تبليغاتX
ايمان امروز
وقتی که عکاس، سردبیر می‌شود

زمانی که نیما افشار نادری عزیز در مورد تحول ماهنامه‌ی مسکن با تیم مدیریتی و تحریریه‌ی جدید به من گفت و دعوت کرد تا یکی از همراهانش در این مجموعه باشم، مثل همیشه از پیشنهاد همکاری ارایه‌شده استقبال کردم و قول همکاری دادم...

چند روزی گذشت و احساس کردم اگر در این یک حوزه هم پا بگذارم و مسکن‌نویس هم بشوم، دیگر خونم را رقبای مطبوعاتی حلال می‌کنند! هرچند که مرغ همسایه غاز است و اگر خودشان، نویسنده‌ی حوزه‌ی فلسفه باشند که آموزش آشپزی می‌دهند و در مسایل ورزش هم اظهار نظر می‌کنند و البته نقد سینمایی هم ارایه می‌دهند، اشکالی ندارد... کمی بهانه آوردم و طفره رفتم و نیما هم که از او سابقه‌ی نویسندگی و عکاسی سراغ داشتیم، به عنوان سردبیر جدید مسکن، قبول کرد که عطای همکاری با من را به لقایش ببخشد...

با این حال چند روز پیش که فتوبلاگش را نگاه می‌کردم، دیدم که خبر انتشار شماره‌ی نخست از دوره‌ی انتشار جدید را با سردبیری خودش، پابلیش کرده و شناسنامه‌ی تحریریه‌اش را هم گذاشته. در میان اهالی تحریریه‌ی ماهنامه‌ی مسکن، نام هنرمندان جوان و باتجربه‌یی دیده می‌شود که من را به آینده‌ی ماهنامه‌ی مسکن امیدوار می‌کند.

در این آشفته بازار مطبوعات ایران که آینده برای روزنامه‌نگارها و ژورنالیستهای واقعی، بسیار تار و مبهم است و تضمینی در مورد امنیت شغلی‌شان وجود ندارد، همین مجلات کوچک اما جوان و باانرژی هستند که می‌توانند امید را در دلهایمان زنده نگاه دارند و به رونق داشتن خون زندگی در رگهای مطبوعات کشور، خوش‌بین‌مان کنند.

 برای نیمای عزیز و همکارانش در مسکن، آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم همانطور که در هدف ابتدایی‌شان هم ترسیم کرده بودند، بتوانند به خوبی یک نگرش جدید در رابطه با مقوله‌ی مسکن از بعد اجتماعی و فرهنگی ارایه دهند...

|+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب هنري  | 

چرا "بالاترین"، عادل و صادق نیست؟

بالاترین چیست؟

اگر می‌دانید بالاترین چیست، خواندن این چند خط را فاکتور بگیرید و به پاراگراف بعدی بروید. اما اگر نمی‌دانید، اندکی صبر کنید که سحر نزدیک است!

بالاترین یک سایت گروهی است. اعضای آن، افراد عادی مثل من و شما و افراد غیرعادی مثل از ما بهتران! هستند و سعی می‌کنند لینک سایتها و مطالب جالب و جالب‌انگیز و جالب‌انگیز‌ناکی که می‌بینند و گاهی نمی‌بینند، برای استفاده و حظ بردن باقی اعضا در این لینکدونی بزرگ ارسال کنند! این سایت دو صفحه‌ی اصلی دارد. صفحه‌ی لینکهای تازه و صفحه‌ی لینکهای داغ. لینکی که شما در همین لحظه ارسال کنید، وارد صفحه‌ی لینکهای تازه می‌شود و اگر به اندازه‌ی کافی از 6 تا 15 نفر رای بیاورد، به صفحه‌ی لینکهای داغ می‌رود که روزی چند هزار نفر آن را می‌بینند و می‌خوانند و روی لینکهایش کلیک می‌کنند. اگر کسی پیدا شود و به یکی از چند دلیل خاص! به لینک شما رای منفی بدهد، لینک شما در آستانه‌ی حذف شدن، نرفتن به صفحه‌ی اول، حذف شدن از صفحه‌ی اول و بسیاری خطرات دیگر قرار می‌گیرد!

 

آیا بالاترین، ارزش بحث کردن دارد؟

من هم مثل خیلی‌ از شما معتقدم بالاترین به عنوان یک سایت اینترنتی مثل میلیونها سایت اینترنتی دیگر، فی‌نفسه به دلیل دارا بودن چندهزار ویزیتور و کاربر، ارزش بحث کردن و اختصاص دادن یک پست چالشی حتی در وبلاگ را هم ندارد. اما دلیلی که باعث می‌شود خودم را مجاب کنم برای نوشتن در مورد بالاترین، این است که به سهم خودم ثابت کنم "زور، دیکتاتورمنشی، در اقلیت قرار دادن مخالفان و به راه انداختن" مافیای رسانه‌یی، نمی‌تواند واقعیتها را وارونه جلوه دهد. اینکه به سهم خودم ثابت کنم واقعیت همیشه آن چیزی نیست که در زرورق طلایی پیچیده و به ما ارایه می‌شود. اینکه فکر می‌کنم بالاترین با کاربران و مردم، "صادق، روراست و عادل" نیست...

 

دیکتاتوری چیست؟

وقتی شما قدرتی در اختیار داشته باشید (قدرت اداره‌ی یک کشور در قالب حکومت، دولت، وزارت، صدارت، مدیریت و...، قدرت اداره‌ی یک استان در قالب استاندار، فرماندار، شهردار، رییس شورای شهر و...، قدرت اداره‌ی یک سوپرمارکت در قالب سرمایه‌گذار، سهامدار، صاحب مغازه، شاگرد مغازه و... و حتی قدرت اداره‌ی یک سایت در قالب وبمستر، مدیر سایت، ادیتور سایت، بالایار سایت، مافیای سایت و داش‌مشتی سایت!) احتمالاً در صورت داشتن یا نداشتن ظرفیت، تا حدی به خودتان مغرور می‌شوید که فراموش می‌کنید این سرمایه‌ی شما، مبدایی داشته و مقصدی هم خواهد داشت به این معنا که شما نه از ازل اینکاره بودید و نه تا ابد اینکاره باقی خواهید ماند.

وقتی این واقعیتها را فراموش کردید، سعی می‌کنید جولان بدهید، قدرت برانید، حکم کنید، دستور دهید و حال همه را بگیرید و نفس‌کش بطلبید و هر کسی که عشقتان کشید را با یک تلنگر، ناک‌اوت کنید.

 

مافیا چیست؟

اینکه چرا همه‌ی ما با شنیدن نام مافیا به یاد کشور ایتالیا می‌افتم را دقیقاً نمی‌دانم، شاید باید از سیلویو برلوسکونـی پاسخ را پرسید. اما مافیا در واقع تشکیل گروههای زیرزمینی و گاهی روزمینی برای زد و بند، تبانی و به نتیجه رساندن یک هدف غالباً‌ نامشروع و مطرود دارد. این هدف می‌خواهد قاچاق مواد مخدر باشد، می‌خواهد اشغال کردن رسانه‌ها برای یک‌صدا فریاد زدن شعار زنده باد و مرده باد باشد، می‌خواد آدم جمع کردن برای رای آوردن یک لینک سوخته باشد!! خواه این لینک عاری از محتوا، عکس فلان هنرپیشه‌ی درجه‌ی چهارم ماداگاسکار باشد که از قضای روزگار، جایزه‌ی مادربزرگ شایسته‌ی کشورش را به دست آورده، خواه خبر فاش شدن اختلاس مالی مشاور معاون دستیار مدیرکل دفتر ارزشیابی آموزشی فلان حزب سیاسی برای زیر سوال بردن وجهه‌ی آن حزب...

 

بی‌عدالتی چیست؟

بحث را نمی‌خواهم آنقدر گسترده کنم که نهایتاً جمع کردن ابعادش برایم غیر ممکن باشد. در نتیجه مثالهای ساده می‌زنم. اگر به دو بخش قبلی صحبتم یعنی "دیکتاتوری" و "مافیا" توجه کرده باشید، ارتباط نزدیک و دقیقی بین‌ زوایای مختلفش پیدا می‌شود:

1-      من مدیر هستم و هر کاری دلم بخواهد می‌کنم، هر کسی بر خلاف میل من عمل کرد، محکوم به حذف است

2-   من می‌خواهم لینک تصویر خودروی مورد علاقه‌ی مادربزرگ شایسته‌ی کشور موزامبیک را به صفحه‌ی اول سایت "بچسبانم" چون آنطور که می‌گویند، این مادربزرگ، دختری دارد که نوه‌ی چهارماهه‌ی اوست و می‌گویند اگر بزرگ شود، خیلی زیبا می‌شود! پس برای لذت بردن رفقا و دور هم بودن، این لینک حتماً باید به صفحه‌ی اول برسد...

