1- من يك شرقي سرمايه دار هستم كه به همميهنم اعتماد دارم!
امتحانات نهايي از اول خرداد شروع ميشود و من دارم همزمان با آماده شدن براي امتحانات كه معدلش 15 درصد در كنكور موثر خواهد بود، دقيقاً هفتصد و سي و چهار كار ديگر هم انجام ميدهم كه در جملهي قصار و هنري شروع سخنم، چهار تاي آخري را نام بردم! فكر ميكنم كچل شده باشم از اين همه كار. حالا اصليهايش مانده! ديفرانسيل و انتگرال و جبر و احتمال و...
2- ديروز يكي از شادترين و پرانرژيترين روزهاي ورزشيام بود! نه اينكه ورزشكار باشم و موفقيتي كسب كرده باشم. اينكه بعد از مدتهاي مديد، يك موفقيت تمام و كمال ورزشي از ورزشكاران هموطنم را به چشم ديدم. شكست هادي ساعي در مقابل ورزشكار افغاني اصلاً برايم مهم نبود. وقتي ورزشكاري به عرصهي سياست پا ميگذارد، يعني دارد در لفافه ميگويد كه دوران قهرماني من به سر رسيده و بازنشسته شدم. ولي چند اتفاق خيلي زيبا و خدايي افتاد كه وقتي به ثمر رسيدند، هزاران بار خدايم را شكر كردم... كه دعاهايم را زمين نزد... كه روسفيدم كرد.
اول از همه، قهرماني دوبارهي تيم فوتسال ايران در آسيا بود كه ركورد گذاشت! فكر كنم با من همعقيده باشيد كه پيروز شدن بر تيمهاي ژاپني در هر ردهي سني و هر رشتهيي، باعث غرور و افتخار باشد... خدا را صدهزار مرتبه شكر. صدهزار مرتبه شكر و صدهزارمرتبه شكر...
اتفاق زيباي ديگر، راهيابي تيم بسكتبال صباباتري به فينال مسابقات باشگاههاي آسيا بعد از 26 سال بود. هميشه اتفاقاتي از اين دست در سطح ملي برايم ارزشمند و قابل توجه بودند. در 30 ثانيهي آخر بازي كه جانم داشت از لبم بيرون ميآمد، خلاصه با بازي باورنكردني صمد و آيدين نيكخواه بهرامي و گارث جوزف كه كف كردم وقتي فهميدم از NBA آمده و سابقهي بازي در "دنور ناگتز" و "واشنگتن ويزاردز" را دارد، اختلاف 10 امتياز، به صفر رسيد و آخر سر هم با 4 امتياز اختلاف پيروز شديم.
تازه جالبترش اين بود كه گابه مونيكهي نيجريهيي هم قبلاً در "نيواورلئانز هورنتز" و "هيوستون راكتز" بازي ميكرده و ما خبر نداشتيم. صباباتري عجب خريدهاي سالاري انجام داد...
واقعاً حيف بود اين بازيكنهاي سرحال و آماده كه مشخص است چه تمرينهاي سختي را پشت سر گذاشتهاند، بعد از اين همه برد پياپي و مداوم، يك شكست ناحق و نابه جا بخورند... اگر بازي را نديده باشيد، باور نميكنيد همه چيز معجزه بود. سه كوارتر اختلاف 10 امتيازي، در عرض سي ثانيه از اين رو به آن رو شد... خدايا شكرت!
3- نميدانم تا حالا لو داده بودم كه اهل چلسي هستم يا نه! ما يك كركري نسبتاً قديمي با حميدرضا علاقهبند عزيز داريم (كه بابت لطفش در مورد كتابم بايد يك روزي از شرمندگياش دربيايم) كه طرفدار منچستر يونايتد است! به خوشپوشترين ورزشكار حاضر در انگلستان، همگي غبطه ميخورند. چه قدر اين مرد، مغرور و دوستداشتني است! خوشبختانه در نبرد امسال هم ما برنده شديم. هم جام اتحاديه را برديم و هم جام حذفي. ليگ برتر هم بماند براي شماها كه دلتان نشكند!
