تبليغاتX
ايمان امروز

اعتماد - سید ایمان ضیابری: غروب روز دهم ژوئن (20 خرداد 1388) و در حالي که تنها دو روز به برگزاري مهم ترين انتخابات جهان در سال 2009 ميلادي در ايران باقي مانده بود، هشت هزار کيلومتر دورتر از آب هاي خليج فارس، وارد فرودگاه بين المللي «کلگري» در جنوب غربي کانادا در ايالت «آلبرتا» شدم و اين آغاز ماموريت چهارروزه يي بود که به عنوان نماينده خاورميانه در کنفرانس بين المللي دانشجويي انرژي (ISES=International Student Energy Summi) بر عهده ام گذاشته شده بود.

بيش از 400 دانشجو از 30 کشور دنيا در شهر يک ميليون نفري «کلگري»، سومين شهر پرجمعيت کانادا جمع شدند تا به بررسي مهم ترين چالش ها و دغدغه هاي مربوط به گرمايش کره زمين، بحران انرژي و آينده منابع تجديدناپذير بپردازند و در يک فضاي آکادميک، از بحث و تبادل نظر با يکديگر و پژوهشگران حوزه انرژي از سراسر دنيا، آموخته هاي جديدي کسب کنند. مراسم افتتاحيه کنفرانس با حضور وزير انرژي ايالت «آلبرتا»، «لن وبر»، در سالن گردهمايي انستيتوي تکنولوژي «آلبرتا»ي جنوبي (SAIT) برگزار شد و سخنراني «الکس استفن» مدير انتشارات علمي Worldchanging نيز بخش پاياني آن بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

رسانه‌یی که خود را ملی معرفی می‌کند، یعنی آنقدر وسیع و فراگیر هست که برای هر گروه از مردم، حرفی برای گفتن داشته باشد و فقط بولتن تبلیغاتی یک گروه خاص نباشد. یعنی همه‌ی مردم آزادانه می‌توانند این رسانه را منتعلق به خود بدانند بدون اینکه احساس بیگانگی کنند.

صدا و سیمای دولتی کشور ما که خود را ملی و متعلق به همه‌ی مردم می‌خواند، البته تلاش زیادی در مدت تبلیغات انتخابات ریاست‌جمهوری انجام داد تا به هر نحو ممکن، از دایره‌ی عدالت و بی‌طرفی خارج شود و ماشین پروپاگاندای دولت باشد. با این حال، تنها عملکرد انتخاباتی این رسانه نیست که سوال‌برانگیز به نظر می‌رسد. "رسانه‌ی ملی" دارد به یک دژ نفوذناپذیر تبدیل می‌شود که نه می‌تواند مورد سوال قرار بگیرد و نه در عملکردش اشتباه وجود دارد.

من در حال حاضر، تنها یک سوال دارم. ما به صورت هفتگی، پخش مجموعه‌ی تلویزیونی ساخت کشور کره‌ی جنوبی با عنوان "افسانه‌ی جومونگ" را از رسانه‌ی ملی شاهدیم. این اتفاق دو بار در هفته می‌افتد. بامداد پخش هر قسمت از این سریال، یک بار تکرار و ساعت 15 عصر روز بعد، تکرار دوم پخش می‌شود. هر قسمت از سریال، حدوداً یک ساعت است و با احتساب دو بار تکرار برای هر قسمت، ما به صورت متوسط هفته‌یی 6 ساعت این سریال را از تلویزیون دولتی خود می‌بینیم.

این امر البته بسیار شایسته است وقتی با قصد تبادلات فرهنگی و آشنایی ملتها با فرهنگ یکدیگر انجام شود. اما یک سوال: صدا و سیمای ما، چند دقیقه در هفته از فرهنگ و ادب و تمدن ایران‌زمین، از فرهنگ و تاریخچه‌ی کشور خودمان برنامه پخش می‌کند؟ چند بار خبر ثبت سازه‌های آبی شوشتر در فهرست میراث بین‌المللی (در همین هفته‌ی اخیر و آن هم به دست دولت) از این رسانه پخش شد؟ چند مجموعه‌ی تلویزیونی برای معرفی و بررسی زندگی مشاهیر و بزرگان این سرزمین ساخته شده است؟ چرا باید سریال تلویزیونی مولانا را کشور ترکیه بسازد و بزرگداشتهای ابن‌سینا و فارابی را ترکمنستان و ازبکستان بگیرند؟ 

