سرمایه - سید ایمان ضیابری: بهار، عيد، تعطيلات، استراحت... تابستان، ترافيك، دود، بوق، گرما... پاييز، زرد و نارنجي، دلواپسي، اضطراب، بيحوصلگي... زمستان، برف، يخبندان، سرما... اگر دانشآموز هستيد يا دانشجو و در هر مقطع تحصيلي مشغول يادگيري و آموختنيد، با اين مفاهيم چندان بيگانه نيستيد. درس خواندن و رفتن به محيطهاي فيزيكي آموزشي در شهرهاي كوچك يا بزرگ، دردسرهاي خاص خودش را دارد. شايد يكي از آرزوهاي قديمي و هميشگي دانشآموزان و دانشجويان اين بوده كه بتوانند در خانه بنشينند و همزمان با نوشيدن يك ليوان چاي داغ يا نگاه كردن به برنامههاي تلويزيوني، درس بخوانند، از وجود معلم استفاده كنند، سوال بپرسند، جواب بگيرند، تمرين حل كنند و كمتر به خودشان زحمت بدهند.
محدوديتهاي خاص موجود در فضاهاي آموزشي كه آزادي عمل را از دانشآموز و دانشجو ميگيرد و او را وادار ميكند تا تحت ضوابط و شرايط خاص زماني، مكاني و مقرراتي بر سر كلاسهاي درس حاضر شود و دردسر مشكلات و اتفاقات احتمالي مانند بيماري، برنامههاي پيشبيني نشده، غيبت استاد، حوادث غيرمترقبه و حتي نوسان و عدم تعادل در وضعيت روحي، رواني و آمادگي جسماني را به جان بخرد و به لحاظ آماري و راندمان كاري نيز اين تنها حضور فيزيكي اوست كه برطرفكنندهء نيازهاست. در واقع كمتر كسي از اين بعد به قضيه نگاه ميكند كه آيا پشتسر گذاشتن بعد مسافت براي حضور بر سر كلاسها و همينطور تغييرات خاص در آمادگي روحي و جسمي كه عوامل تعيينكننده در ايجاد بازدهي و يادگيري درسي هستند، بايد براي آموزش در مقاطع مختلف تحصيلي لحاظ شود يا نه. با اين حال، آرزوي قديمي بسياري از شاگردتنبلها و حتي دانشآموزان و دانشجويان پرتلاش و فعال، مدتهاست كه برآورده شده و امروزه ديگر مفهومي به نام آموزش الكترونيكي يا E-learning است كه در جهان آموزش پايه و عالي، حكمراني ميكند...
همیشه خدای عزیزم را شکر میکنم که به من قدرت داده تا بتوانم عدالت و انصاف نسبی در تصمیمگیریهایم را رعایت کنم. این از جمله هزاران موهبتی است که او به من هدیه کرده. همین امر هم باعث شده تا سعی کنم همواره واقعیتها را در حد توانم در کنار یکدیگر ببینم و از همین رو تنگنظران و کندذهنان، مرا متناقض میپندارند... بگذریم!
از امروز، رضا هاشمی نمایندهی ایران در کمپانی بینالمللی سینت است. کسانی که باید بدانند (اگر یک جو وجدان داشته باشند، از جمله خود رضا)، میدانند که نوشتن در این سایت، حق او نبوده و با جعل سند و دروغ و مدرکسازی و آدمفروشی، اوست که امروز هم هزار دلار در سال به جیب میزند و هم کلی شهرت و اعتبار کسب میکند...
اما برای آنهایی که آنجا نشستهاند، این بازیهای بچگانه معنی ندارد. حالا رضا نمایندهی ایران است و دیگر رضا هاشمی عضو هیاتمدیرهی آریاگستر نیست. اول اینکه به او تبریک میگویم و امیدوارم راهی که از پست اولش شروع کرده را همینطور ادامه بدهد. راهی که در ذهن من هم بود، ولی او با سنگاندازیاش سد کرد...
با این حال، بسیار خوشحالم از اینکه رضا از ایران به عنوان "بدشناختهشدهترین کشور دنیا"! نام برده و افرادی مثل پیر امیدیار، امید کردستانی، انوشه انصاری و حسین اسلامبولچی را به عنوان افتخار ایران معرفی کرده. کسانی که سرنوشت دنیا را تغییر دادند... نام وبلاگی که انتخاب کرده نیز نام مناسب و زیبایی است و کل شرایط آماده به نظر میرسد تا او یک ایرانی شایسته باشد که هرچند از راهی غیرمشروع در مسیری درست گام گذاشته، اما تصویری تازه از کشورمان بسازد کما اینکه با پست اولش ثابت کرد چنین تصمیمی دارد و ...
صمیمانه برای او آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم همینطور آرام و پیوسته حرکت کند، ضمن اینکه بداند تا مدتها نمیتوانم ضربهی روحی او را فراموش کنم و او را نخواهم بخشید.
پینوشت: بعد از مشاوره با یکی دو نفر از رفقای رسانهیی و امنیتی و فروکش کردن جریانهای ناملایمی که اینروزها آزارم میداد، تصمیم گرفتم کامنتینگ را سریعاً باز کنم! فکر نمیکنم حتی یک یا دو روز هم گذشته باشد... مهم نیست که دیگران چه فکر میکنند. مهم این است که اینطور راحتم!
اعتماد - سید ایمان ضیابری: سيستم موقعيت يابي گاليله يي يکي از زيرشاخه هاي سيستم ماهواره يي موقعيت يابي بين المللي به شمار مي رود و برنامه ريزي، اجرا و ساخت آن توسط اتحاديه اروپا انجام شده است. آژانس فضايي اروپا و اپراتور امريکايي سيستم موقعيت يابي GPS در طراحي و ساخت اين سيستم شرکت داشتند و گفته مي شود که جانشين اروپايي سيستم معروف GPS که به افتخار دانشمند نامدار ايتاليايي، «گاليلو گاليله يي» ملقب به گاليله نامگذاري شده نيز همين سيستم باشد.
گام نخست از پروژه گاليله با توافق اتحاديه اروپا و آژانس فضايي اروپا در 26 مه ماه سال 2003 برداشته و مقرر شد از اين سيستم براي موقعيت يابي شهري در فضاهاي مسکوني استفاده شود. بر خلاف GPS امريکايي که دولت امريکا با پشتيباني ارتش، آن را براي مقاصد نظامي به کار مي گيرد تا در موقعيت يابي مواضع نظامي و پايگاه هاي اتمي يا موشکي ساير کشورها استفاده کند، GPS گاليله يي کاملاً در خدمت اهداف صلح جويانه قرار گرفته است.
اين پروژه بالغ بر يک ميليارد يورو هزينه در برداشته و تصميم بر آن است که براي توسعه روزافزون آن در جهت تصويربرداري دقيق تر از عوارض شهري و مسکوني، تا پايان سال 2010 با همکاري آژانس فضايي اروپا حدود 30 ماهواره ديگر به مدار زمين فرستاده شود.
