تبليغاتX
ايمان امروز
تخصصی شدن وبلاگها در گفت‌وگویم با ایسنا

ایسنا - مائده موسوی: به اعتقاد يك وبلاگ‌نويس، وبلاگ‌ها براي بقا، تداوم، نگاه داشتن مخاطبان و افزايش آن‌ها، ناچارند مفيدتر شوند و اين مفيد بودن، به معناي دادن آگاهي‌هاي ارزشمند و بديعي است که مخاطب نتواند از رسانه‌هاي جمعي يا افواه عمومي کسب کند.

سيدايمان ضيابري، روزنامه‌نگار و نويسنده وبلاگ"ايمان امروز" در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، اظهار كرد: کم‌کار شدن وبلاگ‌نويس‌هاي ايراني در صورتي که به لحاظ آماري اثبات شده باشد، نمي‌تواند نشانه‌ي خوبي براي فضاي مجازي و سايبر اسپيس فارسي زبان محسوب شود.

وي افزود: شايد کمتر از يک سال پيش، وبلاگ‌نويسان ايراني از لحاظ تعداد و حجم فعاليت، رتبه پنجم جهان را در اختيار داشتند و به زبان فارسي در اينترنت، وجهه و جايگاه خوبي بخشيده بودند. با اين حال، مدت زمان زيادي نگذشت و کشورمان موقعيت خود را از دست داد.

به گفته‌ي وي، به نظر مي‌رسد کم‌کار شدن وبلاگ‌نويس‌هاي ايراني معلول چند عامل باشد که مهمترين آنها، گرايش افراطي به مباحث حاشيه‌آفرين سياسي و ورزشي و دلزدگي حاصل از اين بحث‌هاي فرسايشي است که توان، انرژي و وقت هر شخصي را از او سلب مي‌کند. از سوي ديگر، هرچند تخصصي شدن وبلاگ‌هاي فارسي که در جاي خود يک امتياز محسوب مي‌شود و پراکندگي نوشتارها را از بين مي‌برد، به بالندگي و رشد وبلاگستان فارسي کمک کرده، اما با کاهش حجم نوشته‌ها و نهايتا "کم‌کار" به نظر رسيدن بلاگرها همراه شده که نشان مي‌دهد ظرفيت‌هاي تخصصي‌نويسي در ميان بلاگرهاي کشورمان، هنوز به اندازه‌ي کافي رشد نکرده است.

وي تصريح كرد: نوشتن به صورت تخصصي، مفيد و آموزنده به گونه‌يي که حاوي اطلاعات تازه و نو باشد و از الگوهاي قديمي و تکراري پيروي نکند، نيازمند مطالعه و تحقيق است، اما بلاگرهاي ايراني که تابعي از جامعه‌ي خود هستند، با ميزان اندک مطالعه، توانايي ادامه دادن به صورت مداوم، پيگير و روزآمد را ندارند و اين بدان معناست که از لحاظ فکري به اندازه‌ي کافي تغذيه نمي‌شوند.

ضيابري يادآور شد: متاسفانه براساس آمارهاي رسمي کتابخانه‌ي ملي و مرکز اسناد کشور، سرانه‌ي مطالعه‌ي هر ايراني، 56 دقيقه در هفته و به عبارت ديگر، کمتر از 8 دقيقه در هر روز است و اين يعني هر ايراني حتي به طور متوسط در روز يک صفحه کتاب هم مطالعه نمي‌کند. در چنين شرايطي، نبايد انتظار داشت که وبلاگ نويسان به عنوان نمايندگان اقشار مختلف جامعه در فضاي مجازي، پرکار و فعال باشند و بتوانند با سوژه‌هاي ناب و بکر همانند وبلاگستان کشورهاي توسعه‌يافته، همواره به ارايه‌ي ايده‌هاي نو و سازنده بپردازند يا به مانند برخي از کشورها، در روند معادلات داخلي تاثيرگذار باشند.

وي افزود: با اين وضعيت، نوشتن حول محور موضوعات سياسي "دم دستي" که هر شهروندي تخصص و مهارت اظهار نظر راجع به آنها را در خود مي‌بيند و نياز به مطالعه و تفکر چنداني ندارد و با شنيدن اجمالي خبرهاي روز و مرور چند سايت خبري ممکن مي‌شود، دغدغه‌ي اصلي وبلاگستان فارسي و البته جامعه‌ي ما شده و از همين رو، کمتر مي‌بينيم که در اجتماعات مردمي و محافل خودماني، مباحث علمي، فرهنگي يا هنري مطرح شوند، چراکه به هر تقدير، نياز به مطالعه و افزايش آگاهي دارند، ليکن ما چنين رغبت و ميلي به افزايش آگاهي‌ها را در خود نمي‌بينم.

ادامه‌ی مصاحبه را اینجا بخوانید

|+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب مصاحبه‌ها  | 

میلاد رحمت...

بسم ا...

 

من علمّنی حرفاً فقد سیرّنی عبداً

این فراز، باز می‌نمایاند غایت دانشمندی، عظمت و یگانگی مردی را که در میدان نبرد، "صفدر" است و در میدان علم، "بنده‌ی هر آنکس که به او کلمه‌یی بیاموزد."

روزمرگی‌ و مشغله‌های آزمون سراسری، مهلتم نداد تا در سالروز ولادت بانوی بی‌همتای دو عالم، حضرت فاطمه‌ی زهرا (س) خطی بنگارم و چنین مناسبت فرخنده‌یی را شادباش بگویم.

با این حال، از فرصت بهره جستم تا همزمان با سالروز ولادت یگانه رادمرد تاریخ عدل و داد، حضرت علی‌(ع) که در اوج صلابت و قدرتمندی، "ابوتراب" بود، رقعه‌یی گسیل کنم و این دو مناسبت فرخنده را همزمان و البته با اندکی تاخیر، تبریک بگویم.