سوال من اینجاست: چرا ما در سال، یک ریال هم صرف ساخت یک مجموعه‌ی تلویزیونی یا برنامه نمی‌کنیم که در آن فرهنگ و تاریخ خودمان را تبلیغ کنیم، اما برای تبلیغ فرهنگهای بیگانه، اعم از آسیای شرقی و آمریکای شمالی و عربی و مصری، بودجه داریم، آن هم به میزان کلان؟ اگر قرار است از پیامبران و اسطوره‌های دینی داستان تلویزیونی بسازیم، چرا از مانی و زرتشت نسازیم؟ چرا وقتی قرار است از چهره‌های تاریخی و ادبا برنامه پخش کنیم، فردوسی و حافظ و سعدی از قلم می‌افتند؟ مگر اینها نبودند که به ما هویت و فرهنگ بخشیدند؟ چرا ما باید بودجه‌مان را صرف تبلیغ فرهنگ مصر کنیم، دشمنی که با دشمنان ما دوستی می‌کند و با دوستان ما دشمنی می‌کند؟

سوال من اینجاست: رسانه‌یی که خود را ملی می‌خواند، چه قدر به ملی بودن فکر می‌کند؟ آیا حالا که این رسانه ملی است و من هم یک شهروند ایرانی هستم، من اجازه خواهم داشت این انتقادها را از تریبون برنامه‌ی 20:30 مطرح کنم؟ برنامه‌یی که حتی در تحریف نظریات مراجع تقلید هم کم نمی‌گذارد؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

در مدت چهار سال گذشته، هرگز در این وبلاگ، بر خلاف عقیده و نظرم ننوشتم. ممکن است نظرات اشتباه یا قابل اصلاحی داشته‌ باشم، اما هرگز بر اساس مصلحت، خوشآیند دیگران یا فرار از خطر، کلامی بر زبان نیاورده‌ام. سکوت بسیار کرده‌ام و بسیار اتهام شنیده‌ام، اما هرچه بوده، می‌دانم که توانسته‌ام صداقت را تا حدودی حفظ کنم. این سکوت طولانی و سنگین، البته روزی خواهد شکست، و بیان واقعیتهای بسیاری را به دنبال خواهد داشت. روزی که من باز هم بر اساس اعتقاداتم، واقعیتها را خواهم نوشت. با این حال، علی‌الحساب و تا زمانی که من یک شهروند معمولی و درجه‌ی دوم ایرانی هستم و از کوچکترین اختیارات و حقوق شهروندی‌ام بی‌بهره‌ام، همین سکوت را ترجیح می‌دهم.

اواخر سال گذشته، روزهایی بود که جنجال در مورد برنامه‌ی تلویزیونی ورزشی 90 بالا گرفته بود. تهیه‌کننده‌ و مجری برنامه عادل فردوسی‌پور را به دلیل اینکه با رییس سازمان لیگ برتر فوتبال، بحث و جدل کرده بود، به عنوان یک قهرمان آزادی و حق‌طلبی معرفی می‌کردند. دخالتهای سیاسی در فوتبال و متعاقباً روی دادن چند سلسله بی‌مدیریتی فوتبالی که منجر به برخی از اتفاقات ناگوار شده بود، فرصتی را به عادل داده بود تا او حسابی با مقام مربوطه وارد چالش شود، و بعد از اینکه زمزمه‌هایی مبنی بر ایجاد محدودیت در مورد برنامه‌ی او شنیده شد، آنتن‌های خبری پر شدند از ادعاهایی که او در خطر است و ...

عده‌یی، به مطلب چند مدت پیش من لینک داده بودند که در آن از برنامه‌ی آقای فردوسی‌پور انتقاد کرده بودم، و ادعا می‌کردند که من، یک "حقوق بگیر" و "اجیرشده" هستم که با "قهرمان آزادی و حق‌طلبی" دشمنی می‌کنم. 