|
ايرانفرهنگ دات كام |

اعتماد - سيد ايمان ضيابري: اخباري که اين روزها مي رسد، نويد پايين آمدن تدريجي قيمت برخي گوشي هاي محبوب و رايج در بازار تلفن همراه کشور را مي دهد. با اين حال گوشي هايي مثل آنچه امروز قصد بررسي و معرفي اش را داريم، قيمت ثابت و تقريباً گران هميشگي خود را دارند، نوکيا که امروز نوبتش رسيده، يک کارخانه تلفن همراه اروپايي واقع در فنلاند است که فناوري بلوتوث را براي نخستين بار از کشورهاي اسکانديناوي گرفت و به جهان عرضه کرد. در حال حاضر، پرفروش ترين گوشي ها را دارد و بيش از سيصد مدل گوشي تلفن همراه عرضه مي کند که رقم خوبي به نظر مي رسد. کارخانه يي که 68 هزار نفر کارمند و پرسنل دارد و سالانه 5 ميليارد دلار درآمد کسب مي کند. شعار کليدي اين کمپاني «ارتباط دادن آدم ها» است و به نظر مي رسد در پيوستن به واقعيت نيز تا حدود زيادي موفق بوده است. اين هفته، بررسي گوشي معروف و محبوب از نوکيا را در دستور کار قرار داديم تا به پايان اولين دور N80از بررسي گوشي هاي موجود در بازار ايران نزديک شويم.
عاطفه حبيبي: اگر کسی هدف داشته باشد٬ بداند دارد چه کار می کند و اعتماد به نفس هم داشته باشد حتما آدم موفقی است . نیست؟ من معتقدم که ایمان ضیابری آدم موفقی است. برای اینکه خوب می نویسد٬ مصمم است٬ کارهایش را دنبال می کنم و خوشحالم از اینکه روز به روز پیشرفت می کند.این هم آخرین نمونه اش. "هفت+یک" عنوان دومین کتاب ایمان است که تازگی فرهنگ ایلیا چاپ کرده است.كتاب اولش تحت عنوان "خانه یی بر فراز تپه" در يازده سالگيش منتشر شد كه ترجمه بود.اما خودش تمام نسخه های این کتاب را از کتاب فروشی ها خرید و این کتاب را به هیچ کس نشان نداد و به همه می گوید که هفت+یک اولین کتابش است.
"هفت + یک" شامل هفت مصاحبه با " اسدالله امرايي(مترجم)، شهرام رحيميان(داستان نويس)،يوسف عليخاني( روزنامه نگار و داستان نويس)،ناصر غياثي (داستان نويس)،عليرضا قانع(نويسنده و مترجم)،مديا كاشيگر( نويسنده) و جواد مجابي (روزنامه نگار و داستان نويس و محقق و منتفد ادبي) است که در 111 صفحه و قیمت 1500 صفحه منتشر شده است.
پ.ن: هرچند که یکی از دلایل شهرت ایمان٬ جوان ترین خبرنگار جهان بودنش است اما من اگر به جای ایمان بودم حسابی ناراحت می شدم از اینکه من را به اسم روزنامه نگار 17 ساله ایرانی بشناسند. مگر هیچ وقت برای معرفی سایر آدم ها سنشان را هم می گوییم؟
پ.ن: روزی که توی وبلاگم نوشتم به ایمان افتخار می کنم تا مدت ها به خاطر این حرفم با یکی از دوستانم (که حالا دوست ایمان هم هست )مشکل داشتم. خوشحالم از اینکه حالا بهش ثابت شد که ایمان حرفه ای کار میکند. خوشحال از اینکه ایمان این را ثابت کرد.
مرتبط
یادداشت یوسف علیخانی بر هفت+یک
معرفي هفتبهعلاوهي يك در والس
پرشينبوك - خريد اينترنتي كتاب هفت+يك:
كوروش ضيابري روزنامهنگار 17 سالهي ايراني، يك ژورناليست علمي است كه مقالات او اغلب در حوزهي رسانه، ارتباطات و فناوري اطلاعات منتشر شدهاند.
وي با اكثر نشريات سراسري ايران همكاري كرده و هماكنون نيز نويسندهي سرويس رسانهي روزنامهي جام جم، و ستوننويس اجتماعي روزنامهي اصلاحطلب اعتماد است. آثار او در روزنامههاي شرق، ايران، همشهري، اعتماد ملي و ماهنامهي دانش و كامپيوتر نيز به چاپ ميرسند.
در پايان سال 2006، به دليل فعاليتهاي رسانهيي مداوم، و با توجه به اينكه كار مطبوعاتي رسمي خود را از هشت سالگي آغاز كرده بود، به عنوان جوانترين خبرنگار جهان توسط برخي از نهادهاي رسانهيي بينالمللي معرفي شد.
در اين مدت، او پس از 6 سال فعاليت رسانهيي، تعداد بيش از 1000 مقاله نوشت كه در نوع خود رقم جالبي است.
او همچنين با سرويس بينالمللي سايت بيبيسي و نيز گروه بلاگرهاي ميهمان روزنامهي واشينگتنپست به عنوان ميهمان نويسنده همكاري ميكند.
او غالباً در حوزهي كتاب، ادبيات، آيتي، اينترنت، محتواي فارسي بر روي وب و رسانههاي بينالمللي مينويسد و يك روزنامهنگار رسانهيي است.
