پیام حسین، آن پیام بود که "اگر کیش ندارید، دست کم آزاده باشید..." و چه قدر پست و فرومایه بودند آنان که زندگی حسین را فروختند تا پرستش "لات" و "عزی" را به چنگ بیاورند، و آوردند. مگر آنان به چه کیشی بودند؟ به کیشی که آیین مرگ است؟!
اما فرومایگان تاریخ، انجمن آدمیان را از آن چراغ تابناک بیبهره نکردند، که نور حسین همواره تابیدن خواهد دشت. لیک، آن نامردمان، خود را بر خاکی سیاه نشاندند که تا جهان برپاست، نفرین و آه بر گذشتگان و آیندگانشان روا باشد.
حسین، آن مردی بود که دروغآور را "ناتوان و لاغر" میشمرد و برون از جرگهی باورمندان به آیین محمد راستگوی (ص). با این فراز، شگفتم که آیا روسفیدی دیگری نیز برای "من" بر جای میماند تا خویشتن را "مسلمان" بنامم؟ بیمناک از آنم که فرزندانم، آن روز که میآموزند تا باید بر حسین و دودمان پیامبر اوی درود بفرستند و یزیدبن معاویه را نفرین کنند، من را نیز در رستهی یزیدیانی بشمارند که با جامهی یک مسلمان باورمند، زندگی خود را به سوگواری برای حسین گذراندم، اما نیاموختم که دست کم مانند "حر بن یزید ریاحی" آزاده باشم.
آزادگی دشوار است و حسینی که راستگویی را "سربلندی" میشمارد، چگونه مرا در زمرهی سوگواران آزادهی خویشتن بشناسد آن زمان که از پایبندی به آسانترین فرمان پروردگار او نیز ناتوانم؟
با خویشتن چه بگوییم که این سینهزنیها و سوگواریها به کجا میرود و آن بهتان و دروغها به کجا... آن نمازها و روزهها به کجا میرود و این زیادهرویها و ستمگریها به کجا...
من بر حسین (ع) اشک نمیریزم. که او بینیاز است و پاکیزه از اشک من و هزاران چون منی. از "روا"یی که "ناروا" کردم و از آزادهیی که نبودم.
آیا تو میدانی حسین امروز از پردیس برین بر ما مینگرد و در دل آرزو نمیکند که سوگواران و اشکریزانی همچون من و تو نداشت...؟
پروردگارا، یادگاری حسین (ع)، راستی و نیکویی، درستی و خوبکرداری بود برای جهان کوچک و پایانیافتنی ما. مباد من آن یزیدی باشم که یادگاریهای حسین را نیست میکنم...
پروردگارا، یاری رسان، سرنوشت و فرجام ما نیکوتر گردد از آنچه حسین رفت تا بر مردمانش نبیند...
پیمان کرده بودم در روزهای گذشته که به هنگام رسیدن فرتورهایی نو از " جشنوارهی مجسمههای برفی " در بوستان ملت رشت، آنها را بدون درنگ به تارنگارم گسیل کنم و اکنون نیز بر سر پیمان خود هستم.
این فرتورها با پشتیبانی و تلاش یاور گرامیمان، امیرارسلان که از همکاران و همیاران ساخت پیکرهی برفی تخت جمشید نیز بود گرفته شده و من با همداستانی او، این نگارهها را به همراه فرانمود (توضیح) هرکدام از آنها برایتان فراهم میآورم، باشد که پسند کنید.
سر آن دارم تا دوباره یادآوری کنم که "شهرداری" و "شورای شهر" رشت، برگزاری این جشنوارهی مردمی را بر گرده و دوش گرفتند و پاسخ آن را نیز به گرمی از مردم دریافت کردند، چه بیش از ۷۰ پیکره بنیاد نهاده شد و یکی از دیگری، زیباتر و چشمنوازتر.
نیاز است که برای تماشای این نگارهها، بر روی فراز "ادامهی مطلب" تقه بزنید.
چندی بود که از روند رو به رشد کار بمب گوگلی "سلام یاهو" یادداشتی گسیل نکرده بودم و به شما آگاهی نداده بودم از آنچه که بر این جنبش گروهی و پردامنه میگذرد.