از مهم ترين مشخصات فني اين پروژه مي توان به 30 فضاپيمايي اشاره کرد که برنامه ريزي شده تا در پايان سال 2010 همگي در جو زمين قرار بگيرند، همين طور اين فضاپيماها 23 هزار کيلومتري در مدار زمين دور خواهند زد و نيز حداکثر مدت زمان فعاليت هر کدام از اين ماهواره ها 12 سال است. ضمن اينکه هر کدام از آنها 670 کيلوگرم وزن خواهند داشت و 4 مترمربع حداکثر حجم هر کدام شان است.
در سال 2003، چين نيز به پروژه گاليله پيوست. سرمايه گذاري چين در اين برنامه 230 ميليون يورو است ضمن اينکه اوکراين هم در سال 2005 با مبلغ قراردادي که فقط اتحاديه اروپا مفاد آن را مي داند، با هدف حمايت از سيستم موقعيت يابي جهاني گاليله، وارد گروه حاميان شد. جالب اينجاست که مراکش و عربستان سعودي نيز با سرمايه گذاري در اين طرح به دنبال سودهاي اقتصادي کلاني هستند که از محل عرضه آن در بازارهاي جهاني به دست خواهد آمد.
1- یکی دو ماه پیش، وعدهی یک پست جنجالی را داده بودم. پستی که به دلایل مختلف، نوشتنش به تعویق افتاد و حالا هم که آمدم تا اعلام کنم قرار نیست تا اطلاع ثانوی نوشته شود!
پستی که وعدهاش را داده بودم و به لحاظ تحقیقی کلی رویش کار شده بود، مربوط میشد به پدر وبلاگستان فارسی، حسین درخشان ملقب به هودر (که دو حرف اول این لقب را از حسین و دو حرف آخرش را هم از درخشان گرفته، ولی در کمال ناباوری میتوانید ببینید که در هنگام تلفیق این دو سیلاب با یکدیگر، دچار اعلال املایی هم میشود!). علیایحال، از سوتیهای آشکار و ابتدایی مشهود در نامگذاری وبلاگ این بندهی خدا تا سبک کاری و نوشتههایش که بگذریم، همیشه و هر جا گفتهام که جدای از ارزشگذاری اخلاقی و توجه به داشتهها و نداشتههای انسانیاش، حسین درخشان یک روزنامهنگار حرفهیی (نه به لحاظ محتوایی که به لحاظ سبک کاری و قالب فعالیت مطبوعاتی) است که توانسته قدرت روزنامهنگاری آنلاین، روزنامهنگاری شهروندی و شهروندی آنلاین را ثابت کند و نشان دهد بدون حضور در فضای واقعی هم میتوان پیشرفت کرد.
مطلب از این قرار بود که تناقضهای نوشتاری این آدم را در طول چهار سال فعالیت وبلاگیاش تنها در سطح وبلاگ شخصی و نه در میان مقالات و آثار دیگری، تک به تک پیدا کرده بودم و بیش از 50 مورد تناقض و تضاد آشکار را لیست کردم تا ثابت کنم حسین درخشان آن قهرمان کذایی و رویایی جوانکهای تازه به دورافتادهی اینترنت نیست که با دیدن وبلاگش، کلاهها را به هوا پرتاب میکنند و جو "چهگوارا" و "پاتریس لومومبا" میگیردشان. مثلاً هشت مورد از این تضادها که دقیقاً همراه با لینک و قسمتهای هایلایتشدهی مطلبش آورده بودم، مربوط به نظر او در مورد سید محمد خاتمی بود. در چهار پست، رکیکترین و زشتترین الفاظ را به رییسجمهور سابق ایران نسبت داده بود و در چهار پست دیگر، دقیقاً با ستایشگرانهترین ادبیات و الفاظ، از او دفاع کرده و عملکردش را تحسین نموده بود. همینطور در مورد چهرههای دیگر مملکتی چنین رویهیی داشت که من تا 50 مورد را به صورت دقیق و با جزییات کامل و لینک، لیست کرده بودم.
ولی بعد از این اتفاقات عجیب و غریبی که افتاد و من واقعاً در مسخره بودنشان یقین پیدا کردهام که وبلاگ حسین درخشان، تعطیل شده اعلام شد و بعد دوباره باز شد، اول اعلام شد که پستها همگی حذف شدند و بعداً گفته شد که هیچ اتفاقی نیفتاده، و بعد هم ریشخندهای عجیب و کودکانهی ابراهیم نبوی که زمانی پرستیژ مطبوعاتی داشت و حالا بیشتر به یک دلقک سیرک تبدیل شده که از راه دور برای درخشان زبان درمیآورد، تصمیمم را تغییر دادم.
آن هم تنها با اعتقاد به این بیت شعر که: "مردی نبود فتاده را پای زدن /// گر دست فتادهیی بگیری مردی!" دنبال گرفتن دست حسین درخشان نیستم که دارد تقاص همهی بیوجدانیها و بیاخلاقیهایش را پس میدهد، ولی دنبال این هم نیستم که از چنین آب گلآلودی ماهی بگیرم و برای شیرین کردن خودم پیش مخالفانش، همهی سوتیهایش را رو کنم، کما اینکه در آیندهی نزدیک وقتی دوباره برخاست و ایستاد، این کار را خواهم کرد. اما زمانی که خودش را پیدا کرد و دوباره دور برداشت...
2- در اینکه من از جنجال بدم نمیآید، کسی هیچ شکی ندارد. اما نه جنجال کاذب. من جنجالی را دوست دارم که بر پایهی واقعیات بنا شده باشد و از دل حقایق و بدیهیات، دست آدمهای پست و فرومایه را رو کند.
هرچند آدمها را مطلق و سیاه – سفید نمیبینم. اما معتقدم که جنبهی سیاه و حقیر شخصیت آدمهای دور و اطرافم حداقل تا زمانی که به من آسیب و لطمه میزنند، باید برای مردم روشن شود تا بدانند که برای چه کسانی دست و سوت بزنند و هورا بکشند. یکی از این افراد که البته به لحاظ سبک و قالب، کار حرفهییاش را محترم میدانم، مجتبی پورمحسن است. کسی که هنوز یادم نمیرود در جشنوارهی مطبوعات گیلان، وقتی در یک رشتهی خاص مسابقه، جایزهی نفر دوم را گرفت، چه طور پرید روی سن و به همهی داوران و حاضران به خاطر اول نشدنش، بدوبیراه گفت و فحش داد...
این آدم هم بدطوری ضربه خورده و زمین افتاده. نوشتن در مورد او هم بماند برای وقتی که دوباره دور برداشت و حس و حال فحش دادنش گل کرد!!
البته اینهایی که گفتم و خواهم گفت، جنبهی تسویه حساب شخصی هم دارند، خیالتان راحت!! یک دوست دیگری هم باقی مانده که باید از خجالتش دربیایم. مهندس رضا هاشمی فشارکی... برای اسم ایشان در گوگل جستوجو بفرمایید تا مجموعهیی از شیرینکاریهایشان را یکجا داشته باشید.