همچنين در ماهنامهي دانشمند كه با 45 سال سابقهي انتشار، قديميترين نشريهي علمي ايران و يكي از مطبوعات بينالمللي كشور محسوب ميشود، او يكي از اعضاي ثابت تيم تحريريه است كه زيرنظر علياكبر قزويني سردبير اين مجله كار ميكند و هر ماه در صفحاتي با نام وبگشت علمي، وبلاگها و سايتهاي جديد با موضوعات علمي را معرفي مينمايد.
هفت به علاوهي يك (1+7) نام كتاب جديد اوست كه مجموعهي مصاحبههايش با نويسندگان معاصر مشور محسوب ميگردد. در اين كتاب او با هفت نويسندهي ايراني از جمله جواد مجابي كه با آثار متعدد ادبي، يكي از سرشناسترين نويسندگان ايراني است و كارهايش به زبانهاي مختلف ترجمه شدهاند، و نيز شهرام رحيميان، نويسندهي ايراني ساكن آلمان كه تنها در ايران به غير از كوروش، يك بار ديگر مصاحبه كرده بود، گفتوگو كرده است.
عدد "يك" باقيمانده در عنوان كتاب، گفتوگويي است كه روزنامهي جام جم پس از كسب عنوان جوانترين خبرنگار دنيا با كوروش ضيابري انجام داد.
ادامهي بيوگرافي را اينجا بخوانيد
چاپاول - همشهري آنلاين: كتاب هفت به اضافه يك كه حاصل گفت و گوي كوروش ضيابري با هفت نويسنده و مترجم است از سوي انتشارات ايليا به بازار كتاب عرضه شده است.
اعتماد: صدها ناشر در سراسر ايران با چاپ متوسط سالانه 50 هزار عنوان کتاب در حال فعاليتند و اين يعني حداقل به لحاظ کميتي، در جايگاه خوبي از ميزان چاپ کتاب در مقايسه با کشورهاي همجوار قرار داريم. اما اينکه آيا اين مقايسه بايد تنها به کشورهايي محدود شود که سابقه فرهنگي شان به يک قرن هم نمي رسد، بحثي جداست.
از سوي ديگر، امروزه در سراسر دنيا همه موسسات و نهادها اعم از خصوصي و دولتي، شخصي و عمومي براي معرفي خود، کالاها، توليدات و آثارشان با هدف احترام به رفاه و آسايش مشتريان و نيز در جهت بالابردن بهره اقتصادي و سودآوري مالي، اقدام به طراحي سايت هاي اينترنتي فعال و پورتال گونه يي مي کنند که در آن همه امکانات اعم از فرصت خريد، آشنايي و ارتباط فراهم باشد. حال از بين اين همه ناشر که به هر تقدير از يک سري منابع مالي استفاده مي کنند، چند ناشر در کشور ما اقدام به راه اندازي سايت هاي اينترنتي براي معرفي و فروش کتاب هاي خود کرده اند و از اين طريق محفلي براي گردهمايي اهل ادب و هنر در فضاي مجازي ساخته اند؟
در چند روز گذشته، سايت هاي فعال و برگزيده ناشران کشور را به طور مفصل معرفي کرديم. بسياري از سايت هاي ديگر هم بودند که آخرين آپديت آنها به سه يا چهار سال پيش برمي گردد و امکان بررسي آنها وجود ندارد. در اين شماره، با اندکي سنت شکني، سايت اينترنتي دو ناشر مطرح کشور را مورد جست وجو و بررسي قرار مي دهيم.
روايت يوسف عليخاني از لحظهيي كه كتابم را دريافت كرد تا لحظهيي كه خواندنش را به پايان رساند!:
اما مهم تر از همه... دیروز که از نمایشگاه کتاب برگشتم و رسیدم خانه، ساینا بسته ای را به دستم داد که میخواهم حالا درباره آن کتاب و صاحبش بنویسم.
بسته را باز کردم. سه جلد کتاب "هفت+یک" بود؛ مجموعه گفتگوهای کورش ضیابری با نویسندهها. اعتراف میکنم نتوانستم خوشحالیام را پنهان کنم و زودی یک جلد کتاب را به ایرنا دادم و یک جلد را به زن برادرش که اصالتا گیلانی است و به ایرنا گفتم یادت میاد سه سال پیش این آقا کورش زنگ میزد.
گفت:همون پسره چهارده ساله هه؟
گفتم: آره.
بعد به زن برادر ایرنا گفتم: برو صفحه 97 رو ببین!