نخست اینکه با رسیدن شمار بازدیدکنندگان تارنمای Yahoo mail به بیش از 1 یک میلیون نفر در زمان کمتر از 3 ماه، به بخشی از آرمانهای خود رسیدیم و آگاهسازی مردم آزاده و هشیارسازی دلهای آماده در سراسر جهان را به فرجام رساندیم
به گفتار دیگر، در این دورهی سه ماه، نزدیک به یک میلیون نفر در سراسر گیتی، از داستان پاک شدن نام ایران از فهرست کشورهای سایتی که داوی مردمسالاری و آزادی بیان دارد، آگاه شدند و دریافتند که شعارهای این پایگاه رایی (دولتی) از بابت نداشتن وابستگی به سازمانها و نهادهای حکومتی و سیاسی، تنها یک دروغ بزرگ و باورنکردنی است.
در گام نخست از جنبش گروهی، بیش از 4 هزار نفر، به نشانی سایت، پیوند دادند و در یک دورهی چندروزه، به دیمه (صفحه)ی نخست جستوجوهای گوگل جهش کردیم.
لیک، با تمامی این فرازها، آرمانهای کوتاه و بلند-دورهی ما به همین پیروزیهای گذرا همانند رساندن شمار بازدیدکنندگان به مرز یک میلیون، چکیده (خلاصه) نمیشود و از همان آغاز نیز پیمان بر آن داشتیم تا پس از شناساندن شایسته و درخور سایت به انجمن فراوانی از بازدیدکنندگان، ورزش (فعالیت) آن را گسترش دهیم و در راه رشد آن بکوشیم.
از همین روی، پس از همهی هیاهویی که بر سر راهاندازی تارنگار "سلام یاهو" به پا شد و بازتابی که این جنبش در رسانههای جهانی پیدا کرد، نقشبندی و نگارگری دیمهی نخست آن را از پایه دگرگون کردیم و با نمادهایی از فرهنگ و هنر ایران باستان، آن را آراستیم و فرنام (عنوان) "فرهنگ، جنگافزار ماست" را برگزیدیم و بر تارک آن دفترینه (ثبت) ساختیم.
هماکنون، دیمههای درونی (صفحات داخلی) تارنما را به وبلاگ جز (تبدیل) نمودیم، چیدمان و شمایل آن را دگرگون کردیم و نوشتهها، گفتوگوها، جستارها و چالشهایی در زمینهی تاریخ، اندیشه، فرهنگ، هنر، دانش و شهرینشینی (تمدن) پارسی را از این راه با خوانندگان انگلیسیزبان در میان میگذاریم، هرچند ناآگاه از آن نیستیم که این تارنگار میتواند یک دروازهی گشوده و روشنگرانه باشد تا از نامردمیهای پنهان و زیرزمینی دولتهای طاغوتی، کشتار مردمان بیگانه و نادرستیهای آنان پرده بردارد و دفترینه (ثابت) کند که غارت و تاختن درهای "تروریسم" را میگشاید، نه تلاش در راه آزادی و رسیدن به قلههای انسانیت. پس آنکه باید شرمسار باشد و نامش را پاکشده از هر فهرستی ببیند، دولت چاکر و خدمتگذار زور و خونریزی است، نه دولت "شور و شیدایی و دوستی" که همانا انجمن مردم ایرانزمین است.
آرمان بنیادی این جنبش نوخاسته آن است که چهرهی راستین و اریبانده (تحریف) نشدهی ایران و ایرانیان را به مردم دنیا بشناساند و همچنین به همهی گروهها و دستگاهها و توانگرانی که انگار میکنند با پاک کردن نام کشور ما، توانایی پاک کردن پیشینه، باورها، راستی و درستیمان را نیز دارند، آگاهی دهد که بیداری و هوشیاری مردم این مرز و بوم تا همواره پای برجا خواهد ماند.
هماکنون، تارنگار "سلام یاهو" در جایگاه وبلاگی تازهساخت و نوپا، به عنوان یک آبشخور (منبع) آگاهیدهنده از دانستنیهای ارزشمند ادب، هنر، تاریخ و فرهنگ ایرانی آغاز به کار کرده و سر آن دارد تا با ادامهی راه خود، به یک سرچشمهی ریشهیی برای همهی آنانی که دانشها و ریزگان (جزییات) گوناگون از ایران و ایرانیان میجویند، استوار گردد.

رشت برفی که اینروزها سردترین و بیهمتاترین روزهای یخزدهی خود در سالهای پسین را آروین (تجربه) میکند، با اینکه دشواری و سختی بسیار بر شهروندان و یاران دیرپای خود روا داشته، اما تهی از زیباییها و یادمانهای شگفتانگیز نیست.