همان زمان دوست داشتم از آقایان بپرسم که چه کسی 10 سال مجری و تهیه‌کننده‌ی یکی از پربیننده‌ترین برنامه‌های تلویزیونی این کشور بوده که حداقل به اندازه‌ی بودجه‌ی سالانه‌ی کل فوتبال شهرستانهای ایران، برای برنامه‌اش خرج می‌شود و هر بار مقامات و مسوولان شبکه‌ی 3 با حمایتهای بی‌قید و شرط خود، ادامه‌ی کار او را نوید می‌دهند؟ آن وقت حقوق‌بگیر و وابسته من هستم؟ اساساً آیا رسانه‌ی "ملی"، از هر شهروند ایرانی به واسطه‌ی توانایی‌ها و دانشش، اینطور حمایت می‌کند؟ آیا من هم اگر بخواهم، می‌توانم آنتن شبکه‌ی 3 را 10 سال، هر هفته در اختیار داشته باشم؟ چه طور می‌شود یک نفر تمام حمایتهای مادی و معنوی و بهترین ساعات پخش برنامه‌های یک صدا و سیمای دولتی را در اختیار دارد تا آن را به هر شکلی که می‌پسندد پر کند، آن وقت او می‌تواند قهرمان مبارزه و آزادی باشد؟

از این یکجانبه‌نگری ها و ادعاهای غیرمنصفانه زیاد رخ داد. من در چهار سال گذشته و در اوج حملاتی که به محمود احمدی‌نژاد، رییس جمهور ایران می‌شد، از او حمایت کردم. در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری سال 84، 20 میلیون نفر به خواهش ویرانگر و ساده‌انگارانه‌ی رسانه‌های خارجی، سلطنت‌طلب‌ها و مخالفان رژیم پاسخ مثبت دادند و پای صندوق‌های رای نرفتند و به قول خودشان انتخابات را تحریم کردند. این البته حاصل دلخوشی فراوان ناشی از مدیریت موفق دوران اصلاحات بود که امید به آینده، و تا حدود زیادی "تساهل" را در مردم ما گسترش داد و همه فکر کردند که چه پای صندوقها بروند و چه نروند، تفاوتی در زندگی‌شان ایجاد نمی‌شود.

همین مردم، بعد از انتخاب رییس جمهور، شروع کردند به شکوه و گلایه و هر روز برای منتخب اکثریت، لطیفه و پیامک و طنز و کمدی درست کردن. همین مردم، تا هر اتفاقی می‌افتاد، لعنت و نفرین می‌فرستادند به هر چه در زمین و آسمان هست، و آن وقت که تورم 35 درصدی زندگی‌شان را نشانه رفت، دیگر نتوانستند تحمل کنند و...

من در آن زمان از آقای رییس‌جمهور حمایت کردم، چرا که معتقد بودم "دموکراسی" هم خوب و هم بد نمی‌شود. مردم ما باید به نتیجه برسند که هم نمی‌شود نسبت به همه چیز بی‌تفاوت بود، و هم اینکه به هیچ ساختار و چارچوبی اعتقاد نداشت. آن زمان که وقتش بود، ما رای ندادیم. حالا اینهمه گلایه و انتقادمان دیگر چیست؟ مگر ما نمی‌دانستیم که این اتفاقات می‌افتد؟

هر اتفاقی که در چهار سال گذشته افتاد، بحرانهای اقتصادی و سیاسی و انزوای بین‌المللی و هر چه که شما نام می‌برید، همگی حاصل نرفتن من و شما پای صندوقهای رای در سال 84 بود، چرا که فکر می‌کردیم "زندگی خلاصه یک طور طی می‌شود". اما زندگی به آسانی طی نشد، و من با خودم می‌گفتم بگذار هر اتفاقی می‌افتد، حداقل مردم به آن نتیجه‌یی که چهار سال پیش باید می‌رسیدند، برسند...

زمان گذشت و اسم ما شد حقوق‌بگیر و مزدور دولت و حکومت. من به ندای وجدانم پاسخ می‌دادم و از آنانی که حتی شکل ظاهری و قواره‌ی رییس‌جمهور را به سخره می‌گرفتند، انتقاد می‌کردم، اما کمتر کسی متوجه می‌شد که منظور من چیست. تلاش می‌کردم امید را به جامعه تزریق کنم: ببینید مردم، این اتفاقات خوب هم افتاده است. چرا انصاف نداریم؟ اما..

