چرا چشمهای رحمان رضایی آبی است؟ چرا امیر قلعهنوعی گوشهی لبش دوختگی دارد؟ چرا حسن رودباریان موهایش را ژل میزند؟ چرا نیمکت ذخیرهی تیمها با چوب کاج ساخته نشده بود؟ چرا فریدون زندی آبگوشت دوست ندارد؟ چرا مربی بدنساز تیم ملی، عینک آفتابی نمیزد؟ چرا هتل محل سکونت تیم ملی هشت ستاره نبود؟
چرا وحید هاشمیان خال گوشهی صورتش را جراحی نمیکند؟ چرا حسین کعبی موقع رفتن به رختکن، امپیتری پلیر در گوشش نمیگذاشت؟ اینها همگی سوالاتی هستند که پاسخ به آنها میتواند عوامل پشتپردهی شکست تیم ملی در مقابل کرهی جنوبی را فاش بسازد...
منتظر پروفسورهای فوتبالشناس روزنامههای جامعهی مدنی اعم از اعتماد و شرق و جهان فوتبال باشید و بدانید که هیچکدام از روزنامهنگاران ورزشینویس مستقر در مالزی، عقدهی حقارت ندارند و هرچه مینویسند از سر دلسوزی و محبت است.
بدانید که اگر کسی بازی مهرزاد معدنچی را نقد میکند، به دلیل استقلالی بودنش نیست و اگر کسی به رنگ پیراهن قلعهنوعی گیر میدهد، به دلیل پرسپولیسی بودنش نیست. همه ایرانی هستند و از فرط انسجام و اتحاد دارند خفه میشوند!
بدانید که اگر بچههای تیم ملی به ازبکستان دو گل زدند، خیلی برای خودشان بیخود کردند که هشت گل نزدند. اگر هم به مالزی ۲ گل زدند، حقا که لیاقتشان در حد مالدیو هم نیست و باید مثل مردم ویتنام، پنجاه سال در قحطی بمانند!
بدانید که اگر برانکو مربی خارجی است، پس حق و حقوق مربی ایرانی کجا میرود و تا کی باید به ایرانیها بیاعتماد باشیم؟ و بدانید که اگر امیر قلعهنوعی مربی ایرانی است، پس قافلهی پیشرفت و توسعهی بینالمللی فوتبال چه میشود و استفاده از تجربهی مربیان خارجی کجا میرود؟
بگذارید این پروفسورهای فوتبالشناس که کثیفکاریهایشان از فردا در روزنامههای زرد و سرخ و آبی مملکت شروع میشود را حتی به بوقلمون هم تشبیه نکنم. باور کنید شخصیت بوقلمون شرف دارد به تک تک این روزنامهنگارنماهای ورزشینویس ...
آقایان نهچندان محترم، لطفاً بشتابید تا نکند یک وقتی از قافلهی سیاهنمایی، دروغسازی و سخنپراکنی عقب بمانید...
سرمایه - سید ایمان ضیابری: جرم اینترنتی به فعالیتی گفته میشود که در آن کامپیوترها یا شبکههای ارتباطی، ابزار، مقصد یا محل اجرای یک فعالیت مجرمانه و غیرقانونی باشند.
علیرغم اینکه اصطلاح "جرم مجازی" یا cyber crime برای توصیف فعالیتهایی استفاده میشود که در آنها کامپیوترها یا ابزارهای ارتباطی بخش اصلی جرم و بزهکاری محسوب میشوند، اما جرایم سنتی که برای رسیدن به هدف در آنها از کامپیوتر و شبکهها استفاده میشود نیز حلقههایی از زنجیرهی جرم مجازی به شمار میروند.
نمونهیی از جرایم مجازی که در آنها کامپیوتر، وسیله و روش اجرای عمل غیرقانونی و خلاف به شمار میرود، spamming یا طراحی نرمافزارهایی است که یک ایمیل مشابه با محتوای ثابت و یکسان را برای هزاران نفر در سراسر دنیا میفرستد و با هدف تبلیغ کالا یا محصولی خاص، به ایجاد مزاحمت گسترده برای کاربران منجر میشود.
نمونهیی از جرایم مجازی که در آنها کامپیوتر، هدف و مقصد نهایی فعالیت غیرقانونی و خلاف عرف به شمار میرود، دسترسی غیرقانونی به اطلاعات، هک کردن پایگاههای اینترنتی و به دست گرفتن کنترل یک سایت یا سرویسدهندهی آنلاین است.
همچنین جرایمی سازماندهیشده مانند جاسوسی برای دزدیدن اسرار نظامی، اقتصادی و سیاسی از مراکز استراتژیک دفاعی، وزارتخانهها و نهادهای غیردولتی زمانی که با کمک کامپیوتر و اینترنت صورت بگیرد، نوعی از جرم اینترنتی محسوب میشود.
در حال حاضر، 44 کشور دنیا شامل ایالات متحده، انگلیس، کشورهای عضو اتحادیهی اروپا، استرالیا و هندوستان، پلیسهایی دارند که به پلیس اینترنتی مشهور است و به طور رسمی از طریق کانالهای دولتی، جرایم مجازی را پیگیری مینماید.
با وجود اینکه در کشور ما نیز برخی نهادها، به صورت گزینشی و در مواردی خاص ادعای مبارزه با جرایم اینترنتی را دارند، اما ساماندهی مبارزه با مجرمان اینترنتی از جمله هکرها و سارقان اطلاعات یا تروریستهای سایبر هنوز در سطحی نیست که کاربران، تولیدکنندگان اطلاعات و سازمانهای سیاسی غیردولتی با آرامش بتوانند به فعالیت روی شبکه بپردازند و ترس از دست رفتن اطلاعات و تهدیدهای امنیتی، همواره همراه آنان هست.
در حال حاضر به طور رسمی هیچ نهادی متولی امر حفاظت از اطلاعات و دادههای آنلاین نیست و کاربران خصوصی یا دولتی نیز در صورتی که مورد حملات اینترنتی خطرناک از جمله Denial of Service attack قرار بگیرند، غیر از مذاکرهی مستقیم با مجرم یا بازیابی و تولید مجدد اطلاعات خود، راه مراجعه به هیچ مرجع قانونی را ندارند.
سید ایمان ضیابری - گلآقا: اتفاقي كه باعث نوشتن اين گزارش شد، همزماني سفر ماركوپولو به ايران با انتشار وبنامه سفر گلآقا بود. وقتي به ما گفتند وبنامه سفر منتشر ميشود، ديديم كار و كاسبي مغز خلاقه، كساد شده و چيزي خطور نميكند! در نتيجه دست از پا شستيم (يا احياناً دست و پايمان را شستيم) و بيخيال نوشتن شديم. حال اينكه نگو قرار است يك اتفاق خارق عادت بيفتد و ماركوپولو به ايران بيايد. تا خبر را شنيديم، بيمعطلي افتاديم دنبال كارهاي ماركو. با مدير برنامههايش تماس گرفتيم و خودمان را خبرنگار گلآقا جا زديم و گفتيم كه مصاحبه اختصاصي را رديف كن كه معاون مخصوص شاغلام دارد ميآيد!
اطاله كلام نميكنم، بگذاريد آنچه كه به صورت نتبرداري در سفر لحظه به لحظهام همراه با ماركوپولو، جهانگرد مشهور ايتاليايي به ايران يادداشت كردم، نقل كنم. هيجانزدگي متن ذيل را به خونسردي خودتان و خميازههايي كه ميكشيد، ببخشيد!
روز اول
ماركوپولو در برنامه اين روز، سري به پمپبنزينهاي باستاني پايتخت زد و سعي كرد با عكس و تفصيلات مختلف، اين اين مكان را جزو عجايب ناشناخته مشرق زمين ثبت و شرححالنويسي كند! در هنگام عكس گرفتن و يادداشت برداشتن از روي وجنات و سكنات پمپ بنزينهاي سوخته (خاستگاه مردمان شهر سوخته)، او كه به زبان فارسي مسلط نبود، با لطف و محبت چند نفر از متصديان حفاظت از آثار باستاني (همان مسوولان پمپ بنزين) مورد پذيرايي زباني قرار گرفت و كمي تا قسمتي با ادبيات شفاهي اين مملكت آشنا شد!
روز دوم
ماركوپولو شنيده بود كه مطبوعات هم در ايران، از عجايب روزگار هستند. براي نمونه او را به دفتر روزنامهاي برديم تا به او اثبات كنيم مسوولان ما در حفظ و حراست آثار باستاني واقعاً يد طولايي دارند، چرا كه ممكن است بعد از هفت سال تازه يادشان بيايد اشتباهي مجوز به يك نفر دادهاند و... اما آن بدبخت كه اين حرفها حاليش نميشد، با ورود به دفتر و مشاهده اهالي خشكشده هيات تحريريه كه تازه خبر تعطيليشان را شنيده بودند و هر كدامشان به شكل مجسمهاي بتني و سنگي، با پوزيسيوني خاص خشك شده بودند، فكر كرد وارد موزه مردمشناسي شده!