هدف فوق به دلیل اهرم‌های قدرتی که در دست مدیر است، محقق می‌شود. لینک مدیر و دوستانش، همیشه با رای‌های بالای 40 و 50 حتی اگر کم‌اهمیت‌ترین‌ها و سوخته‌ترین‌ها هم باشند، به صدر می‌روند و قدر می‌بینند. فرض کنید به دلیل نیازی که برای شنیدن شدن صدایمان داریم، سکوت می‌کنیم در مقابل "دیکتاتوری" و "مافیا". اما بی‌عدالتی را نمی‌شود تحمل کرد. بی‌عدالتی یعنی چه؟

بی‌عدالتی یعنی اینکه همیشه پربازدیدکننده‌ترین، داغترین، دوست‌داشتنی‌ترین و زیباترین لینکها، لینک سایتها و عکسهای غیراخلاقی هستند که در کنارشان نوشته شده به علاوه‌ی هجده، به علاوه‌ی بیست، به علاوه‌ی چهل!

 لینک خبرها و مقالاتی هستند که شخص اول و دوم مملکت در آن به بدترین شکل ممکن توهین می‌شوند. لینک کمیک‌استریپ‌هایی هستند که برای ترور یک شخصیت خاص طراحی شدند. لینک خبرهای "زرد" در مورد هنرپیشه‌ها، ازدواج‌ها، طلاق‌ها، فیلمهای خصوصی، تصاویر عروسی و...

بی‌عدالتی یعنی اینکه اگر مدیر اراده کند، در عرض کمتر از یک دقیقه، لینک تازه ارسال‌شده‌ی مادربزرگ موازمبیکی، بیست رای می‌گیرد و به صفحه‌ی اول می‌رود، یاران و سفارش‌شده‌ها و سوگلی‌ها هر کدام چهار شناسه دارند و همیشه برای خدمتگذاری حاضرند... اما... اما... اما...

بی‌عدالتی یعنی اینکه اگر لینکی از یک طرح گرافیکی زیبا در مورد ارتباط بنده با خداوند ارسال می‌کنی، اگر لینک یک دعای زیبا با ترجمه‌ی فارسی‌اش را ارسال می‌کنی، اگر لینکی در انتقاد به سیاستهای آمریکا و اسراییل ارسال می‌کنی، اگر می‌خواهی بی‌اخلاقی و ابتذال را در اینترنت ترویج نکنی و پیوندهای مستهجن و ضدانسانی نفرستی، توسط روبات تقلب‌یاب، ثبت و ضبط می‌شوی و علی‌الحساب صدایت خفه می‌شود، تا بعداً حسابت را به شکل مبسوط رسیدگی کنند... باید 24 ساعت صبر کنی و تازه وقتی لینکت داغ شد، با یک رای منفی از "ایادی" و "نظرکرده‌ها"، اوت می‌شوی سر جای اولش.

در اینگونه موارد آنقدر تبصره و ماده و قانون برای ساکت کردنت وجود دارد که کلاً عطای هرچه ترویج فرهنگ را به لقایش ببخشی! در موارد دیگر اما انگار هیچ کس ماده‌ها و قوانین یادش نمی‌آید!

دیکتاتوری و مافیا را می‌شود دید و نادیده گرفت. اما بی‌عدالتی دردآور است. بی‌عدالتی را نمی‌شود نادیده گرفت. بی‌عدالتی یعنی حتی "دموکراسی" با همان ظاهر قشنگ و دلفریبش هم در محاق بی‌خبری و غفلت، آرام بگیرد و محو شود...


پی‌نوشت: برای اثبات اینکه ادعاهای مطرح‌شده‌ام در این پست حقیقت دارد، باید بدانید که شناسه‌ی امید محدث، حامد احسانبخش، غلامعلی مجاهد و خودم به دلیل دادن رای مثبت به این پست، از جامعه‌ی دموکراتیک بالاترین حذف شدند!

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب وبلاگها و وبسایتها  | 

سلام خدای عزیز...

سلام خدای عزیز

می‌دانی فرق تو با بقیه‌ی آنهایی که اسم و رسم و سمت دارند چیست؟ اینکه اگر بنده‌یی اراده کند و برایت نامه بنویسد، نباید توی صف منتظر بماند تا حالا اگر فرجی شد، کارگزارانت، کارشناسانت، عواملت و مشاورانت، کرمی کنند و دو خط جواب بدهند که "با تشکر از شما، پیامتان دریافت شد. در صورت نیاز به پیگیری، با شما مکاتبه خواهیم کرد!".

سرت شلوغ نیست. خدای تک تک شش میلیارد نفر انسانی هستی که خلق کردی. قابل توصیف کردن نیستی. اگر در آن واحد، شش میلیارد نفر آدم صدایت کنند، به تک‌تک‌شان جواب می‌دهی، اجابتشان می‌کنی، صدایشان می‌زنی! نیاز نیست یکی توی صف منتظر بماند تا نوبتش برسد... همین بی‌نهایتی و جاودانگی‌ات که مرزهای زمان، مکان و عقل ناقص ما را شکسته دارد تسخیرم می‌کند.

راستش الان حال و هوای نوشتن یک درد دل‌نامه‌ی درست و حسابی و مفصل در سرم نیست وگرنه می‌نوشتم از لحظاتی که با هر سجده، به شرمساری و خجالتمان بیشتر افزوده می‌شود. از اینکه بار سنگین گناهان همه‌ی عمر ما را فراموش می‌کنی و اجازه می‌دهی از سر تعظیم و شکرگزاری در مقابلت فرود آوردن، لذت ببریم.

وگرنه می‌نوشتم که اگر راهی یادمان نمی‌دادی تا از بند تاریکی و سایه‌های جاده خاکی بیراهه و گمراهی، به آغوش گرمت پناه ببریم، باید منتظر می‌نشستیم تا شیطان وجود، بنشیند و قاه قاه به حماقت ما بخندد...

علی‌الحساب اگر قابل باشم، برایت چند خطی نوشتم تا یک خواهشی عرضه کنم. اینکه به حق زبان روزه‌ی روزه‌داران واقعی‌ات، به حق پاکی شبهای سحرت، به حق اشتیاق لحظه‌های افطارت، کالبدمان را در همین‌روزها از وجود شیطان تهی کنی، بیرونش بکشی، بگذاری لرزه‌ی اندامش را در لحظات تحقیر و سستی نگاه کنیم، بگذار کمک کنیم تا "شکوه عطر نرگس" دوباره به جمعه‌های خسته جان بدهد.

خدای من، می‌دانی که خسته‌ام. تازه‌ام کن...

 

بنده‌ی تو

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب دین، نماد صلح  | 

گفت‌وگوی جدید با ایسنا در مورد وبلاگهای خبری

 همانطور که به وضوح می‌بینیم، هر روز بر تعداد خبرگزاریهای رسمی، روزنامه‌ها و سایتها و شبکه‌های اطلاع‌رسانی افزوده می‌شود کما اینکه بخشی از آنها هم به دلایل مختلف، از گردونه خارج می‌گردند اما اصل بر تکثرگرایی و افزایش تریبونهای آزاد فکری است. از همین‌رو، هر روزه حجم گسترده‌یی از اطلاعات و داده‌های خام یا پرداخته‌شده توسط این کانالها، به دست مخاطبان می‌رسد که به هر رو بخشی از آنها خودشان تولیدکننده‌ی محتوا و وبلاگنویس هستند.

 

وبلاگها همانطور که یک رسانه‌ی شخصی هستند، یک بنگاه سخن‌پراکنی نیز هستند که دایره‌ی نامحدودی از مخاطبان را پوشش می‌دهد. تعداد مخاطبان و خوانندگان وبلاگها می‌تواند با روی دادن یک واقعه‌ی تازه در سطح بین‌المللی یا یک جابه‌جایی سیاسی در داخل کشور و حتی یک اتفاق ورزشی، به طور کلی متحول شود و از یک سطح خاص، چندین برابر فراتر برود.

 

هرچند تعبیر درستی نیست اگر ادعا کنیم که روزنامه‌ها و خبرگزاریها نیز برای همسو کردن افکار پراکنده‌ی مخاطبان و علاقه‌مندان یا مخاطبان بالقوه و ناشناخته‌ی خود، رو به وبلاگها و حلقه‌های وبلاگی می‌آورند و در این حوزه سرمایه‌گذاری می‌کنند، اما می‌توانیم اینگونه تعبیر کنیم که وبلاگنویسان غالباً به صورت گروهی و سازماندهی‌شده برای تقویت یک جریان سیاسی، یا حمایت از چهره‌های راس یا قاعده‌ی قدرت که نیاز به حمایت بیشتر دارند، اقبال خود را به این رسانه‌ها یعنی خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها افزایش می‌دهند.

