مدیر اداره هست، ترس و لرز شبهای بعد از چاپ مطلب و خوابهای آشفته دیدن هست، افسردگی و ناامیدی روز دادگاه هست، تحقیر و شکنجهی زندان هست و در این میان اگر صادق باشد و اهل صفای نفس و سلامت وجود، شاید تنها یک آرامش قلبی در وجودش کورسوی گرما و امیدی باقی بگذارد. خدای خبرنگارها... خدایی که گفت "نون والقلم و ما یسطرون..."
بگذارید برایتان چند دقیقه از عمر یک خبرنگار سادهی حقوق بگیر را تعریف کنم و قضاوت را بگذارم بر عهدهی خودتان. خبرنگاری که پدر است:
"صدای ونگ ونگ بچهی چهارماهه میآید. سرما خورده... داروهایش هیچ جا پیدا نمیشوند. باید کاری کرد. باید برود دنبال دارو. تا اولین داروخانه، حداقل نیم ساعت راه است. گوشی را روی ویبره گذاشته تا کمتر صداهای آزاردهنده بشنود... اما نمیشود. کفش و کلاه کرده که برود دنبال داروهای بچه. مادر، گریه میکند، بدو بیراه میگوید، نفرین میکند... دوباره صدای ویبره، دوباره گوشی بالا و پایین میپرد. دبیر صفحه زنگ زده: سلام آقای... لطفاً در مورد این جریان اخیر .... هرچه سریعتر با وزیر .... مصاحبه کنید. نیم ساعت بیشتر وقت ندارید. صفحه را باید حداکثر 40 دقیقهی دیگر ببندیم. خانم ... هم تا چند دقیقهی دیگر عکسش را میگیرد. آقای .... از تحریریه اطلاع داده اگر مصاحبه نرسد، مجبوریم حقوق این ماهتان را چند هفته تعویق بیندازیم. قضیه خیلی حیاتی است. منتظرم... متن تایپ شده را ایمیل کنید... مادر همچنان گریه میکند. پدر را بد و بیراه میگوید: خدا ذلیلت کند. مگر نمیبینی بچه رنگ و رویش زرد شده...؟ الهی... پس چرا خیر سرت دارو دوای این طفل معصوم را نمیخری...؟ الهی خدا..."
امروز، هفدهم مرداد است. روز خبرنگار. سالروز گرامیداشت یاد و خاطرهی شهید محمود صارمی، کسی که در راه تهیهی "خبر" و برای فهمیدن من و تو، جانش را فدا کرد... به تو که گل باغ رسانه هستی، به تو که چشم سوم جامعه و همیشه بیداری، به تو که رکن چهارم دموکراسی را رکین کردهیی، تبریک میگویم. همکار عزیزم، صبور باش. همه چیز خوب میشود... تو پیروز میشوی!
روز خبرنگار سهم توست، سهم تو از یک سال طولانی. از سالی که روزهایش به شمار نمیآیند، سهم تو از سالی که هر روزش را باید به نوشتن از دیگران اختصاص بدهی... سهم توست که حداقل امروز به خودت فکر کنی. برادرم، خواهرم، امروز روز توست. شعاری برای سر دادن ندارم. همهی روزها روز من و تو نیست. امروز روز توست. لطفاً لبخند بزن! امروز هم به یادت خودت باشد، و هم به یاد همسنگرانی که رفتند و تو را تنها گذاشتند. به یاد آنهایی که در عراق، در آرژانتین، در کوبا، در افغانستان، در بلاروس و در ایران میمیرند، میروند و عظمت نامشان، در یاد تو هست، چون تو از آنان به یک خونی و یک ریشه. روزت مبارک، روزم مبارک!

جام جم - سيد ايمان ضيابري: گرچه سابقه انتشار روزنامه به معناي نوين امروزي در دنيا به بيش از 4 قرن پيش و سال 1605 ميلادي برميگردد - كه در آن روزنامه آلماني يوهان كارولوس پايهگذار صنعت جديد ژورناليسم در دنيا شد - اما كشور ما نيز كشوري نيست كه با فناوري چاپ و نشر تازه آشنا شده باشد و حبلالمتين، خيرالكلام، وقايع اتفاقيه، كاغذ اخبار و بازار نامهايي نيستند كه براحتي از يادشان ببريم.