نیمهی اول تمام شد. از ترس و دلهره داشتم میمردم. با گلزنی فریدون که میدانم خار چشم چه کسانی است، ۲ بر ۱ به رختکن رفتیم تا اختلافمان حداقل باشد و روحیهی بیشتری برای جبران داشته باشیم... میدانم که میتوانیم. حالا دیگر همهی روشنفکرنماها و مربیهای یکروزهیی که فقط به مدد یک برنامهی تلویزیونی، کارشناس نام میگیرند و خودتان هم میدانید که عقده و بیماریشان از ملیت دوگانهی فریدون زندی است، میتوانند به زیبایی سکوت اختیار کنند و بعد از هنرنمایی این جوان ایرانی پاک و خوشقلب، لبها را بدوزند و بدانند که آن تیم پاک و سفید، جای این حرفها نیست...
اگر مرا میخوانید، دست به دعا بردارید و آرزوی پیروزی کنید از آن قادر یکتا. نیمهی دوم هم که تمام شد، میآیم و برایتان مینویسم...
* * *
خدا را شکر. مساوی کردیم. جواد نکونام گل دوم را زد تا صعودمان تقریباً حتمی شود. البته فعلاً با گندی که کرهی جنوبی بالا آورده از قرار معلوم باید با بحرین بازی کنیم.
با اینکه افراد برایم مهم نیستند و فقط به کلیت تیم ملی فکر میکنم، اما قویاً خوشحالم که خطیبی بازی نکرد، کعبی زودتر تعویض شد (هرچند خیلی خوب شده که به لسترسیتی رفته اما مدت کوتاه حضورش در تیم پرجنجال پایتخت، کمی او را دچار حاشیه کرد) و ایمان مبعلی پس از مدتها به تیم ملی آمد و حقا که کمکهایش کارساز بود. بارها گفتم و باز هم میگویم که الان وقت سنگپراکنی و ایجاد جو منفی نیست. همه با هم دست یاری میدهیم و دعا میکنیم تا تیم با همین طراوت و شادی بازی کند و به قهرمانی برسد.
برای این تیم همه زحمت کشیدند. از برانکو و علی دایی گرفته تا قلعهنوعی و زندی و تدارکاتچی تیم. برای همهشان آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم بعد از اینکه تیم ملی والیبال جوانان کشورمان بر سکوی سوم دنیا ایستاد، این تیم شاد و صمیمی نیز به حقش که قهرمانی در آسیاست برسد. البته فکر میکنم اگر روی بازی کردن عنایتی هم زیاد تعصب نداشته باشیم، اتفاق خاصی نمیافتد!
بازیکنانی که کمفروشی کنند هم خودشان در تیم باشگاهیشان به ضعف پایگاه و موقعیت دچار میشوند. نمیشود متهمشان کرد ولی خودتان قضاوت کنید، آندرانیک تیموریان، بیشتر از ۳ پاس درست در کل بازی داد؟ یا علی کریمی. دقایق پا به توپ شدنش از پنج فراتر رفت؟ با این حال، این اتفاقات هم پیش میآید و نباید نگران نبود. بچهها، باز هم متشکریم... دستتان درست!
راستی به ورزشی بودن خودتان میبخشید اگر این روزها زیاد ورزشی مینویسیم! جو است دیگر...

مهم نیست که رسول خطیبی رسماً یک ضدفوتبالیست است، مهم این نیست که رحمان رضایی فرقی با استاداسدی ندارد، مهم نیست که جواد کاظمیان میتوانست پاس هم بدهد، مهم این نیست که ایرانینماهای عرب تروریست در مصاحبههای تلویزیونی با جوانان ایرانزمینشان هر طور خواستند صحبت کردند، مهم این نیست که توپجمعکنهای یکروزه کارشناسشده بگویند ما زیبا بازی نکردیم، مهم این نیست که طرف بدون سواد خواندن و نوشتن در عرض 3 ساعت بعد از بازی، به روزنامهنگار ورزشی تبدیل شده و در آوانگاردترین روزنامهی روشنفکری، یادداشت مینویسد و اشتباهات بازیکنان را عفو میکند...
مهم این است که ما بردیم، مهم این است که اشک شوق از دیدگان میلیونها ایرانی جاری شد، مهم این است که بچههای ازخودگذشته و پاک تیم ملی تمام توان خود را گذاشتند تا ما برنده باشیم، مهم این است که دیگر استقلال و پیروزی و تراکتور و بلدوزر در جمع پاک و بیآلایش تیم ملی جایی ندارد، مهم این است که هیچ بازیکنی به حاشیهسازی و غوغاسالاری فکر نمیکند، مهم این است که رسول خطیبی حتی اگر یک لحظه به فکر هفتاد میلیون ایرانی نیست و در تک تک دقایق بازی اش به نام و شهرت خودش فکر میکند، یک ایرانی است و یک مهاجم و شمارهی 10 علی دایی را پوشیده و باید حمایت شود، باید روانکاوی شود و باید آموزش داده شود تا برای تیم بجنگد...
مهم این است که از اولین لحظهی ورود کاظمیان به بازی، دعا میکردم تا به حق روح برادرش و برای شادی او و همهی ما ایرانیها، گل بزند و شادمان کند. مهم این است که فریدون زندی به حق واقعی و مسلم خودش رسید و در تیم ملی فیکس بازی کرد، مهم این است که حسن رودباریان به عنوان یکی از متشخصترین فوتبالیستهای حقیقی ایران تمام تلاش خود را مصروف کرد که بیشتر گل نخوریم، مهم این است که حتی وقتی وحشیانه دندان کیا را شکستند، ایستاد و جوانمردانه بازی کرد، مهم این است که امیر قلعهنوعی میداند در هنگام پیروز شدن باید فروتنانه به درگاه چه کسی شکرگزاری کند و مهم این است که ما بردیم.
به حرف اعراب و تاتارهایی که در لباس ایرانیها با موهای ژلزده و آستینهای کوتاه شده و عینک آفتابیهای برچشم گذاشته که همگی دیگر فوتبالشناس و همگی یکروزه "آدم" میشوند، اهمیت ندهید. اگر خوب بازی میکردیم و میباختیم همینها بودند که گریبان خود میدریدند که ای هوار، نبردیم، ای هوار از تیم هشتصدم فیفا باختیم...
بچهها هم آرامششان را حفظ کنند، جواد و حسین کعبی و هیچ کس دیگری از نیمکتنشینی ناراحت نباشد که الان دیگر وقت جراحی کردن زخمهای کهنه نیست. همهی ما سربازان ایران آریایی هستیم و چه در مقام رییس جمهور و چه در مقام یک بازیکن ذخیره، باید به ایران فکر کنیم. مطمئن باشند که ما صبر و بردباری نیمکتنشینها و خطخوردهها را هم از یاد نمیبریم...
بچههای خوب و سپید تیم ملی. عاشقانه دعایتان میکنیم، عاشقانه به شما موج مثبت میدهیم و عاشقانه دوستتان داریم. قهرمانی حق شماست، سهم شماست و البته وظیفهی شماست. ما هر روز و هر روز و هر روز دعایتان میکنیم، شما هم برایمان جام بیاورید.
زشت بازی کنید یا زیبا، حمله کنید یا دفاع، جماعت بوقلمونصفتی هستند که با هر بادی، مخالف میدوند. یا علی بگویید، عاشق باشید و مثل دیروز عاشقانه بازی کنید. زیبا بازی کردید، با جان و دل بازی کردید، دستمزدتان را هم گرفتید...
دستتان درست!
امروز برای اولین بار نشستم پای GigaByte W551U که نتبوک جدیدم است و به خودم و وبلاگم افتخار دادم تا به سبکی جدید و بعد از ده سال کار کردن با یک سیستم پنتیوم 3 و 800 گیگاهرتز پردازنده و نشستن پای ویندوز 98، یک پنتیوم 4 با 1600 گیگاهرتز مغز را تجربه کنم! خریدن این نتبوک از آنجایی به من کیف داد که همهی مبلغش را با استفاده از حقالتحریرهای چند سال اخیرم از بابت نوشتن در مطبوعات و مجلات پرداخت کردم و این یعنی نخستین تجربهی استقلال مالی که کلی به آدم کیف میدهد.
یعنی چند سال زحمت بکشی و از دو تا 20 هزار تومان برای هر مطلب بگیری و آنقدر جمع کنی که بتوانی یکی از قدیمیترین آرزوهای زندگیات را برآورده کنی یعنی داشتن یک نتبوک شخصی که مال مال خودت باشد! از همهی عزیزان، رییسها، دبیر سرویسها و سردبیرهایی که با لطف مالی خود در این مدت کمک کردند تا بتوانم بعد از دیپلم گرفتن، برای نخستین بار به طور رسمی استقلال مالی را تجربه کنم متشکرم.
واقعا خوشحالم، آن کسی که باید بداند خودش میداند که در مدت نوشتن برای روزنامهها و مجلات و اداره کردن ستونها و صفحات، کمترین توقع مادی و مالی نداشتم و سعی کردم هرگز لفظ حقوق معوقه یا حقالتحریر پرداختنشده را به زبان نیاورم. فقط برای دل خودم نوشتم و همینطور به اشتراک گذاشتن دانستههایم و این برایم یک ارزش بود که در ازای کار کردن، یاد گرفتن و یاد دادن و به دست آوردن سود معنوی کلانی که با هیچ مبلغی قابل معاوضه نیست، قدردانی معنوی و دنیایی هم شدم و با امید و انگیزهی بیشتری به کار ادامه دادم. یکی دو پروژهی جدید دیگر برای وبلاگ هم دارم که فکر میکنم مثل پروژهی زهرا امیرابراهیمی نتیجهی قابل توجهی بدهد.