دلانگیزترین و خاطرهانگیزترین این مانداکها، جشنوارهیی بود که با یاری شهرداری شهر برگزار گردید و در آن هزاران شهروند هنرمند و هنردوست، هنر راستین و نهفته در خون پاک ایرانیان آریایی مسلمان را ارایه دادند و دفترینه نمودند که اگر در فرتورها(تصاویر) و انگارههایی از سیما میبینیم بیگانگان با نمایشهای خیرهکننده، پیشرفت و دانش خود را به رخ ما میکشند، برتری و پیروزی چشمگیری بر ما ندارند و این تنها نمایانگر دارایی و توانگری آنهاست، نه بایسته هوشبهر و فرزانگی آنان.
آنچه در تصویر میبینید، پیکرهیی برفی است از تخت جمشید، نشان و نماد سربلندی و سرافرازی ایرانیان در گذرگاه تاریخ که من به همراه محمدرضا، احمدرضا، امیرارسلان و سروش آن را در عرض سه تا چهار تسو (ساعت) پی نهادیم و به فرجام آوردیم.
در این رهگذر، ما بدون رودربایستی دریافتیم که محمدرضا به راستی یک هنرمند فریور (حقیقی) و سروادیک (شاعرانه) است و به آسانی میتوان آیندهی روشن و درخشان او را از هماکنون پیشبینی کرد.
خداوند بلندمرتبه را به شوند (دلیل) داشتن چنین دوست هنباز، سپاسگزاری میکنم و نیز از سویدای جان، کوشش و تلاش بیدریغ احمدرضای مهربان که با اندیشهی خود ما را یاری فراوان داد و امیرارسلان و سروش فرینه (ممتاز) را میستایم.
نگارهیی که مشاهده میکنید را احمدرضا فراهم آورده و سر آن دارم که به زودی، چهرهیی از سایر پیکرههای ساخته شده و نیز گوشههایی ناپیدا از پیکرهی اسب کوچک و دوستداشتنی برفیمان را ارایه سازم.
و نیز بیفزایم که فزون بر سه صد هنرمند تازهکار و پیشکسوت، در این گستره همایه کردند و پیکرههایی یخی و برفی زدند از رزم رستم و سهراب، نیایشگاه مینوی مسلمانان (مسجد)، جانوران آفریدهی خداوند و هرآنچه که در خیال نیز نیاید.
پس تا آن روز که با فرتورهایی نو و درخور به این تارنگار بازگردم، درود و دو صد بدرود...
بارش دوبارهی برف سنگین در گیلان و شهرهای گوناگون آن، مردم دیار من را به یاد چالش برف سال 83 میاندازد. تنگنایی که در آن با بارش برف یک و نیم متری و بسته شدن همهی راهها و گذرگاههای آمد و شد، دسترسی مردم به آب، روشنایی، گرما و دورگو (تلفن) بریده شد و از بین رفت.
برفی که در آن، چندین مردم به فرنود (دلیل) نداشتن شایش(امکان) گردآوری آذوقه، خوراکی و دارو جان خود را از دست دادند و نیز هزاران خانه، آموزشگاه، کارخانه، بیمارستان، نسکخانه (کتابخانه) و فروشگاه، به کلی آسیب دید و نیز فرآوردههای کشاوری هزاران کشاورز همانند برنج و گندم و چای، ویران شد و زخمه خورد.
هماکنون که من از برای شما مینگارم، بلندای برف در شهر من رشت، به بیش از یک متر رسیده و این در رویی است که چندصد رهنورد و رهسپار (مسافر) درراهمانده بسیاری به هر فند و چیدمان، در آموزشگاهها، نیایشگاهها و کانونهای "هلال احمر" جای داده شدهاند، روزنامهها به زیور پخش آراسته نمیشوند، رستههای نانوایی دم به دم بسیار شلوغ و پرباشندهاند، رفت و آمد خودروها با آهنگ بسی کند و آرام به فرجام میرسد، فشار گرماپخشکنها (گاز) به کمینهی خود رسیده، زبالهها در کوچهها انباشته شده و هیچ رفتگری یافت مینشود تا آنها را بزداید، باشندگان روستاها و دهستانها، از نور و روشنایی، گرما و خوراکی بیبهرهاند و چگونگی، اندوهبارتر از آن است که در واژگان بگنجد.
و نیز چاپخانهها، آموزشگاهها، دانشگاهها و بخش بزرگی از اسپاشهای (فضا) زاوری (خدماتی) دست از کار کشیدهاند و تنها 46 دستگاه خودرو و دستگاه سنگین برای روبش برف و پاکسازی گذرگاهها و خیابانها در سراسر شهر، تکاپو و جنبش میکنند.