از سوي ديگر، ساختار دولتي و وابستگيهاي اقتصادي و فكري راديو و تلويزيون ايران، باعث ميشود نتوانيم در يك مقايسه عادلانه و منطقي، شرايط شبكههاي راديويي و تلويزيوني غربي را با صدا و سيماي خودمان مقايسه كنيم.
رسانههاي الكترونيك كشور ما نيز در حالي كه دنيا حداقل 2 دهه با اين تجربه نوين ارتباطي انس پيدا كرده، سابقهاي يك يا دو ساله دارند و هنوز هويت شكل يافته و ثابتي براي خود دست و پا نكردهاند؛ اما خبرنگاران، اهالي مطبوعات، دستاندركاران رسانه ملي و روزنامهنگاران آنلاين در چند سال اخير، ديد خود را نسبت به كارشان حرفهايتر كردهاند و آناني كه از فعاليت در اين حوزه نيز چشمداشتهاي اقتصادي و مادي داشتند، كمكم از صحنه كنار رفتهاند و عرصه در اختيار آنهايي است كه ژورناليسم و فعاليت رسانهاي را به عنوان يك هنر، صنعت و حرفه نگاه ميكنند.
اين فعاليتهاي رسانهاي با الهام از آموزههاي نوين ارتباطي - كه با شروع به كار برخي روزنامههاي غيردولتي و مستقلتر و نيز ايجاد شبكههاي راديويي و تلويزيوني جديد و نيز به پا شدن پايگاههاي اينترنتي خبري جديد به زبان فارسي، ابعاد وسيعتري يافتهاند، نهايتا منجر به گام نهادن كشور ما در كهكشان حرفهايهاي ارتباطات خواهد شد و مقدمه خروج رسانههاي كشورمان از پايههاي آماتور و غيرحرفهاي ابتداي راه را فراهم خواهد آورد. با اين حال، غير از سابقه كم و نگاههاي غيرحرفهاي، عوامل مختلف ديگري هستند كه باعث ميشوند رسانههاي ما تفاوتهاي ساختاري و محتوايي عمدهاي با رسانههاي ساير كشورها داشته باشند.
روز جهاني ارتباطات، بهانهاي شد تا براي بررسي تفاوتهاي عمده و قابل توجه رسانههاي داخلي و خارجي با تاكيد به رسانههاي غربي، نظرات را در اين زمينه جويا شويم
ايمان ضيابري - هفتسنگ: يك تعريف عام و ساده از رسانه، بيان ميكند كه هر وسيله، نهاد ارتباطي يا محصولي كه در پي تلاش گروهي يك عدهي خاص و بر اساس برنامهريزيهاي مبتني بر فناوري و تكنولوژي مخصوصي، آگاهي بدهد، خبري را برساند، اطلاعي جديد به مخاطب بدهد و طيف خاصي از مخاطب، خواه گسترده يا قليل و اندك را تحت پوشش و خطاب قرار دهد، ميتواند رسانه ناميده شود.
رسانه ميتواند در قالب وسيلهيي مانند راديو و تلويزيون، نهادي ارتباطي همانند خبرگزاري يا روابط عمومي و محصولي مثل اينترنت، كتاب يا روزنامه در دست مخاطبي كه جايگاهش در ردههايي مثل بيننده، شنونده، خواننده و يا همهي اينها به صورت همزمان در رسانهيي نوين مانند اينترنت تغيير ميكند، قرار بگيرد.
با گسترش يافتن فعاليتهاي رسانهيي در سراسر دنيا، جذب شدن افراد جديد به حوزهي فعاليت رسانهيي اعم از مطبوعاتي، راديويي، تلويزيوني يا ژورناليسم اينترنتي و تعدد يافتن رسانههاي گوناگون كوچك و بزرگ با زبانها، فرهنگها و رويكردهاي مختلف، حجم توليداتي و امواجي كه به شكل صوت، تصوير، متن و نوشته در اختيار مخاطب واحد قرار ميگيرد به شكلي سرسامآور و با شدتي خاص در هر لحظه افزايش مييابد.