در این روزهایی که چند پست متوالی نوشتم و اعتقادات قلبیام در مورد این چهرهی زرد و از دور خارجشدهی ضدهنری و ضداخلاقی با آن لبخندهای موزیانه و چندشآور و پرمعنایش که به ریش میلیونها ایرانی سادهلوح و نانبه نرخ روزخور میخندد را بیان نمودم، فرصت واقعاً مغتنمی پیش آمد تا بسیاری از دوستان را از دشمنان بشناسم و خیلی از واقعیتها را متوجه شوم.
مثلاً طرف میآید، با یاد فیلمی که با هزار شوق و آرزو دنبالش گشته تا از امیرابراهیمی ببیند، آب از لب و لوچهاش جاری میشود و دم از حقوق و حریم خصوصی میزند و بعد میگوید هر کسی فیلم را دیده، بد است، جیز است، بوف است!!!
خلاصه اینکه چنین بحثها و گفتوگوهایی واقعاً برای شناخت اهل از نااهل، مناسب و لازم است. حالا میشود در مورد خیلی از آدمهایی که مدتها در موردشان اشتباه میکردی، تجدید نظر کنی!!
خوشم میآید از اینکه حتی هیچ وقت یادمان نمیآید رطبخورده علیالحساب چند ساعتی هم که شده، منع رطب نمیکند تا بوی خرما برود و...
دوش چه خوردهیی دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بیگنه روی بر آسمان مکن
بادهی خاص خوردهیی مهر خلاص خوردهیی
بوی شراب میدهد، خربزه در دهان مکن!!!
منتظر آپدیت ویژهی من برای پیروزی بینظیر تیم ملی فوتبال بر ازبکستان در چارچوب بازیهای جام ملتهای آسیای 2007 باشید.
سيد ايمان ضيابري - اعتماد: آيفون (iphone) يک گوشي جديد چندرسانه يي ارائه شده توسط شرکت Apple است که ارائه آن در بازارهاي جهاني نخستين بار توسط «استيو جابز» مدير اجرايي شرکت اپل به تاريخ 9 ژانويه 2007 انجام شد و در 29 ژوئن همين سال نيز روانه بازار شد.
اين گوشي تلفن همراه، شامل قابليت هاي تصويربرداري و عکسبرداري با کيفيت بالا، پخش فايل هاي صوتي و تصويري و همين طور ساير امکانات رايج گوشي هاي تلفن همراه است. اين گوشي همين طور به امکان دريافت و ارسال اي ميل، مرورگر جديد اينترنت و مکالمه تصويري مجهز است. اين گوشي به صفحه لمسي و صفحه کليد مجازي مجهز است و عملاً هيچ دکمه فشردني واقعي و فيزيکي در آن ديده نمي شود. قيمت متوسط اين گوشي، 550 دلار امريکا است که بسته به ظرفيت حافظه آن از 4 گيگابايت تا 8 گيگابايت متغير خواهد بود. همچنين آيفون به چهار باند مخابراتي، امکان اتصال بلوتوث و امکانات چندرسانه يي IPOD مجهز است. گفته مي شود که آيفون در سال 2008 وارد بازارهاي ژاپن، کانادا و ايتاليا مي شود.
نخستين تبليغات اين گوشي با يک شعار ساده «سلام» از شبکه ABC امريکا پخش شد. اين تبليغ تلويزيوني، نشان دهنده شخصيت هاي برجسته سينماي جهان در طول 70 سال گذشته بود که در سکانس هاي مختلف، با گوشي هاي تلفن در دست، سلام يا ساير اشکال احوالپرسي و خوشامدگويي را اجرا مي کردند. در پايان کليپ تصويري نيز يک شماي کلي از گوشي با عنوان «سلام» نشان داده شد و خبر به بازارآمدنش در ماه ژوئن اعلام شد. پس از پخش شدن کليپ هاي نهايي در دو روز باقي مانده به تاريخ ارائه نهايي محصول به بازار، صف هاي طويل مردم امريکا در شهرهاي مختلف و پايتخت روبه روي فروشگاه هاي محصولات فناوري تشکيل شد.
از ويژگي هاي جالب اين گوشي، يک تور مجازي در قسمت هاي مختلف آن است که همه کاربران با تماشاي آن مي توانند با امکانات مختلف و بخش هاي متفاوتش آشنا شوند. اين تور در قالب يک انيميشن چند دقيقه يي طراحي شده و نحوه کار با بخش هاي مختلف را به کاربر آموزش مي دهد. يکي از ويژگي هاي اصلي اين گوشي، صفحه لمسي آن است که شايد جذابيتش را براي کاربران و مشتاقان چند برابر کرده است. يک صفحه 5/3 اينچي کريستال مايع با کيفيت نمايش «آبگينه بصري» به همراه قلم نوري و نيز امکان استفاده از چند انگشت در آن واحد براي کارهاي مختلف، در گوشي ارائه شده است. براي وارد کردن متن يا شماره گيري تماس، صفحه کليد مجازي روي صفحه لمسي تعبيه شده است که قابليت چک کردن املايي را نيز دارد و نوشته هاي شما را از بعد نگارشي و غلط هاي تايپي يا املايي بررسي مي کند. همچنين شامل يک ديکشنري پويا است که مي تواند کلمات جديد با معاني آنها را دريافت کند. وقتي کاربر گوشي خود را از حالت عمودي استاندارد، به شکل «منظره» يا افقي نگاه مي دارد، صفحه نمايش هوشمند نيز جهت نمايش تصاوير را تغيير مي دهد و در اين حالت، اندازه کليدهاي کيبورد مجازي بزرگ تر است. با اين حال، بهترين حالت براي وبگردي و استفاده از مرورگر وب در اين گوشي، حالت سفري يا عمودي استاندارد است.
پينوشت: نظر شما در مورد معرفي روز تولد حضرت مادر (س) به عنوان روز زن و گراميداشت مقام مادر چيست؟ البته دوستان ما مقداري اشتباه كردند و مستقيماً، صاف و پوستكنده به بمب گوگلي بودن اين حركت اشاره نمودند، با اين حال فكر كنم ارزشش را دارد كه جهانيان بدانند روز زن در ايران، چه روزي است...
۱- از بابت توهينآميز بودن كامنتهاي اين دو پست قبلي واقعاً متاسفم. تا حالا اينقدر در منتشر و تاييد كردن كامنتها، دست و دلباز نبودم. اما فقط خواستم خودتان به چشم ببينيد كه طرفداران و حاميان زهرا اميرابراهيمي، ستارهي فيلم غيراخلاقي پخششده در بين مردم جامعه، چه لمپنها، كوچه بازاريها و آدمهايي با ادبيات "لونگ و چاقو و قليان"ي هستند كه فقط ابزار لمپنيسم و رذالتهايشان مدرن شده و خيليهايشان هم به اصطلاح "وبلاگنويس"هايي هستند كه واقعاً از لينك دادن به آنها معذورم و خود ميتوانيد تصور كنيد كه چگونه پاتوقهاي خياباني، سرچهارراه يا زير پلها را به فضاي مجازي كشاندهاند... و اكثراً هم نوچهها و شاگرد قصابهايشان را ميفرستند براي گرد و خاك كردن!
بگذريم، نيازي به توضيح بيشتر نيست... آنهايي كه عقل و وجدان و انصاف دارند هم در مورد موضوع قضاوت كردهاند و قضاوتشان هم در همان بخش كامنتها حي و حاضر است...
۲- درمان خانگي بيمار مبتلا به شيزوفرني، به شخصيت و ويژگي هاي فردي خود او برمي گردد و اينکه قدرت خانواده براي مراقبت و تيمارداري او تا چه حدي است. قدرت خانواده ها براي نگهداري و محافظت از يک بيمار مبتلا به شيزوفرني، به ويژگي هاي فردي شخص، زمان و حوصله، قدرت روحي و عاطفي و سرانجام تمکن مالي برمي گردد که در صورت فراهم بودن اين شرايط به شکل ايده آل، درمان مراحل نخست در منزل بهتر صورت مي گيرد.
به رغم وجود موانع متعدد، راه هاي اصلي براي درمان موقتي خانگي مبتلايان به اين عارضه و نيز درمان طولاني مدت خانگي پس از مراجعه به پزشک در محيط منزل به عوامل زير بستگي دارد ...