اینکه آدم بتواند برای 500 دلار پول، شرافت و شخصیتش را در راه یک آدمفروشی غیراخلاقی به حراج بگذارد شاهکاری است که فقط عدهی معدودی از آدمها روی کرهی زمین قادر به انجامش هستند. به زودی به این دوست عزیز خواهم آموخت که 500 دلار، که 500 هزار دلار هم ارزشش را ندارد تا آدم خودش، حیثیتش و انسانیتش را یکجا به فروش بگذارد! بگذریم از اینکه در پی انتقامگیری از کسی نیستم که برای خودشیرینی و خوشرقصی کردن، حرکت حقیرانهیی کرد و ضربهی کاری بدی به من زد، اما حداقلش این بود که پیش همکاران و همکیشان خودش هم بیاعتبار شد.
یک دوست دیگر هم باقی مانده که اگر مدارکم در موردش کامل شود، با معرفی واقعیاش به اهالی وبلاگشهر یاد میدهم "یک وبلاگ و دو نفر با نام یک وبلاگ و یک نفر" یعنی چه!!
پینوشت: انگار هم من یادم رفته بگویم و هم شما یادتان رفته بپرسید. من با شخصی مثل پورمحسن، دشمنی خونی ندارم. اما من هم یکی از آن سیصدنفری هستم که به خاطر قهرمانبازی این آقا در مصاحبه با یک زن همجنس باز و چاپ آن در شرق، بیکار شدم! من با این طرز تفکر پوسیده و بیمار مشکل دارم که مصاحبه کردن با چهرههای فاسد و ضداخلاقیات، میتواند شهرت و محبوبیت بیاورد... فکر کنم روشن باشد!!
خبرنگار - ترحمه: سید ایمان ضیابری: «تصمیم بر این بوده که حرکتی رادیکال در پوشش جهانی اخبار صورت گيرد و میتوان تقریباً ادعا کرد که در این زمینه موفق بودهایم. شبکهی خبری دولتی 24 ساعته و انگلیسیزبان ایران که اوایل ماه جولای 2007 افتتاح شد، برای بینندگان ایالات متحده و اروپا پخش میشود. »
مدیر هماهنگی غیرایرانی شبکه یعنی هنری مورتون، با لهجهیی انگلیسی، سلام ایرانی میگوید اما شبکهی او یعنی Press TV نیاز دارد که در مورد ذائقه و ظرفیت مخاطبان خارجی برنامههای یک شبکهی فارسی، بیشتر بیاموزد.
بخش عمدهی وقت پخش برنامههای روز اول را قسمتهایی از مصاحبهی کسلکننده و رسمی با هوگو چاوز، رییسجمهور ونزوئلا و برنامهی خوابآور و آرام مستند در مورد روسیه اشغال کرده بود. این ریتم کند و کسلکنندهی برنامهها بیشتر از ماهیت شدیداً تبلیغاتی شبکه به موفقیتش لطمه میزند. بنا بر نتایج تحقیقات شبکهی فاکسنیوز، وقتی شما گزارشهایتان را به 60 ثانیه محدود کنید و از یک موسیقی ریتمیک و بلند هم استفاده نمایید، نیازی نیست که نگران واقعیت باشید.
سایت اینترنتی پرس تیوی نیز با رویکردی آشکارا متعصبانه، شدیداً از طراحی سایت BBC News تقلید کرده و البته کمی رنگپریدهتر است. خبرهایی در مورد حملات تروریستی اخیر لندن و فرودگاه گلاسکوی اسکاتلند نیز سرخط خبرهای تبلیغاتی پرس تیوی در مورد غرب را تشکیل میدهند که البته پروندهی قابل استفاده و مفیدی از رویدادهای اخیر بود. در پاراگرافهای انتهایی گزارش نیز نویسنده میگوید که به دلیل اقدام عصبانیکنندهی دولت انگلیس در اعطای لقب شوالیه به سلمان رشدی برای لکهدار کردن تصویر مسلمانان، وارد عمل شده است.

محمد (ص) پیامبر صلح و دوستی، به معنای واقعی کلمه "رحمهللعالمین" است. رحمتی که اگر او را بشناسند، به همان گلستانی میرسند که خونها و جانها بر سرش قربانی است...
وقتی پیامبر من به سادگی میفرماید "من از جهان شما، سه چیز را میپسندم. زن، عطر و نماز"، او اوج روشنگری دین خود را فریاد میزند. دینی که از یک جهان انتزاعی و خیالی تصورناشدنی سخن نمیگوید، دینی که هر کلام و دستورش، راهی دیگر به سمت سعادت در همین دنیاست... دینی که شادی، نشاط، سلامتی، قدرت و موفقیت در همین دنیای مادی و لمسشدنی در عین پاکی و سلامت نفس میخواهد. دینی که به زبان قاصر ما آدمها، "معامله" میکند: "تو گناه نکن، در عوض من به تو سلامتی میدهم، انرژی میدهم، پول میدهم...!"
روزانه به هزاران معاملهی پست و حقیر دنیایی تن درمیدهیم، ولی حاضر نمیشویم به معاملهیی پای بنهیم که یک طرفش منبع لایزال فضل و برکت و امید و فیض است...
سال 610 هجری قمری، تاریخی بود که هیچ کافرنمای بیدینی هم نمیتواند عظمتش را منکر شود. تاریخی که پیامبر(ص) خواند، و بخشش و رحمت و مغفرت برای آدمیان شد... تاریخی که در آن، محمد امین به رسول خدا بدل گشت و این سرآغازی نو بر فهم بشر بود از آنچه که هرگز نمیتوانست درک کند... "توحید"، "یگانگی"، "خلقت ناظم برتر"
ساعاتی قبل از اینکه دست به کار شوم و شروع کنم تا سطور مورد علاقهام برای سالروز انگیزش "درک و انسانیت" را بنگارم، با سربازی آمریکایی صحبت میکردم. سربازی که اگر به یاد داشته باشید، حدود یک دههی پیش همراه با عدهیی از یارانش به صورت غیرقانونی و غیررسمی با یک ناو هواپیمابر آمریکایی به سواحل خلیج فارس آمدند. سربازی که حالا "چوب اسکی" میسازد و پول درمیآورد...
از او در مورد دین پرسیدم. اینگونه پاسخم داد: "دین، جادوگری است، متعلق به آدمهای ضعیف و حقیر است... وقتی به من صفت مسیحی را اطلاق میکنند، احساس میکنم که توهین میشنوم. دین شما همان دین ملا محمد عمر و اسامه بن لادن است... در هیچ دینی، اثری از صلح و آرامش نمیتوان یافت. ما فقط به دلار فکر میکنیم، و لذت. لذتی که شما زیر برقع و چادر سیاه پنهان میکنید."
میدانستم تفکری که ده سال پیش او را در عین بیرحمی به سواحل "خلیج" فارس کشاند، تفکر بیفکری و بیمنطقی است. زیاد بحث را ادامه ندادم. فقط یک سوال از او پرسیدم که بعد هم دیگر جوابی نیامد و سکوت باقی ماند: "اگر همان خدای خیالی با پیامبران خیالیاش، اراده کنند تا تو دلار و لذت نداشته باشی، فکرش را کردهیی که به کجا خواهی رفت...؟"
مسلمانها، انسانها، آزادهها. عیدتان مبارک، شاد باشید!