 

بسیار بدیهی است که از متوسط‌ترین اقشار جامعه بدون هیچ تحصیلات آکادمیک یا تخصص فنی تا بالاترین سطح نخبگان و چهره‌های ارزشمند فرهنگی و علمی، همگی در رابطه با موضوعات روز کشور اعم از حوزه‌ی سیاست، فرهنگ، ورزش و اقتصاد، اظهار نظر می‌کنند و تحلیل‌های خود را صحیح و عاقلانه می‌خوانند. این تحلیلها به عنوان نظرات شخصی اعضای یک جامعه قابل ارزش و احترام است. روش ارایه و انعکاس آن نیز تفاوتی نمی‌کند چرا که چه در افواه عمومی بیان شود و چه ابزار انتقال آن مدرن گردد و در قالب وبلاگ ارایه شود، هنوز خام و پردازش‌نشده‌ است.

 

گفت‌وگوی کامل مائده موسوی خبرنگار ایسنا با من را اینجا بخوانید

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب دنياي مجازي  | 

رسانه‌ی ملی تمام قد در خدمت مهدویت است...

اولین نشست شورای ریاست جشنواره بین المللی آخرین منجی با حضور جمعی از معاونان و مشاوران سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، وزارت آموزش و پرورش، سازمان ملی جوانان، و قائم مقام سازمان صدا و سیما، همزمان با آغاز ماه مبارک رمضان تشکیل شد.

به گزارش روابط عمومی نخستین جشنواره بین المللی آخرین منجی در ابتدای این نشست، حجت الاسلام و المسلمین مرتضی ادیب یزدی، رئیس مجتمع فرهنگی بلال سازمان صدا و سیما، با بیان این مطلب که که دقت در احادیث و روایات ما را متوجه این امر می کند که هم اکنون، زمان آگاه سازی مردم، و به عبارتی ظهور قبل از ظهور است، گفت: « با تمام تلاش هاي مذبوحانه اي كه غرب عليه اسلام می کند، هم اكنون اسلام دوراني را پشت سر مي گذارد كه تا كنون در هيچ عصر و زماني چنين در اوج نبوده است.»

وی با اشاره به اینکه اصولا انقلاب اسلامی ایران برخاسته از فرهنگ مهدویت است، و باید همیشه در خدمت جریان مهدویت باشد، تاکید کرد: « لازم است جشنواره بین المللی آخرین منجی در زمانی كه تمامي دنيا براي شناخت بهتر مهدي (عج) به تکاپو افتاده است، به طور همه جانبه از تمامی ارگان های نظام جمهوری اسلامی ایران، حمايت شود.»

در ادامه، محمد هنردوست، قائم مقام سازمان صدا و سیما، ضمن بیان این موضوع که هر چه قدر برای آشنایی بیشتر مردم با حضرت مهدی (عج) کار شود، باز هم کم است، تاکید کرد: « رسانه ملی تمام قد در خدمت جشنواره بین المللی آخرین منجی است.»


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب دین، نماد صلح  | 

صدای خوب ربنّا

دوباره آوای ربنا

دوباره بوی همان "شامی" های معروف که سالهاست از این خانه بیرون می‌پیچد

دوباره صدای قلقل سماوری که جوش و خروش زندگی است

دوباره سکوت و هیجان لحظه‌های قبل افطار

دوباره اسماءالحسنی و "الذی لیس کمثله شیء"

دوباره چک‌چک قوری گل‌نشان توی فنجان نازک نارنجی عمر

فرشته‌ها مهربانتر می‌شوند، ارفاق می‌کنند، نمره‌ی اضافه می‌دهند

دوباره "بسم‌الله الرحمن الرحیم" و "صدق الله العلی العظیم"

دوباره اسماعی که بر "لغو و غیبه" و ابصاری که بر "فجور و خیانت" بسته می‌شوند

صدای تق تق روی پنجره می‌آید، خوب نگاه کن ...

خدا خودش آمده، می‌گوید که تو بنده‌ی من، دوست من، فرزند من! برخیز و از آن من باش...

خدا را نمی‌توانی دوباره اینقدر نزدیک و مهربان بیابی

بوی زعفران، شله‌زرد، آش نذری و شکر

پاشو فرزند انسان! خدا دارد صدایت می‌کند

دوباره از نو متولد شو... مثل روز اول، سفیدِ سفیدِ سفید!

 

توضیح: طرح بالا را مثل همیشه برای دل خودم زدم، اگر زیاد چنگی به دل نمی‌زند، به برکت نامی که در خود جای داده، حلال کنید...

 

پی‌نوشت ۲: از قرار معلوم بار دیگر فتنه‌گری بیمارانی که به سبب نقص عقلی و عیب مغزی، حکم جداسازی تالش از ایران را برای خودشان صادر می‌کنند گل کرده و در یکی از وبلاگهای طالشی، به اسم من از بابت نوشتن مقالات افشاگرانه در مورد گروهکهای جدایی‌طلب عذرخواهی کردند و در این میان به برخی از شعرا، اهالی ادب و نویسندگان تالشی نیز توهین شده است.
ضمن اینکه هرگونه عذرخواهی از گروههای جدایی‌طلب را تکذیب می‌کنم و ارادت و علاقه‌ی قلبی به دوست و استاد عزیزم، جمشید شمسی‌پور خشتاونی را اعلام می‌دارم که ماههاست افتخار گفت‌وگو و صحبت با ایشان را نداشتم، باید اعلام کنم که همانند گذشته، مواضع رسمی و قطعی شخص خودم همانند آنچه که در
این مقاله مطرح شده را با ثبات، دوام و پایداری، ترویج می‌کنم و کماکان منتظر عملی شدن تهدید افرادی هستم که از قتل و ترور و کشاندن به دادگاه تا تعطیل کردن وبلاگ! و شکایت کردن، هرچه که بلد بودند، نام بردند.
تمامی مواضع و مطالب رسمی من در این وبلاگ یا در نشریات و سایتها و با اقدام شخصی خودم منتشر می‌شوند ضمن اینکه باید بار دیگر اعلام کنم برای حفظ کردن وجب به وجب خاک این سرزمین پاک آریایی و اسلامی، از کوچکترین تلاشی دریغ نخواهم نمود.

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب دین، نماد صلح  | 

در خلق آثار مهدوی، هنرمندان نباید تنها باشند

خبرگزاری آینده‌ی روشن - سید ایمان ضیابری در گفت و گو با آینده روشن گفت: همه ما منتظر منجی و موعود جهانی هستیم تا روزی بیاید و ما را به سعادت دنیوی و اخروی برساند. در همه مکاتب زمینی و ادیان آسمانی به این موضوع توجه شده است.
وی افزود: اسلام به عنوان دینی کامل و پیشرو انسان ها را امیدوار می کند و به آینده ای سبز نوید می دهد. در واقع یکی از شناسه های شیعیان باور به آخرالزمان و منجی عالم است.
این روزنامه نگار جوان با اشاره به تجلی و نمود انتظار در هنر تصریح کرد: انتظار نیازمند تجلی در فرهنگ و هنر است. در رشته های گوناگون هنری نیز فعالان بسیاری وجود دارند که در این زمینه فعالیت داشته اند، ولی در این که این آثار از نظر خلاقیت و هنری بودن چه قدر گیرا هستند، سخن بسیار است.
وی نقش هنر را در نشان دادن انتظار پررنگ تر از سخنرانی دانست و گفت: هنر می تواند اثرگذارتر از سخنان و تبلیغات دولت مردان و مدیران باشد. هنر زیباترین و عالی ترین جلوه گاه تجلی استعدادهای انسانی است. از این رو باید تلاش کنیم انتظار را در قالب اثر هنری بیان کنیم.
ضیابری با اشاره به فرهنگ غنی ایرانیان خاطر نشان کرد: همه شاعران و هنرمندان ما از جایگاه خوبی برخوردار بودند و نمونه های بسیاری از هنر ما در جهان وجود دارد، ولی امروز نتوانسته ایم راه آنان را ادامه دهیم و در بیان مسایلی چون مهدویت از هنر دیرین خود بهره ببریم. از آن جا که انتظار، وابسته به دین است، ظرافت خاصی را برای بیان می طلبد. از این رو هر هنرمندی برای وارد شدن به این وادی باید آگاهی لازم را به دست آورد.