سرمايه - سيد ايمان ضيابري: تعريف «اختلال اعتياد به اينترنت» هنوز هم دشوار به نظر ميرسد. تحقيقاتي كه تا امروز در اين مورد انجام شده و شايد ضعيفترين نوع تحقيق در مورد اعتياد به اينترنت باشد كه به وسيلهنظرسنجي و فرمهاي پرسش و آزمون به نتيجه رسيدهاند، هيچ نشانهدقيق و عقلاني از دلايل و عوامل بروز اعتياد اينترنتي را روشن نميكند. شايد نظرسنجي و پرسش از كساني كه نميتوانند اعتياد به اينترنت را ترك كنند، يك روش مجرب و داراي نقاط قوتي نيز باشد كه در مورد ساير اشكال قديمي اعتياد به مواد مخدر و... نتيجه داده است، اما در مورد اين اختلال جديد، نياز به روشها و گرايشهاي جديد نيز هست.
نخستين تحقيقات در اين مورد، با نظرسنجيها و كسب آمار به روش پيمايشي بنا گذاشته شد كه نميتوانستند روابط علت و معلولي بين رفتارهاي بروز كرده از بيماران معتاد به اينترنت و دليل اين رفتارها را كشف كنند. از آنجايي كه چنين نظرسنجيهايي نميتوانند مشخص كنند كه مردم در مورد خود و رفتارهايشان چه طور فكر ميكنند، در نتيجه نميتوانند به خوبي نتيجهگيريهايي را ترسيم كنند كه نشان ميدهد يك فنآوري مشخص مانند اينترنت، باعث بروز رفتارهاي ناهنجار فردي و اجتماعي شده است.
نتيجهگيريهاي انجام شده طي اين تحقيقات نيز به طور كلي منطقي و مستدل نيستند و بر اساس باورداشتهاي شخصي محققان ارايه شدهاست و براي اين سفسطهمنطقي نيز نامي توسط پژوهشگران در نظر گرفته شده است كه به آن «ناديده گرفتن اصل رايج» ميگويند. اين سفسطه، يكي از قديميترين استدلالهاي غلط و جنجالبرانگيز علم است و هنوز به عنوان يك اشتباه رايج در تحقيقات علمي شناخته ميشود.
آيا برخي از افراد با مشكل سپري كردن زمان بيش از حد معمول روي اينترنت مواجه هستند؟ مطمئناً اينطور است. بسياري از مردم همينطور با مشكل مطالعهافراطي، تماشاي تلويزيون بيش از حد، كار كردن بيش از حد، فعاليتهاي اجتماعي بيش از حد و گوشهگيري خانوادگي به شكل افراطي مواجه هستند، اما آيا ما با عناويني مثل «اعتياد به كتاب» يا «اعتياد به گوشهگيري» يا «اختلال اعتياد به كار» نيز مواجه هستيم كه در دستههاي زيرمجموعهء بيمايهاي روحي مانند شيزوفرني يا افسردگي قرار بگيرند كه در پاسخ بايد گفت كه اينگونه نيست.
به طور كلي بايد گفت يكي از علايق و خواستهاي متخصصان علوم روانپزشكي و پژوهشگران اين است كه دوست دارند هر چيز آسيبرسان با پتانسيل تخريبكننده را در دستهيكي از ناهنجاريهاي طبي و رواني دستهبندي كنند. متاسفانه اين قضيه بيش از كمك كردن به مردم، آنها را گمراه ميكند. راه به سوي كشف درست و دقيق علل ايجاد اعتياد اينترنتي پر از سفسطهها و مغلطههاي منطقي است كه مطمئنيم گمراهكننده هستند، اما نميشود با آنها مبارزه كرد.

باز ميديل، ياد از گيلان جان بوكود
بيا گوش بدن مي ترانه... ميترانه
گيلان جان گيلان اوی گيلان، تاج سر خوشگلان
چی خوشبو خرم رو داری، بری ديل جه خوبان
جور سبزَ پيرهن دری، جير آبی دامن دری
با اُ سبز و آبی ايسی آفتابی به دوران
آه چه جانان هم خانه داره می ديل
گيلان جان تی گيل گل واکود
تی خورشيد اَ سنبل چاکود
تي اوي گل فال جان، تي سنبل جانان، اوي گيلان جان... گيلان
اوي گيلان جان، گيلان
ترا دارمه غم نارم، چي خوشي، هيچي كم نارم
تی گلاب می شينه می گل و آب تی شينه
اوي گيلان جان، گيلان... اوی گيلان، گيلان
اوي گيلان جان، گيلان
مبادا تی روشن کلان اوی گيلان جان خاموش ببه
مبادا تی شيرين نامه تا هيچکس فراموشش ببه
گيلان جان به گيلان باموم
بهار در زمستان باموم
بی مهري نداره همیشه بهاره، اوي گيلان جان گيلان، اوي گيلان، گيلان...
امروز روز مادر است. در همين روزهاست كه ميفهميم چه قدر از عزيزترينها دور شدهايم و چه قدر در مقابلشان حقيريم. دارم چند هديهي مجازي براي مادر طراحي ميكنم، اميدوارم قابل باشند...
راستي اين ترانهي گيلكي كه خوانندهاش محمد نوري است را هم به ياد مام وطن، يعني گيلان عزيزم دوباره خواندم. مادران پاكدامن و از جان گذشتهي ايراني آريايي مسلمان، روزتان مبارك!
پينوشت: نام طراح اين طرح فوقالعاده يادم رفته... خيلي آشناست. اگر كسي ميداند، ممنون ميشوم بگويد تا ذكر كنم. يا علي...

قصهي جديدي نيست قصهي سركوب روشنگري در اين ديار. از ديروز تا حالا سرگيجه دارم. مطمئنم كه قاضي مرتضوي قصد داشته نوع جديدي از مراسم ملي را به تاريخچهي 2500 سالهي تمدن در اين مملكت الصاق كند. آن هم شوخي سيزده است. امروز سيزدهم تير است و تعطيلي همميهن را غير از يك شوخي بيمزه و لوس تعبير نميكنم... قصد ندارم باور كنم كه پس از 7 هفته، همميهن را هم بستند. احتمالاً يكي از شوخيهاي بيمزهي مرتضوي است كه تا چند روز ديگر هم پس ميگيرد...
نه اما. بچههاي تحريريه زنگ ميزنند. بعضيهايشان حسابي سابقهدار شدهاند. مينو مومني ميگويد حالا اين يازدهمين نشريهيي است كه تعطيل شدنش را تجربه كرده، زندگي كرده و...
بعضيها گريه ميكنند. از پشت تلفن كاري نميتوانم بكنم. قديميهاي شرق كه به همميهن نرفتند هم تسليت ميگويند...
كتاب تاريخ معاصر سوم دبيرستان را ورق ميزنم. نامهاي پست و حقيري را ميبينم. حاج علي دلاك، حاج ميرزا آغاسي، شيخ خزعل، پزشك احمدي، فضلالله زاهدي، سيد ضياءالدين طباطبايي، حسنعلي منصور... يعني قاضي مرتضوي ميپذيرد كه نوهها و نتيجههايش، روزي در كتابهاي تاريخ معاصر خود، نامش را همرديف اين نامها بخواند؟ حالا چون "اين چند برگ كاغذ" خون ندارند، يعني دست مرتضوي ديگر آلوده نيست؟
يعني مردم ما، آرياييهاي نژاد كوروش، همين بودند؟ كه رييس جمهورشان در آغوش همآغوش سابق صدام و معمر قذافي قرار بگيرد؟ و آنوقت صدها جوان "همميهن"اش، انگشت تحير به دهان بگيرند از اين همه شعبده و...؟ رسمش اين بود آقا محمود؟ همين بود آنهمه گوشمان را پر كردي از مهرورزي و رفاقت و فضاي آرام...؟ تا رايت را گرفتي از مردم، ديگر همه را فراموش كردي؟ كه نان و پنير ميخوردي و حالا باديگاردهايت نميگذارند نزديكت بياييم و دو كلمه اشك بريزيم...؟
كه حالا نان و پنير را بيخيال شدي و ليموزين مينشيني...؟ اما محمود خان، سعيد خان مرتضوي عزيز... ميز و تخت اين دنيا به بزرگتر از من و شماها هم وفا نكرده. يادتان هست؟ فقط گفتم كه، گفته باشم!
من در تمام طول عمرم در ايران بودم و هيچ وقت پايم را آنطرف آبها نگذاشتهام. نميدانم، شايد هم هيچ وقت فرصت و امكانش را پيدا نكنم و به همين دليل است كه در مورد بسياري از مفاهيم انتزاعي فقط ميتوانم در حوزهي جغرافيايي محل سكونتم يعني ايران، نظر و حكم بدهم. شايد حالا كه ديگر عصر ارتباطات رسيده و مرزهاي جغرافيايي عملاً معناي خود را از دست دادهاند، خيلي عجيب نباشد اگر توريستهاي مجازي در عرض چند ساعت همهي دنيا را بگردند و بعد بگويند كه در مورد همهي كشورهاي دنيا، فرهنگ و آدابشان هم اطلاعات خوبي دارند.