به یقین بر بندگانی اینچنین گناهکار، روا نیست جسارت کنیم و از منظومه‌ی تابناک ولایت سخنی بگوییم که بر انسان عاقل، دست دراز کردن به سوی آسمان پرستاره، هرچند نورانی و پرفروغ، بی‌نتیجه می‌نمایاند. مگرآنکه "مجنون" باشی، و مجنون با قلب خود نگاه می‌کند، در قید و بندهای عقلا نیست.

اینگونه می‌اندیشم که پیوند آسمانی مولای پرهیزگاران علی (ع) و یگانه اسطوره‌ی عصمت و طهارت، فاطمه‌ی زهرا (س)، نورانی‌ترین و بابرکت‌ترین پیوند مقدس زناشویی تاریخ بود. پیوندی که نخستین حاصل آن، الگوی صلح و کریم اهل بیت، امام حسن مجتبی (ع) بود.

این پیوند، بنیان دلاوری و رادمردی را با امام حسین، بنیان مرصوص عبادت را با امام سجاد، بنیان علم را با امام محمد باقر، بنیان فضل و ادب را با امام صادق، بنیان صبر و گذشت را با امام موسی کاظم، بنیان جهاد و ایستادگی را با امام رضا، بنیان بخشش و جوانی را با امام محمد تقی، بنیان هدایت را با امام علی النقی، بنیان پایمردی و جهاد را با امام حسن عسکری و بنیان امید و انتظار را با حضرت موعود آلاف التحیه و السلام علی جمیعهم نهاد و تا همیشه استوار ساخت.

بر دستان همه‌ی "پدران" ایران‌زمین بوسه می‌زنم و سر تعظیم دربرابر "مادران" نجیب سرزمین‌ آسمانی‌مان فرود می‌آورم، هر روز را روز آنان می‌دانم و از درگاه قادر بی‌همتا و متعال درخواست می‌کنم به برکت دعای خیر و وجود پرمهر آنان، آتش جهنم را بر ما حرام بگرداند، راه سربلندی و عزت کشورمان را هموار سازد و اراده‌هایمان را در مسیر توسعه و آبادانی ایران عزیز استوار نماید.

آرزو می‌کنم به برکت دستهای سخاوتمند پدران ایرانی که بر سر سفره‌های پاک ایرانی، نان حلال می‌آورند و به برکت دامان عفیف مادران ایرانی که محبت را معنا می‌کنند، هر روز و هر روز برگ دیگری از افتخارات و موفقیتهای جمهوری اسلامی ایران ورق بخورد تا روزی که سر انجام در 1404 خورشیدی، ایران عزیز نه تنها بر بام منطقه‌ی خلیج فارس و خاورمیانه، که بر بام آسیا و جهان ایستاده باشد.

به امید آن روز

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 3 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب دین، نماد صلح  | 

تقصیر دولت چیست؟

من یک شهروند ایرانی هستم و

1-   حال و حوصله ندارم پشت چراغ قرمز بایستم، چون وقتم را تلف می‌کند و باعث می‌شود "معطل" بشوم. معمولاً ده ثانیه‌ی آخر چراغ قرمز را بی‌خیال می‌شوم!

 

2-   هرجایی که پل هوایی داشته باشد، از عمد عرض خیابان را طی می‌کنم، ولی هر کجا که پل هوایی نداشته باشد، غر می‌زنم که عجب آدمهای بی‌فکری هستند. یک پل هوایی نصب نمی‌کنند...

 

3-   کتاب خواندن در چنته‌ام نیست. آمار مطالعه‌ی من و دوستانم، روزی یک کلمه و سر جمع 365 کلمه در طول سال است. نیازی به فرهنگ و ادب ندارم.

 

4-   کلامم عفیف و پاک نیست. هرکه در خیابان تنه بزند، اشتباهی به من بربخورد، هر وقت کلافه باشم، توهین می‌کنم، الفاظ رکیک به کار می‌برم، فحش می‌دهم...

 

5-   غیبت می‌کنم. دنبال عیبهای برادر دینی‌ام می‌گردم و پیش همه فاش می‌کنم. راز کسی را نگاه نمی‌دارم. چه باک اگر آبروی چهار نفر را هم بریزم.

 

6-   آلبومهای جدید موسیقی که به بازار می‌آیند، فیلمهای روی پرده‌ی سینما، همه را با "هوش" و "ذکاوت" سرشار ایرانی خودم، بدون اینکه یک ریال هم خرج کنم، کپی‌ می‌گیرم و با "بلوتود!!" به بچه‌های دیگر هم می‌فرستم. فدای سرت اگر آن تهیه‌کننده و هنرمند ضرر می‌کند. تقصیر ارشاد است! تقصیر من که نیست...؟

 

7-   دروغ می‌گویم. همکارم از من پول قرض می‌خواهد. همین دیشب حقوق گرفتم، ولی می‌گویم در جیبم یک ریال هم پول نیست. او که نمی‌فهمد.

 

8-   سفر رفتن و تفریح کردنم مثل انسان نیست. هرجا دستم برسد، آتش روشن می‌کنم. در جنگل، کنار دریا، کنار خیابان... بعدش هم خدا بزرگ است، خودش خاموش می‌شود.

 

9-   اگر قدم به قدم توی خیابانها و کوچه‌ها سطل زباله باشد، سختی‌ام می‌گیرد پوست خوراکی‌هایم را بریزم داخلشان. روی زمین می‌ریزیم، حالا رفتگرها جمع می‌کنند دیگر. آنها پول می‌گیرند که همین کار را بکنند.

 

10-  قلدرم. هر طور دلم خواست لباس می‌پوشم و "تیپ" می‌زنم و بیرون می‌آیم چون بلدم به موقع از واژه‌ی "دموکراسی" و "حقوق بشر" استفاده کنم و البته حقوق بشرم فقط در همین پوشیدن لباس و مدل مو خلاصه می‌شود. حقوق خاص دیگری ندارم!

 

11-  بوق می‌زنم. پشت چراغ قرمز، اگر راننده‌ی جلویی خواست تا آخرین لحظه قانون را رعایت کند، طوری دستم را روی بوق می‌گذارم و نگاه می‌دارم که از کرده‌اش پشیمان شود.