سید ایمان ضیابری - اعتماد: از تايپ کردن خسته شده ايد؟ نمي توانيد مدت زمان زيادي را به نوشتن و دوباره تايپ کردن يک متن طولاني دانشگاهي يا گزارش خبري تان اختصاص دهيد؟ مي خواهيد صفحات يک کتاب را اسکن کنيد تا بتوانيد قسمت هاي مورد نيازش را حذف و برخي قسمت هاي ديگر را براي ويرايش و تغيير انتخاب کنيد اما وقت نداريد؟ نامه يي طولاني نوشته ايد اما آنقدر بدخط است که فقط خودتان مي توانيد بخوانيدش و مجبوريد دوباره تايپ کنيد؟ پيشنهاد ما اين است که از فناوري نوين و جالب OCR استفاده کنيد. فناوري تشخيص يا ادراک نوري حروف که از آن به عنوان Optical Character Recognition يا اختصاراً OCR نام مي برند، يکي از انواع نرم افزارهاي کامپيوتري است که براي ترجمه تصاوير حاوي دست نوشته ها يا تايپ نوشته هاي غالباً ثبت شده توسط اسکنر به متن و حروف قابل درک و فهم براي کامپيوتر استفاده مي شود.
اين فناوري از تشخيص قالب و الگو، هوش مصنوعي و چشم ماشيني استفاده مي کند تا متن هايي که به صورت پرينت شده يا دست نوشته بر روي کاغذهاي معمولي در اختيار داريم را به متن هاي قابل ويرايش توسط نرم افزارهاي اديتور متن با کامپيوتر بدل کنند. معمولاً از OCR در زمان هايي استفاده مي شود که فرصت زيادي براي تايپ کردن متون وجود ندارد و شما مي خواهيد به سرعت متني را که به شکل دست نوشته با قلم يا خودکارهاي معمولي روي کاغذ نوشته ايد، اسکن کنيد تا بتوانيد آن را به شکل هاي مختلف، ويرايش متني کنيد.
يکي ديگر از کاربردهاي فناوري تشخيص بصري حروف در زماني است که شما مي خواهيد متن مقالات، کتاب ها يا نوشته هاي از قبل پرينت شده يي را اسکن و مجدداً ويرايش و ارسال کنيد که حجم زيادي دارند و ذخيره سازي آنها در قالب فايل هاي تصويري مثل JPEG يا GIF امکان پذير نيست. نرم افزارهاي جديد OCR که غالباً از آنها در گوشي هاي تلفن همراه يا کامپيوترهاي قابل حمل مجهز به صفحه هاي لمسي و Padهاي نوشتار با قلم نوري استفاده مي شود، امکاني براي تمرين کردن دارند به اين معني که هر کاربر جديد، در مدت زماني خاص متوني مشخص شده را با دست خط خود مي نويسد و از طريق اسکنر يا Touch Pad به نرم افزار ارسال مي کند تا سنسورهاي مصنوعي و نرم افزاري بصري، با اين دست خط آشنا شوند و بتوانند همواره آن را درک کنند.

طول سال برای همهی آدمهای دنیا یکسان است، حداقل من اینطور فکر میکنم. اما عرض سال برای هر کدام از ماها به یک اندازهی خاص و متفاوت است و هیچ کس، عرض سال، ماه و روزش با دیگری شبیه نیست.
شاید با من موافق باشید که عرض دقایق، ساعات و روزهای خبرنگارها و اهالی رسانه، از همهی مردم دنیا بیشتر است. حتی از روانپزشکان، حتی از آتشنشانها و حتی از رییسجمهور.
اگر روانپزشک روزانه مجبور است خزعبلات صدها بیماری را تحمل کند که هیچ سر و تهی ندارند و زاییدهی اذهان بیمار و بیمنطق آنهاست (که میدانم دست خودشان نیست و در این بین کمترین نقش را دارند، که خداوند تقدیرشان را اینطور رقم زده)، اگر آتشنشان مجبور است در لحظاتی که همه آتش را رها میکنند و از آن میگریزند، به قلب آتش برود و جانش را در معرض خطر قرار دهد، اگر رییسجمهور در لحظه میتواند با یک اشارهی انگشت، سرنوشت کوتاهمدت گروه، دسته، قوم یا حتی مردم کشوری را تغییر دهد اما خبرنگار با همهی اینها سرو کار دارد و تحملشان میکند.
خبرنگار توهینها و تحقیرهای بیماری را برمیتابد که احساس میکند با فرافکنی و پرخاش، میتواند از وجود ناآرام و نامتعادل خودش فرار کند، آتش و گرمای همان آتشی را تحمل میکند که آتشنشان برای فرونشاندنش از جان خود میگذرد، اما او باید برای ثبت و به تصویر کشیدنش از یک زاویهی هنری به دل شعلهها بزند و راست و دروغهای رییسجمهوری را تصفیه و کاتالیزگری میکند که امروز شعارش زنده باد ... است و فردا مرده باد...
دقایق و لحظات عمر یک خبرنگار کندتر از هر آنچه که تصورش را بکنید میگذرند. مشکل مالی و اقتصادی هست، شرمندگی زن و بچه هست، حساب پس دادن سردبیر و مدیرمسوول هست، دست ادب بر سینه گذاشتن در برابر درجه چهارمترین مدیر اداره هست، ترس و لرز شبهای بعد از چاپ مطلب و خوابهای آشفته دیدن هست، افسردگی و ناامیدی روز دادگاه هست، تحقیر و شکنجهی زندان هست و در این میان اگر صادق باشد و اهل صفای نفس و سلامت وجود، شاید تنها یک آرامش قلبی در وجودش کورسوی گرما و امیدی باقی بگذارد. خدای خبرنگارها... خدایی که گفت "نون والقلم و ما یسطرون..."
بگذارید برایتان چند دقیقه از عمر یک خبرنگار سادهی حقوق بگیر را تعریف کنم و قضاوت را بگذارم بر عهدهی خودتان. خبرنگاری که پدر است:
"صدای ونگ ونگ بچهی چهارماهه میآید. سرما خورده... داروهایش هیچ جا پیدا نمیشوند. باید کاری کرد. باید برود دنبال دارو. تا اولین داروخانه، حداقل نیم ساعت راه است. گوشی را روی ویبره گذاشته تا کمتر صداهای آزاردهنده بشنود... اما نمیشود. کفش و کلاه کرده که برود دنبال داروهای بچه. مادر، گریه میکند، بدو بیراه میگوید، نفرین میکند... دوباره صدای ویبره، دوباره گوشی بالا و پایین میپرد. دبیر صفحه زنگ زده: سلام آقای... لطفاً در مورد این جریان اخیر .... هرچه سریعتر با وزیر .... مصاحبه کنید. نیم ساعت بیشتر وقت ندارید. صفحه را باید حداکثر 40 دقیقهی دیگر ببندیم. خانم ... هم تا چند دقیقهی دیگر عکسش را میگیرد. آقای .... از تحریریه اطلاع داده اگر مصاحبه نرسد، مجبوریم حقوق این ماهتان را چند هفته تعویق بیندازیم. قضیه خیلی حیاتی است. منتظرم... متن تایپ شده را ایمیل کنید... مادر همچنان گریه میکند. پدر را بد و بیراه میگوید: خدا ذلیلت کند. مگر نمیبینی بچه رنگ و رویش زرد شده...؟ الهی... پس چرا خیر سرت دارو دوای این طفل معصوم را نمیخری...؟ الهی خدا..."