ادامه را اینجا بخوانید

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب دین، نماد صلح  | 

علیرضا افتخاری هم با دلخوری رفت، هم با سرافکندگی !

علیرضا افتخاری خواننده‌ی مطرح موسیقی سنتی و پاپ ایران که برای برگزاری نخستین کنسرت موسیقی استانی خود در روزهای هجدهم و نوزدهم شهریور به گیلان سفر کرده بود، پس از اجرای نصفه‌نیمه‌ی یک برنامه‌ی تاسف‌آور در شب نخست، در شب دوم حاضر به اجرای برنامه نشد و با نخستین پرواز، رشت را به مقصد تهران ترک کرد.

حدود 3 هزار نفر تماشاگر و علاقه‌مندی که برای شنیدن اجرای زنده‌ی علیرضا افتخاری به شهر صنعتی رشت رفته بودند (جالب است بدانید که ما در شهرمان، یک فضای غیرسرپوشیده‌ی استاندارد برای اجرای کنسرتهای بزرگ موسیقی نداریم)، با حرکت عجیب علیرضا افتخاری مواجه شدند که از هفت تراک موسیقی اعلام‌شده‌ی قبلی، تنها پنج تراک را به شکل زنده اجرا کرد که سه تراک از مجموع این موسیقی‌ها هم به صورت ضبط‌شده پخش شدند!

وقتی پس از اجرای دو تراک موسیقی زنده، حاضران منتظر اجرای ترانه‌ی سوم بودند، با اتفاقی نادر مواجه شدند که در آن، نوازندگان گروه افتخاری، دست از نواختن کشیدند و یک ترانه‌ی جدید از روی سی‌دی شروع به پخش شدن کرد و هنگامی که نوبت به خواندن افتخاری رسید، او با لب زدن و وانمود کردن به اجرای زنده، به نوعی سر علاقه‌مندانش را کلاه گذاشت!

پس از پایان این تراک موسیقی که حاضران با ایجاد هیاهو و "هو کردن" افتخاری انتقاد خود را نسبت به او و گروهش نشان دادند، یکی از حاضران بدون هماهنگی قبلی پشت تریبون رفت و (نقل به مضمون) چنین جملاتی را گفت: "متاسفانه از آقای افتخاری که با سابقه‌ی خواندن شعرهای عرفانی، چهره‌یی دیگر از خود نمایش داده بودند چنین انتظاری نداشتیم. متاسفانه ایشان و گروهش تصور کردند مردم رشت چیزی از موسیقی نمی‌دانند و با حرکت خود، به نوعی شعور ما را مورد توهین قرار دادند..."

با دلخوری هرچه تمامتر، دو تراک دیگر هم به همین صورت اجرا شد و کنسرت، نیم ساعت زودتر از موعد مقرر تمام شد...

اما چرا علیرضا افتخاری اینطور دلخور بود که حاضر نشد حتی طبق برنامه‌ی اعلام‌شده، کنسرت خود را اجرا کند؟

شرکت فرهنگی هنری "نسیم سبز شمال" که سابقه‌ی عمل نکردن به تعهدات خود در کنسرت چهار سال پیش محمد اصفهانی در رشت را نیز دارد، به دلیل عدم استقبال مورد انتظار مردم که به اندازه‌ی پیش‌بینی شده، بلیت 8 هزار تومانی این کنسرت را نخریدند، تنها 15 میلیون پیش‌پرداخت از 20 میلیون تعهدشده را به او پرداخت کرد و افتخاری هم به نشانه‌ی اعتراض از بابت دریافت نکردن پنج میلیون تومان باقی‌مانده، در شب اول برنامه‌اش را نصفه‌نیمه اجرا کرد و برای شب دوم هم در رشت نماند!

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب هنري  | 

دست من هم نیست، تالش از ایران جدا نمی‌شود!

سعی می‌کنم در آینده‌ی نزدیک، در رابطه با قانون حق مولف یا کپی‌رایت، مقاله‌ یا گزارشی بنویسم. قانونی که در کشور ما مثل آب خوردن زیر پا گذاشته می‌شود و هیچ کسی هم عین خیالش نیست. البته قاعده‌ی بازی این است که معمولاً هرچه ادعا بیشتر، طبل توخالی‌تر!
در شماره‌ی ۳۱ یکی از ماهنامه‌های محلی هشتپر، مقاله‌یی که چندی پیش در سایت آفتاب منتشر کرده بودم با عنوان افتخارآمیز تالش از ایران جدا نمی‌شود ، متاسفانه بدون کسب تکلیف و گرفتن اجازه از نویسنده‌ی مقاله، منتشر شده و به عنوان نامه‌ی رسیده هم برایش جوابیه صادر شده.
ضمن اینکه اظهار تاسف می‌کنم از این حرکت غیرحرفه‌یی و غیراخلاقی، لازم می‌دانم که یادآوری کنم اینروزها بالغ بر سیصد‍ و پنجاه و هشت!! شبنامه و روزنامه از اقصی نقاط دنیا به دستم رسیده و از من خواسته‌اند حرفم را پس بگیرم و بگویم که تالش از ایران جدا می‌شود وگرنه تیغ ما و رگ حلقوم شما!!
راستش این واقعیت که اظهرمن‌الشمس است و گنده‌لات‌ترین لاتهای این مملکت هم خیلی خاطر خودشان را بخواهند، نمی‌توانند یک سانتی‌متر از خاک این مملکت را جابه‌جا کنند و برای خودشان خط بکشند و سانتی‌متر بگذارند و... مگراینکه چنین آرزویی را روی کاغذ یا حتی تخته سیاه در ابعاد وسیع‌تر محقق کنند و یا حداکثر در اینطور نقشه‌های رنگ‌آمیزی‌شده و خوش‌رنگ و لعاب...
اگر هم خودشان نتوانستند، بدهند رفقای خارجی برایشان نقشه بکشند و اینطور بر ننگ و ذلت خودشان بیفزایند.
اما خوب، دیگر حتی یک دانش‌آموز کلاس پیش‌دبستانی!!! هم می‌داند که وضعیت تمامیت ارضی و امنیت ملی کشور ما آنقدر هم اسفبار نشده و تقسیمات جغرافیایی و سیاسی هم خاله‌بازی نیست که هر گم‌گشته‌ی تهی‌وجودی از راه برسد و یک تکه از خاک مملکت را برای خودش بردارد. این بنده‌ی خدا می‌خواهد ایرانی‌نما باشد، می‌خواهد خارجکی باشد.
راستش رگ حلقوم ما آنقدر کلفت هست که با تیغ موکت‌بری که با گاوآهن هم خط نمی‌افتد! فقط خواستم گفته باشم که زیاد خودتان را زحمت ندهید. اگر زوری باقی مانده، برای جدا کردن تالش از ایران بزنید تا ما هم این گوشه بایستیم و یک مقدار اسباب تفریح و خنده‌مان فراهم بشود. یا علی!

پی‌نوشت نامربوط: یادم رفته بود به مقاله‌ی اخیرم در بی‌بی‌سی لینک بدهم. نقدی است بر عملکرد ضعیف این رسانه در خبررسانی راجع به پروفسور بهزاد