 

12-  خیانت می‌کنم. با داشتن یک زن و یک فرزند، یک خانه‌ی 300 متری و یک ماشین 60 میلیون تومانی، ماهی 750 هزار تومان حقوق می‌گیرم، و 300 هزار تومان هم اضافه‌کاری و مزایا. ولی هرکجا می‌نشینم، می‌گویم حقوق ماهیانه‌ام از سال 75 تا الان، همان 100 هزار تومان است!

 

13-  کارشناس مسایل اقتصادی هستم. خوب می‌دانم که قیمت نفت الان هر بشکه‌یی 147 دلار شده. بعد اینطور تحلیل می‌کنم که: "ببینید چه قدر دزدی زیاد است! باید بشکه‌ی 147 دلار، مردم دارند از فقر می‌میرند!!!" و البته این را دیگر نمی‌دانم که ارزش دلار از سال 2004 تا امروز به یک چهارم رسیده و...

 

14-  مادرزاد دیپلمات به دنیا آمده‌ام. تا بی‌بی‌سی از قول یک وزیر معلول صهیونیستی اعلام کند که فردا به ایران حمله می‌کنیم، همه جا می‌نشینم و می‌گویم: "دیدید پیش‌بینی‌ام درست بود. دیدید گفتم حمله می‌شود...". و البته یادم نیست که پدربزرگ آن وزیر هم 45 سال پیش تهدید به حمله می‌کرد، ولی هنوز که هنوز است، هیچ دولتی پیدا نشده "جرات" حمله کردن پیدا کند.

 

15-  به خوبی سر مردم کلاه می‌گذارم. اصلاً هفت‌خط خوبی هستم. 2 کیلو سیب را با قیمت 5 کیلو سیب به طرف می‌فروشم بدون اینکه شستش هم خبردار شود!

 

16-  تفریحم با آبروی دیگران است. بیکار که می‌شوم، فیلم خصوصی داخل خانه‌ی مردم را می‌گیرم و نگاه می‌کنم و البته به چهار نفر دیگر هم می‌فرستم تا در لذت من شریک شوند. به اندازه‌ی کافی هم برای این کار قشنگم، توجیه دارم!

 

17-  حال و حوصله‌ی نماز خواندن و ادا کردن فرایض دینی را ندارم (که شاید روزی جمعاً 10 دقیقه وقتم را بگیرند) ولی در عوض روزها و ساعتها پای اینترنت وقت می‌گذارم و وبلاگ می‌نویسم تا مردم را آگاه کنم که دین فلان مشکل را دارد و پیامبر فلان اشتباه را. اینطوری خودم را راضی می‌کنم که کفر و بی‌دینی‌ام، نشانه‌ی روشنفکری و آوانگاردیزم من است!

 

18-  از ایرانی بودن، فقط تخت جمشید را می‌فهمم. شکلکش را گردن‌بند درست می‌کنم و گردنم می‌اندازم، ولی یک بار هم در عمرم تلاش نمی‌کنم بفهمم "کردار نیک، پندار نیک و گفتار نیک" یعنی چه! همینکه اسم فارسی داشته باشم و یک بار به شیراز رفته باشم، حجت ایرانی بودنم را تمام می‌کند.

 

19-  حال نمی‌کنم کار مردم را راه بیندازم. کارمند فلان اداره هستم، کار ارباب رجوع هم با یک امضا راه می‌افتد. ارباب رجوع را دق‌مرگ می‌کنم، ولی به کاغذش امضا نمی‌زنم!

 

20-  صدای موسیقی ضبط و ماشین و موبایل من به خودم مربوط است. من چون احتمالاً از "دموکراسی" زیادی برخوردارم، می‌توانم گوش‌خراش‌ترین آهنگها را با بلندترین تن صداها در ماشینم بگذارم و در خیابانها ویراژ بدهم، بدون اینکه کسی حق اعتراض داشته باشد! من حتی به جای بوق دوچرخه و ماشینم، صدای پلنگ و کفتار می‌گذارم، فقط به این دلیل که من "آزاد"ام!

 

۲۱- من هر زمان دلم خواست، در كوچه و خيابان، فروشگاه و فرودگاه، بدون اينكه حق ديگران پشيزي برايم ارزش داشته باشد، سيگار مي كشم و از دود و بوي نامطبوعش همه را منتفع ميسازم. اين يعني من آزادم و فقط بايد جريمه شوم تا قانون را ياد بگيرم!

 

من یک "نفر" هستم و این همه کار می‌کنم. همیشه سوالم این است که "دولت" برای من چه کار کرده است، "جامعه" برایم چه قدر مفید بوده. هیچ وقت از هیچ اتفاقی راضی نمی‌شوم و بزرگترین تحولها هم به چشمم نمی‌آیند. همیشه انتقاد دارم و از همه‌ی عالم و آدم طلبکارم، ولی معلوم نیست خودم چه قدر برای جامعه، برای دولت و برای مردم مفید بودم و هستم.

 

هیچ مسوولیتی را نمی‌پذیرم و همیشه خودم را "بی‌گناه" و "بدون اشتباه" می‌دانم. اگر هم روزی لطف کنم و یکی از اشتباهاتم را بپذیرم، طوری از کنارش رد می‌شوم که احدی متوجه نشود!