امروز، هفدهم مرداد است. روز خبرنگار. سالروز گرامیداشت یاد و خاطرهی شهید محمود صارمی، کسی که در راه تهیهی "خبر" و برای فهمیدن من و تو، جانش را فدا کرد... به تو که گل باغ رسانه هستی، به تو که چشم سوم جامعه و همیشه بیداری، به تو که رکن چهارم دموکراسی را رکین کردهیی، تبریک میگویم. همکار عزیزم، صبور باش. همه چیز خوب میشود... تو پیروز میشوی!
روز خبرنگار سهم توست، سهم تو از یک سال طولانی. از سالی که روزهایش به شمار نمیآیند، سهم تو از سالی که هر روزش را باید به نوشتن از دیگران اختصاص بدهی... سهم توست که حداقل امروز به خودت فکر کنی. برادرم، خواهرم، امروز روز توست. شعاری برای سر دادن ندارم. همهی روزها روز من و تو نیست. امروز روز توست. لطفاً لبخند بزن! امروز هم به یادت خودت باشد، و هم به یاد همسنگرانی که رفتند و تو را تنها گذاشتند. به یاد آنهایی که در عراق، در آرژانتین، در کوبا، در افغانستان، در بلاروس و در ایران میمیرند، میروند و عظمت نامشان، در یاد تو هست، چون تو از آنان به یک خونی و یک ریشه. روزت مبارک، روزم مبارک!

بعد از حذف شدن تیم ملی فوتبال از جام ملتهای آسیا به دلیل شکست از کرهی جنوبی در ضربات پنالتی، روزها برایم آنقدر کند و آرام گذشتند که اصلاً نمیتوانم تصور کنم همین دیروز یا پریروز، بازی نیمهنهایی برگزار شد و فردا هم قرار است بازی فینال تمام عربی این دوره به انجام برسد.
در این روزها، رسانههای رنگارنگ کشورمان، پر بودند از نظرات کارشناسی کارشناسان و حرفهای آشنا و ناآشنا. حرفهای آشنایی که اگر ایرانی باشید، عادت دارید پس از هر شکست ورزشی به کرات بشنوید و حرفهای ناآشنایی که به شما ثابت میکنند حجب و حیا و اخلاقیات روز به روز بیشتر در حال افول است. هیچ وقت دقیقاً متوجه نشدم که چرا وزارت ارشاد اسلامی و دادگستری کل کشور با ید طولایی که در تعطیل کردن نشریات مختلف عمومی و تخصصی دارند، هیچ وقت صابون مهرورزی خود را به تن 18 روزنامه و صدها هفتهنامه و مجلهی ورزشی در کشوری نمیمالند که بالاترین تیراژ روزنامههای آن، 500 تا 800 هزار نسخه است یعنی در خوشبینانهترین حالت، یک نسخه روزنامه به ازایس هر 75 نفر. روزنامههایی که هر روز با انواع ترفندهای شناخته و ناشناخته، بارها و بارها تمامی مردگان و اموات و رفتگان بازیکنان، مربیان و اهالی ورزش را جلوی چشمشان میآورند و دوباره به آرامگاهشان باز میگردانند...
صرفنظر از اینکه اتفاقات ورزشی سرتاسر کشور به انضمام خبرهای ورزشی باشگاههای تمامی رشتههای آفریقای جنوبی، کنگو، سنگال و سومالی نیز برای پر کردن این همه صفحات روزانهی روزنامههای ورزشی ما کافی نیستند، خیلی سخت نیست که تصور کنیم این همه صفحهی خوشرنگ و لعاب که حالا دیگر بخشی از هویت جوان ورزشدوست ایرانی شده است، باید با چه "اراجیف" و "خزعبلات"ی پر شود. اگر با این همه صراحت و شاید گستاخی، چنین لفظی را استعمال میکنم، حتماً به شخصیت و اتیکت خودتان عفوم میکنید، اما بگذارید به عنوان یک ایرانی که دارد در این فضای رسانهیی مسموم ورزشی، خفه میشود و ذرهیی اکسیژن سالم نمییابد، بگویم که دارم از این همه سیاهنمایی و پروپاگاندای کثیف تبلیغاتی خسته میشوم.
خیلی دوست دارم نام ببرم از دوستان ورزشینویسم که بعد از جلال طالبی، یادشان آمد باید از دانش و تجربهی مربی خارجی استفاده کرد. بعد از بلاژویچ و دراگا هم یادشان آمد که مربی ایرانی استعدادهای فراوانی دارد. وقتی حرفشان به کرسی ننشست و برانکو به تیم ملی آمد، شروع کردند به سنگاندازی و پرتاب انواع ضایعات و زبالهجات. وقتی قهرمان بازیهای آسیایی شدیم، به دانش و تجربهی مربیان خارجی ایمان آوردند و وقتی از جام جهانی کنار رفتیم، با طلبکاری و عصبانیت فراوان گریبان چاک کردند که مربیان بااستعداد و مظلوم ایران چرا جایی در معادلات ملی فوتبال ندارند، و حالا که دوباره از جام ملتهای آسیا کنار رفتیم، نامهایی را علم میکنند که خود نیز میدانند تنها باید بر در و دیوار سالن افتخارات فیفا جستوجویشان کرد. مربیان صاحبنام و بادانش خارجی که فدای احساسات متعصبانهی ملیگرایانه شدهاند!