با اين حال وقتي سخن از مفاهيمي مثل "شرم"، "ادب"، "حجب" و "حيا" به ميان ميآيد، بايد در بطن مردم يك جامعه و حتي پستترين لايههاي يك اجتماع زندگي كني تا بتواني تعاريف درست رايج از اين مفاهيم را در عمل مردم بيابي. براي من كه يك ايراني هستم و به نسل سوم پس از انقلاب تعلق دارم و هيچ دورهي زماني ديگري را هم غير از اين سالهاي پرآشوب و پرنوسان تجربه نكردهام كه تا چشم گشودم، نرمترين و در عين حال عميقترين رفرمهاي ممكن در حال تكوين بودند، خيلي سخت است كه بدون اين مفاهيم زندگي كنم و شايد هم اصلاً جدا شدن از آنها به معناي از دست دادن بخشي از هويت شكلگرفتهي من باشد.
نميدانم از اين مفاهيم مثل شرم و حيا و به طور كلي وابستههاي فلسفهي اخلاق در زندگي روزانهي مردم آنسوي آبها چه تعريفي وجود دارد. اصلاً مردم به طور مستقيم چنين مفاهيمي را در زندگي روزمرهي خود دخالت ميدهند يا اگر مصاديق آن را رعايت ميكنند، بنا به عادت، تجربه و اكتسابات فردي نسبت به مفاهيم است؟
حتماً به خوبي يادتان ميآيد كه چند ماه پيش، فيلمي ضداخلاقي منتسب به يكي از بازيگران تازه به دورافتادهي تلويزيون جمهوري اسلامي كه تا قبل از آن، هيچ اثر رسمي و شاخصي هم از وي نديده بوديم، روي اينترنت و بر روي سيديهاي غيرمجاز تكثير و منتشر شد كه شخصيترين روابط زناشويي او را نشان ميداد، خواه كه بعدهاً فهميدند او اصلاً ازدواج نكرده و...
طوري كه از شنيع بودن صحنههاي اين فيلم شنيدم، حتي پيگيري نكردم كه اوصافش را بيشتر بدانم چه رسد به اينكه جرات كنم ببينمش. خواه اينكه در همان روزها، فيلم به راحتي دست به دست بين بچهها، بزرگترها و حتي "معلم"ها ميگشت.
قاعدتاً در چنين مواردي، فيلم توسط يكي از دو طرف پخش شده و شخص ثالثي در كار نيست. با اين حال در غيرانساني بودن اين عمل كه قاعدتاً يكي از دو طرف به آن مبادرت ورزيده شكي نبود. اينكه هيچ كس حق ندارد حتي براي بازارگرمي و وارد بورس كردن يك نفر، شخصيترين حيطهي زندگي او را علني و عمومي كند.
تصور ميكردم بازيگري كه با اين كار، وجههي حرفهيي كه شخصيت انساني خودش را زير سوال برده، يا فردي كه اينگونه آبروي وي را ملعبهي دست مردم كوچه و بازار كرده، ديگر تا سالها از صحنه محو خواهند شد و اثري از آنها نميتوان گرفت. اين را حداقل آموزههاي برگرفته از همان مفاهيمي كه در ابتدا صحبتش را كردم، يعني آزرم، شرم و حيا به من ميگفت كه در مملكتم، همه چيز ديده بودم الا اين يك رقم!
اما بگذاريد بدون تعارف بگويم كه اي دل غافل، تو نگو كه اين تازه اول راه بوده و شايد استارت برنامهيي براي معروفسازي يك بازيگر معمولي مثل هزاران بازيگر فيلمهاي خانوادگي درجهي دوم كه يا از سر ناچاري، دست زيرچانه به تماشايش مينشينيم و يا از كنارش ميگذريم و "پيام بازرگاني" را ترجيح ميدهيم...
ايسنا - مائده موسوي: به اعتقاد يك وبلاگ نويس، دورهي فعلي فعاليت وبلاگهاي فارسي را بدون شك ميتوان دورهي غربالگري نام گذاشت.
كوروش ضيابري، نويسنده وبلاگ"ايمان امروز" در گفتوگو با خبرنگار سرويس نگاهي به وبلاگهاي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اظهار داشت: به طور كلي با گذشت تقريباً هفت سال از آغاز به كار نخستين وبلاگ فارسي، ما چند مرحلهي مهم را در دورهي حيات اين رسانههاي نوين تجربه كرديم. دورهي نخست، (دورهي شروع به كار وبلاگها) بود. در اين دوره شايد تعداد وبلاگهاي فارسي به سختي از تعداد انگشتان دو دست فراتر ميرفت، اما نقطهي عطفي بر آغاز فعاليتهاي وبلاگي و شكوفايي 200 هزار وبلاگ فارسي بود كه يك رقم خاطرهانگيز و به يادماندني محسوب ميشود.
وي افزود: دورهي دوم، (دورهي ترويج وبلاگهاي فارسي) محسوب ميشود كه تقريباً يك سال پس از شروع به كار نخستين بلاگ سرويسهاي فارسي و نيز راهاندازي وبلاگهاي گروهي خبري در خارج از كشور، به اوج خود رسيد. در اين دوره، آمار وبلاگهاي فارسي به رقميحدود 30 هزار وبلاگ رسيد و وبلاگنويساني كه اكثر آنها را جوانان خارج از كشور تشكيل ميدادند، به عرصه رسيدند و توانستند راهي كه آغاز شده را پي بگيرند. البته كيفيت و چگونگي ادامهي كار اين وبلاگها جاي بحث دارد.
به گفته وي، در تمام مدتي كه دورهي اول و دوم را تجربه ميكرديم، وبلاگستان نوپا و تازه ظهور يافتهي فارسي در يك بحران بزرگ به سر ميبرد. بحراني كه با ظهور هر رسانهي جديد در راه جامعهپذيرشدن و معرفي آن به اقشار مختلف به وجود ميآيد و تا سپري شدن چند مقطع زماني نيز طول خواهد كشيد. در اين دوره، كشمكشها و اختلافهاي نهادها، خانوادهها و جوانان براي تاييد و تكذيب وبلاگ به عنوان يك رسانهي تازه متولد شده بسيار بالا گرفته بود.
ضيابري گفت: (دورهي سوم وبلاگنويسي در ايران كه تقريباً از سال 2003 تا اواسط 2004 ميلادي ادامه يافت، مراحل خروج از بحران بود.) در اين دوره آمار وبلاگها افزايش يافت و تعداد بلاگسرويسهاي فارسي نيز اضافه شد. جوانان وبلاگنويس در تلاش بودند كه هدف خود در نهادينه كردن فرهنگ وبلاگ نويسي را به ثمر برسانند. اين بازهي زماني، مدت اوج برگزاري نشستها، اجتماعات وبلاگي، كارهاي گروهي خيريه و قرارهاي وبلاگي بود.
نويسندهي وبلاگ"ايمان امروز" ، همچنين گفت: از نيمهي 2004 تا پايان سال 2005 را ميتوان دورهي چهارم يا (عصر شكوفايي رسانهيي وبلاگهاي فارسي) نام نهاد. گرايش همهجانبهي خبرنگاران و اهالي رسانه به وبلاگها با سرعت فزايندهاي افزايش پيدا كرد و توجه رسانههاي بينالمللي به وبلاگنويسي خبرنگاران و روزنامهنگاران بسيار گسترده شد. آمار بازديدكنندگان وبلاگها نيز يك سير صعودي غيرقابل باور را طي كرد و توجه مسوولان و مقامات كشوري تدريجاً به اين پديدهي در حال همهگير شدن جلب شد.
وي افزود: دورهي 2005 تا 2007 را به روشني نميتوان تقسيمبندي كرد، چرا كه دو اتفاق مجزا به طور توامان و همزمان در حال تكوين بودند و شايد در پارهاي از اوقات، با يكديگر دچار تناقض ميشدند. با اين حال، بازيابي هويت محتوايي و غربالگري وبلاگها، دو جرياني بود كه پيشبيني ميشد به هر تقدير شكل بگيرد و به ثمر برسد. از يك سو، وبلاگها در پس كشمكشها، درگيريها و اختلافهاي سليقه و حتي تنازعات رسانهيي، هويت خود را شكل ميدادند و خط مشي هر وبلاگنويس با حضور يا عدم حضور وي در اين جريانات داغ و پرهيجان مشخص ميشد.
از سوي ديگر غربالگري وبلاگها به تدريج شروع شده بود. وبلاگ نويسهايي كه به هر دليلي توانايي ادامهي كار را نداشتند، فرصت وبلاگ نويسي پيدا نميكردند، دچار ياس و افت انگيزه ميشدند و ميلي به ادامهي حضور در جامعهي مجازي نشان نميدادند، از صحنه محو شدند و باقي ماندهها با قدرت بيشتر و انگيزهي مضاعف در جهت معرفي خود ادامهي كار دادند.
وي يادآور شد: بر اساس گزارشهاي سايت تكنوراتي، در بازهي زماني 2003 تا 2005، وبلاگستان فارسي چند دوره دوبرابر شدن كمي را تجربه كرد و به سيري صعودي رسيد. يعني در مرحلهاي تعداد وبلاگها از 100 هزار به 200 هزار و سپس به 400 هزار رسيد تا جايي كه امروز، دريافت آمار رسمي و دقيق در مورد رقم وبلاگهاي فارسي چندان ممكن نيست.