 

آیا حالا که من، یک تنه و بدون کمک هیچ همراه و یاوری، جرایم و اشتباهات و خلافهای صدها نفر را در روز مرتکب می‌شوم، جایی برای انتقاد از دولت و اشکال‌تراشی از بخشهای مختلفی که حتی کوچکترین مطالعه و دانشی در آن ندارم، باقی می‌ماند؟

 

آیا هیچ منطق و وجدانی می‌پذیرد که من به عنوان یک شهروند، اینطور قانون‌شکن و لاابالی باشم، و البته همواره طلبکار و برافروخته و در انتظار اینکه عده‌یی برایم کاری بکنند و برای پیشرفتم خدمتی انجام دهند...؟

 

به راستی کدام وجدان بیدار یا کدام ذهن روشنفکری می‌پذیرد که ما، این همه تخطی از قانون و گریز از هنجارهای اجتماعی را هر روز تکرار کنیم و در پایان از بابت همه‌ی نارسایی‌ها و مشکلات، تقصیرها را بر گردن دولت بیندازیم؟

 

ما که همواره خود را روشنفکر و دگراندیش خوانده‌ایم، چه میزان در رفتار خود اندیشه کردیم و چه قدر کوشیدیم که کژیها و نادرستی‌هایمان را به اصلاح بنشینیم؟ آیا این رسم روشنفکری است که مدام فرافکنی کنیم و حتی یکی از کم‌کاریها و تقصیرهای خود را نپذیریم و در عوض، مدام بار اتهام را بر دوش مقامات و مسوولان بگذاریم؟

 

آیا صرف اینکه دولتمردان و صاحب منصبان، بودجه و امکانات در اختیار دارند، این مجوز را به ما می‌دهد که هرگونه توهین، بی‌انصافی، اجحاف، تهمت و افترایی را در حقشان روا کنیم؟ کدام یک از مکتبهای انسانی، دینی یا اخلاقی این را می‌پذیرند؟

 

آیا به نظر نمی‌رسد اگر هر کدام از ما بکوشیم روزانه فقط یکی از این خیانتهای شهروندی را ترک کنیم، کشور در اندک زمانی به گلستان تبدیل می‌گردد و بار عمده‌یی از دوش دولت برداشته می‌شود؟

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب انتقادي  | 

با سیه دل چه سود گفتن وعظ...؟

 اسلام، دین بزرگی است. نه نیاز به وکیل مدافع دارد و نه نیاز به حامی. هم او که نازلش فرموده، راه مراقبت و حفاظتش را نیز به خوبی می‌داند و در آن، نیازی به شریک و همتا ندارد.
عظمت و حقانیت اسلام، برای کوردلان و منافقان، برنتافتنی است و به هر ترفندی می‌کوشند به آن ضربه بزنند. یک روز "آیات شیطانی" را علم می‌کنند، روز دیگر به چند نفر "دانمارکی" پول می‌دهند و روز دیگر از در "فتنه" وارد می‌شوند.

 "آیات شیطانی" اولینش نبوده و "فتنه" آخرینشان نخواهد بود. می‌سازند و می‌نویسند و می‌گویند تا شاید یک نفر مسلمان سست‌عنصر پیدا شود و دینش را ببازد، که آنروز آنان پیروز خواهند بود... با این حال نمی‌دانم چرا جهان امروز 1.5 میلیارد نفر مسلمان دارد که هر روز افزوده می‌شوند!

 

یک روز می‌گویند که به کار بردن نام "ا..." در نشانی پست الکترونیک ممنوع است و روز دیگر می‌گویند که اصلاً مردم 57 کشور اسلامی حق ندارند ایمیل داشته باشند. یک روز می‌گویند بر سرتان بمب می‌ریزیم، روز دیگر می‌گویند تحریم می‌کنیم. یک روز می‌گویند حق ندارید حجاب داشته باشید و دست آخر هم می‌گویند اصلاً حق زندگی ندارید!

 

چنین اعمالی، از مخالفان و معاندان دین مبین اسلام، یک مشت بیمار عصبی و هیستریک ساخته که هر روز به یک پناهگاه چنگ می‌زنند، اما سرآخر باز هم سقوط می‌کنند...

می‌گویند که دین یک امر شخصی است و فقط به عبادات فردی انسانها اختصاص دارد، فردای روز همایش بین‌المللی می‌گذارند برای تبلیغ "بوداییسم"!

 

می‌گویند آزادی ادیان در ایران وجود ندارد، بعد می‌گردند در قانون اساسی تمام کشورها و نام "زرتشت" را فقط در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران می‌یابند، می‌آیند و می‌گویند که: "خوب، حالا یک آزادیهایی هست!"

 

بعد از دستگیری سه نفر بهایی به جرم بمب‌گذاری، هوار می‌کنند که: "ایران سی هزار مسیحی را در یک روز اعدام کرد!"، فردا خبر می‌پیچد که مسجد شهر رم را تخریب کردند برای ساختن فروشگاه...

به قول ابوذر منتظر قائم، دروغ است دیگر، کانتر که ندارد، شماره هم نمی‌اندازد. شما بگویید، آنقدر نادان و کوردل در دنیا هست که باور کند، کار و کاسبی شما از سکه نمی‌افتد!

 

حتماً شما هم روزانه، صدها ایمیل از این دست دریافت می‌کنید که: "تناقضهای جدید در قرآن مسلمانان کشف شد." یا "پرده‌برداری از اشتباه تاریخی پیامبر اسلام" و یا "نسخه‌ی تحریف‌شده‌ی قرآن به بازار آمد."

 

راستش نه به عنوان یک مسلمان، که به عنوان یک شهروند، وقت و عمر خود را گرانبهاتر از آن می‌دانم که برای خواندن "لاطائلات" و "اراجیف" یک مشت ذهن بیمار فرصت بگذارم و چشمهایم را خسته کنم.

ترجیح می‌دهم عبث‌ترین کار دنیا یعنی گوش دادن به رادیوهای فارسی زبان خارج از کشور را هر روز 24 ساعته انجام بدهم، اما ایمیلها و نامه‌های این بندگان خدایی که خودشان را "استاد ایلیا" و "استاد مسعود" و "دکتر اهورا" و "مهندس هخورا" معرفی می‌کنند، نخوانم.

 

با این حال، یکی از دوستان عزیز، ایمیلی فرستاد که یک کتاب الکترونیکی را ضمیمه‌ی خود داشت و حتی اسمش را خاطرم نیست، اما ادعا کرده بود که سری جدید تناقضهای اسلام و سخنان پیامبر (ص) را کشف کرده است.

 

داشتم نامه می‌زدم به موسسه‌ی نوبل که جایزه‌ی نوبل "هوش" را برای این نویسنده‌ی مبتکر کنار بگذارد، تصمیم گرفتم چند سطری بخوانم و ببینم واقعاً در ذهن این آدمها چه می‌گذرد...