نگرانی و دلهره در چهرهی مردم به روشنی دیده میشود و برفپاروکنهایی که پیشهی زودگذر خود را به خوبی یافتهاند، در ازای پاکسازی هر متر مربع برف، دو تا سه هزار تومان دریافت میکنند و کار و بار پردرآمدی برای خویشتن دست و پا ساختهاند. آنها بر بام خانهها میروند و پارو میزنند و اینگونه نگرانی مردم از فروریختن دوبارهی خانههای ایمن را میشویند هرچند به بهایی گزاف...
دلشورهام بیشتر برای روستاییان و تهیدستانی است که در گوشههای دورافتادهی شهر زندگی میکنند و آرامش یافتهاند چرا که بیشتر راههای غیرریشهیی و ناآسال (فرعی)، همچنان بسته است و برای بازگشایی آنها نیز تلاشی نمیشود.
کوششم بر آن خواهد بود تا از نهش و چگونگی برف بیپیشینه در شهرم بیشتر بنویسم و گزارشهای فریور و آرستهتری هم آورم، لیک هماکنون شما را فرا میخوانم تا به فرتور(تصویر)هایی که از اشکوبههای فراوان برف در رشت برداشت کردهام، پروا کنید و چشمبه راه گزارشهای پسین، باشید.
و نیز آن را بیفزایم که نخستین نگاره، آدمکی برفی است که در گاه خانه آن را ساختم و امید آن دارم تا همیشه سرد و پای برجا بماند!
وانگهی چه هوا اینگونه ناجوانمردانه شگفت و بیهماورد باشد یا نه، پیمان سرهنویسی ما شکسته نخواهد شد. پارسی را جان بداریم.
1- سال نو ترسایی نیز فرارسید و من از پس دشواریهایی که در سرهنویسی بر من روی آورده، پیمان خود نخواهم شکست و همچنان این جنبش را تا برنهش آن به عنوان چنب (سنت) و روش خود ادامه میدهم تا به فرنام مانداکی (میراث) به آیندگان برسانم. هرچند که این در کار من گسل و شکستگی آورد و آهنگ ارایهی گسیلهای (پست) این تارنگاشت را فزون سازد.
به هنگام کردن (آپدیت) این تارنگاشت با چنین برنهادههایی که بر خود دفترینه کردم، اندکی سخت است لیک همهی کوشش و تلاش خود را کارساز میکنم تا این چنین شود و در واژگان و سخنانم، نشانی از واکها و واتهای تازی در میان نباشد.
از سویدای جان، به هممیهنان جان، کلیمیها و آشوریها و یهودیان و مسیحیان، شادباش میگویم و برایشان سالی پر از سربلندی، فرخندهدلی، مینوی، فرانمون، گشایش و اپستام (اعتماد) آرزو میکنم.
به درگاه پروردگار بزرگ، این نیایش را میکنم که سالی پر از آرامش، دوستی، سازش و آشتی در میان باشد و 2008 که همراه خواهد بود با برگزاری "المپیک"، نمادی از این آوردگاه جهانی برای آرش دوستی و سازگاری و هماوردی راستین باشد.
کریسمس خنشانی داشته باشید!
2- به زودی گفتوگویی سامان خواهم داد با خبرگزاری ارجمند ایسنا و از ناگفتههای پکندهی گوگلی (بمب گوگلی) در ابراز خشم به پاک شدن نام کشورمان از فهرست کشورهای تارنگاشت "یاهو" خواهم گفت و اندرکنشی که با یاران در این راستا داشتم. از آغاز تا انجام و سرگذشت این فرآیند بازگو خواهم کرد. فرآیندی که به درازای دو ماه و کمی بیشتر، از من توان گرفت و تسوک فراوان مگر آنکه به آن خو کردم و اندک اندک، انجمن نیز مهست (اهمیت) آن را دریافت و مرا یاری داد و هماکنون بیش از صدهزار تارنگاشت در سرتاسر گیتی، از آن سخن به میان آوردهاند. هرچند که مرا در این راه، همیستاران (مخالفان) فراوان بود، لیک آموختم تا با نهایستیدن (تایید نکردن) آنان به راه ادامه دهم.