|+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزنامه‌نگاري  | 

چرا قهرمان جهان شدیم؟

نوروز - سید ایمان ضیابری:‌ در فرهنگ ورزشی هر کشوری، ورزش را در دو دسته‌ی اصلی جای می‌دهند. ورزشی که مسوولان و مقامات رسمی از آن به عنوان "ورزش اول کشور" نام می‌برند که در عرصه‌های بین‌المللی، قاره‌یی و المپیکی، ورزشکاران آن، توانایی کسب مدالهای گوناگون و افتخارات ارزشمند را دارند و از همین رو باعث سربلندی نام آن کشور در آوردگاههای ورزشی جهانی می‌شوند. این ورزش، لزوماً محبوب همه‌ی اقشار جامعه و عموم مردم نیست و امکان دارد که طیف هوادارانش نیز محدود باشد.
ورزش دیگری نیز وجود دارد که "ورزش اول مردم" به شمار می‌رود و محبوب‌ترین رشته‌ی ورزشی در میان عموم مردم و اقشار عادی جامعه از سنین مختلف و سطوح فرهنگ متفاوت است.
در ایران، این دو ورزش یعنی ورزش اول کشور و ورزش محبوب مردم، تفاوتهای عمده‌یی با هم دارند. ورزش اول کشور که همواره امید مسوولان و مقامات ورزشی و سیاسی برای کسب مدال در مسابقات جهانی و المپیک و کورسوی امید قهرمانی در سطح بین‌المللی است، کشتی محسوب می‌شود که یک ورزش فردی است و جمعاً هم برای آن چهارده نفر در یک تیم کشتی به مسابقات گوناگون اعزام می‌شوند.
به طور کلی، سابقه‌ و تاریخچه‌ی این ورزش در سراسر دنیا را به ایران نسبت می‌دهند و خاستگاه کشتی را ایران می‌دانند از همین روست که در حال حاضر همانند سالهای دور، عده‌یی از ورزشکاران حرفه‌یی و متبحر در این رشته فعالیت می‌کنند که باعث افتخار ورزش کشور در رقابتهای جهانی می‌شوند.
این ورزش به دلیل خصوصیات فنی پیچیده و ویژگی‌های جسمانی مورد نیاز برای انجام و نیز فضای خاصی که جهت اجرا می‌طلبد، طرفداران چندان پرتعدادی در مقایسه با ورزشهایی مانند فوتبال ندارد.
از سوی دیگر، ورزش اول مردم که محبوب اکثر اقشار جامعه اعم از کودک، نوجوان، میانسال و سالمند است و تقریباً همه‌ی پسربچه‌های ایرانی از نخستین روزهای شکوفایی سنین کودکی و نوجوانی‌شان در اوقات فراغت یا زنگهای ورزش مدارس با آن کاملاً مانوس و آشنا می‌شوند و آمال و آرزوهای دور و دراز خود را در تیمهای باشگاهی و ملی این ورزش می‌یابند، ورزش مهیج فوتبال است
ورزشی سهل‌الوصول که انجام آن تنها به یک توپ فوتبال پلاستیکی چندسنتی نیاز دارد و یک فضای باز که می‌تواند کوچه و خیابان باشد، یا زمین خاکی و چمن. درک علمی خاصی نیاز ندارد و قوانینی آنقدر ساده و ابتدایی بر آن حاکم است که هر شهروندی می‌تواند با اندکی پیگیری، خود به یک کارشناس فنی آن بدل گردد. شرایط جسمانی ویژه‌یی را طلب نمی‌کند و هر کسی می‌تواند با کمی تمرین و ممارست، به راحتی توانایی اجرای فنون آن را بیاموزد...

ادامه را اینجا بخوانید

|+| نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب ورزشي  | 

"همیشه استاد" امروز آرام گرفت...

سید ایمان ضیابری - اعتماد: بي وفايي و بي مهري به نخبگان، برگزيدگان و چهره هاي ماندگار در ديار ما، رسم ديرپايي است. ما ايراني ها معمولاً بزرگان و نوابغ خود را پس از مرگشان مي شناسيم. اين رويه، به عادتي برايمان تبديل شده که بصيرت و بينايي حقيقي را از ما سلب کرده و ميزان قدرناشناسي مان را بالا برده... بهتر است با هم تعارف نکنيم. مگر غير از اين است؟
عصر يک روز مرطوب و پرعطش تابستاني جايي که به نظر مي رسيد تابستان در حال صرف کردن همه انرژي خود براي از پاي درآوردن شاخه ها و بوته هاست، روي تخت يکي از بيمارستان هاي شهر رشت، مردي چشم بست و ديگر باز نکرد که روزانه صدها بار از کنارمان مي گذشت، آرام و بي صدا عبور مي کرد و يکي از چهره هاي خاکستري و محوي بود که شايد حتي بارها به او تنه زديم و نفهميديم.
پروفسور محمود بهزاد، پدر علم زيست شناسي نوين که تمام تحصيل کردگان و شايد همه اهالي اين مرز و بوم، بهترين روزهاي کودکي و نوجواني خود را به شاگردي او گذراندند، در سال 1292 در رشت ديده به جهان گشود. همه ما از وي که پس از تحقيقات و تاليفات گسترده خود، به پدر علم زيست شناسي نوين ايران تبديل شد، کتاب هاي علوم تجربي سوم و چهارم دبستان را که با زباني شيوا و ساده، به بيان پايه ها و اصول علوم تجربي پرداخته بود، به ياد داريم.
«هميشه استاد» لقبي است که شاگردان دکتر بهزاد به او داده اند و حقيقتاً با وجود سابقه علمي گرانبها و ارزشمند، او لايق و شايسته اين عنوان نيز به شمار مي رود. پروفسور محمود بهزاد، از اولين ديپلمه‌هاي گيلان به شمار مي رود که در سال 1314 در رشته علوم طبيعي فارغ التحصيل شد.
استاد تسلط کامل به زبان هاي انگليسي، آلماني و فرانسوي را در کارنامه درخشان خود داشت و از مدرسان دبيرستان البرز تهران نيز بود. دبيرستاني که يکي از افتخارات علمي کشورمان در مقطع متوسطه به شمار مي رود و بسياري از بزرگان علم و دانش و ادب اين مرز و بوم، دوره هاي تحصيلي خود را در آنجا سپري کردند.
اين دانش آموخته دبيرستان شاهپور رشت که بعدها به تدريس در همين دبيرستان نيز مشغول شد، نخستين رئيس سازمان تاليف کتاب هاي درسي ايران بود که در سال 1341 اين سازمان را بنا نهاد و امروزه واحد بودن رسم الخط کتاب هاي درسي از دوره دبستان تا دبيرستان، مرهون زحمات شبانه روزي اوست که در اوج فقر علمي و عدم وجود حتي يک کتاب درسي، بار تاليف و گردآوري همه جزوات علمي معلمان و تبديل کردن آنها به کتاب درسي را به دوش کشيد.

ادامه را اینجا بخوانید

|+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب غم‌نوشته‌ها  | 

تجربیات ما برای شما جوانترها!

این روزها آنقدر در شوک از دست دادن پروفسور بهزاد بودم که بعید می‌دانستم تا مدتها بتوانم تکانی به خودم بدهم و دوباره از جا بلند شوم و سر بلند کنم. فقدان این بزرگان برای تک تک ما یعنی فقدان یک ستون. یک ستون برای خانه‌یی که هرچند ستون و زیربنای محکم، کم ندارد اما...

حامد احسانبخش (همین چهره‌ی سابق) حال و هوایم را عوض کرد با دعوتش... برای اینکه گرمای بازی بچه‌ها را سرد نکنم و حلقه‌ به من خاتمه نیابد، پاسخ مثبتم را دادم و انجام وظیفه کردم. انشاءالله فردا که روز خاکسپاری پدر علم زیست‌شناسی نوین ایران است، یک مطلب ویژه خواهم داشت. علی‌الحساب، برای اینکه هم حال و هوای خودم عوض بشود و هم اینکه قولم را عملی کرده باشم، چند پاراگراف حرف که از قضا برای گفتنشان منتظر فرصتی مغتنم بودم را رو می‌کنم!

***

از وقتی که به مناسبت شب یلدا، دعوت سلمان جریری را لبیک گفتیم و پنج اعتراف یلدایی انجام دادیم و پته‌ی خودمان را روی آب ریختیم و چهار نفر دیگر را هم دعوت کردیم که به این صورت به نهضت خودضایع‌کنی بپیوندند، بازیهای گروهی وبلاگی شدیداً مد شدند و تقریباً هر دو سه هفته یکبار، چنین دعوتهایی را شاهد بودیم که بعضی‌هایش یکی دو روز بیشتر دوام نیاوردند و بعضی‌ها هم حسابی گل کردند.

به طور کلی اگر این بازیها موفق شوند یا نه، اگر بتوانند طیف بزرگی از مخاطبان را جلب کنند یا نه و اگر خلاصه گل کنند یا نه، اقدامات موثر و مفیدی هستند چرا که وبلاگستان، به همین بازیها و رفاقتها و دوستی‌ها و کارهای گروهی بند است و بدون اینها، حیات و نشاطش را از دست می‌دهد.

امیدوارم این بازی که پای ما را هم وسطش کشیدند و عادت نداریم دعوت دوستان را بی‌جواب بگذاریم! بگیرد و گل کند... موضوع از این قرار است که هر کدام از ما پدربزرگهای وبلاگستان، باید پنج تجربه‌ی گرانبها که به قیمت موهای سپید و گیسهای پریشان و سالهای عمرمان در وبلاگستان به دست آوردیم (با خون دل خوردن و دود چراغ استعمال کردن!) به جوانترها منتقل کنیم و به سهم خودمان، پنج نکته‌یی که احساسمان در مفید واقع شدنشان برای آینده‌ی این شهر مجازی است، بیان بنماییم... این دو عنصر ناشناخته! ما را به این بازی دعوت کردند.

 

1- خاطره ننویس عزیز من!