بد ندیدم یکی از تناقضات مکشوفه‌ی "استاد دشتی" که احتمالاً ربطی به "مصطفی" در "کباب غاز" هم دارد (چرا که ایشان هم دشتی تخلص می‌کردند!!) را با شما در میان بگذارم، تا بعد با هم یک نتیجه‌گیری اساسی انجام بدهیم.

 

استاد دشتی فرموده‌اند: (نقل به مضمون)

اینکه گفته می‌شود پیامبر اسلام، "امی" بوده و این "امی" معنای بی‌سواد و درس‌نخوانده را دارد، اشتباه ترجمه‌یی است، چرا که "امی" مورد نظر در قرآن، قومی به نام "امی" بوده که پیامبر در آنجا متولد شده و منظور این است که پیامبر در یکی از اقوام عرب به دنیا آمده نه اینکه درس نخوانده بود و نوشتن نمی‌دانست...

 

از سویی خنده‌ام گرفت که عنوان "استاد" امروزه دیگر به هر "هویج" و "خیار"ی اطلاق می‌شود، از سوی دیگر متاسف شدم که چرا چنین افراد "کوچه بازاری" و "بی‌سواد"ی مخالفان و منتقدان دین ما را تشکیل می‌دهند. یعنی این دین آنقدر باعظمت، برحق و استوار است که حتی یک انسان تحصیل‌کرده و دانشمند هم با آن مخالفت نمی‌کند؟

 

دلم می‌سوزد از اینکه امروز، حتی هر طفل سه ساله‌یی هم می‌داند که پیامبر اعظم (ص) اهل طایفه‌ی قریش بودند و من یکی حداقل تا به امروز و غیر از دهان مبارک استاد دشتی، نامی از قبیله‌ی "امی" نشنیده بودم... از سوی دیگر، تاسف خوردم که چه طور بعضی از جوانهای هیجان‌زده و ناپخته‌ی ما، "استاد" بودن چنین کلاه‌بردارانی که ادعا می‌کنند مفسر قرآن و عالم دینی هستند را باور می‌کنند.

که حتی در فهرست سوابق و افتخارات "استاد دشتی" می‌خواندم ایشان حافظ کل قرآن هم هستند و حتی سه بار این کتاب آسمانی را از بر خوانده‌اند.

 

و آنگاه متوجه نشدم که استاد، چه طور آیه‌ی 48 سوره‌ی مبارکه‌ی عنکبوت را از قلم انداخته‌اند که: بسم الله الرحمن الرحیم / وَ ما کنت تتلو من قبله مِن کتابٍ و لا تخطه بیمینک اذا لارتاب المبطلون ...

وظیفه‌ی ما، امر به معروف و نهی از منکر است. وظیفه‌یی که در آنجام آن کوتاهی نخواهیم کرد. تا مرز جهاد... اما حضرت سعدی می‌فرماید:

 

آهنی را که موریانه بخورد

نتوان برد از او به صیقل زنگ

با سیه دل چه سود گفتن وعظ

نرود میخ آهنی در سنگ...

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب دین، نماد صلح  | 

حقوقی که بشر نیست!

 

 مصوبه‌ی جدید مجلس شورای اسلامی کشورمان در تصویب مجازات اعدام برای بانیان خانه‌های فســاد و گردانندگان سایتهای غیراخلاقی، بار دیگر صدای یک عده از پیش تعیین شده را درآورد که از قرار معلوم کمین کشیده‌اند تا هر جا که قرار است اقدامی بر علیه فساد و بی‌قانونی صورت بگیرد، داد و هوار راه بیندازند و دولت را متهم کنند به نقض حقوق "بشر" و از این دست شعارهای نخ‌نما و ملال‌آور که حسابی کهنه شده‌اند و دیگر خریداری ندارند.

آنها هرچند از این طریق با اعمال فشار بر نهادهای قانون‌گذار و مجریان قانون، تلاش می‌کنند از اجرای عدالت و برقراری آرامش در جامعه جلوگیری کنند تا در نهایت باز هم باب اعتراض و غرض‌ورزی باز باشد و بتوانند دولت را متهم کنند که چرا فساد جامعه را فراگرفته است!!؟

در اینکه چنین اظهاراتی فاقد هرگونه ارزش و عقلانیتی هستند و تنها با اهداف سیاسی مطرح می‌شوند، تردیدی نیست، با این حال چند پرسش اساسی را به ذهن من متبادر می‌سازند که ترجیح می‌دهم بپرسم:

 

1- آیا این امکان حقیقتاً وجود دارد که در تعریف گردانندگان سایتهای هرزه‌نگـاری و سایر مفسدان و اراذل اجتماعی به عنوان "بشر"، اتفاق نظر داشته باشیم تا بتوانیم با این فرض، از حقوق آنها سخن بگوییم؟

 

2- آیا جامعه برای کشته شدن جنایتکاران و قاتلان، اظهار تاسف می‌کند؟ پس چرا باید برای کسانی که روح و روان جامعه را به قتل می‌رسانند اظهار تاسف کرد؟ آیا ارزش "جسم" و "بدن" انسانها، از ارزش "روح" و "روان" زوال ناپذیر و جاودان بیشتر است؟ آیا کسانی که با جدیدترین و پیشرفته‌ترین ابزار و ترفندها، به جان روح و روان مردم افتاده‌اند، نباید به دردناکترین مجازاتها برسند؟

 

3- آیا صرف هموطن بودن ما با افرادی که فساد و جنایت را گسترش می‌دهند، مجوزی برای حمایت از آنها در مظالم کردار و فسادشان را صادر می‌کند؟ پس اگر هویت و حیات "هر" ایرانی قابل دفاع و ارزش است، چرا امروز هیچ مدافع حقوق بشر و روشنفکری حاضر نمی‌شود به خونخواهی 200 ایرانی کشته شده در سانحه‌ی دلخراش 12 تیر 1367 و منهدم شدن هواپیمای مسافربری ایرباس ایران به دست ناو وینسنس آمریکا برخیزد و بر قاتلان بشورد؟