یعنی آقای ورزشینویس، آقای کارشناس، آقای مفسر، آقای مجری، واقعاً رسمش این است که نان را به نرخ روز که به نرخ دقیقه میل کنیم؟ آیا واقعاً رسم انسانیت و بشریت، اجازه میدهد که اینطور در هر لحظه تغییر موضع دهیم و فقط منتظر جریان یافتن آب باشیم که بخواهیم بر خلافش به شنا بپردازیم؟
همگی ما اگر ذرهیی وجدان داشته باشیم، به راحتی خواهیم پذیرفت که نمایش تیم ملی در جام ملتهای آسیا درخشان بود. از این سادهتر که با وجود حرکت کردن تیمهایی مثل کرهی جنوبی و استرالیا بر لبهی مرز و احتمال حذف شدن تا آخرین لحظات، ما از روز اول تقریباً صعود خود را صددرصد و مسجل ساختیم و در بازی دوم هم تا آخرین لحظه نفس را در سینهی میلیونها کرهیی و بازیکنان این تیم حبس کردیم و به ضربات غیرقابل پیشبینی و مرگبار پنالتی باختیم؟ آیا همان ورزشینویسان و منتقدنماهایی که روزانه بارها دعا میکردند تا تیم ملی ببازد و فرصتی برای سیاهنمایی و عقدهپراکنی به دستشان بیاید، حتی خود جرات تماشا کردن لحظات پنالتی زدن بازیکنان را داشتند یا از استرس، گیرندههای تلویزیونی را بسته بودند که اینطور بیرحمانه و ناجوانمردانه، پنالتیزنها را نقد میکنند؟
نمیدانم در ذهن دوستانی که خود اذعان میکنند هیچ علاقهیی به برد تیم ملی نداشتند و لحظه به لحظه منتظر باختش بودند تا از قلعهنوعی و بازیکنان تیم ملی "انتقام" بگیرند، چه میگذرد. آیا ایرانی نیستند؟ آیا تاتار و مغول و مقدونی هستند؟ آیا معرفت و جوانمردی ندارند؟
دل پردردی از این ناجوانمردیها و غیراخلاقیها دارم. اما بگذارید شکواییهام را با این سوال به پایان برسانم. در کجای دنیا دیده میشود که وقتی تیم ملی کشور پیروز مسابقهیی شود، از زیبا بازی نکردنش گلایه کنند و بگویند ما باخت آبرومندانه را ترجیح میدهیم، وقتی زیبا بازی کرد و شکست خورد از پیروز نشدنش گلایه کنند و بگویند بازی زیبا حتماً برد را همراه میآورد، وقتی زیبا بازی کرد و پیروز شد، از کم گل زدنش انتقاد کنند، وقتی گلهای فراوان زد، از حریف ضعیف انتقاد کنند و وقتی حریف قوی شد و تیم نتیجه گرفت، از رنگ مو و چشمان بازیکنان و تعداد پایههای نیمکت ذخیره ایراد بگیرند؟ نمیگویم رسم روزنامهنگاری و کار رسانهیی حرفهیی، رسم انسانیت این است؟ وقتی آرامش و رفاقت را در اردوی تیم به عینه و با چشم خود میبینیم، چه اصراری هست که حاشیه بسازیم و فضا را با دستان خودمان، ناامن و مسموم کنیم تا اشک از چشمان بازیکن 25 سالهی تیم جاری شود؟

شرق - سید ایمان ضیابری: کامپيوترهاي پوشيدني، انواعي از رايانه ها هستند که بر بدن انسان پوشيده مي شوند. غالب استفاده اين رايانه ها، براي نمونه سازي و الگوبرداري رفتاري از مغز انسان ها، سيستم هاي نظارت و ديده باني سلامت و مصارف چندرسانه اي است.
ثبات و استحکام، مهم ترين ويژگي و قابليت متمايزکننده کامپيوترهاي پوشيدني است. ارتباط و تعاملي مداوم و پايدار بين کامپيوتر و کاربر وجود دارد. نيازي نيست که شما کامپيوتر را روشن يا خاموش کنيد يا مستقيماً دستوري به آن بدهيد. اين کامپيوترها از ويژگي چندوظيفه اي يا Multitasking برخوردارند و شما بدون اينکه در يک وظيفه خاص دستگاهتان اختلالي ايجاد شود، مي توانيد عملکردي ديگر را برايش تعريف کنيد.
البته اگر تعريف اصلي کامپيوترها به عنوان محاسبه گر رياضي را مورد توجه قرار دهيم، اين تصور در ذهن ما که Wearable Computers لزوماً دستگاه هاي حجيم و عظيم همراه با موشواره، صفحه کليد، مانيتور 17 اينچ و ساير متعلقات يک کامپيوتر شخصي روميزي هستند و به انسان وصل مي شوند، از بين خواهد رفت.
کامپيوترهاي پوشيدني براي کاربردهاي تعريف شده و اهدافي خاص طراحي مي شوند. براي مثال يک تراشه نانوسلولي که براي عکسبرداري و گزارش وضعيت سلول هاي سرطاني يک بيمار مبتلا به سرطان، به زير پوست او فرستاده و تزريق مي شود هم کامپيوتر پوشيدني محسوب مي شود. همينطور يک مچ بند ديجيتالي که وضعيت فشار خون و ضربان نبض شخص خاصي را در هر لحظه به يک سرويس دهنده و پردازشگر مرکزي ارسال مي کند، نوعي ديگر از انواع کامپيوترهاي پوشيدني است.
البته کامپيوترهاي پوشيدني و همراه، مي توانند به تناسب بسيار ساده تر هم باشند. براي مثال يک ساعت مچي يا عينک آفتابي نيز مي تواند کامپيوتر پوشيدني باشد، در اين صورت مي شود نتيجه گرفت که سابقه و تاريخچه کامپيوترهاي همراه به سال هاي 1300 تا 1500 ميلادي برمي گردد، جايي که براي نخستين بار ساعت هاي مچي آنالوگ و عينک هاي آفتابي و طبي اختراع شدند.
هیچ فکر نمیکردم اعدام شدن 12 نفر از زندانیان سیاسی و روشنفکران مملکت با لباس اراذل و اوباش در یک نمایش خیابانی دیگر، (مثل انتخاباتی که در آن ها فقط 17 نفر شرکت میکنند و بعد نمایش خیابانی میدهند که 17 میلیون نفر شرکت کردند...) اینقدر احساسات پاک ملت همیشه در صحنهی ایران را جریحهدار کند. البته در اینکه ملت همیشه حاضر ایران، ملتی احساساتی و سرشار از عواطف پاک بشری است هیچ شکی نباید داشت اما از اینکه چرا احساسات پاک و بشردوستانهی این ملت در مورد قتل عام روزانهی هزاران زن و کودک فلسطینی، یهودی، افغانی و... قلیان نمیکند و به جوش نمیآید بسیار در شک و تعجبم!
بعد از اینکه آن دوازده نفر (که بالاترین جرمشان قتل و تعرض و عربدهکشی و مزاحمت برای نوامیس احتمالی مردم بود و آیا واقعاً اینها اصلاً جرم محسوب میشوند؟؟ آری؟ به کدامین گناه، آه... اوفیفیلیا...) به دار آویخته شدند، هیچ فکر نمیکردم که احساسات لطیف و گلمنگلی مردم ایران به ویژه خواهران طرفدار حقوق بشر، اینقدر لک بیفتد که حتی با پودر آنزیمدار تاژ هم پاک نشود.
در این میان، حرکت انقلابی و میمون سازمانهای جهانی حقوق بشر که در مقابل هیچ جنایت بشری سکوت اختیار نمیکنند و از همین رو فکشان به زمین چسبیده است (چرا که مدام در حال اعتراض کردن به ناعدالتی و نقض حقوق بشر هستند)، باعث شد تا دلهای آسیبدیده و تیرخوردهی این مردم غیور و شیرپرور اندکی ترمیم بیابد و وصلهپینه شود.