چهار سال، با تمام پستی‌ها و بلندی‌هایش به سر آمد و موعد حضور دوباره فرا رسید. این بار مردم حساسیت ماجرا را درک کردند و به این نتیجه رسیدند که باید حاضر شوند، وگرنه باز هم به سرنوشت خودشان است که پشت می‌کنند. مردم حاضر شدند و خوب هم درک کردند، اما ...

در روزهای انتخابات، من فرصت حضور در کشورم را نداشتم. روزی که تقریبا پنج - شش ساعت در London Heathrow بودم، در یکی از ترمینال‌ها، طرف یک پلیس انگلیسی رفتم و از او پرسیدم که مدت زمان زیادی تا پروازم به کلگری باقی مانده است. چه کاری می‌توانم انجام دهم؟ 

پلیس که از ادب و احترام او شگفت‌زده شده بودم (و برایم بی‌سابقه بود)، تشکر کرد و گفت: هیچ نیازی نیست که نگران باشید. در آن قسمت سالن، یک رستوران برزیلی وجود دارد و می‌توانید در آنجا ناهار بخورید (ساعت 2 بعد از ظهر بود)، در آن قسمت هم یک کافه تریای ایتالیایی وجود دارد که می‌توانید یک فنجان قهوه سفارش دهید، در طبقه‌ی پایین هم سالن عبادت وجود دارد که می‌توانید دعا کنید (یک نشان پرچم ایران را روی کتم سنجاق کرده بودم) و بعد از اینکه وقت پروازتان فرارسید، شماره‌ی پرواز و شماره‌ی گیت روی این تابلوها نمایان می‌شود که می‌توانید به گیت مربوطه مراجعه کنید، پس لطفاً اصلاً نگران نباشید!

با خودم گفتم که هیچ وقت چنین مکالمه‌ی طولانی و عجیبی با یک پلیس در ایران نداشته‌ام، علیرغم اینکه لحن و میزان احترام و ادبیات من تغییری نکرده است.

یک ماه بعد، همین چند روز پیش، در شهر رشت و در اداره‌ی گذرنامه، به یک سرگرد 55- 60 ساله مراجعه کردم که همشهری، همز‌بان و هموطن من است. حتی روی اتیکت او، نام "سید..." را هم دیدم. برای فراهم کردن مقدمات سفر به خانه‌ی خدا، نیاز به راهنمایی او داشتم. او پشت یک میز نشسته بود و من هم این طرف بودم. رفتم نزدیک‌: "ببخشید... من می‌تونم در مورد مراحل بعدی کارهای دریافت مجوز خروج، یک مقدار اطلاعات داشته باشم؟" با سردترین نگاه و سردترین زبان، کوتاهترین پاسخ را به من داد: "نه!"

بعد شروع کردم به توضیح دادن: "البته جناب سرگرد بذارید خدمتتون بگم که این سفر با توجه به ..." 
صحبتم را قطع کرد: "ا... وقت رو تلف نکن دیگه... برو اون کارهایی که بهت گفتم رو انجام بده و برگرد..."

و این، نحوه‌ی برخورد پلیس با کسی است که ادعا می‌کنند از دولت جیره و مواجب می‌گیرد...

باید هجرت کرد. باید به نقطه‌یی از جهان رفت که در آن، حتی اگر هیچ اثری از دین و دیوارها پر از تصاویر نمادهای مذهبی نیست، اما کرامت انسانی به عالی‌ترین شکل و لحظه به لحظه بر اساس همان دستوراتی که دین می‌گوید، مورد احترام و حکم‌فرماست و هیچ کس ادعای این را ندارد که بی‌گناه و معصوم است. باید به مقصد جایی رفت که در آن، اگرچه هیچ کس ادعای حکومت خداوند را ندارد، اما حکومت جانشیان خدا، برای تضمین تشخص و کرامت انسان، سنگ تمام می‌گذارد. 