دید. تعجب کرد که چرا گفتگو کننده، گفتگویی را که با او انجام شده گذاشته. گفتم این را ول کن. نگاه کن به عنوانش " کورش ضیابری، جوان ترین خبرنگار جهان". خندید. دیدم دارد از این که درباره همشهری اش حرف میزنم دچار سرشاری میشود و پزیدگی!
داشت میخواند و بلند هم میخواند: "او جوان ترین خبرنگار جهان، عضو فدراسیون جهانی روزنامه نگاری، عضو انجام روزنامه نگاران جوان جهان، همکاری مستمر با گیلان امروز، همکاری با نشریات مات شات هندوستان، همکاری با نشریه اپینیونز، چاپ کتاب خانه ای بر فراز تپه، در دست داشتن دو کتاب زیر چاپ، بهترین خبرنگار سالهای ..."
ایرنا گفت: یوسف اون وقتها که این آقا زنگ میزد خیلی بهش اعتماد به نفس میداد.
گفتم اعتماد به نفس نبود. داشتم حسادت خودم را پشت حمایت کردنم پنهان میکردم. نه حسادت به کورش ضیابری که پدرش مدیرمسوول هفتهنامههاتف گیلان و مادرش، فوق لیسانس ادبیات و سردبیر همین هفتهنامه است، حسادت به این که من هم کاش در این سن و سال چنین امکانی داشتم و جدا از آن ... درگیریام با 14 سالگی خودم بود و این که حالا که او این امکان را دارد، خود سال 68ام را حمایت کنم. این بود که شماره تلفن هرکسی را میخواست بهش میدادم و تعریف میکردم ازش. تعریف از نوجوان 14 ساله ای که بهتر از 14 سالگی بسیاری از اهالی ادب و فرهنگ زندگی میکند.
ناشر ضیابری، پشت جلد کتاب نوشته: "پیشنهاد این گفتگوها را نخستین بار یوسف علیخانی طرح کرد و
کورش موفقیتهای خود را در فعالیتهای مطبوعاتی مدیون راهنماییهای او میداند."
نشر فرهنگ ایلیا که مجموعه گفتگوهای کورش ضیابری با " اسدالله امرایی، شهرام رحیمیان، یوسف علیخانی، ناصر غیاثی، علی قانع، مدیا کاشیگر و جواد مجابی" را در 11 صفحه و در شمارگان 1100 نسخه و قیمت 1500 صفحه منتشر کرده، گزافه نوشته درباره من و مطمئن هستم کورش ضیابری اندکی غلو کرده. یادم هست کورش ضیابری تماس گرفته بود بخاطر مجموعه داستان "قدمبخیر مادربزرگ من بود"که تازه منتشر شده بود با من گفتگویی انجام بدهد. من هم که این انرژی را در او دیدم گفتم کاش هر کاری میکنی به این فکر کنی که دست آخر از میان این همه، چه چیزی بیرون خواهی آورد. گفت چطور؟ گفتم تجربه کتاب "نسل سوم" من را در نظر بگیر، اوایل همینطورکی بود اما بعد مصمم شدم کتابی از میان آن گفتگوها دربیاورم و درست که هرگز نتوانستم ناشری پیدا کنم که آن 3200 صفحه را منتشر کند و از میانش 300 صفحه به نشر مرکز دادم و منتشر شد و باقی همچنان در بایگانی خانهام مانده، اما میدانستم دارم چکار میکنم. با گفتن اینها به نوعی به او اعتماد به نفس میدادم.
دیگر خبری از کورش خان نشد و بعد دیدم دارد همینطورکی کار میکند. با شهرام رحیمیان و ناصر غیاثی گفتگو کرده که نویسنده مهاجر است. با جواد مجابی مصاحبه کرده که نسل دومی است. مدیا کاشیگر نسل سومی و من و علی قانع، نسل چهارمی مثلا. اوایل که اینها منتشر میشد گفتم خب توجیه اش برای گفتگو با ناصر غیاثی و علی قانع شاید گیلانی بودنشان بوده.