آیا واقعاً روا بود که 12 تن از برگزیدهترین و اعلیترین فرزندان این مملکت که جرمشان اندیشیدن بود و روشنگری، اینگونه ناجوانمردانه و در ملأ عام به دیار باقی دیپورت شوند؟
آیا واقعاً روا بود این 12 زندانی سیاسی که در راه آگاهسازی مردم و افزایش میزان شعور عمومی سالها تلاش و ممارست کردند و در این راه از گاوکشی و گرزافکنی و قدارهکشی نیز دریغ نکردند، اینگونه به سزای اعمال کثیف ... ببخشید، اینگونه در عین بیگناهی و مظلومیت، این جهان فانی را ترک کنند؟
البته فرقی نمیکند که سازمانهای جهانی حقوق بشر (منجمله مرکز فرهنگی زنان ایران که به سهم خود از هشت تا سازمان بینالمللی هم بینالمللیتر است) در مورد قتل عام و جنایت علیه غیرنظامیان لبنان، عراق، فلسطین، آرژانتین، یهودیان اسراییل و هیروشیمای ژاپن هیچ عکسالعملی نشان ندادند چون جان آن همه آدم (احتمالاً باگناه) دقیقاً برابری میکند و شاید حتی ارزشش کمتر باشد از جان جوان و باارزش این 12 یاور مخلص انقلاب روشنفکری و نخبهگرایی هر چند که رسم جامعهشناسی نخبهکشی همین است و تعجبی ندارد اگر یکی پس از دیگری، نخبگان و برگزیدگان این ملت را اینگونه قلع و قمع کنند.
هرچند زیاد اهمیتی نمیدهم که خواهران دلیخون و خونیندل ایرانی که پس از اعدام این دوازده جوان و انسان، از زندگی بیزار شدهاند و احساس میکنند دیگر دورهی انسانیت و معصومیت به پایان رسیده، این 12 انسان جانبرکف و این دوازده رذل ... ببخشید، این 12 روشنفکر و روزنامهنگار سیاسی را برادر، فرزند و حتی پدر خود معرفی میکنند. چون یقیناً اگر یقیناً در چند سال گذشته به انتهای یک کوچهی تنگ و تاریک، گیر یکی از همین برادران میافتند و چاقویی هفت متری (تنها به قاعدهی یک کارد کیکبری) بر پهلوی مبارکشان فرو میرفت و احیاناً بعد هم برای مواردی دیگر به مکانهایی دیگر برده میشدند، با مروت و دوستی و شفقت بیشتر، این عزیزان را برادر، یاور و هموطن خود مینامیدند، چه که در آن زمان شاید حلقههای محبت و پیوند گرههای بیشتری نیز خورده باشد!
با تمامی این اوصاف، بنده به سهم خود به عنوان یک ایرانی عزادار، از اینکه 12 انسان پاک، بیگناه، معصوم، ایرانی و سرتاسر انسانیت، بخشش، دوستی و مظلومیت اینطور ناجوانمردانه به دار مجازات... ببخشید، به قتلگاه ناجوانمردیهای قرن بیرحمیها برده شدند و عین گوسفند... ببخشید، عین انسانهای پاک و آزاده که حتی در درجهیی اعلیتر از پاتریس لومومبا اعدام شدند، ابراز تاسف میکنم و از تمامی برادران و به ویژه خواهرانی که هر روز خون گریه میکنند از این فقدان دلخراش و نیز سازمانهای حقوق بشر، درخواست میکنم به نقض حقوق بشر در ایران هرچه سریعتر اعتراض کنند و منادیان صلح و آزادی و نمایندگان برقرارکنندهی عدالت و نوعدوستی خود از جمله پروفسور شیرین عبادی و مهندس مهرانگیز کار و همینطور دکتر اهورا پیروز خالق یزدی پهلوی را با پست سفارشی به خاک ما ارسال کنند تا از نتایج و برکات لجنپراکنی... ببخشید، آزادیبخشی آنها استفادههایی شایسته نماییم.

اعتماد - سید ایمان ضیابری: پورتال ها، مفهومي گسترده و پيچيده هستند که به رغم فراگيري بسيار، کاربران و حتي متخصصان فناوري اطلاعات، آشنايي چنداني با آن ندارند و به طور دقيق و علمي تعريفش را نمي دانند.
تعاريف فعلي موجود نيز در رابطه با پورتال ها، آنقدر گيج کننده و غيرعلمي هستند که دقيقاً نمي توان متوجه شد پورتال يک سايت اينترنتي است با سبک و سياق ياهو، گوگل يا بسياري از موتورهاي جست وجوي ديگري که از آنها به صورت روزانه استفاده مي کنيم.
اما يک هموطن ايراني، اخيراً تعريفي از پورتال ها ارائه داده که انتشار آن در رسانه هاي بين المللي، باعث تعجب متخصصان و کارشناسان ارتباطات آنلاين شده و به سهم خود تحولي در تعاريف موجود از پورتال ايجاد کرده است. چندي پيش در يک مصاحبه مطبوعاتي، مهندس فريدوني، فارغ التحصيل رشته فناوري اطلاعات از دانشکده مديريت صنعتي دانشگاه NCC بريتانيا، وعده داده بود که کتاب جامع وي شامل تئوري جديد پورتال هاي اينترنتي منتشر خواهد شد و علاقه مندان به پژوهش در اين حوزه مي توانند «پورتال، اعتبار نهان» را به عنوان مرجعي از اطلاعات ارزشمند در مورد پورتال به عنوان يک مفهوم اوليه و قديمي در حوزه وب مورد استفاده قرار دهند.
پس از مدتي، اين کتاب به بازار آمد و ترجمه انگليسي گزيده يي آن نيز مورد توجه بسياري از سايت هاي تخصصي آي تي و نيز برخي شرکت هاي عظيم نرم افزاري در کشورهاي غربي قرارگرفت. اثبات اين تئوري توسط فريدوني، به چند همايش بين المللي که تاريخ آنها در آينده مشخص خواهد شد، موکول شد.
اين گزيده همچنين در دانشنامه آنلاين ويکي پديا مورد استفاده قرار گرفت و به تغيير در محتواي تعريف اين دانشنامه از مفهوم پورتال ها منجر شد.
در اين کتاب که نشر مرو و شرکت ناقوس انديشه به انتشار آن مبادرت ورزيدند، اينگونه مي خوانيم؛ «پورتال را در واژه مي توان به درگاه (دروازه) معني کرد که يکي از متعلقات وب است و از لحاظ طراحي و کدنويسي تا حد زيادي مشابه وب سايت است. تفاوت اساسي پورتال با سايت در معماري، طراحي، interface و Business plane آن است. اشتباه نکنيد، همين دو آيتم کوتاه سنگ هاي بزرگ سر راه شما هستند، پورتال يک سامانه از پيش محاسبه شده است که در طرح توجيه اقتصادي، دقيقاً عکس وب سايت عمل مي کند.»
همچنين در بخش ديگري از کتاب فريدوني آمده است؛ «براي ساخت يک پورتال مي بايست ابتدا از چند متخصص فروش دعوت به عمل بياوريد تا جزء به جزء فروش را آماده کنند، تا شما نسبت به آن سرويس هاي پورتال خود را طرح ريزي کنيد. در يک کلام سياستگذاري پورتال به عهده تيم Marketing است که اين تيم از استانداردهايي چون CRM بهره مي جويد، در واقع شعار پورتالي ها اين است؛ «هميشه حق با مشتري است.»