اینکه شما خواهر گرامی دیشب چه نوع سبزی را پاک می‌کردی یا اینکه شما برادر گرامی، دیشب چه نوع نوشیدنی غیرمحترمی را میل می‌کردی، برای هیچ کس جذاب نیست. همینطور تعداد شکستهای عشقی و دفعات تلاش شما برای پرتاب شدن به پایین کوه هم برای کسی جذابیت ندارد. یعنی اصلاً مهم نیست... خودتان را با عقایدتان معرفی و پرزنت کنید. اگر فکر و عقیده‌یی هم ندارید، درش را گل بگیرید! به همین راحتی... حداقل اگر این کار را می‌کنید، سالی یکبار انجام بدهید تا در حد بیابان‌گرد و بادیه‌نشین، کلاس خودتان را پایین نیاورید... باور کنید برای "کلاس" خودتان می‌گویم

 

2- گل‌منگلی نکن عزیز من!

خوب چرا! چرا؟ چرا@ فکر می‌کنید بازدیدکننده، روح و روانش را از سر راه آورده که شما با انواع شمع و گل و پروانه‌ی متحرک و هرچه اسکریپت در دینامیک درایو هست، مغزش را جاروبرقی کنید؟

ساده طراحی کن عزیز دل!‌ وقتی وبلاگ شما را باز می‌کنیم و در آن واحد، هشت تراک فیلم و موسیقی و سی و پنج مدل ساعت و قطب‌نما با هم شروع به انجام حرکات موزون می‌کنند و پشت‌بندش مانیتورتان یک لرزه‌ی درست حسابی هم می‌خورد و متعاقب آن مغز و اعصابتان، انتظار نداشته باشید کسی برایتان دست و سوت بزند. تازه وقتی داری دگمه‌ی ضربدر آن گوشه‌ی بالا سمت راست را می‌زنی، پیغام می‌دهد که: "کجا...؟ بودی حالا !!"

 

3- دیکتاتور نباش عزیز من!

درست است. می‌خواهی احساس کنی قدرقدرتی و در سرزمین ملوک‌الطوایفی وبلاگستان، شما هم ارض حکومتی داری. هر کسی برایت کامنت می‌گذارد و ایمیل می‌زند، در جهت بالا رفتن کلاس کاری و نشان دادن اینکه چه قدر آدم مهم و معروفی هستی، فقط توی دلت می‌گویی: "رسیدگی می‌کنیم...!"

خوب بنده‌ی خدا، اگر همین دلسوخته‌هایی که برایت کامنت می‌گذارند و می‌خواهند که لطف کنی و یک سری به وبلاگشان بزنی نباشند، خودت که نمی‌توانی 50 هزار نفر بازدیدکننده‌ی خودت باشی. حیات تو در گرو ارتباط با مخاطبان است. اجتماعی باش...

 

4- سریع عصبانی نشو عزیز من!

به هر وبلاگی که می‌روی، شکایت دارد از اینکه 99 درصد کامنتهایش توهین‌آمیز است و آدمهای بیمار هم نگارنده‌ی این کامنت‌هایند! می‌گیرد سریع کامنتدونی را می‌بندد!! خوب نکن این کار را... اگر آدمی، وقتش برایش ارزش داشته باشد، اگر شخصیتش برای خودش ارزش داشته باشد، اگر عزت نفس داشته باشد و در یک کلام، اگر انسان باشد، وقتش را نمی‌گذارد برای تو بده و بیراه بنویسد. این را بدان که در مسیر پیش روی تو، سنگ‌ریزه و سیم‌خاردار زیاد پیدا خواهد شد. می‌خواهی منتظر بمانی و برای تک‌تکشان گریه کنی؟

 

5- یاد بگیر عزیز من!

این بخش قضیه، بیشتر جنبه‌ی زنگ اخلاق دارد تا جنبه‌ی فنی... برادر من، خواهر من! همه‌ی ما در حال یاد گرفتنیم و هر زمان که احساس کنیم به اوج قله رسیدیم، با یک نیش لگد خیلی مهربانانه، قل می‌خوریم و می‌خوریم و می‌خوریم تا اینکه با سر می‌خوریم زمین. این را خود من هم تجربه کردم. چه بدی دارد که اعتراف کنم؟ آدم حتی از دشمن‌ترین دشمنانش هم می‌تواند یاد بگیرد و در دل، از آنها متشکر باشد و اگر شایسته باشند، به زبان بیاورد این قدرشناسی را. اینکه یک وبلاگ داری و برای خودت صاحب دومین و جبروتی هستی، دلیل نمی‌شود که ادعای خدایی کنی! همین...

 

جلال خان سمیعی، کامران خان نجف‌زاده، مازیار خان ناظمی، حسین خان رنجبران و مایکل خان مور ! لطفاً دعوت ما را لبیک بگویید و شما هم بنویسید...

|+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب وبلاگها و وبسایتها  | 

رسانه‌های ایران جاهلانه خودزنی می‌کنند...

برایم مهم نیست که چه فکری در مورد این پست می‌کنید. اینکه مثل همیشه پول گرفتم و شارژ شدم تا بنویسم، یا چه می‌دانم قصد براندازی دارم و یا تشویش اذهان عمومی و... اما فکر می‌کنم اذهان عمومی مردم ما آنقدر مشوش و بیمار هست که نیازی به زحمت من نداشته باشد.

"آنتونیوی عزیز، بیا برایت بمیرم"، "آنتونیو پوئرتا مظلومانه درگذشت"، "آنی، جانم فدایت..." و هزاران مدل از خزعبلات مشابه، همگی سرخط اخباری بودند که رسانه‌های ایران یک روز پس از درگذشت بازیکن درجه‌ی سوم یک تیم درجه‌ی دوم یک لیگ درجه‌ی چهار از یک ورزش درجه‌ی هشت! پخش کردند و تا سرحد خودکشی هم پیش رفتند (تفاوتی نمی‌کند اگر همه‌ی اعداد بالا را هم به یک تبدیل کند. همان آش است و همان کاسه، چه بسا رقیق‌تر و فجیع‌تر!)

خبر ساعت 14، خبر ساعت 19، خبر 20:30، خبر 22، تحلیل خبر، خبر محلی، خبر رادیو، نگاه مفسر، گفت‌وگوی ویژه‌ی خبری و همگی! نزدیک بود حتی نهاد ریاست جمهوری هم عزای عمومی اعلام کند. باشد، دست شما درد نکند از اینکه اینقدر به فکر مردم دنیا هستید و مرگ هیچ تنابنده‌یی را برنمی‌تابید.

اما... اما... اما... مولف 98 جلد کتاب علمی، نویسنده‌ی کتابهای علوم دبستان و راهنمایی، پدر علم زیست‌شناسی نوین ایران، بزرگترین نظریه‌پرداز وراثت در ایران و "همیشه استاد" علوم پزشکی و زیست‌شناسی، بهترین دارزوساز این مملکت در کنار صدها و صدها عنوان و لقب دیگر که از مجامع جهانی و شاگردانش دریافت کرده، در نهایت غربت، روی تخت بیمارستانی در شهرش درمی‌گذرد، نخستین خبر، سه روز بعد آن هم از نسخه‌ی محلی سایت یک خبرگزاری نه چندان معتبر، پخش می‌شود...

روز دوم، روز سوم، روز چهارم، روز پنجم... منتظر می‌مانم. خبر ساعت 14، خبر ساعت 19، خبر 20:30، خبر 22، تحلیل خبر، خبر محلی، خبر رادیو، نگاه مفسر، گفت‌وگوی ویژه‌ی خبری و حتی خبر تلویزیون محلی گیلان. منتظر می‌مانم. هیچ اتفاقی نمی‌افتد... آب از آب تکان نمی‌خورد. خبر چاق‌ترین کودک 2 ساله‌ی دنیا و سمساری 12 کیلومتری در لیل و نرسیدن سیمان و کلنگ به مجتمع کلیمیان، همچنان جای خودشان را دارند. اما هیچ کس، و هیچ کس دین مردی که تک تک لحظات عمرش را وقف علم کرد، ادا نمی‌کند...