 

4- آیا اگر توجیه حامیان حقوق بشر و سوختگان راه آزادی این است که نه به دلیل ایرانی بودن این اراذل و اوباش، که به دلیل "انسان" بودن آنها باید از اعدام آنها خودداری شود و کشته شدن هر انسان، یک فاجعه‌ی بشری است، پس چرا همین آقایان برای دفاع از 2 میلیون انسان بی‌گناه که در جریان حمله به افغانستان و عراق کشته شدند، حرکتی نمی‌کنند و در مقابل عاملان این جنایت بی‌نظیر، سکوت گزیده‌اند؟ آیا آنان در این سالها، 2 میلیون فاجعه‌ی بشری را ندیده‌اند؟

گناه عروس و داماد افغانی که در اولین ساعات تشکیل زندگی‌شان باید زیر بمباران چشم‌آبی‌های "متمدن" ایالات متحده، به خون کشیده شوند و باقی زندگی مشترک خود را در دنیای دیگری بگذرانند چیست؟ آیا اینکه آنها افراد "سیاه" و "فقیر" و "تحصیل‌نکرده‌"یی هستند، از "بشر" بودن ساقطشان می‌کند؟

 

5- معمولاً معترضانی که خود را مدافع حقوق بشر و منادی آزادی می‌دانند، جهت‌دارترین افرادی هستند که نه به دلیل احساس وظیفه‌ی انسانی و وجدان اخلاقی، که به دلیل استخدام در لابی‌های آمریکایی و صهیونیستی و دریافت جیره و مواجب ماهیانه، خود را به مهره‌هایی سوخته بدل می‌سازند و ناچارند هر متن و نوشته‌یی را از رو بخوانند، ترجمه کنند و به اسم دفاع از آزادی تحویل مردم بدهند!

پس اگر هدف ما دفاع از نوع "بشر" و همه‌ی کسانی است که مورد ظلم قرار می‌گیرند و بدون توجه به رنگ پوست، عقیده‌ی سیاسی، نژاد، مذهب و آیین‌شان باید از آنها دفاع کنیم، چرا این آقایان و البته تئوریسینهای اصلی‌شان از جمله خانم شیرین عبادی، آقای ابراهیم نبوی، دکتر اهورا پیروز خالق یزدی و... برای آزادی 4 دیپلمات ربوده‌شده‌ی ایرانی که سالهاست در اسارت رژیم صهیونیستی هستند، حرکتی انجام نمی‌دهد؟

چرا هیچ کس اعتراضی نمی‌کند که رییس‌جمهور ایران در هر سفر خارجی خود، با احتمال یک سوءقصد یا خطر سیاسی مواجه است و اوج این تهدیدها و نقض آشکار حقوق بین‌الملل (مصونیت مقامات سیاسی در خاک کشور بیگانه) در عراق اتفاق می‌افتد؟

 

6- آیا حقوق بشر، فقط مختص به آقای آرش سیگارچی و احمد باطبی یا سایر زندانیان است؟ اگر فقط زندانیان از حقوق بشر برخوردارند و افراد آزاد، از چنین حقوقی برخودار نیستند، پس چرا برای آزادی 3 میلیون زندانی در آمریکا، مهد دموکراسی و آزادی هیچ تلاشی نمی‌شود؟ چرا در چنین مواردی، ما وکیل مدافع کشورهای بیگانه نیستیم و باید فقط به چارچوبهای کشور خودمان بپردازیم ولی هرزمان که پای مقایسه در رشد اقتصادی و پیشرفت علمی می‌رسد، نام صد کشور را ردیف می‌کنیم که اینها از ما پیشرفته‌تر هستند؟

 

7- آیا افراد آزاد جامعه که می‌خواهند از فساد و جنایت به دور باشند، از حقوق موسوم به "حقوق بشر" برخوردار هستند؟ آیا این حقوق فقط مادی است یا به امنیت روانی و اجتماعی هم بستگی دارد؟ اگر اینگونه است و این حقوق تنها جنبه‌ی مادی ندارند، تکلیف خانواده‌هایی که برای یک گردش کوتاه دو ساعته به یک پارک خارج از شهر می‌روند و باید با گروههای 20 نفره‌ی اراذل و اوباشی روبه‌رو شوند که پیاده‌روها و فضاهای سبز را اشغال کرده‌اند، هر کدام یک نخ سیگار بر لب دارند، هر کدام با گوشی تلفن همراهشان یک قطعه موسیقی زیرزمینی با کریه‌ترین صدای ممکن پخش می‌کنند و مستانه مشغول عربده زدن و به زبان آوردن الفاظ رکیک و غیراخلاقی هستند چیست؟

آیا حقوق بشر به این خانواده‌ها تعلق ندارد و آنها نباید از نیروی انتظامی بخواهند که با تشدید طرح ارتقای امنیت اجتماعی (البته با حفظ شئون و احترام همه‌ی شهروندان)، اینگونه مفسدان را به اشدّ مجازات برساند؟

آیا حقوق بشر به رسانه‌ها و روزنامه‌نگاران اختصاص ندارد که از کم‌کاری نیروی انتظامی و مقطعی بودن انجام چنین طرحهایی انتقاد کنند و بخواهند که فرهنگ رو به زوال و افول جامعه، بعد از ناکارآمد شدن فرهنگ‌سازی رسانه‌یی، از طریق برخوردهای نظامی و انتظامی حفظ شود تا خانواده‌های ایرانی بتوانند از حفظ شدن بنیان داخلی خود مطمئن باشند؟

 

8- و سوال آخر. اگر مسدود شدن سایتهای اینترنتی مروج فساد، الحاد، کفر و ضداخلاقیات، با حقوق بشر و دموکراسی منافات دارد و باید محدود کردن آزادیها و مخالفت با دموکراسی را در هر مرحله‌یی مسدود کرد، چرا منادیان روشنفکری و حقوق بشر برای آزادی دانشمندان اروپایی نفی‌کننده‌ی هلوکاست از زندانها تلاشی نمی‌کنند؟