توماج فريدوني که يک روزنامه نگار غيرحرفه يي حوزه آي تي هم هست، خود سابقه مديريت و راهبري يک پورتال ملي به نام گيگافاکس را برعهده دارد که نخستين سرويس آن در قالب «راديوي آنلاين» تا مدتي ديگر قابل استفاده و دسترسي خواهد بود. اين پروژه ابتدا قرار بود از کمک هاي دولتي چند وزارتخانه برخوردار شود و مراحل اوليه آن نيز براي پيوستن به بخش دولتي طي شده بود، اما در چند مرحله، اين امکان منتفي شد و «گيگافاکس» در حال حاضر يک پروژه خصوصي محسوب مي شود.
اما بهتر است در مورد تعريف پورتال، بيشتر شما را سرگردان نکنيم.
آفتاب - سید ایمان ضیابری: قصهي اختلافافكنيها و ايجاد تفرقههاي قومي در ايران، قصهي جديدي نيست. داستان جمهوري مستقل كردستان و امثالهم را سالهاست كه ميشنويم و گوشمان از استدلالهاي عجيب و غريبي كه براي به خطر انداختن تماميت ارضي و يكپارچگي ملي كشور بافته ميشوند پر است.
با استفاده از همين صغريهاي غيرمعقول كه به كبريهاي باورنكردني ختم ميشوند، چه شهرها و شهرستانها كه استان نگشتند و چه تهديدها كه ايجاد نشدند و چه جريانها كه به راه نيفتادند. حالا هم پس از يك مدت سكوت ناشي از اقتدار اصلاحطلبان در هشت سال رياست جمهوري سيدمحمد خاتمي كه اكيداً حاضر نبود جدايي قطعهيي از خاك وطن را بپذيرد، دوباره هياهوي جديدي به راه افتاده و خبر از بحراني جديد ميدهد.
در سه سال اخير، پس از اينكه ايران نتوانست به قدرتنمايي در مانور نظامي و عمليات جنگ رواني حول محور جزاير سهگانهي ايراني در استان هرمزگان بپردازد و كوچكترين واكنشي در برابر ادعاي مالكيت امارات بر اين جزاير نشان دهد و حتي حمايت ضمني خود از اين مالكيت نامشروع را در عوض دريافت امتيازهاي نفتي و سياسي اعلام كرد و نيز به صورت رسمي هيچ واكنشي در مقابل تحريف مجدد نام خليج فارس در مجامع بينالمللي نشان نداد، گروهكهاي افراطي و تجزيه طلب دوباره به جوش و خروش افتادند.
سكوت منفعلانهي ايران در برابر تحريف نام خليج فارس به يك واژهي مجعول و بيگانه كه در نشريات، نقشهها و اطلسهاي بينالمللي به صورت متحد و همزمان اعمال شد، نشان از كاهش نفوذ بينالمللي ايران براي اثبات حقوق حقهي خود داشت. اتفاقي كه پس از دهها سال از طرح نخستينبارهي اين ادعاي واهي، دوباره رخ داد.
اما بحثي كه اينروزها آتش آن با سوءاستفاده از غفلت و بيتجربگي دولت در ساماندهي امور داخلي و برقراري اتحاد و انسجام ملي توسط گروههاي جداييطلب افراطي شديداً افروخته ميشود، استقلال تالش يعني يكي از شهرهاي غربي استان گيلان است.
اين جداييطلبان افراطي كه ادعاي معروف آنها مبني بر استقلال جمهوري "تالش مغان" را مدتهاست ميشنويم، با سرپوش محروميتها و عقبافتادگي شهر و ديار خود و با بهانهي جداشدن تالش از گيلان به عنوان يكي از استانهاي ايران، مقاصد و اهدافي زيرزميني را دنبال ميكنند.
اما هيچ نيازي نيست كه از رفاه و طراوت اين شهر برايتان بگويم. كافي است يك سفر ساده ترتيب بدهيد و به تالش برويد تا پلهاي هوايي، خيابانهاي شيك و آسفالتهاي تازه، ميدانهاي گلكاري شده و تنديسهاي براق و تازهي گوشهي خيابانها، مبلمان شهري، پاركهاي مجهز، مراكز خدمات درماني، مراكز فرهنگي تازهساخت، هتلها و خلاصه مظاهر پيشرفتگي و تمدن ظاهري را حداقل در اين شهر ببينيد. چيزي كه حتي رشت به عنوان مركز استان، از آن به طور كلي محروم است! فارغ از اينكه هر ساله مسوولان استاني و در راس آنها استاندار و معاونان وي، بخش عمدهيي از بودجهي ناچيز و غيرقابل محاسبهي استان را براي راضي نگاه داشتن مسوولان محلي، به اين شهر تزريق ميكنند.
خيلي ساده در اين رابطه مثال "مورچه چيست كه كلهپاچهاش باشد" صدق ميكند. استاني كه به واسطهي روشنگريهاي سياسي اوايل مشروطه و مبارزات مردمانش عليه نظام سلطه در تمام طول تاريخ، مورد بيمهري رژيمهاي مختلف اعم از سران رژيم شاهنشاهي تا مسوولان جمهوري اسلامي قراره گرفته، چه نصيبي از قافلهي پيشرفت و تمدن مملكت برده كه حالا در بين شهرستانهاي مختلفش پخش كند؟
زماني كه از ساخت يك تقاطع غيرهمسطح (خيان دوطبقه) ساده در مركز شهر رشت، بيش از دو سال ميگذرد و آزاردهندهترين وضع ترافيكي ممكن در خيابانهاي اطراف به وجود آمده، يا زماني كه شش سال از به زمين خوردن كلنگ كتابخانهي مركزي شهر سپري شده و حتي يك خشت آن نيز بر روي پايه قرار نگرفته، چه انتظاري از ساير شهرهاي استان ميتوان داشت؟ آنگاه اين چه استدلالي است كه مسوولان شهري و حتي نمايندگان شهرهاي مجاور ساير استانها از جمله قزوين و اردبيل در مورد جدا شدن تالش ارايه ميدهند؟ با اين حساب آيا رواست كه تك تك 16 شهرستان گيلان، به بهانهي عقبماندگي و توسعهنيافتگي، ادعاي استقلال كنند و براي خود استاني جديد تشكيل دهند؟
يك مثال ساده ميزنم. وقتي در استاني با 2 ميليون و پانصد هزار نفر جمعيت، تنها 14 هتل وجود دارد كه به اندازهي نيمي از تعداد هتلهاي مركز استان مجاور گيلان هم نيست (و تالش به عنوان دورترين شهر غربي گيلان، از اين ميان سهمي قابل توجه با دارا بودن 2 هتل دارد)، آنگاه چه استدلالي هست كه به بهانهي تقسيم ناعادلانهي ثروت، به ايجاد تفرقهي قومي و بومي در ميان مردم بپردازيم و آنان را به شورش در ابعاد مختلف دعوت كنيم؟