اين وبلاگنويس تاكيد كرد: كاهش ميزان پست هاي وبلاگ نويسها و آهنگ كمي وبلاگنويسي به لحاظ اضافه شدن تعداد وبلاگها و نوشته شدن پستهاي جديد در ابتداي سال جاري خورشيدي، يكي از تبعات همين روند غربال گري است كه پيشبيني ميكنم تا پايان سال به افت شديدتر تعداد وبلاگهاي فارسي نيز منجر شود و حتي به خروج ايران از ليست 10 كشور برتر دنيا به لحاظ تعداد وبلاگنويس بينجامد.
وي همچنين گفت: تخصصي شدن روند وبلاگنويسي و گرايش وبلاگنويسهايي كه از صافي رد شدند و در جرگه باقي ماندند و اكثراً نيز از روزنامهنگاران و اهالي رسانه هستند، نتيجهي روند همزمان با غربالگري يعني فرآيند بازيابي هويت محسوب ميشود.
ضيابري تصريح كرد: به نظر ميرسد در اين شرايط تخصصي شدن گرايش وبلاگنويسها به يك موضوع خاص و افزايش كيفيت پستها نيز با سرعت قابل توجهي افزايش يابد تا جايي كه پيشبيني ميشود دورهي هفتم وبلاگنويسي در ايران، دورهي محبوبيت بينالمللي وبلاگنويسهاي فارسي اعم از روزنامهنگاران و غيرروزنامهنگاران باشد و با توجه به شرايط خاص بينالمللي كشورمان در منطقه و دنيا، توجه رسانههاي دنيا به طرز چشمگيري به وبلاگهاي فارسي افزايش پيدا كند.
همميهن - سيدايمان ضيابري: بازي اين هفته كه قصد معرفي آن را براي شما داريم به نام همه آدمها را نابود كن يا0/2 Destroy all humans يك بازي در ژانر علمي- تخيلي است كه شركت پاندميك استوديوز، آن را در اكتبر 2006 ميلادي روانه بازارهاي آمريكا و اروپا كرد.
اين بازي براي پلياستيشن 2 و اكسباكس طراحي شده و محدوده سني بازيكنان آن نيز 13 تا 19 سال درنظر گرفته شده است.
DAH كه در سبك تيرانداز سومشخص و بازيهاي حادثهاي نيز ميگنجد، يكي از محبوبترين بازيهاي سال 2006 بوده كه نشريه رسمي شركت سوني در بخش بازيها نيز نمره 8 از 10 را به آن اختصاص داده است؛ ضمن اينكه مجله GamePro به عنوان حرفهاي ترين ماهنامه تخصصي بازيهاي ويديويي در آمريكا نيز نمره 9 از 10 را برايش درنظر گرفته است.
روايت بازي
داستان بازي اينطور شروع ميشود كه به سال 1969، شخصيت اصلي بازي كشته شده و در عوض يك DNA پيشرفتهتر به نام كريپتو 138 از همان قهرمان اصلي، شخصيت جديدي توليد كرده كه تصميم دارد رييس جمهور ايالات متحده شود.
سرويس امنيتي KGB متوجه ميشود كه كريپتو در صورت رئيسجمهور شدن، نسل خود را تكثير ميكند و در عوض، انسانهاي معمولي حاكم روي كره زمين را به طور كلي از بين ميبرد.
كا.گ.ب تصميم ميگيرد از طريق حملات موشكي و هستهاي، نسل اين نوع از موجودات تازه تسلطيافته روي زمين را منقرض كند اما موفق نميشود. اين سرويس امنيتي، مجددا دست به كار ميشود و گروهي از نينجاها را به خدمت ميگيرد كه به نينجاهاي سياه معروف هستند. اين نينجاها، بر خلاف نينجاهاي سفيد كه نسل كريپتو را عبادت و پيروي ميكنند، دشمن آدم فضاييهاي مريخي هستند و به همين دليل براي جنگ با آنها انتخاب شدهاند.
البته كريپتو و همكارانش تصميم دارند كره زمين را حفظ كنند و بتوانند تا مدتها به حكومت كردن روي آن ادامه دهند اما KGB تصميم گرفته براي تهديد اين گروه، كره زمين را بهرغم ميل باطني خود نابود كند چراكه معتقد است كره زمين با وجود و حيات آنهاست كه وجود و حيات دارد.
اين جنگهاي ماوراء طبيعي براي قدرت كه در آنها، هركس با قدرت و تواناييهاي خارقالعادهاي به جنگ رقيب ميرود، از Destroy All Humans، يك بازي جذاب علمي- تخيلي ساخته و باعث ميشود تا هيچ وقت نتوانيد به عنوان يك بازيكن، آن را نيمهكاره رها كنيد.
پي نوشت: اگر حال و حوصله خنديدن داريد، كامنت بنده خدايي كه خودش را سيب زميني و نام خانوادگي اش را پخته معرفي كرده، بخوانيد. ثواب دارد! البته اينكه چه كسي به اين بنده خدا، قبولانده كه بامزه است را نمي دانم...
از قرار معلوم، پست قبلي من احساسات بسياري از برادران و خواهران فمينيست را جريحهدار كرد و باعث خون شدن دل اين جماعت صلحطلب شد. هرچند من در سر تا پاي كامنتهاي اين دوستان براي پست قبلم گشتم، اثري از صلح و دوستي و آرامش نديدم. و هنوز برايم مبهم است كساني كه نميتوانند سادهترين منظور خودشان را بدون توهين و بيراه بگويند، چه طور اسم خودشان را ميگذارند طرفدار آزادي و برابري و...
ضمن اينكه مثل هميشه تاكيد ميكنم: من با كسي كه از هويت خودش فرار ميكند و حتي به جاي فيلد نام و نام خانوادگياش مينويسد: "گوجه فرنگي"، بحث نخواهم كرد! حتي اگر منطقيترين حرفها را بزند. آدم بهتر است اول با خودش روراست باشد، بعد بشود مارتين لوتر و مصلح جهاني!
اما، كلاً يك اصل واضح و روشن وجود دارد كه ميگويد اگر خودت را وارد فرقهيي كردي و يك صفت "ايسم"دار هم به خودت چسباندي، يعني از آدمهاي آزاده و مستقل واقعي جدا شدي. اين خيلي طبيعي است. اگر شما ليبراليست باشيد، طبيعتاً يك سري از اصولي را زير پا گذاشتهايد كه پلوراليسم نميپسندد و به همين ترتيب اگر فمينيست باشيد، ديگر نميتوانيد فرويديست باشيد و خلاصه وقتي اين صفتهاي "ايسم"دار به شما چسبيد، ديگر نميتوانيد جهانشمول باشيد. يعني محدود شدهايد.
به همين ترتيب، شما وقتي كه مسلمان هستيد، نميتوانيد ميخواره و هوسران و دزد و تروريست هم باشيد. آنهايي كه مكتب فكريشان تروريسم و طالباني است، ميخواهند از ظاهر مستحكم و قدرتمند اسلام استفاده كنند و مردم ما هم قدرت تحليل و فهم عمقي را طلاق دادهاند رفته پي كارش...
اما خوب، اسلام يك مكتب فراگير است كه همهي ابعاد زندگي آدم را در برميگيرد، حال كه مكتبي مثل فمينيسم، خيلي صاف و بدون رودربايستي، ميگويد اگر خانم خانه آشپزي كرد، مرد مقابلش يك جاني بالفطره است كه چنين اجازهيي را به او داده!! يعني مكتبي كه از يك ديدگاه افراطي و ناقص قضاياي مربوط به يك بعد از زندگي نصف انسانها (و نه تمام آنها) را نگاه ميكند.
نميخواهم زياد حاشيه بروم. به اين عكسي كه عليرغم ميلم گذاشتهام اينجا و دوست ندارم اشاعهي فحشا و انتشار محتواي خشونتآميز و شنيع از آن استنباط شود (كه راستش فقط ميخواستم به يك لينك ساده بسنده كنم تا به سهم خودم، فرهنگ تحجر، ترور و راديكاليسم را از ريشه بخشكانم و نشان بدهم كه چنين حركتي واقعاً بيمعني و بياهميت است، اما دلم طاقت نياورد...) نگاه كنيد. تصوير روي جلد يك احتمالاً مجلهي فالانژ منتسب به زنان آزاديخواه... حالا ديگر كافي است!
(همينجا داخل پرانتز، حالا كه گرم هستيد بگذاريد سوال كنم. اگر اين كار را مجلهي مردستان براي عكس دو خانم انجام ميداد و آنها را به چنين موجوداتي تشبيه ميكرد، فكر ميكنيد دوباره در ايران انقلاب نميكردند؟)
كلام بانوان محترمه!يي كه اين تصويرسازي غيراخلاقي و خارج از شان دستان طراح يك "انسان" انجام دادهاند، انتقاد به ازدواج موقت است كه يعني هوسراني صرف مرد و توجه به غرايز در پوشش دين.