در نتيجه براي مثال اگر در نظر بگيريم در يك محدودهي جغرافيايي خاص، 1000 رسانهي خبري بومي شامل نشريات، راديوها، تلويزيونها، خبرگزاريها و سايتهاي اينترنتي فعاليت ميكنند و هر كدام از اين رسانهها در هر ساعت، يك خبر و يك تحليل منتشر مينمايند، در شبانهروز 24 هزار تحليل و خبر به دست مخاطب ميرسد كه عليرغم داشتن اشتراكاتي با يكديگر، انتخاب بهترين، سنجيدهترين و پختهترين خبر و تحليل از بين آنها عملاً طاقت فرسا و حتي غيرممكن است!
در چنين مواردي، بسياري از مردم تصميم ميگيرند تحليل رسانههاي بزرگ، قابل اعتماد و پرمخاطب را در انتخاب بهترينهاي رسانهيي هر سال بپذيرند و بر اساس آنها، در هر دورهي زماني، غذاي فكري خود را بر اساس ليستهاي سالانهيي كه در قالب بهترينهاي رسانهيي سال منتشر ميشود انتخاب كنند.
در اين مقال سعي كرديم بهترينهاي رسانهيي سال 2006 به انتخاب بعضي از نشريات و تحليلگران برجستهي دنيا را از نظر بگذرانيم.
والتر ويليامز در سال 1908 ميلادي، يكي از نخستين مدرسههاي آموزش روزنامهنگاري دنيا را تحت نظر دانشگاه ميسوري-كلمبياي آمريكا راهاندازي كرد. او معتقد بود كه آموزش روزنامهنگاري بايد حرفهيي شود و به محيط دانشگاهها راه بيابد. بر اساس همين تئوري بود كه در سپتامبر همان سال با كمك مالي انجمن رسانهيي ميسوري، اين مدرسه را افتتاح كرد.
امروزه بسياري از متخصصان رسانه، نه تنها اين مدرسه را اولين كه بهترين مدرسهي آموزش روزنامهنگاري نوين در دنيا ميدانند. هر ساله دانشجويان اين مدرسه در مسابقات ملي و كشوري علوم رسانه، بهترين رتبهها را كسب ميكنند.
همينطور بعضي از دانشجويان اين مدرسه، از برندگان قبلي جوايز بينالمللي Pulitzer و همينطور Silver Anvil بودهاند كه در نوع خود، معتبرترين جايزههاي رسانهيي و مطبوعاتي دنيا هستند.
در ابتدا تصور ويليامز اين بود كه بتواند مدرسهيي بسازد تا عواقب و نتايج ساخت آن، به تمام رسانههاي دنيا منفعت برساند. او در 25 سالگي، جوانترين مدير انجمن رسانهيي ميسوري شد كه در حال حاضر 160 سال قدمت دارد.
عكاسي رسانهيي، روزنامهنگاري آنلاين، گزارشنويسي و تنظيم خبر از جمله مهمترين مباحثي هستند كه در اين مدرسه به صورت آنلاين و همينطور به شكل حضوري تدريس ميشوند.
والتر ويليامز در سال 1908 ميلادي، يكي از نخستين مدرسههاي آموزش روزنامهنگاري دنيا را تحت نظر دانشگاه ميسوري-كلمبياي آمريكا راهاندازي كرد. او معتقد بود كه آموزش روزنامهنگاري بايد حرفهيي شود و به محيط دانشگاهها راه بيابد. بر اساس همين تئوري بود كه در سپتامبر همان سال با كمك مالي انجمن رسانهيي ميسوري، اين مدرسه را افتتاح كرد.
امروزه بسياري از متخصصان رسانه، نه تنها اين مدرسه را اولين كه بهترين مدرسهي آموزش روزنامهنگاري نوين در دنيا ميدانند. هر ساله دانشجويان اين مدرسه در مسابقات ملي و كشوري علوم رسانه، بهترين رتبهها را كسب ميكنند.
همينطور بعضي از دانشجويان اين مدرسه، از برندگان قبلي جوايز بينالمللي Pulitzer و همينطور Silver Anvil بودهاند كه در نوع خود، معتبرترين جايزههاي رسانهيي و مطبوعاتي دنيا هستند.
در ابتدا تصور ويليامز اين بود كه بتواند مدرسهيي بسازد تا عواقب و نتايج ساخت آن، به تمام رسانههاي دنيا منفعت برساند. او در 25 سالگي، جوانترين مدير انجمن رسانهيي ميسوري شد كه در حال حاضر 160 سال قدمت دارد.