نیما اکبرپور در واپسین انگارهی خود، از نادانی و کمبینی کودکان یاهونشین پرده برداشته و از آنچه برمیآید، به همایهی ما پیوسته و مرا سپاسگزار خویش ساخته. بیشنی نگریستنی و نغز فراهم آورده از آنچه که میتوانید در پرخاش (اعتراض) به نامردمی یاهوگران به فرجام رسانید.
شمارگان و هیکل یک میلیون نفری بازدیدکنندگان و همآیگان "سلام یاهو" آنگونه مینمایاند که ما به فردید خود رسیدیم و نیکنامی ایران را بار دیگر در یادها آوردیم...

3- چند روز پیشین، جشن "غدیر"، جشن جانشینی و بزرگواری و بخشایش را پشت سر نهادیم و در آن همهی آزادگان و فرخپیان عالم هنباز داشتند. جشنی که در آن، محمد(ص)، آموزگار کیشمرد و ایرمان(روحانی) به فرمان خداوندگار دو جهان، ایلیای علی، همان پهلوان تکرارناشدنی را راهبر اینجهان به سوی سرای ابدی برگزید تا ما بندگان پرگناه و پرافسوس، او را دستآویزی سازیم برای یافتن رستگاری و روامداری و آرامش...
ما نیز به آیین فرخندهی بازماندگان نسل آن ابرمرد سترگ که گویند "سادات" از همان تیره و نژادند، شادباشی پیشکش نزدیکان و یاران و خویشان کردیم و هرچند من با اندکی سپسی و دیرکرد که پوزش آن را در همینجا از شما میخواهم، شاباش خود را روانه میکنیم و امید آن داریم که در انگاشت و پندار خود، با آنکه چونان ارزیدنی نیست، بپذیرید.

فرخنده جشن یلدا که در فرهنگ شفاهی مردم با فرنام "شب چله" شناخته می شود، یکی از جشنهای باستانی ایرانزمین است که ریشهیی میهنی و کیشی دارد.
ریشهی میهنی و دیرینگی آن از این روی ارجمندی دارد که وابسته به دوران پیش از آغاز فرمانروایی خاندان ستبر و سترگ هخامنشیان است و از زمان جایگیری آریاییان در ایران، پراکنش داشته به همین سبب یکی از دیرپایترین و ارزشمندترین آیینهای ایرانزمین است و به سرنویس یکی از مانداکهای فرهنگی این مرز و بوم، نگهداری و پایورزی آن اهمیت فراوانی دارد.
ریشهی مذهبی و آیینی آن نیز از این روی دارای ارزش است که تاریخچهی شب یلدا با ستایش نیرومندی آفریدگار و سپاسگزاری برای آبشخور بخششها و فر ایزدی او در هم آمیخته و با نگاه به اینکه یگانهپنداری و باور به خدای یکتا، همواره در کیش و مرام ایرانیان از جایگاه آشو و سپندی برخوردار بوده، این باور در آیینهای میهنی گوناگون همانند نوروز، یلدا و مهرگان که جشن ویژهی شکرگزاری به شمار میرفته، خودنمایی مینموده است.
در هفتهیی که پشت سر نهادیم، پیمان کرده بودم تا از این پس، گسیلهایی روانهی این نارنگاشت کنم که خالی از واژگان تازی و بیگانه باشند، از همین روی دشواری بزرگی بر من روانه شده چرا که توانایی نوشتن پربسامد اینگونه نبشتهها، پارسایی و پهلوانی خود را خواست میکند و من ندارم.
با این رواگ و هرچند که اگر همانند من آزمون کنید اینگونه نوشتار رج به رج، واژه به واژه و بند به بند را که همانا شیرینی و شیوایی ویژهی خود را دارد، بهلید تا گزاره کنم که یک روز پیش از شب ارجمند یلدا، به انگارش و انجمن یاران و دوستان فریور و زیگهبلند آموزشگاه پیشدانشگاهی، برگی را در سربرگ و نسک یادبودها دفترینه کردیم که گمان نمیکنم کسی از یاد ببرد. جشن نمادین شب یلدا در کارگاه دوستی و خودمانی که به چندی اسپور (کامل) بهرهبخش و دوستداشتنی بود.
در این نشست که استاد ارجمند نسکشناسی و چامهخوانی، استاذ اسفندیار عبدزاده (دبیر ادبیات) میهمان افتخاری آن بود، سرآغاز به سرود میهنی گوش سپردیم و پس از آن، من اندکی گفتم از چرایی و چگونی باهمایی و فراهمآوری این سفره که هر کدام از کالاهای آن را یکی از دوستان همانند محمدرضا و احمدرضا و برخی دیگر از یاران که دارای تارنگاشت نیستند، بازنهش کرده بودند با شبزندهداریهای فراوان و هماهنگیهای بسیار و جای آن دارد که به درستی و راستی از تلاش، فرزانگی و همایگی آنان به مانند آن دو که نام بردم و سه دیگر امیرارسلان و معین و عادل عزیز سپاسگزاری کنم به هایستگی.