بگذاريد بدون هيچ حاشيه و مقدمهباقي، رك و صريح بپرسم. مگر همين خانمهاي فمينيست، با اين استدلال كه روح و جسم هر زني در اختيار خود اوست و به همين استناد ميتواند به ميل خودش با هر مردي كه تمايل داشت بعد يا قبل از ازدواج رابطهي جنسي نامشروع و غيرقانوني داشته باشد، آزادي و بيبندوباري جنسي را ترويج نميكنند؟ شما تصور كنيد اسلام هم همين را ميگويد! و فقط برايش اسم گذاشته، يعني ازدواج موقت (كه اصلاً هم اينطور هم نيست). ولي شما فرض كنيد اين حرف را يك مكتب ديگر گفته و يك نام هم برايش درنظر گرفته. فرق اين دو كلام در چيست؟!!! چرا داريد آتش به جان خود ميزنيد از اين بابت؟
پينوشت: سيامك قاسمي، زيبا نوشته (عكس بزرگتر هم همانجا هست... جراتش را داريد، نگاه كنيد!)
پينوشت ۲: فعلاً سوال اساسيام كه به رنگ متمايز درآوردمش مثل هميشه بيپاسخ مانده. هنوز روشنفكرنماها، مشغول ايراد گرفتن از مثالهاي من در اين دو پست هستند راجع به فمينيسم... يك نفر آدم با دل و جرات بين شماها پيدا نميشود جواب سوال من را بدهد؟!!

چند روزي بود كه منتظر بودم اين سروصداهاي كذايي مربوط به بحث دوباره داغشدهي ازدواج موقت بخوابد، آنوقت اظهار نظر كارشناسي خودمان را ايفاد كنيم!
اسلام يك مكتب است، همانطور كه نازيسم يك مكتب است، همانطور كه فاشيسم يك مكتب است (كه البته حالا يك دشنام كهنهي سياسي شده به كساني كه ميخواهيم تحجر فكريشان را لو بدهيم! كه انگار اسم شيكي هم هست و يكي از خوانندههاي زيرخاكي... ببخشيد زيرزميني ايران هم چنين اسمي براي خودش انتخاب كرده!) و همانطور كه ماركسيسم يك مكتب است. به نظر من، يك مسلمان واقعي (كه به انتخاب خودش مسلمان شده) يعني آدمي كه يك اسب دارد، روي اسبش مينشيند و تا آخر مقصد مورد نظرش ميرود و راضي هم هست.همينطور به عقيدهي من، يك فاشيست آدمي است كه يك اسب دارد، اسب را كباب ميكند ولي نميخورد، گوشتش را پرتاب ميكند چند متر جلو، بعد ميدود طرفش. آنقدر اين گوشت را پرتاب ميكند تا خلاصه به يك ديوار يا بنبست برسد و آنجا كه ديگر گوشت سرد شده، بخوردش!
يك نازيست هم كه قاعدتاً با اسب قرارداد تفاهم امضا ميكند، خودش يك تپانچه برميدارد، به اسب هم يك شمشير دولبه ميدهد و با هم دوئل ميكنند...
اما برسيم به مكتب شيرين، شيوا، شكيل، شهلا... ببخشيد، فمينيسم. يك فمينيست، اول براي اسب يك سخنراني آتشين ميكند كه من تو را ميبرم، من حال تو را ميگيرم، بيا با من رالي فرمول يك بگذار. بعد خودش ماشين فرمول يك برميدارد، به اسب هم سهچرخهي اسباببازي ميدهد ولي وسط راه خودش با تيربرق تصادف ميكند و سرانجام اسب كه سوار سهچرخه شده، برنده ميشود!
اينها را گفتم كه از همين الان، تكليف خودم را روشن كرده باشم يعني من فكر ميكنم كساني كه يا واقعاً فمينيستند و به نظريات اين مكتب تخيلي اعتقاد دارند، يا كساني كه سعي ميكنند بند عينك بگيرند براي عينكهاي آفتابيشان و اداي فمينيست بودن را دربياورند، همان بهتر كه بنشينند نخود فرنگي را پوست بگيرند!!
بعضي اوقات با بعضي از اظهار نظرها، آدم شك ميكند كه اين نسوان و گاه به معناي واقعي، ضعيفگان! روشنفكرنماطلب!!! هدفشان آزاديهاي برابر و حقوق حقه نيست، آنها دارند به يك چيز ديگر فكر ميكنند و از چيز ديگر دارند ميسوزند!
خيلي راحت اگر با اين تفكر آشنا نيستيد، بگذاريد برايتان تشريح كنم. فمينيسم ميگويد اگر شما يك خانم هستيد و كسي در خيابان دستش اشتباهي به شما خورد، بايد برويد از او شكايت كنيد و غرامت بگيريد كه انسانيت شما را زير سوال برد اما اگر كسي وسط خيابان شما را به زور برد و به شما تعرض كرد، بهتر است لذت ببريد. چه دليلي براي شكايت هست!!؟ حالا ديگر زياد خيالي نيست اگر انسانيت كيلويي...
حالا نظريات اينها در مورد ازدواج موقت هم همينطور است. من حتي اگر كلاً با اين پديده يا مقوله موافق هم نبودم، ميخواهم براي راه رفتن روي اعصاب اين بندهخداهاي سرگشته هم كه شده، يك مقدار بروم در كوك اينكه ازدواج موقت به عنوان يك حكم ديني، چه قدر جالب توجه و نوين است.
اين نظريهپردازان نوين، خيلي راحت به اين مساله قايل هستند كه شما چون انسان هستيد، آزادي شخصي داريد و كلاً آزاد آفريده شدهايد، يعني اينكه ديگر از هر دو جهان آزاد هستيد. يعني اگر انتخاب شخصيتان باشد كه چادر بر سر بگذاريد و حجاب اختياري داشته باشيد، شما بيخود ميكنيد، كي گفته شما آزاد هستيد؟!!! اما اگر شما اختياراً و همينطور ميلي عشقتان كشيد كه كلاً براي هواخوري و جلوگيري از گرمازدگي، به طور كامل كشف حجاب بفرماييد، خيلي دستتان درد نكند، خدا ثوابتان بدهد!
به موجب نظريات نوين فمينيستي، روسـپـيـگري و انواع مشتقات مشاغل مربوط به فساد اخلاقي، آزاد و بلامانع هستند چرا كه شما روح و جسم خودتان را خودتان در اختيار داريد، پاي پول و درآمد در ميان است!! اما شما اصلاً خيلي بيخود ميكنيد ازدواج بكنيد. موقت كه گور باباي صدام، ازدواج دايم هم حق نداريد. به چه حقي؟ جامعهي بشري خطخطي ميشود اگر اسم يك آقايي كه اصلاً معلوم نيست چه كسي هست، برود در شناسنامهي شما! فكرشو هم نكن!!
به موجب نظريات نوين فمينيستي (كه مثل نچفسكو بايد آن را بدون قاشق خورد ولي اگر مثل ورچلنگ با قاشق بخوريد، كفاره دارد!) شما هر زمان كه دلتان خواست، اصلاً يك ليست تهيه كنيد از آقاياني كه ازدواج نكرده، تشريف ميآورند منزل شما و به شكل غيرديني ثواب ميبرند. هرچند اين ثواب بار ديني ندارد، اما بار انسانياش آنقدر زياد است، آنقدر زياد است، آنقدر زياد است كه يك لشكر يابو و شتر هم نميتوانند حملش كنند!
اما واي به حالت، واي به روزگارت اگر ازدواج اعم از موقت و دايم بكني... واي به روزگارت كه آن روز ديگر ...
خيلي جالب است. واقعاً جالب است... يعني بيش از حد جالب است. كساني كه برايشان فرقي نميكند اگر بدون ثبت و ضبط رسمي، هر شب ميهمان يك نفر باشند، اما واهمه و ترس دارند از اينكه همين كار را (يعني هر شب، يك عشق جديد، يك خسروي جديد!) به صورت رسمي و با پوشش ديني انجام بدهند.
من تصور نميكنم دين، حرف متفاوتي ميزند در اين مورد. ميگويد كه خانم عزيز، مرض داري، بيماري، حالت خوش نيست؟ اوكي! بيا برو اين دو جمله را پيش يك روحاني بگو و بعدش برو به درك واصل شو. ولي گناه نكن. تصورم اين است كه شايد سختيشان ميگيرد شبي يكي دو جمله بگويند... ولي چون انگار در فساد و آلودگي با هم مسابقه داريم، پاي خودمان و هشت نفر ديگر را ميبريم در يك كفش كه چون دين اين حرف را زده، ديگر محال ممكن است، من حاضرم ننگ نه هر شب، كه هر ساعت با يك نفر بودن را تحمل كنم و اين درد را به جان بخرم، اما كاري كه دين گفته را انجام ندهم.
فقط لطفاً سرزنشم نكنيد وقتي ميگويم كسي كه به طور كلي با ازدواج موقت يا دايم مخالف است و فكر ميكند كه اين كار به محدود شدن "آزادي"هايش منجر ميشود، مطمئناً مشكلش جاي ديگري است... وگرنه واقعاً قابل درك نيست كاري كه در قبل از ازدواج به لحاظ ديني گناه محسوب ميشود را بعد از ازدواج انجام ندهي كه ثواب ببري و تازه به شستن گناهانت كمك كني...
دين كه ميگويد برو ازدواج كن، بعدش ديگر هر بلايي كه ميخواهي، سر همسرت بياور... اگر اسم اين واقعاً محدود شدن آزادي است، به راحتي ميشود يك نتيجهي روشن گرفت كه خيلي خودم را كنترل ميكنم تا آن را ننويسم!