یک انسان دقیقاً برای اینکه ماندگار شود، الگو شود، از او نام ببرند، از او یاد شود، گرامی‌اش بدارند و تکریمش کنند، باید چه کار کند؟ راه‌اندازی سازمان تالیف کتابهای درسی برای اینکه امروز ما از روی جزوه و پوست آهو، درس نخوانیم، کار کمی است؟ نوشتن 98 کتاب علمی و تسلط کامل به سخت‌ترین زبانهای لاتین دنیا کار کمی است...؟

پس دغدغه‌های رهبر انقلاب در تجلیل و تکریم نخبگان و جنبش نرم‌افزاری و تولید علم کجا می‌رود؟ پس وظیفه‌ی اخلاقی و وجدانی ما حداقل در زمانی که بزرگانی مثل دکتر بهزاد دیگر در قید حیات نیستند چه می‌شود...؟ وقتی که زنده بودند، حتی یک بار هم سعی نکردیم نامی از آنها در ذهن بیاوریم... همان خدا شاهد است که در این چند روز از بیش از 20 نفر پرسیدم... هیچ کدام دکتر بهزاد را نمی‌شناختند... آیا لیاقت ما بیش از این است که در سطح دنیا، با عراق و عربستان و کویت مساوی‌مان بگیرند...؟ چرا اینقدر نامرد و حقیریم؟

|+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب انتقادي  | 

"همیشه استاد" درگذشت...

برای نوشتن در مورد این مرد، کلمات حقیرتر از آنند که جرات عرض اندام داشته باشند... اولین مولف کتابهای درسی در ایران، در نهایت غربت، در شهرش، در یک عصر غمگین و لعنتی...
"به نام خدا، من احساس خطر می‌کنم... مردان ایران چاق می‌شوند: صبحانه مفصل، نهار کم، شام اصلاً... ورزشکار باشید!"
روزی که در تنها مراسم تجلیل و قدردانی عمرش با حضور نجف دریابندری و جمعی از فارغ‌التحصیلان دبیرستان البرز قرار بود سخنرانی کند، پشت تریبون رفت و همین چند جمله را گفت و لرزان از پشت تریبون آمد...
پرفسور محمود بهزاد دیگر در میان ما ایرانیها که هرگز شاگردان مهربانی برایش نبودیم، نیست... لعنت به این زندگی... لعنت... لعنت...
در کشوری که مصدوم شدن حسین رضازاده‌اش مهمتر از درگشت پدر علم زیست شناسی نوین...

یک معرفی دست و پا شکسته و داغان از استاد

|+| نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب غم‌نوشته‌ها  | 

هفته‌ی دفاع مقدس نزدیک است...

دنیا رو با همه‌ی خوب و بدش
با همه زندونیای ابدش
پشت سر گذاشتن و رها شدن
رفتن و سری توی سرا شدن
واسشون تو بند دنیا جا نبود
دنیا که جای پرنده‌ها نبود
پشت سر گذشته‌های بی‌هدف
پیش رو لشگر آرزو به صف
تو بهشت آرزو گم نشدن
آدم حسرت گندم نشدن
وقتی موندن تو غبار زندگی
پر کشیدن از حصار زندگی
زنده موندن واسشون بهونه بود
زندگی بازگی بچگونه بود
یه صدا می‌خوندشون سمت خدا
با سکوتشون رسیدن به صدا...

با صدای محمد اصفهانی بشنوید

|+| نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

اینجا از کنکور خبری نیست
برنا نیوز - سید ایمان ضیابری: در جايي که مشکلات اقتصادي، موانع خانوادگي، بعد مسافت و مشکلات جانبي شخصي باعث مي‌شود تا فرصت تحصيل و علم‌آموزي از بسياري از جوانان مستعد و علاقه‌مند گرفته شود، فناوريهاي نوين و تکنولوژيهاي آموزشي به خوبي مي‌توانند خلاءهاي موجود بر سر راه علاقه‌مندان به يادگيري علوم و کسب مهارتهاي آکادميک را پر کنند.
به گزارش سرويس علمي برنا، گسترش آموزشهاي مجازي و راههاي عملي کردن تئوريهاي وابسته به آموزش از راه دور به شکل الکترونيکي يا E-learning در کشور ما با همت بخش دولتي و خصوصي، به تدريج موانع و سدهاي موجود بر سر راه جوانان علاقه‌مند به يادگيري علوم گوناگون و تحصيل در رشته‌هاي معتبر دانشگاهي را از بين مي‌برد.
در جايي که مشکلات اقتصادي، موانع خانوادگي، بعد مسافت و مشکلات جانبي شخصي باعث مي‌شود تا فرصت تحصيل و علم‌آموزي از بسياري از جوانان مستعد و علاقه‌مند گرفته شود و در عوض، آموزش براي اقشار سرمايه‌دار و مرفه در سطح نسبتاً مطلوبتري ارايه گردد، فناوريهاي نوين و تکنولوژيهاي آموزشي به خوبي مي‌توانند خلاءهاي موجود بر سر راه علاقه‌مندان به يادگيري علوم و کسب مهارتهاي آکادميک را پر کنند.
اين اهميت زماني بيشتر آشکار مي‌گردد که بدانيم استرس و حواشي مربوط به سد عظيم و غول‌آساي کنکور در کشور ما که مدام توسط خانواده‌ها و نهادهاي آموزشي بر شاخ و برگ و ابهت کاذب آن افزوده مي‌شود، باعث شده تا کارايي لازم در اين آزمون کشوري عليرغم تمام بار و اعتبار علمي آن براي همگان اتفاق نيفتد.
با توجه به همه‌ي اين ضروريات، در کشور ما دانشکده‌ها و دانشگاههاي مجازي نسبتاً پرتعدادي راه‌اندازي شده‌اند که در مقاطع تحصيلي مختلف، با استانداردهاي روز دنيا به اعطاي مدارک معتبر و قابل پذيرش از سوي وزارت علوم، تحقيقات و فناوري مي‌پردازند.
دانشکده‌ي مجازي علوم حديث نيز از جمله‌ي اين نهادهاي آموزش عالي است. اين دانشکده بخشي از گستره‌ي فعاليتي دانشکده‌ي علوم حديث است که با مجوز وزارت علوم در سال 1378 و در جوار حرم حضرت عبدالعظيم حسني (ع) تاسيس شد و از همان زمان به ارايه‌ي مدرک کارشناسي و کارشناسي ارشد در مقطع کارشناسي براي رشته‌ي علوم حديث به عنوان يکي از گرايشهاي شاخه‌ي الهيات و معارف اسلامي پرداخت.
دانشکده‌ي مجازي علوم حديث نيز در حال حاضر، به ارايه‌ي مدرک کارشناسي مي‌پردازد و پيش‌بيني مي‌شود که در آينده‌ي نزديک نيز دوره‌هاي تکميلي تحصيلي را به دانشجويان خود ارايه دهد.
مدرک کارشناسي علوم حديث که به صورت شرکت در دوره‌هاي دانش‌پذيري و بدون دادن امتحان در آزمون سراسري با عنوان فراگير اعطا مي‌شود، پس از گذراندن حداقل 8 و حداکثر 16 ترم در اختيار علاقه‌منداني خواهد بود که پس از ثبت نام و گذراندن ترم نخست در صورت کسب نمرات لازم، قادر خواهند بود به عنوان دانشجو به گذراندن ترمهاي بعدي بپردازند.
 
|+| نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب دنياي مجازي  | 

بله! تالش از ایران جدا نمی‌شود...

چندی پیش مقاله‌یی نوشته بودم تحت عنوان "تالش از ایران جدا نمی‌شود" که بازتابهای خاص خودش را داشت. یک هم‌استانی تالشی هم به این مقاله پاسخی فرستاده و ضمن تهدید به اقامه‌ی دعوی و دردسرسازی برای من، در نشریه‌یی محلی منتشر کرده. من هم برای این که ذهن دوستمان کمی روشنتر شود و بداند که "پرستش به مستی است در کیش مهر، برونند زین حلقه هشیارها!"، چند پاراگرافی پاسخ دادم و بعد هم که یا علی!

و در ضمن این را هم یادآوری کنم که: در قرن بیست ویکم که هر دانا و نادانی، وبلاگ و سایت و مجله و تلویزیون و رسانه‌ی شخصی دارد، تهدید به شکایت و قضا و عرض‌کشی، یک ترفند پوسیده و کهنه است که نشان از ضعف و کم‌آوردگی استدلالی دارد و بر همان ادعای من مبنی بر حذف فیزیکی مخالفان در جهت شنیده نشدن صدای آنان صحه می‌گذارد، ضمن اینکه بسیار جالب و شنیدنی خواهد شد اگر اصطلاحاً صاحب یک رسانه خود در چنین راهی قدم بردارد!! کسی که همواره ادعای آزادی بیان، شنیده شدن صدای مخالف و دموکراسی دارد...