چرا تخریب شدن مسجدی در شهر رم برای ساخت مرکز تجاری، اعتراض هیچ منادی حقوق بشر و دموکراسی را برنمی‌انگیزد؟ آیا مسلمانان شهر رم حق ندارند از محلی برای عبادت سالم برخوردار باشند؟

چرا هیچکدام از سینه‌سوختگان دموکراسی و آزادی، از حقوق دختران محجبه‌ی ترکیه و فرانسه دفاع نمی‌کنند که به دلیل انتخاب آزادانه‌ی خود، ناچارند از تحصیل و سایر حقوق اجتماعی محروم شوند؟

 آیا دموکراسی فقط به آن دسته از واردکنندگان مواد مخدر و تولیدکنندگان زیرزمینی قرصهای روانگردان تعلق دارد که در لوای برچسب رنگ و لعاب دار موسیقی "رپ"، انواع فسادها و ناهنجاریها را در جامعه گسترش می‌دهند و نباید با آنها برخوردی شود، با این بهانه که همه‌ی گروههای "هنری" آزاد به فعالیتند؟ آیا گروههای "هنری" در دخمه‌های زیرزمینی خود، مواد مخدر و افیونی هم بسته‌بندی و توزیع می‌کنند؟

پس تکلیف دموکراسی برای پدران و مادرانی که فرزندانشان از طریق ترویج اینگونه‌ی فساد و بی‌بند و باری به انحراف کشیده می‌شوند چیست؟ آیا آنها حق ندارند از دولت درخواست کنند که برای تعطیلی اینگونه سایتها و گروهها و برخورد با گردانندگان آنها اقدامی صورت بگیرد؟

 

پی‌نوشت: به قول یکی از دوستان، آرزو دارم یه روزی، یه وینچستر دستم باشه، اونوقت با آقای احمدی‌نژاد، یک جا، تو یه اتاق، تنها باشم... اونوقت... اونوقت راحت... بادی‌گاردی‌اش می‌شم...

|+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب انتقادي  | 

چرا غرب از ایران می‌ترسد؟

-برگزاری آزمون سراسری دانشگاههای کشور در روزهای گذشته، مهمترین عاملی بود که باعث شد تا چند هفته‌یی نتوانم وبلاگ را به روز برسانم.

به لطف خدا، آزمون خوبی بود و امیدهای بسیاری به آن دارم. انشاءا... پس از اعلام نتایج، جزییات کاملتری را  ارایه می‌کنم. در همین حد بگویم که امیرارسلان جامعی، محمدرضا رهبر و احمدرضا توسلی از جمله کسانی هستند که این روزها مدام برایشان دعا می‌کنم و شدیداً امیدوارم که از برگزیدگان موفق کنکور امسال باشند.

 

2- تبلیغات مبتذل و غیرحرفه‌یی سایت بلاگفا که بدون هیچگونه وجاهت قانونی در وبلاگهای کاربران قرار می‌گیرد، انگیزه‌هایم را برای ادامه دادن کار در این سرویس کاهش داده و شاید به زودی مطالبم را به سرور دیگری منتقل کنم.

تبلیغ خشونت و ارعاب از طریق تبلیغ فیلمهایی که سایت بلاگفا ادعا می‌کند "وحشت را به خانه‌ی شما می‌آورد"، تبلیغ بی‌پروای جرایم اینترنتی از جمله هک و سرقت اطلاعات از طریق نرم‌افزارهای نفوذ به موبایل و تشجیع به کارگیری ابزارهای نقض حریم خصوصی (دسترسی به ایمیلهای افراد، سرقت رمزهای عبور و...) که بارها درباره‌ی آن به مدیر سایت هم تذکر داده شده، به دلایل متعددی همچنان ادامه دارد.

از این رو، ادامه دادن یک فعالیت فرهنگی در محیطی که ادعای مبارزه با جرایم اینترنتی را دارد و خود را همسطح و همسنگ WordPress می‌داند، ممکن نیست.

همین سیاست یک بام و دو هوا بود که باعث شد آقای جوانفکر، مشاور رییس‌جمهور نیز در نخستین روزهای وبلاگنویسی خود در بلاگفا، عطای رایگان بودن آن را به لقایش بخشید و سریعاً‌ اقدام به راه‌اندازی وبلاگ اختصاصی خود کرد.

 

3- بحث اصلی امروزم درباره‌ی ترس مالیخولیایی دولتهای غربی از جمهوری اسلامی ایران است. دولتهایی شامل آمریکا، اعضای اتحادیه‌ی اروپا و رژیم صهیونیستی.

درست است که ایران امروز هشتمین قدرت نظامی بزرگ دنیاست و شنیدن نامش هم اندام دولتهای غربی را می‌لرزاند، اما علت این ترس دیوانه‌وار که به قول رهبری، آمریکا و اسراییل را به "بیماران روانی" بدل ساخته، چیست؟

ترسی که باعث می‌شود یک روز تهدید کنند، یک روز تحریم کنند، یک روز مذاکره کنند و یک روز بگویند که می‌خواهیم در تهران کنسولگری افتتاح کنیم!

تصور کنید دوستی می‌خواهد همکلاسی‌اش را تهدید کند که اگر آن مداد را به من ندهی، من هم تو را می‌زنم. همینطور به تهدید کردن ادامه بدهد که می‌زنم، می‌زنم و آن دوستش هم مداد را قرض ندهد. وقتی شخص تهدیدکننده، قدرت زدن را نداشته باشد، ممکن است تا مدتها به "بلوف زدن" ادامه بدهد، حتی تهدیدهای خطرناک بکند، قهر کند و لب به توهین هم بگشاید، اما در عمل قدرت انجام کاری را ندارد و طبلی است که هرچه بزرگتر باشد، توخالی‌تر است و صدایش بیشتر می‌پیچد.