نخستين دورههاي آموزش روزنامهنگاري در مدرسهي UNC-CH، 97 سال پيش و در سالهاي 1909 تا 1910 آغاز شدند كه البته در آن زمان، دانشكدهي ادبيات و زبان انگليسي برگزاري آنها را بر عهده داشت و پروفسور ادوارد كيدر گراهام، تدريس آنها را برعهده داشت.
بعد از او نيز روي استر بود كه تدريس دورهها را بر عهده گرفت. قبل و بعد از جنگ جهاني اول نيز پروفسور ريچارد اچ تورنتون، از دورههاي آموزشي Wisconsin University استفاده كرد تا راه تدريس روزنامهنگاري حرفهيي را از آنجا به دانشگاه كاروليناي شمالي نيز باز كند.
در سال 1921، لوييس گريوز در دانشكدهي زبان، استاد روزنامهنگاري شد و مديريت دفتر خبري را هم بر عهده گرفت. اما دانشكدهي روزنامهنگاري به طور خاص در سال 1924 و با مديريت و تلاش جرالد جانسون به عنوان استاد تاسيس شد. در سال 1950 بود كه دانشكده به يك مدرسهي مستقل روزنامهنگاري تبديل شد. جانشين جانسون يعني پروفسور كافين تا سال 1953 نيز مديريت اين مدرسه را بر عهده گرفت تا زماني كه بازنشسته شد.
نوروال نيل لوكسون هم تا سال 1964 مدير بود و در حال حاضر هم روزنامهنگار برجسته تام باوزرز از سال 2005، مديريت مدرسه را برعهده دارد. در سال 1999، رشتههاي علوم ارتباطات هم به مجموعهي مدرسه اضافه شد و مقر خود را از هاول هال به كارولين هال تغيير داد.
Kourosh Ziabari - GlobalMaven - WashingtonPost
It was for the first time that Iranians heard the name of “Regulation of radio and communicative provisions” that presented itself by approving a new sanction that forbids the access to 128 Kbps internet connection for general, personal or household purposes.
By the ratification of newly accomplished law, only governmental organizations and first-degree citizens would be free to use this type of internet using various type connections such as ADSL (Asymmetric Digital Subscriber Line) or satellite internet and non-governmental organizations, companies, personal or family corporations and also the newspaper offices would be restricted to use this high speed types of internet.
Officially, it is less than 2 years that this type of Internet is imported to Iran and PAPs (Private Access Providers) are to offer high speed Internets with unbelievable expenditures, cause the monthly account of ADSL connection, costs about 800 dollars for each user and this amount is truly less than monthly incoming and salary of a normal citizen
Continues Here
مدرسهي روزنامهنگاري لندن (LSJ) كه بخشي از دروس خود را به صورت مجازي ارايه ميكند، آموزش روزنامهنگاري خبري و روزنامهنگاري آزاد را در بين سه نسل از دانشجويان خود دنبال كرده است و قصد دارد تا مرحلهي ابداع و عرضهي روشهاي استاندارد و متدهاي آموزشي روزنامهنگاري براي حصول نتايج مطلوب در جهت پرورش روزنامهنگاران و ويراستاران حرفهيي و باسابقه، پيش برود.
دانشجويان سابق اين مدرسه در سراسر دنيا هر كدام رشتهي كاري خاص خود را دنبال ميكنند و حتي برخي از آنها نامداران عرصههايي مانند داستان كوتاه، شعر، كاريكاتور، روزنامهنگاري كودكان و خبرنويسي هستند.
مهمترين و مورد توجهترين فعاليتهاي اين مدرسه در آموزش مجازي و آموزش از راه دور آن خلاصه ميشود كه با اعطاي مدارك رسمي و دعوت از پذيرفتهشدگان دورهها به لندن پايان مييابد.
اين دورههاي آموزش از راه دور و آموزش مجازي شامل تمام جنبههاي روزنامهنگاري و نويسندگي خلاقانه مانند استفادهي صحيح از انگليسي، تاريخ و ادبيات، خبرنويسي مطبوعاتي و خبرنويسي تلويزيوني ميشوند. يك دورهي يك ماهه به طور مرتب هرسال در ماه آگوست و فصل تابستان برگزار ميشود ضمن اينكه دورههاي آزاد نيز به طور سالانه برپا هستند.