خوشحال بودم که این روند ادامه دارد و این پسر دارد کارهایی میکند. الان هم خوشحالم که این کتاب را اگرچه اینطور، باز در دست دارم و نگاهش میکنم، اما کاش کورش ضیابری اندکی با صبر و تامل بیشتر پیش میرفت. نمیدانم این هفت به اضافه یک یعنی چه؟ اول فکر کردم لابد خودش را جزو نویسندگان دانسته و با بقیه شده هفت نفر و اسد که مترجم است آن به اضافه یک به شمار میرود بعد دیدم نه. نباید اینطور باشد و بعد فکر کردم هفت نفر گفتگو شونده هستند و یک خودش است که گفتگو کرده. که باز در این صورت اسدالله امرایی مترجم و دوست خوب من در این فهرست چکار میکند؟ یا ما شش نفر اینجا در چه کاریم؟
یکی از نقاط قوت اصلی کتاب، امانتداری کوروش ضیابری است. یادم نمیرود در گفتگوی خود من (صفحه 42 این کتاب) میپرسد: "عزیز و نگار شما هم به تازگی به اینجا (گیلان) رسیده، تا جایی که من خواندهام،محشر است. یعنی بیش از این هم میتواند محشر بشو د. در این اثر واقعا خیلی خوب فرهنگی تاتی الموت و همین اشکورات زیبای خودمان را نیز به تصویر کشیدید ..." من که عصبانی شده ام در پاسخ به او میگویم: " متاسفم برای شما که نمیدانید عزیز و نگار چه داستانی است ... این داستان خلق من نیست. من تنها تحقیقی روی آن انجام دادهام و نسخ مختلفش را بعد از یک و سال و اندی جمع آوری، تطبیق دادهام و ... "
کورش این بخش گفتگو را حذف نکرده. نشان داده که از " ندانستن" هراس ندارد. چرا که پس از پرسیدن این سوال و گرفتن پاسخ من، دیگر کورش چند لحظه قبل نیست.
در تمام گفتگوها و بویژه گفتگوی مدیا کاشیگر هم این لحن را میبینیم و کورش بی آن که به لحن گفتگوها دست بزند و کم و زیادش کند، آنها را منتشر کرده که من از اینجا دستش را میبوسم و امیدوارم داستانها و ترجمههایش منتشر بشود و این گفتگوها را ادامه بدهد که میدانم کورش ضیابری، فقط کورش ضیابری نیست، او کسی است که میتواند کورش ضیابری بشود. کسی که حالا تازه بهگمانم 17 سالش تمام شده و من هنوز او را از نزدیک ندیدهام و بیش از سه سال است که به شکل تلفنی با او گفتگو کرده و بسیار از او آموختهام. کورش ضیابری یک کپسول انرژی است که هر لحظه به این طرف و آن طرف میزند. گاهی در وبلاگنویسی افراط میکند و گاهی ... اما خوشبختانه میتواند و کاش این کپسول انرژی یک باره منفجر شود و آن وقت ما شاهد یک شاهکار از او باشیم؛ فرقی هم نمیکند که این شاهکار چه باشد. منتظر آن روزیم.
هفت به اضافهي يك (1+7) نام كتابي از كوروش ضيابري روزنامهنگار 17 سالهي ايراني است. این کتاب مجموعهي 7 مصاحبه با نويسندگان معاصر است. در این کتاب با جواد مجابی، مدیا کاشیگر، شهرام رحیمیان، یوسف علیخانی، ناصر غیاثی، علیرضا قانع و اسدالله امرایی مصاحبه شده است. به اضافهي این هفت مصاحبه، گفتوگويي كه روزنامهي جامجم پس از كسب عنوان جوانترين خبرنگار دنيا با گردآورنده این مجموعه انجام داده نیز در این کتاب آمده است. تا ترکیب هفت + یک پدید آید. ناشر این کتاب، نشر فرهنگ ایلیا است.
در زیر بخشهایی از مصاحبه کوروش ضیابری با جواد مجابی که در این کتاب منتشر شده است را میخوانید:
1- شما سالهاي سال است كه مي نويسيد و كار مي كنيد. شايد به اندازه ي سه يا چهار برابر سن من كه حال به خودم جرات دادم براي كسي سوال مصاحبه طرح مي كنم كه يكي از درخشانترين كارنامه هاي ادبي در تاريخ معاصر كشورم را دارد. اين، كمي برايم پارادوكسيكال و تضادآور است. از طرفي در معذوريت قرار مي گيرم كه چه طور بپرسم نه سيخ بسوزد و نه دست خودم!! سوختن كباب زياد مهم نيست... مهم اين است كه من حداقل يك دهه وقت نياز دارم تا كل مقالات و داستانها و كتابهاي شما را بخوانم... پس اجازه بدهيد با مطالعه ي اندكم از سه تا چهار كتاب و بيست يا سي مقاله و داستان كوتاه از شما و اكثر مصاحبه هاتان در سالهاي اخير شروع كنم. و البته اجازه بدهيد بپرسم، و از طنز شروع كنم كه زمينه ي كاري مورد علاقه تان هست. حداقل اين را مي دانم. شما از طنزنويس تعريفي ارايه داديد: طنزپرداز، زندگي آن مرد، همه ي مردمان را چنين خلاصه مي كند:
"بي عدد بود، با عدد آشنا شد، به عدد سواري داد، بي عدد در خاك شد." يك "طنزپرداز" در فيلم، نمايشنامه، شعر . . . طرحي از كابوس هاي عددي يك آدميزاد ميسازد بي آنكه بخواهد معلم اخلاق باشد و يا اقتصاد و قضاياي وابسته اش را ناديده انگارد يا بر انتظام زندگي بشر بشورد.