در 22 خرداد 1388، اتفاقی در این کشور افتاد که نتیجه‌اش، نتیجه‌ی همان اتفاق 3 تیر 1384 است. من حرفهای زیادی برای گفتن دارم. خودم را بی طرف می‌دانم، و تصورم این است که حسن نیتم را اثبات کرده‌ام. رویدادهایی برای من در حال رخ دادن است که شاید سکوت من را خیلی زودتر از آنچه خودم تصور می‌کردم، خواهد شکست. چند روز پیش، نامه‌یی در دستم بود که باید توسط مدیر آموزشی دانشگاه مان امضا می‌شد. بعد از سه روز پاسکاری شدن توسط ایشان و همکارانشان به یکدیگر، یک صبح به دفترشان در دانشکده‌ی محل تدریس‌شان مراجعه کردم. به دانشجوهایی که در دفترشان نشسته بودند اشاره کردند و گفتند: "این دانشجوها یک ساعته منتظر هستند. حالا شما تشریف آوردید اول صبح... شما بیرون تشریف داشته باشید تا من تماس بگیرم با آقای (...)، به شما خبر می‌دم."

و من گمان می‌برم که آن رفتار پلیس و این رفتار آقای دکتر، همگی نشانه هستند. نشانه‌هایی از اینکه دیگر باید سخن گفت. و من، سکوت را خواهم شکست.


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 8 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

AUTHOR:  Mir Hossein MOUSAVI 
Translated by  Kourosh Ziabari

Don't allow the unworthy and sinister to confiscate the priceless treasure of your Islamic Revolution

 In the name of God, the compassionate, the merciful

"Allah (the Almighty God) doth command you to render back your Trusts to those to whom they are due; And when ye judge between man and man, that ye judge with justice: Verily how excellent is the teaching which He giveth you! For Allah is He Who heareth and seeth all things. " (Holy Quran, 4:58)

 To the honorable and intelligent nation of Iran

 In these days and nights, a turning point is emerging in the history of our nation. Among themselves and of me, people ask that what should be done and which direction should be tracked. It's my responsibility to share with you what I do believe in, to talk with you and to learn from you, hoping that we don't neglect our historic mission and don't evade the duty which the destiny of generations and ages have bequeathed us.

Some thirty years ago and under the flag of Islam, a revolution triumphed for the sake of freedom, a revolution for the renewal of human's stateliness, a revolution for sincerity and honesty. In this period and especially during the lifetime of our luminous Imam [Khomeini], immense sources were invested on the consolidation of this auspicious foundation, and valuable achievements have been accomplished as well. A luminescence and delight which we had not witnessed theretofore surrounded our society and our people fulfilled a new life which was palatable for them in spite of the most menacing difficulties. What the people had obtained were freedom, dignity and the glimmers of noble life. I'm sure that those who have experienced those days would not be satisfied with the fewer blessings [than what they had experienced].

Have we, the people, been losing merits that weren't able to experience those delightful spaces again? I had come to utter that it's not so, it's not too late yet and we are not that much far away from that shining space. I had come to demonstrate that it's possible to both live a spiritual life and live contemporarily, as well. I had come to reiterate the cautions of our Imam about petrifaction. I had come to say that escaping the law will lead to tyranny, to recall that taking the people's dignity into consideration would not enfeeble the bases of our system, rather fortifies it. I had come to say that our people demand honesty and sincerity and many of our predicaments have emanated from lies. I had come to say that destitution, poverty, corruption and injustice is not our fate. I had come to invite to the Islamic Revolution, as it was, and the Islamic Republic, as it should be.

I was not eloquent in my invitation; however, the gracious message of Islamic Revolution was so delightful, even in my humble words, that enthused the young generation; the generation which had not witnessed those days and was feeling a gap between itself and that invaluable legacy, and reconstructed the scenes which we had only experienced during the days of movement and the Holy Defense. The self-directed movement of people selected the color "green" for its symbol. I confess that I was their follower in this move. And the generation which was being accused of separation from the religious principles, reached to Allahu Akbar (God is greater than it would be imaginable) and relied on the name of Imam Hossein, Imam Khomeini and "Nasro men-Allah va Fath-un qarib" (Patronage from God and the victory is imminent) in its slogans to demonstrate that once this enchanting tree bears fruit, its fruits are similar under the same circumstances. Nobody, but the teacher of nature (Almighty God) had taught them this rhetoric. Verily unfair are those [people] whose insignificant benefits make them call this miracle of the Islamic Revolution a "production of foreigners" and "velvet revolution".

Howbeit, as you know, on the path of this national revitalization and the fulfillment of the aspirations which have grown roots in the hearts of our young and old, all of us encountered fraud and lie, and what we had predicted of the consequences of unlawfulness, appeared in the most conspicuous way as early as possible.