دورههاي مجازي اين مدرسه كه 75 درصد دانشجويان آن اروپايي، 10 درصد آنها اهل آمريكاي شمالي و استراليا و 15 درصد باقيمانده از حدود صد كشور جهان در London School of Journalism ثبت نام كردهاند، امكان برقراري ارتباط زنده با استادان و مدرسان را در كنار قابليت استفادهي آنلاين از بولتنها و سخنرانيهاي مخصوص دانشجويان حضوري فراهم ميكنند.
روزنامهنگاري يك هنر است؟ يك صنعت است؟ تلفيقي از اين دو يا هيچكدام از آنها؟ امروزه براي تعريف كردن حرفهي روزنامهنگاري در درجهي اول و همينطور جاي دادن آن در دستهبنديهاي مشاغل، اختلاف سليقههاي زيادي وجود دارد.
عدهي بسيار زيادي معتقدند اگر بخواهيم روزنامهنگاري را يك صنعت بدانيم، بايد از لحاظ مالي، اعتباري و اقتصادي منافع پررنگي را براي آن درنظر بگيريم و از درآمدزايي آن را بيش از ساير جزييات مورد مطالعه قرار دهيم همانطور كه نساجي يا توليد مواد غذايي، صنعت محسوب ميشوند. البته هيچ كس انكار نميكند ريزهكاريها و هنرمنديهاي خاص و ظريف موجود در هركدام از اين زمينهها باعث ميشوند تا محصولي كه به دست ما به عنوان كاربر، مصرفكننده و مشتري ميرسد، هم از لحاظ محتوايي و كاربردي مرغوب و قابل اطمينان باشد و هم به جهت ظاهر و شمايل، از ويژگيهاي استاندارد و مقبولي برخوردار باشد كه نيازهاي هنري و بصري مخاطب را تامين كند.
اما نبايد فراموش كنيم كه در صنايع درآمدزا و اشتغالآفريني كه بتواند نيروي انساني قابل توجهي را مشغول كند، علاوه بر مورد توجه بودن تامين نيازهاي كل جامعه، كسب درآمد و اعتبار، ايجاد پشتوانههاي مالي قويتر براي اقتصاد كشور و كمك به بهبود يافتن وضعيت بودجه در جهت تامين هزينههاي جاري دولت و دستگاههاي دولتي حايز اهميت است حالي كه در حرفهيي همانند روزنامهنگاري، عليرغم فعاليت بخش عمدهيي از نيروي انساني، ايجاد درآمدهاي جاري هرگز با درآمدهاي حاصل از صنايع مادر و حتي صنايع توليدي ساده قابل مقايسه نيست ضمن اينكه پاسخگويي به نيازهاي فرهنگي و آموزشي جامعه را نميتوان با ميزانهاي صنعتي و اقتصادي رايج سنجيد.
در نتيجه غالب نظريات و انديشهها به اين نتيجهگيري ختم ميشوند كه روزنامهنگاري يك هنر است چون با روح، روان و انديشهي مردم سر و كار دارد علاوه بر اينكه از مشتقات فعاليت فرهنگي است و فرهنگ نيز به عنوان يك مفهوم انتزاعي، قابل سنجش و اندازهگيري به وسيلهي ميزانهاي مشهود نيست.
از سوي ديگر، عدهيي روزنامهنگاري را صنعت ميدانند چون از صنايع وابسته همانند فناوري اطلاعات، سيستمهاي كامپيوتري متعدد، صنعت چاپ و نشر و آتليههاي هنري مختلف كمك ميگيرد و همانند مجموعهيي اقتصادي كه براي اثبات دوام و بقاي فعاليت خود و زيرمجموعههاي تابعش، از چند وابسته و پيوستهي كمكي بهره ميگيرد.
با تمام اين تفاسير، به ما خرده نميگيرند اگر روزنامهنگاري را آميزهيي از صنعت و هنر بدانيم كه تار وپودهاي كاملاً در هم تنيدهيي دارند و براي رسيدن به استانداردهاي آن به ويژه در سطح بينالمللي، بايد از الگوهاي پذيرفتهشده و استانداردي بهره بگيريم كه در سطح جهان مورد وثوق و رجوع هستند و باعث ميشوند تا روزنامهنگاري نوين در دنياي غرب ضمن اينكه به عنوان يك صنعت درآمدزا و اشتغالآفرين، از لحاظ اقتصادي تامينكنندهي بسياري منابع باشد، در جهت نيل به اهداف فرهنگي و عقيدتي خاص هر رسانه مورد استفاده قرار بگيرد.