يا گفتيد : "طنزپرداز" موعظه خوان، نتيجه گير و شماتت گر نيست، او رندي است كه مصائب آدميزادگان، يا صريح تر بگويم، مصيبت آدميزاده بودن را دريافته است، آدميزاده اي كه به خاطر انديشه و بيان از درخت برتر است، اما از سنگ بدبخت تر.
طنز انديش، راه را نشان نميدهد، حتي چراغ هاي خطر را بركنار چاه نمي نهد، كه بر سر هر شاهراه مي نشاند به گمان هر راه چاهي است، و هر چاهي پناهي. طنز در خدمت خرق عادت در ميآيد، از يك نواختي زندگي از روي بديهي ها و عادتها و روابط درست و سر راست پرده بر مياندازد.
اينجا براي من چند نكته مطرح مي شود.
يك اينكه چه طور بايد به مرد قبولاند كه تو مهره يي و طنزپرداز درست مي گويد؟ چرا مرد ظرفيت پذيرش نقد در لفافه ي طنز را ندارد؟ چرا مرد با تمسك جستن به حربه هايي كه مي تواند هاله يي از قداست ايجاد كند سعي مي كند از مخمصه بگريزد؟ البته يادم هست او از اين هاله، مانند گاز اشك آور استفاده مي كند. او نمي تواند اين هاله را دور و اطراف خودش ايجاد كند چون چنين وصله هايي را نمي تواند به وجودي مانند خودش بچسباند. او تنها اسپري را برمي دارد، از عصاره ي دروغ و تملق، چاشني محلول مي كند و مي فشاند به همه جا، فرافكني مي كند و مي گريزد از زير بار سنگين سوالاتي كه مي تواند او را به دام بيندازد چرا كه اين وجود اصلا از معنا خالي و تهي است. شما فكر مي كنيد ما همانطور كه ديگران را خوب نقد مي كنيم، فن نقد كردن خودمان را نيز بلديم و حاضريم آنچه را كه در مورد ما ديده مي شود، بپذيريم؟
از سوي ديگر، همين طنزنويس نيز جزيي از جامعه يي است كه مردمان آن را مخلوطي ناهمگن از همه جور آدم پر كرده اند. طنزنويس نمي تواند خود را يك وجود فرازميني بپندارد و به رفتار و حتي نوع نقد كردن طنازانه ي خودش نيز انتقاد وارد است. با اين تضادگونه ها چه طور بايد كنار بيايد؟ با اين وجود آيا هر كسي مي تواند به خودش اجازه بدهد و براي معطوف كردن توجهات به هر سمت و سويي، بنشيند و طنز بنويسد؟
گلآقا - سيد ايمان ضيابري: اهالي كتاب و كتابخوان و كتابنخوان، حداقل در كشور ما، بايد در يكي از دستههاي زير جاي بگيرند كه اگر جا نگرفتند يقين بدانيد با جهان پهلوان رضازاده نسبتهايي دارند!
1- كتاب دارد و نميخواند
2- كتاب ندارد و نميخواند
3- كتاب ندارد و ميخواند!
4- كتاب ميخواهد ولي ندارد!
5- كتاب را نميداند چيست
6- كتاب دارد و ميخواند
ميگويند كه دستهي ششم همانند نسل دايناسورها، از موجودات عجيبالخلقهيي هستند كه در حال انقراضند و هر صد سال، يكيشان ظهور ميكند و مدتي بعد نيز به دلايلي كه نخواست نامش فاش شود، اثرش مفقود ميگردد! جالبترين دسته، دستهي سوم است كه در ادامه به تفصيل توضيح ميدهيم! اما براي هر كدام از اين دستهها، يك سري نظريات هست. پيشنهاد براي آنهايي كه نميخوانند و البته چند دستورالعمل براي آنهايي كه ميخوانند. به پيوست ايفاد ميگردد:
1- دستهي اول يعني كساني كه كتاب دارند و نميخوانند، معمولاً انسانهاي قابل هدايتي هستند. اين هدايت ميتواند در مرحلهي اول به صورت ارشادي و راهنمايي، در مرحلهي دوم به صورت مهرورزي و در مرحلهي آخر به صورت مسالمت آميز! حل شود.
اعتماد - سيد ايمان ضيابري: ارديبهشت براي اهالي شهر ما بهار طبيعت است و براي ايراني ها در سراسر کشور هم معناي بهار کتاب را مي دهد.