The extensive salutation which the last elections received was firstly due to the efforts which had been made to create confidence and hope among people, [promising them of] providing appropriate responses to the administrative crises and the widespread social dissatisfactions whose accumulation could target the foundations of our system and our revolution. If the sincerity of people is not responded through the protection of their votes or if they would not be able to react civically and peacefully to defend their rights, perilous paths will be opened and the responsibility of being propelled to these paths is up to those who don't tolerate peaceful actions.

If the widespread fraud and vote-rigging which has ruined the confidence of people would be introduced as the witness and evidence for the lack of manipulation, the democracy of the state would be slaughtered, and the idea for the inconsistency of religion and republicity will be proved. Such a destiny would gratify two groups; one which from the very beginning of the revolution, campaigned against Imam [Khomeini] and considered the religious government the "tyranny of decent people", and according to its falsified notions, wanted to propel the people toward the heaven forcefully; the other group is the one which under the pretext of defending people's right, considers Islam and religiousness an obstacle for the fulfillment of republicity. The astounding astuteness of Imam Khomeini was to nullify the tricks of both dualities. By relying on Imam Khomeini's path, I had come to annul the efforts of magicians who were strengthened again.

Now, the officials of the country, with the confirmation of what occurred in the elections, have undertaken its responsibility and specified limitations for the outcomes of further investigations in a way that could not invalidate the results and annul the elections, even if in some 170 constituencies, the number of cast votes is more than the total number of eligible voters.

It's being asked of us to pursue our complaints through the Guardian Council, while this council has demonstrated its lack of impartiality, both before and after, and even during the elections, and the foremost pillar of judgment is impartiality.

I still believe strongly, that the request of elections' annulment and holding another election is a definite right which should be examined impartially by a trusted committee, not being ruled out primarily, or with the probability of bloodletting, people be prevented from rallies and demonstrations, or the country's Security Council put the blames on the others' shoulders and hold other accountable for the recent tragedies instead of responding the legitimate questions about the role of plainclothes in the assaults being aimed at the individuals and public properties or the creation of revulsion in the popular movements.

As I look into the stage, I find it designed for further purposes rather than imposing an unwanted administration to the nation; actually, the imposition of a new style of political life to the country. I, as a companion who has seen the beauties of your green wave, would never allow myself to endanger one's life because of my demeanors, meanwhile, I insist on my strong belief on the invalidity of the elections, and my demands to regain the rights of people, and despite having little capabilities, believe that the motivation and creativity of you, the nation, can still pursue and realize your legitimate rights in new civic faces seriously.

Be sure that I'll stand by you perpetually. What this brother suggests you, especially the youths, in finding new solutions, is to disallow the fabricator and sinister to snatch the flag of defending Islamic government from you. I suggest you to disallow the unworthy and impure confiscate the precious treasure of Islamic Revolution which is built up on the blood of your truthful fathers. With reliance on God and hope to future and dependence upon your abilities, follow your social movements hereafter based on the freedoms expressed in the constitution and the principle of non-violence. We are not facing the Basij militia in this path; they are our brothers. We are not facing the Revolutionary Guards in this path; they are the defenders of our revolution and system. We are not facing the army; they are the protectors of our frontiers. We are not facing our holy system and its legal structures; this structure is the sentinel of our independence, freedom and Islamic Republic. We are facing deviation and fabrication, and looking to correct them; a reform with reference to the original principles of Islamic Revolution.

We recommend the officials to not only provide the possibility of holding peaceful demonstrations, according to the Article 27 of the constitution and so as to govern calmness and stability on the streets, but also to encourage such gatherings and extricate IRIB from vilification and unilateralism. Allow the voices to be flowed, corrected and moderated in the format of debate and reasoning, before they're turned into scream. Allow the newspapers to criticize, publish the news as they are, and eventually, create a free environment for the people to express their agreement and disagreement. Let them call "Allahu Akbar" and don't consider it a dissension with ourselves. Evidently, in such a situation, there will be no need to the presence of military and police in the streets, and we will not be seeing and hearing about the incidents that will injure the hearts of all of those in love of revolution and country.

 Your brother and companion – Mir-Hossein Mousavi

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 9 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  |