عمار بخشي از من خواسته بعد از نوشتن پنج مقاله براي واشينگتن پست، به عنوان يكي از اهالي blogger advanced team برايشان بنويسم. فعلاً و عليالحساب آنچه در مورد وضعيت خبرنگاران و نشريات ايران نوشتم را بخوانيد. اين پست شايد كوتاهترين پست اين چند وقت بود. سعي ميكنم به مرور با چند لينك ديگر، آپديتش كنم...
بعد از آنچه دربارهي روابط تيرهي ايران و آمريكا در وبلاگ انگليسيام نوشتم، دعوت به ادارهي يك ستون هفتگي در واشنگتنپست شدم. بخشي از آنچه نوشته بودم را اينجا بخوانيد:
Muhammad Ali Rajaee was the first non-clergy president of Iran after the Islamic revolution. Many politicians remember his famous act in the general annual congress of United Nations before his lecture to be started.
He put off his blouse and tucked up the trousers to show the audience and media reporters the reminders of tortures that he endured in prisons and jails of Shah’s regime.
That was calling for a new way in the 2-way connections of newly Islamic republic and United States.
After Shah’s overthrow and the destruction of Iranian 2500 years kingdom monarchy, the relations between Iran, went darker until the complete disconnection between countries has been established and all political deals of two great powers of world on that time was stopped, also US imposed very intense and great boycotts and prohibitions to Iran and damaged us very much. Iran was forced to buy old and unusual Russian Topolov planes; Iran was forced to provide its necessary agricultural products itself and Iran was forced to engage in any industrial technology without the assistance of European and American countries.
After two decades of Islamic Revolution by the leadership of Imam Khomeini, Sayyed Muhammad Khatami became the 5th president of Iran. His main standard was to reach an Islamic Utopia, so he started to accomplish social reforms… He was the first proclaimer of starting the news season of relations between Iran and US, but he did not succeed.
After Khatami, Ahmadinejad become the second non-clergy president of Iran after 1979’s revolution. His thesis was to establish peaceful and bloodless deals with US without any political struggles in diplomatic ways. So after a few months of his presidency, he wrote a long letter to George Walker Bush, the US president. Ahmadinejad talked about many subjects in his mail that was delivered by the Switzerland embassy on Iran, the US profits protector in Iran but Bush never answered that letter although he announced its reception!
Mahmoud Ahmadinejad, called this as an insulting diplomatic treatment and expressed that this is not respectful and suitable for the president of a great country like America…
كساني كه شك دارند يا فكر ميكنند چشمبندي است، يكي دو هفته صبر كنند تا كار را شروع كنم، به تدريج لينك مقالات را برايتان ميگذارم همينجا تا حالش را ببريد. سوالات مربوط به انوشه انصاري را هم به مسوول دفترش فرستادم. قرار شده اگر بتوانند، سوالات را در طول چند روز باقي ماندهي حضورش در ايستگاه فضايي بينالمللي بفرستند تا اگر توانست به صورت صوتي پاسخ بدهد و بعد برايم پادكست كنند. حرف چاپش در يكي دو نشريهي غيرايراني هم شده كه فعلاً نام نميبرم تا وقتي چاپ شد همگي به صورت دستهجمعي حالش را ببرند!
حال و هواي ماهرمضان بدطور حال و هوايي است اينروزها. حسابي داريم كيف ميكنيم. يك پست جانانه هم ميروم در مورد فازي كه از افطاريهاي خانهي پدربزرگ به آدم دست ميدهد...
انيستيتوي بينالمللي پوينتر كه بزرگترين مدرسهي خصوصي آموزش روزنامهنگاري در دنيا محسوب ميشود و هر ساله به عدهيي از روزنامهنگاران جوان و مستعد سراسر دنيا براي گذراندن دورههاي تخصصي روزنامهنگاري، بورس تحصيلي اعطا ميكند، در سن پترزبورگ و فلوريدا واقع است و در سال 1975 توسط نلسون پوينتر بنا گذاشته شد كه در آن زمان، مديرمسوول نشريهي سن پترزبورگ تايمز بود. سه سال بعد نيز مديريت آن به جيمز رومنسكو سپرده شد تا از سهام پوينتر در بازار بورس آمريكا براي ادارهي اين مدرسه و اعطاي بورس تحصيلي به دانشآموزان استفاده كند.