هر ساله وقتي بعد از طولاني تر شدن تدريجي روزها و به سراشيبي افتادن لحظات و ساعات ارديبهشت، صداي پاي نمايشگاه بين المللي کتاب مي آيد، ايراني هاي کتابخوان که با تلاش و تقلاي همين ها هرچند قليل و اندک، سرانه مطالعه مردم کشورمان به يک دقيقه در روز مي رسد، منتظر مي شوند تا بليت هاي اتوبوس و هواپيما به علاوه بن هاي خريد کتاب جور شود و به سمت محل دايمي نمايشگاه هاي بين المللي تهران حمله کنند.
تفاوت نمايشگاه کتاب امسال که حداقل مزيتش بايد داشتن مسماي 20 باشد با نمايشگاه هاي قبلي اين است که حالا ديگر کسي نمي داند بايد به کجا حمله کند و يک سال انتظار براي خريدي پر و پيمان از معدن کتاب را در نمايشگاه بين المللي به پايان برساند يا در مصلي، زير آفتاب سوزان تهران و در حال استشمام بوي گازوئيل به جايي برود که وقتي مستقيم نگاه مي کند، انگار هتل اوين را در ده قدمي اش مي بيند يا در حالي که از درياچه هاي مصنوعي کف نمايشگاه در مصلي مي گذرد، با تمام اين اوصاف، بساط وبگردي ما از لابه لاي سيگنال ها و صفر و يک هاي فارسي به پاست و قرار گذاشتيم تا ده روز روي اينترنت، سايت انتشاراتي هاي فعال و پرکار کشورمان را بگرديم و خوب هايش را هم به شما معرفي کنيم. در نتيجه قول مي دهيم اگر با ما در «کتابفروشي برقي» همراه باشيد، ضرر نخواهيد کرد.

۱+۷ نام مجموعهي گفتوگوهايي است كه در طي سالهاي ۸۱ تا ۸۵ با تني چند از نويسندگان، روزنامهنگاران و اهالي ادبيات ايران انجام دادم و بيشتر آنها از چهرههاي مورد علاقه و الگوهاي ادبيام محسوب ميشوند.
پيشنهاد اين گفتوگو را نخستين بار يوسف عليخاني طرح كرد كه بخش عمدهيي از موفقيتهاي خود را در عرصهي مطبوعات، مديون راهنماييهاي او ميدانم.
كتاب را در سال ۸۴ به هادي ميرزانژاد موحد، ناشر دوستداشتني، جوان و پرشور گيلاني تحويل دادم، ۸۵ مجوزش صادر شد و ۸۶ به چاپ رسيد. به نظر ميرسد يك مقدار غيرنرمال باشد براي چاپ كتابي كه آنهم فقط مجموعهي مصاحبه است. بخش عمدهيي از اين تاخير در چاپ به كمكاري و تنبليهاي خودم برميگردد. باور كنيد زندگي كردن در گيلان، آدم را حسابي تنبل ميكند! همش دوست داريد بخوابيد. اگر باراني و ابري باشد، كه بيشتر. من هم اكثر روزهاي تابستان يا مشغول خواندن بودم و يا خواب!
خلاصه از شرايط جوي گرفته تا شرايط فيزيكي و شرايط دولتي! و قضيهي ۱۷ ميليون انسان و هرچه كه فكرش را بكنيد، همه چيز دست به دست هم داد تا كتاب امروز روي ميز من باشد. در تهران، از نشر ثالث و مراكز مرتبط با آن ميتوانيد كتاب را تهيه كنيد. سعي ميكنم ليست مكانهاي عرضهي كتاب را در روزهاي آينده منتشر كنم.
ضمناً الان دويست نفر از دوستان، آشنايان، اهالي فاميل، معلمها و رفقاي روزنامهنگار منتظرند تا كتاب را برايشان پست كنم و يا امضاشده، تقديم نمايم. اين بسي باعث افتخار است، و اگر امكانش را داشته باشم باور كنيد دريغ نخواهم كرد اما امكانش نيست... ورشكست ميشوم!! هنوز حتي نه فرصتش را پيدا كردم كه براي پدر و مادرم امضا كنم و نه امكانش را. سي و هشت كتاب بيشتر در دستم نيست و خيليهايشان بايد براي آيندههاي دور آرشيو شوند و خيليهايشان هم كه...
با اين حال، تمام سعيام را ميكنم بدون اينكه هيچگونه كلاسي بگذارم، به هر كسي كه دستم ميرسد و امكانش را دارم، كتاب را هديه كنم... راستي كتابخانهي ملي هم پيشرفت كرده! اينجا را داشته باشيد...