من فقط ميتوانم بگويم كه انرژي هستهيي حق مسلم ماست و اينكه پاينده و شاد باشيد!!!
آيتيآناليز (به نقل از سرمايه) - سيد ايمان ضيابري: روبرت ويليامز، يكي از نخستين كساني بود كه توسط يك روبات كشته شد! او كارمند شركت اتوموبيلسازي فورد بود. يك دادگاه رسمي در آمريكا، رييس وقت اين شركت را به پرداخت 10 ميليون دلار به خانوادهي آن مرد محكوم كرد. اما كنجي اوراداي ژاپني، نمونهي معروفتري از كشتهشدگان هنگام كار با يك روبات است. او در سال 1981 زماني كه 31 ساله بود و در شركت كشاورزي كاوازاكي كار ميكرد كشته شد.
اورادا، يك مهندس الكترونيك بود و داشت روي يك روبات شكسته كار ميكرد كه پس از تعمير آن، موفق نشد به طور كامل و درست خاموشش كند. اين روبات پس از روشن شدن، مهندس تعميركار را يك بستهي برنج تصور كرد و آن را داخل دهانهي يك بيل مكانيكي قرار داد و بيل مكانيكي در حال كار كردن نيز مرد را از بين برد.
روباتها نيز مانند همهي توليدات و دستاوردهاي بشري، ضمن اينكه عوايد و منافع بسياري را با خود همراه ميآورند، اما ميتوانند مضرات و خساراتي نيز به وجود بياورند. در حال حاضر، مهندسان ژاپني مشغول كار كردن بر روي نسل جديد روباتهايي هستند كه قدرت توليد نسل را داشته باشند. مطمئناً توليد اين روباتها، هرچند انقلابي در صنعت توليد روبات و ماشينهاي صنعتي به وجود ميآورد، اما تاثيراتي غيرقابل پيشبيني بر روي آيندهي انسانها و حتي بنيان خانواده خواهد داشت. مطمئناً تا زماني كه كشور ما به جرگهي كشورهاي صنعتي گروه 8 نپيوندد، نخواهد توانست از امكانات و تسهيلات بينالمللي براي نوآوريهاي جديد و نيز وارد كردن نسل جديد روباتها به داخل كشور استفاده كند و مطمئمناً از عوارض معدودي كه كار با اين ماشينهاي هوشمند دربر خواهند داشت، دور خواهد بود. اما اينكه مزايا و امكانات يك روبات خانگي يا صنعتي تا چه حد ميتواند به دگرگون كردن اقتصاد و صنعت كمك كند، بحثي متفاوت است و نياز دارد تا براي رسيدن به نتايج و فوايد آن، يك سرمايهگذاري و تجديد نظر اساسي اتفاق بيفتد.
۱- چند روزي بود درست حسابي آپديت نكرده بودم. مشغول علم و تحصيل و ديپلم گرفتن بوديم، كه گرفتيم... از ده، دوازده روز ديگر تا يك سال فرصت دارم كه آماده شوم و به كعبهي آمال جوانهاي ايراني يعني دانشگاه راه پيدا كنم. اگر شد، كه فبهالمراد. اما اگر نشد، يك سال ديگر فرصت دارم!!!!
با اين تفاسير، اگر دير نوشتم و اگر كم نوشتم، بايد ببخشيد. جبران ميكنيم!
اما حالا كه به سير تحولات وبلاگم نگاه ميكنم، به نتايج جالبي ميرسم. دو سال است كه دارم در اين وبلاگ زندگي ميكنم، بخش مهمي از كارهاي روزمره و زندگي شخصيام با اين وبلاگ گره خورده و تصور ميكنم حالا هم كه ديپلم گرفتهام، وبلاگم ميتواند يك آينهي تمامنما و واضح باشد از اينكه ببينم چه سيري طي شد و چه اتفاقاتي افتاد كه به اينجا رسيدم. جايي كه حالا كمتر از يك سال ديگر، شايد سرنوشت زندگيام به طور قطعي رقم بخورد.
و راستي از همهي همكارهاي مطبوعاتي و اينترنتي كه قول تهيهي گزارش و مطلب و مصاحبه را به آنها داده بودم اما درگيريهاي مختلف اين روزها اجازه نداد، شديداً عذرخواهي ميكنم به ويژه از رضا حيدري سردبير دوهفتهنامهي الكترونيكي فرياد و محمد توكلي دوست خوب و مدير سايت جابلاگي كه خيلي پيششان بدقول شدم...
۲- واقعاً خيلي لذتبخش است وقتي آدم ميبيند كه سيستم گزارشگري اجتماعي تلويزيوني ما، همان سيستم پنجاه سال پيش است. يك نفر مثل كامران نجفزاده پيدا شده كه نوآوري كرده، حالا اگر به قدرت گزارشگري محمد دلاوري هم قايل باشيم، ديگر اين بقيه را نميدانم چه ميگويند!! به ويژه گزارشگرهاي شهرستاني. اصلاً همين شهر خودمان... مثلاً گزارشگر ميخواهد در مورد زيباييهاي غروب آفتاب كنار ساحل گزارش بدهد: "به گزارش واحد مركزي خبر، طلوع آفتاب واقعاً اينجا رويايي است!" بعدش چند تصوير تكراري پخش ميشود و: "بنا به گزارش روابط عمومي سازمان محيط زيست، اينجا كه ما هستيم اسمش ساحل درياست و منظرهي زيبايي دارد." و بعد از پخش يك موسيقي تكنو كه اصلاً معلوم نيست چه ربطي به موضوع دارد، سر و ته گزارش اينطور هم ميآيد: "لازم به ذكر است كه اين ساحل واقعاً زيباست. شهرام بهراميان، خبرنگار صدا و سيماي مركز...؟؟!"
آقا جان، برادر، بزرگوار، عزيز! مجبوري ابتكار بزني؟ مجبوري متفاوت باشي؟!!
۳- من فكر ميكنم اگر طناب دار روزي در اين مملكت مد شود، مردم براي عقب نماندن از تكنولوژيهاي نوين و كلاس كاري اجتماعي، خودشان را به صورت سروته اعدام كنند! واقعاً من نميفهمم، يعني هيچطوره برايم قابل درك نيست كه اين مدگرايي افراطي و بيمارگونه يعني چه؟ يك روز آقايان در آنطرف آب، اراده ميكنند كه روابـط جنـسي غيرقانوني و نامشروع را به سبكهاي جديد ترويج كنند، از فردا ميروي ميبيني كه مملكت به گند كشيده شده و بايد آنموقع صد رحمت و درود فرستاد به آمازون!
يك روز ميبيني جو حمايت از مظلوميت و معصوميت زهـرا اميرابراهـيمي!!! بالا گرفته، يارو براي اينكه از قافله عقب نماند، ميرود در رثاي اين چهرهي ستمديده، پاك و ساعي اجتماع شعر ميسرايد و حتي راز بقا ميسازد و بعدش به جشنوارهي كن ميرود، ولي بعد ميفهمد كه اگر تحريم كند، بيشتر محبوب ميشود. طرف هنوز اسم بازيگر را نميداند و به او ميگويد ابراهيمپور! آنوقت نامهي عاشقانه مينويسد كه: "اي عزيز دلم، اي من برايت بميرم... چرا اينقدر غمگيني؟ اين عكسهاي سياه چه است كه نمايشگاهش را گذاشتي؟ نمايشگاه چند تا عكس باحال!!!! بگذار لذتش را ببريم..."
حالا شما كامنتهاي اين گزارش را بخوانيد و از اين هم نترسيد كه فرط اشك تمساح، مانيتور شما را به كاراييب تبديل كند! يك مدل كامنت كم داشتيم كه پيشبيني ميشود در روزهاي آينده بگذارند: "خانم رضاييپرورلو! خيلي خوب بود، فقط مدت زمانش را بيشتر كنيد!"
در چند روز آينده، مقالهي شديداً تند و انتقادي من در اين مورد را در رسانهيي ميخوانيد كه به ذهنتان هم خطور نميكند...
فقط اينكه متاسفم!
هم ميهن - سيدايمان ضيابري: يك صبح آرام و گرم تابستاني، در استخر حياط خانه ويلاييتان، مشغول آبتني هستيد و يك ليوان شربت آبپرتقال هم دم دستتان هست و هرازگاهي چند جرعه از شربت مينوشيد و دوباره زير آفتاب داغ و سوزان، به شنا كردن ادامه ميدهيد.
راديو كنار حياط هم يك موسيقي ملايم پخش ميكند و عليالظاهر، همه چيز آرام و بر وفق مراد است.
اما ناگهان موسيقي قطع ميشود و مجري هيجانزده با شور و اضطراب خاصي، شروع به خواندن يك خبر جديد ميكند: «دقايقي پيش، يك گروه از راهزنان مسلح و فراري در خيابانهاي جنوب منهتن، از زندان مركزي شهر فرار كردند و با شليك كردن تير هوايي و حمله به خانه مردم، اقدام به كشتن و دزديدن اموال گرانبهاي آنها ميكنند... .»
شايد در اين لحظه احساس كنيد كه ت