دورههاي آموزشي پوينتر، يك برنامهي شش هفتهيي تابستاني را تشكيل ميدهند كه به روزنامهنگاران جوان سراسر دنيا به شرط تسلط به زبان انگليسي، فنون نويسندگي، طراحي و فتوژورناليسم را به خوبي آموزش ميدهد. سسي كلوني خبرنگار واشينگتن پست، استيو دورسي طراح و گرافيست ديترويت پرس و جيسون دي پارله برندهي جايزهي برترين خبرنگار سال نيويورك تايمز، همگي از دانشآموختگان پوينتر بودهاند.

به گزارش دبيرخانه هيأت نظارت بر مطبوعات، اين هيات در تاريخ 19/5/85 و به منظور حمايت از ادامه انتشار نشريه شرق به صاحبامتياز فرصت داد تا ظرف يكماه نسبت به معرفي مدير مسئول جديد كه امكان نظارت بيشتر بر مطالب نشريه را داشته باشد اقدام نمايد كه صاحب امتياز در تاريخ 20/6/85 با ارسال نامهاي تقاضاي مهلت دو ماه ديگر را نمود، لكن با توجه به تخلفات مكرر روزنامه و عدم اصلاح در يك ماه اخير و خصوصا با توجه به انتشار كاريكاتور توهين آميز در يكي از شمارههاي اخير آن نشريه به اتفاق آراء روزنامه شرق را توقيف كرد و پرونده تخلفات اين نشريه را به دادگاه ارجاع نمود.
شرق هم تعطيل شد. شرق هم به تاريخ پيوست... به همين سادگي!
و اين بار هم عامل تعطيلي، يك كاريكاتور بود
اينجاست كه به كلام دكتر كماليپور بيش از هر زمان ايمان ميآورم: ارزش يك تصوير در رسانه، معادل ارزش هزاران كلمه است
يك زمان ميگفتند كلمهها به خودي خود قدرتي ندارند. آن وقت بود كه فكر ميكردم اگر قدرت كلمهها آنقدر جادويي نبود، چرا هميشه اهالي قدرت تا سرحد مرگ ميترسند از اين توانايي ...
امروز با تعطيل شدن شرق، بار ديگر صدها نفر بيكار شدند، صدها نفر به آخر خط رسيدند و صدها نفر شكست روحي سختي متحمل شدند تا...
و من هم مثل هميشه دارم خودم را سانسور ميكنم، تا فرار كنم از اينكه شرق هم تعطيل شد. مثل صدها و صدها روزنامهي مردمي ديگر كه در سالهاي اخير تنها به خاطرههاي پيوستند
امشب براي اولين بار، وقتي بعد از ساعت ۱۲ به سايت شرق سر زدم، اثري از نسخهي فردا نبود!
به لطف محبت علي اكبر قزويني، خود كاريكاتور را هم پيدا كردم. من نميفهمم چه كسي اين الاغ را به خودش گرفته و امر برايش مشتبه شده كه كاريكاتوريست، شخص خاصي را مد نظر داشته است...
اصلاً چه كسي گفته آن هالهي دور و بر سر الاغ قصهي پرغصهي ما!! هالهي نور بوده است؟ ثانياً مگر خود آقاي الهام نگفته بود رييس جمهور اصلاً دور و بر اين طور خرافات نميرود و برايش حرف درآوردهاند؟
اصلاً چه كسي گفته منظور كاريكاتوريست... بگذريم
ذهن كه بيمار باشد، هم ميتواند از يك كلمه "نمنه" ، توهين به قوميتها و تلاش بر عليه تماميت ارضي را دربياورد، هم از يك كاريكاتور شطرنجي - ورزشي، تشويش اذهان عمومي را
من حدود ۱۵ شماره با شرق كار كردم. در نتيجه نميتوانم بگويم عميقاً از تعطيل شدن شرق حداقل به عنوان يك عضو هيات تحريريه ناراحتم، اما به عنوان يك خوانندهي ثابت، رفتن شرق را فاجعهيي براي جامعهي رسانهيي كشور ميدانم
اي كاش قرباني بعدي، اعتماد ملي نباشد...