سلام.
قبل از نوشتن این چند خط، در پاسخ به بیانیه‌ی طویل شما، آیه الکرسی خواندم تا مثل همیشه کلامی غیر از حق را بر زبان جاری نکنم.
1- درنیافتم که چرا حضرتعالی به من "پاسخ" دادید... خدا را شکر می‌کنم که حداقل روی سخنم با شما نبوده، که اگر غیر از این بود احتمالاً هفت یا هشت برابر بیشتر از توهینهای محترمانه‌ی ارایه‌شده را دریافت می‌کردم.
2- به انواع زبانهای زنده‌ی دنیا تلاش کردید تا به من بفهمانید (و حتماً مرا کودن فرض کردید) که با نهادهای قضایی در ارتباطید و اگر گذرم به تالش بیفتد، تکه‌ی بزرگ باقیمانده از بدنم، گوشم خواهد بود و قس علی‌هذا... ما هم فهمیدیم برادر عزیز. شما خیلی بزرگواری کردید که تا امروز نگذاشتید پای ما به دادگاه و حتی پای چوبه‌ی اعدام برسد!! اما آقای آزموده، یک مساله‌یی را عرض می‌کنم. نه سازمان ملل و یونیسف و فدراسیون جهانی روزنامه‌نگاران... همان یگانه‌یی که مرا آفریده، از من محافظت کرده و می‌کند. چه در خانه و نزد والدینم، چه در اوین و چه در ارزشمندترین مسندهایی که کمتر کسی خوابش را هم نخواهد دید. راستش را بخواهید، قبل از شما من شاید از دو الی سه هزار نفر چنین تهدیدهایی را شنیده‌ام و کلکسیون دریافت تهدید باز کرده‌ام و سیر شده‌ام...
3- دقیقاً متوجه نشدم که نقش پدر بنده در این جنجال پیش آمده چیست. اگر بنده به پدر حضرتعالی که حتی نمی‌دانم در قید حیات هستند یا نه، اساعه‌ی ادب و جسارتی کرده بودم، به شما حق می‌دادم وقتی حداقل به لحاظ سنی جای فرزند ایشان و برادر بزرگتر من هستید، مورد توهین و هتک حرمتشان قرار بدهید. اما در غیر اینصورت، کارتان را نمی‌پسندم و محکوم می‌کنم.
4- دنبال راهی نمی‌گردم تا به شما ثابت کنم که کسی "کمکم نکرده" یا "حرف یادم نداده". احساس می‌کنم این درک و بینش را شخصاً دارید که هر کسی مسوول نوشته‌های خودش است و با فکر خودش می‌نویسد نه با کمک مغز دیگران!.
5- آقای آزموده، من نه تالشی‌ام، نه پدربزرگ تالشی دارم و نه برادر تالشی... اسناد و مدارکی که جمع کرده بودم و بر فعالیتهای ضدانسانی و ضداخلاقی عده‌یی از همشهریان شما گواهی می‌داد را تا حدودی ارایه دادم. در آخر هم اگر همشهریهای شما، تالش را از ایران جدا کنند، کسی به من طاق شال نمی‌دهد و کسی هم مواخذه‌ام نمی‌کند. اگر تالش به پاریس تبدیل شده، عوایدش به خودش و شهروندانش می‌رسد، اگر هم به قهقرا رفت، مایه‌ی سرافکندی خود و شهروندانش می‌شود... وظیفه‌ی اخلاقی من بود که تلنگری بزنم و آنهایی که باید را آگاه کنم. من هم به اندازه‌ی شما ایرانی هستم و هیچ ادعا و تعصبی هم ندارم. اگر شما واقعاً جدایی‌طلب نیستید و فعالیتتان غیرمشروع نیست، نتیجه‌اش طی یکی دو دهه‌ی آینده معلوم می‌شود. شما هم حتماً بیشتر از من از آن "وجدان"ی که صحبتش را کردید، برخوردارید و نتیجه اینکه اگر فرض معصوم بودن شما را کنار بگذاریم، سعی می‌کنید دروغ نگویید... مگرنه؟
6- به انصاف و عدل علوی همیشه احترام گذاشته‌ام. اگر شخصاً در متنی که نوشتم، شما یا مردم تالش (نه گروههای افراطی و جدایی‌طلب) را مورد توهین قرار دادم، عذرخواهی می‌کنم، جراتش را دارم، مردانگی‌اش را هم دارم! اما اگر انصاف احتمالی شما به شما اجازه می‌دهد که بدانید هیچ کجای متن من مورد خطاب نبودید، ترجیح می‌دهم بحث را ادامه ندهم که اساسش غلط است.
7- هفت در زندگی من، یک عدد تاثیرگذار بوده است. با عدد هفت کلامم را به پایان می‌برم و ایمان دارم که "ان الارض یرثها عبادی‌الصالحون..."

|+| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

خدا کند که بیایی...

 

مهدی (عج) یک باور است

مهدی برای من یعنی امید به آینده، مهدی برای من یعنی آفتابی بودن همه‌ی روزها

مهدی برای من یعنی تمرین انتظار، مهدی برای من یعنی درک یک مفهوم

من آن شاخه گل نرگس را هرگز ندیده‌ام، مثل همه‌ی کسانی که امروز در آرزوی ظهورش، فریاد اشتیاق برمی‌آورند... انتظار کشیدن برای او که هرگز ندیده‌ای، آنقدر سخت است که هیچ انسانی غیر از یک شیعه‌ی واقعی نمی‌تواند درکش کند... اما... اما... اما...

اگر مهدی را ندیده‌ای و انتظارش را از اعماق وجود می‌کشی، آرام آرام یاد می‌گیری که مانند آن همشهری روشندلت باشی... آن روشندلی که هیچ آیه‌یی از وجود خالق را ندیده، اما هرجا را که می‌نگرد، عشق می‌بیند، آرامش می‌بیند و صفا !

عجیب نیست، دل‌انگیز نیست، فوق‌العاده نیست...؟ اینکه بدانی در حضورت، از اهالی خاندان علی، هنوز کسی باقی مانده؟ کسی که دلیل عشق است؟

آفتاب پشت ابر... خدا کند که بیایی...

 

پی‌نوشت: این طرح را بیشتر برای دل خودم زدم... ایده‌ی طرحش را از طرحهای سوزن‌بان گرفتم... ممنونم!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب دین، نماد صلح  | 

اخم در چنته‌ی گل آقا نیست

نوروز - سید ایمان ضیابری: وب فارسی این‌روزها مثل جامعه‌ی متبوعش، سست و خموده است. بخشی‌اش برمی‌گردد به گرمای آتش‌بار تابستان که در آن آدمها ترجیح می‌دهند بخوابند تا بیدار باشند و بخشی‌اش هم که مثل همیشه به اوضاع جامعه و در این میان کار و کاسبی منتقدان و اپوزیسیون‌های همیشگی به راه است. اگر تیم ملی فوتبال قهرمان آسیا می‌شد و هیچ کس هم یادش نبود که در صورت قهرمانی، به جام کنفدراسیون‌ها می‌رود تا در کنار بهترین تیمهای ملی فوتبال دنیا بازی کند، شابد به سهم خودش بر دل مردم مرهمی می‌شد اما نشد و حالا دیگر خبر خاصی هم نیست.
تمام سوژه‌های بحث و مجادله‌ی ما هم دارد یکی یکی گرفته می‌شود. شرق را که خودمان با سهل‌انگاری و بی‌تجربگی تعطیل کردیم، فرزاد حسنی مجری جنجالی و جوان‌پسند هم که تا اطلاع ثانوی به مرخصی استعلاجی رفته و از طرح امنیت اجتماعی هم خبر خاصی نیست تا حداقل چند روزی سکوت و بیشتر از آن، رکود را تجربه کنیم.
روز خبرنگار هم "خبر" خاصی برای نگاشتن نداشت. همگی افسرده و تسلیت‌گویان، و حتی 17 مرداد هم فرصتی نشد برای به لب آمدن لبخندی بی‌رمق و خسته...
این روزهای نسبتاً کسل‌کننده که در آن اثری از هیجان و اضطراب و انرژی مثبت و منفی نیست و سستی و انجمادش را وبلاگستان فارسی هم تجربه می‌کند، مرا یاد ماههای ابتدایی شروع به کار وبلاگهای فارسی می‌اندازد. روزهایی که در آن هر کسی به حدیث نفس خودش مشغول بود، یکی از عشق بی‌وفا می‌نوشت، دیگری از وصال عشق می‌نوشت و آن یکی هم در شرف وقوع عشق، از تردید در وفا یا بی‌وفایی احتمالی سخن می‌راند. بساط قلب و تیر و کمان و الهه‌ی عشق و وبلاگنویسی زرد حسابی رو به راه بود و وبلاگنویسهای سیاسی و اجتماعی غیر از عده‌یی معدود، مخاطبی نداشتند.

ادامه را اینجا بخوانید

|+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب هنري  | 

پاسخ به پرسشهای دشوار فیزیک...

اعتماد - ترجمه: سید ایمان ضیابری: ما هم