واقعیت اینجاست که دولتهای غربی از آغاز انقلاب اسلامی، مشغول تهدید کردن کشورمانند و هر بار به بهانه‌یی می‌کوشند مردم ما را تحت فشار قرار دهند.

البته این فشارها، همواره روانی بوده و با متحد کردن سیل عظیمی از رسانه‌ها و خبرگزاریها و سایتها، تلاش شده تا ضمن سست کردن اراده‌ی مردم، حس تلاش، اتحاد و خودباوری از آنها سلب شود.

متاسفانه با تهدیدهای آمریکا و اسراییل در ماههای اخیر که رسانه‌یی‌تر شده‌اند و با شدت بیشتری فریاد زده می‌شوند، علاوه بر سوءاستفاده‌ی اپوزیسیون و جیره‌خواران غرب در داخل کشور، بسیاری از مردم عادی هم خود را باخته‌اند و حقیقتاً باور کرده‌اند که آمریکا بعد از حمله به افغان و عراق، ایران را نیز مورد حمله قرار خواهد داد.

با وجود این، مردمی که چنین تهدیدهایی را باور کرده‌اند و سریع به جبهه‌ی دشمن شتافته‌اند و نیز مخالفان نظام که شدیداً مشغول ماهیگیری از آب گل‌آلود هستند، بهتر است چند ملاحظه را از یاد نبرند.

تهدید شائول موفاز برای حمله به ایران، اولین و آخرین حمله نبوده و نیست و همآنگونه که از نامش برمی‌آید، این بلوف سیاسی تنها یک تهدید محسوب می‌شود که نمونه‌های آن را ایرانیان 30 سال است دارند می‌شنوند!

به یاد بیاورید وقتی در سال 2002، آریل شارون تهدید کرده بود که به محض فارغ شدن از جنگ عراق، ایران را هدف قرار می‌دهد. (منبع: تایمز سال 2002)

در سال 2003 هم که واشنگتن پست با فتح‌الفتوح رسانه‌یی عظیم خود، خبر از کشف نقشه‌ی حمله‌ی قریب‌الوقوع آمریکا به ایران داد.

این تهدیدها و عملیات حرفه‌یی و بی‌نقص جنگ روانی تا جایی پیش رفت که مسوولان ما هم آن را باور کردند و سردار محسن رضایی هم خبر حمله‌ی 2003 آمریکا به ایران را تایید کرد.

در سال 2005، گاردین به نقل از مقامات اسراییل فاش کرد که حمله به ایران آخرین گزینه است! بعد هم یک سردار باهوش و نخبه‌ی ترکیه در سال 2006 پیش‌بینی کرد آمریکا به طور همزمان، ایران و سوریه را در ماه اکتبر مورد بمباران قرار خواهد داد!!

بعد هم که در سال 2006، آقای رامسفلد لطف کرد و همگان را آگاه ساخت از اینکه چرا آمریکا اول به عراق حمله کرد و ایران را در مرحله‌ی بعد قرار داده است!

در سال 2007 گاردین باز هم زحمت کشید و اعلام کرد که بوش قصد تشنج‌زدایی ندارد و به زودی ایران را بمباران خواهد کرد.

این بازی خنده‌دار همچنان ادامه یافت و امسال هم وزیر راه و ترابری اسراییل خبر مربوط به حمله‌ی اسراییل را اعلام کرد. البته انگار در این میان، یک اختلاف نظر کوچک به وجود آمده چرا که یک بار قرار است قبل از پایان دوره‌ی بوش به ایران حمله کنند و یک بار هم بعد از پایان دوره‌ی بوش!

به هر حال، این عزیزان تروریست که از قرار معلوم برای گسترش آزادی و دموکراسی در جهان، دارند جانشان را از دست می‌‌دهند، حداقل این فایده را برای ما دارند که اسباب خنده و تفریح چند صباحی را فراهم می‌آورند و من می‌توانم اینطور پیش‌بینی کنم:

سی‌ان‌ان، مارس 2013: هواپیماهای ارسالی صدام حسین!!، لحظاتی پیش به کاخ سفید حمله کردند.

رویترز، آوریل 2014: باراک اوباما، ایران را مسوول تخریب ساختمان کاخ سفید می‌داند.

آسوشیتد پرس، ژوئن 2014: آمریکا در پی تدارک حمله به ایران است.

واشنگتن پست، فوریه‌ی 2015: جورج بوش در جنگلهای آمازون پیدا شد.

بی‌بی‌سی، آگوست 2020: مانور نظامی آمریکا در خلیج فارس، هشداری برای ایران بود.

بی‌بی‌سی، آگوست 2030: طرح حمله‌ی نظامی روی میز جِنا بوش، رییس‌جمهور آمریکا.

نیویورک تایمز، ژانویه‌ی سال 2055 میلادی: نقشه‌ی آمریکا برای حمله به ایران فاش شد.

گاردین، ژانویه‌ی سال 2055: آمریکا به نخست‌وزیر رژیم منحل شده‌ی اسراییل، پناهندگی نداد.

بی‌بی‌سی، اکتبر سال 2080 میلادی: انگلیس در حمله‌ی قریب‌الوقوع آمریکا به ایران، حمایت نظامی می‌کند.

و این داستان، همچنان ادامه دارد...

آنچه که مشخص است، اینکه آمریکا ایران را تهدیدی برای خود نمی‌داند بلکه به عنوان رقیب خود می‌شناسد و این رقیب، نه تنها در عرصه‌ی نظامی و اقتصادی، که در عرصه‌ی علمی نیز جانشین اصلی ابرقدرت خودخوانده به شمار می‌رود.

اگر با شنیدن این تهدیدهای نخ‌نما و تکراری که از قرار معلوم، روش جدیدی هم برای ابرازشان پیدا نمی‌شود، احساس ترس کرده‌اید و معتقدید ایران باید از حقوق هسته‌یی خود در تولید انرژی صلح‌آمیز هسته‌یی یا حتی بمب اتم عقب‌نشینی کند، شک نکنید که ایرانی نیستید!

|+| نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب بين‌المللي  |