بيشتر از اين حال نوشتن به هيچ وجه ندارم!
روز خبرنگار در ايران، هفدهم مرداد است. سالروز شهادت شهيد محمود صارمي در افغانستان...
روز خبرنگار در ايران، مثل روز پزشك، مثل روز پرستار، مثل روز كارگر، مثل روز مستضعف گرامي داشته ميشود...
روز خبرنگار در ايران براي خودش مراسم دارد... در هر شهر، هر استان و هر اداره...
روز خبرنگار در ايران روزي است كه در آن به خبرنگارها هديههايي ميدهند، از پول نقد گرفته تا ظروف چيني!
روز خبرنگار در ايران روزي است كه خبرنگاران محروم از جايزه و هدايا، داد و فرياد ميكنند و بقيه را ميزنند و شايد هم فقط فحش بدهند!
روز خبرنگار در ايران روزي است كه همه به ياد ميآورند ما هم داريم شبانهروز عرق ميريزيم و كار ميكنيم تا جامعه در جهالت و ناداني نباشد
روز خبرنگار در ايران روزي است كه همه يادشان ميرود به ما توهين كنند، افترا بزنند يا انگ بچسبانند
روز خبرنگار در ايران روزي است كه هوا مثل هميشه زياد سرد نيست!
روز خبرنگار در ايران روزي است كه همه يادشان ميآيد هرساله صدها خبرنگار در راه اطلاعرساني به جامعه و بالا بردن سطح اطلاعات مردم، جان خودشان را از دست ميدهند
روز خبرنگار در ايران روزي است كه همه تازه يادشان ميآيد خبرنگاري زيانآورترين شغل دنياست...
روز خبرنگار در ايران روزي است مثل همهي روزهاي ديگر خدا...
فرداي روز خبرنگار هم روزي است داغ و تابستاني، هميشه هم ۱۸ مرداد است، و مجري راديو دوباره از آسماني آبي و هوايي پاك و زميني سبز ميگويد و پسربچههاي كوچههاي پايين شهر هم همچنان دنبال توپي پلاستيكي و يكلايه هستند و نميدانند اين توپ كشكك پايشان را صدمه ميزند!!

به روز كردم تا روز پدر را هم تبريك بگويم...
ميگويند مادرها پايههاي محبت خانه را ميچينند و پدرها مثل سنگ زيرين آسيا ميمانند...
روز خبرنگار، روز جالبي است... يك سال با روز مادر همزمان شده بود، امسال هم با روز پدر
خيلي روزنامهنگارها را داريم كه پدرند، و امروز در لبنان به سر ميبرند
براي خانوادهشان، اين روزها گره خورده با استرس و هيجان و ترس و التهاب، و شايد چند لحظه شنيدن صداي پدر ميتواند آرامبخش باشد
خبرنگاري شغل مقدسي است. با تمام وجود دركش كنيم
سلام و درود بر همگي. برگشتم. در مورد الكامپ بيشتر خواهم نوشت. فقط در يك كلمه بگذاريد الكامپ را برايتان توصيف كنم: مزخرف! وقتي ميرفتم، به پيشنهاد فواد خاكنژاد، مقالهيي نوشتم در مورد نشريهي چلچراغ كه نميدانم قرار است كجا چاپ شود. هرجا چاپ ميشود، به سلامتي. حالا شما بخوانيد و در مورد سفرم هم بدانيد كه خيلي سفر پرباري بود، از صادق افراسيابي، پدرش مهندس مهدي افراسيابي و هداياي خوبشان متشكرم. قرار يكي دو مصاحبه با يكي دو نفر كه فكرش را نميكنيد هم گذاشته شد، مشاور مجمع تشخيص مصلحت، مشاور سازمان ملي جوانان، مدير نمايشگاه ريحانه، مدير الكامپ دوازدهم و عدهي ديگري را هم ديدم كه به مرور برايتان مينويسم. در جلسهيي در باشگاه وبلاگنويسان تهران هم حضور پيدا كردم و آنجا مقداري حرف زدم... تا بعد، يا علي