اندرکنش و هنبازیدن آنان بیگمان ستودنی بود و نیز استاد زبان بیگانه که مردی است بیپایان فرزانه و دانا که از خداوندگار پاک و آشو برایش آرزو و نیایش درازی سالیان زندگی او را دارم. اما در پس، ما به خوردن و بهرهوری از میوههای نیکو و رسا و نیز شکستن چندی آجیل و نوشیدن اندکی چای دست به کار شدیم تا ورجاوندی شب یلدا با گرمای دلهای ما و سرمای هندوانههای سرخ دوستان درآمیزد.
پس از آن، اندکی از دیمههای تاریخ و گذشتهی شب یلدا را برای همگان خواندم و سپس گوش سپردیم به موسیقی ارزشمند، والا و سروادیک سنتی ایرانی که از گذرگاه بلندگوی رایانهی همراه من پخش میشد. و به راستی دلهایمان را به آسمان آبی شور و شیدایی و کوچ پاییزه پر داد. در پایان نیز فراروی نمودیم به حافظی که پاژنام سپند و بلندبالای لسانالغیب را داراست و این چکیده از گردهمایی واپسین روز پاییز در ساختمان نمازگاه مدرسه در یادهای ما همانند دبیرهخوانیهای دوران کودکی، نویسه شد.
بیگمان که چندی بود برای نبشتن نخستین فرستادهی این وبگاه با آیین و شیوهی پارسی سره، روزشماری میکردم و هر آینه چشمداشت و آرزو داشتم تا مجالی درخور فرارسد و من از دگرگونی سترگی که در درونم رخ میدهد، برایتان سخن بگویم.
چند روزی است که کارایی و رسایی سخن راستین و سرهی استاد میرجلال الدین کزازی (که پیروان و دلباختگان ایشان، وی را شهریار پارسی زبان میخوانند) روان و جان من را فراگرفته و درهای آشنایی با کوچه باغهای خوش سیما و چشماندازهای دلربای زبان ناب و شیرین پارسی را به رویم گشوده است.
کوچهباغهایی که اگر بهای پیادهروی در آنها را ندانیم و این شور را از خود دریغ کنیم، ناچار خواهیم بود تا دشخواری رد شدن از گذرگاه ناملایمتها و نازیباییهای زبان دیگران را تا همیشه به جان بخریم و این برای ما دلبستگی نخواهد آورد.
از همین رهگذر است که با خود پیمان بستم تا از این پس، دست کم نوشتهجات و یادداشتهای این تارنوشت را بدون بهره بردن از واژگان زبانهای بیگانه و یورشگر، و تنها با یاری گنجینهی قند پارسی به رشتهی نگارش زیور کنم و به بخشی از پیمان ازلیام با دانههای گوهر روان در جوی زرین چامههای ایرانی که هر کدام از ما در برابر این بنیاد رو به سستی نهاده داریم، پایبندی کنم.
شاید نگاشتهی من در نگاه نخست، چندان روان و فروخوردنی به شمار نیاید که بتوان همانند نبشتههای در هم آمیختهی زبان مادری و زبان بیگانهی معرب آنها را دریافت و به شناخت رسید، اما دست کم این ارزش را دارد که در پی تلاش برای آن، من شما را فرا بخوانم تا از میان واژگان این دستنبشته، یک نمونهی معرب بیابید و اگر اینچنین شد، توبیخم کنید!
من این دلگرمی را فراهم میکنم که تمامی گسیلهایم در این درگاه از این پس به فارسی سره نگاشته خواهند شد و از همین روی، همهی توانایی خود را به کار میگیرم تا در رستهی خود، نگهبانی باشم بر آنچه که نیاکان و پدران، به ایمنی به ما سپردهاند و بیمروتی است کوتاهی کردن به جای آنان که فرداهای نزدیک، شرمنده و سرافکنده گردیم در برابر فرزاندان خود که از قند پارسی، تنها یک دست و پای شکسته فرا رساندهایم و بس.
در آرزوی گزارشی که از داستانهای خیالانگیز شب باستانی یلدا به زودی فراهم خواهم آورد، باشید!