از قرار معلوم در يكي دو روز آينده، سايت پرداخت و كتابفروشي آدينهبوك و يكي دوجاي ديگر براي خريد اينترنتي كتاب را قرار ميدهند. همه چيز را خبر ميدهم، فقط بگذاريد يك مقدار نفس بكشم...
پينوشت: يادم رفت اضافه كنم كه اين هفت مصاحبه به ترتيب حروف الفبا، با اسدالله امرايي، شهرام رحيميان، ناصر غياثي، عليرضا قانع، مديا كاشيگر و جواد مجابي انجام شدند.

پرشينكارتون - سيد ايمان ضيابري: پنجشنبه ششم ارديبهشت 1386، ميدان وليعصر، كافه تيتر تهران، يكي از شادترين نقاط دنيا بود. اين را همهي كساني كه از هر نقطهي پايتخت و هر نقطهي ايران و حتي دنيا آمده بودند تا در جشن "قورباغهي طلايي" شركت كنند، بدون هيچ چون و چرا گواهي ميدهند.
هرچند بنا به قانون نانوشتهيي كه ميگويد در ايران، اگر برنامهيي بدون تاخير آغاز شود به طور كلي ناتمام و ناقص خواهد بود، اختتاميهي جشنوارهي وبلاگي Frogomist 2006 با حدود 15 دقيقه تاخير آغاز شد، اما حجم شادي و موجهاي مثبت ديروز آنقدر زياد بود كه بشود هر كاستي و كمبودي را ناديده گرفت...
"همه چيز از پشت مانيتور من شروع شد، و جايي كه فكر كردم به عنوان يك وبلاگنويس مثل بقيه، ميتوانم به وبلاگ نويسهايي كه دوستشان دارم، فكر ميكنم حرفهيي هستند و از كارشان لذت ميبرم، خودم جايزه بدهم. چه بدي دارد كه آدم به دوستهاي خودش جايزه بدهد؟"
اين سخنان، نخستين جملاتي بودند كه حاضران در كافهتيتر از زبان فواد خاكنژاد، دبير جشنواره شنيدند. جوان 21 ساله و روزنامهنگاري كه تا مدتي ديگر عازم خدمت سربازي خواهد بود. و سپس، او اينطور ادامه داد: "بعد از اين نتايج و وقتي به سبك هيات داوران جشنوارههاي مهم براي خودم نشستم و بيانيه صادر كردم، تصميم گرفتم به انتخاب بازديدكنندگان وبلاگم، بهترين وبلاگ سال را نيز انتخاب كنم و به او نيز يك جايزهي ويژه بدهم. اينطور شد كه چند كانديداي برتر را برگزيدم و تصميم گرفتم به كسي كه از ميانشان به وسيلهي كامنتها و ايميلها انتخاب ميشود نيز جايزه بدهم. اينطور شد كه بهترين وبلاگنويس سال هم با 117 راي انتخاب شد."
و در ادامه، فواد خاكنژاد، نگارندهي اين سطور يعني سيد ايمان ضيابري ! ملقب به كوروش را كه مجري غيرمنتظره و شايد هم غيرعادي جشنواره بود به حاضران معرفي كرد: "كوروش ضيابري را به سر و صداها و جنجالهايش در وبلاگستان ميشناسيم. او باني قضيهي افتخارنويسي در وبلاگستان شده بود و تصميم گرفته بودم اصلاً به همين دليل از او تقدير كنم. اما اولين مكالمهي تلفني ما كه به پايان رسيد، نظرم كاملاً راجع به او عوض شد. به حرفهيي بودن كارش ايمان دارم و فكر ميكردم اگر مجري برنامه شود، همهي كدورتها و تصورهاي نادرستي كه در موردش وجود دارد هم تغيير خواهد كرد. او دارد بزرگ ميشود و همه، اين را به خوبي خواهيد ديد..." و مجري به جايگاه دعوت شد. "جنبش واژهي زيست" از سهراب سپهري با صداي نگارنده كه با يك موسيقي ملايم همراه شده بود، برنامه را آغاز كرد. چند كلمه سلام و احوالپرسي، عذرخواهي به همهي كساني كه اين عذرخواهي را طلبكار بودند و بعد هم ميهمانان ويژهيي كه بايد صحبت ميكردند.
ابتدا توكا نيستاني، كاريكاتوريست از احساساتش براي حضور در چنين جمعي سخن گفت و براي عوض كردن فضا و روحيهي كافه تيتر، مقداري با كلمات بازي كرد و نثر مسجع گفت و خلاصه همه را به وجد آورد. شوخي او با اسدالله امرايي، مترجم و روزنامهنگار هم بيپاسخ نماند!
البته توكا نيستاني، دبير جشنواره را هم از طنز كاريكاتوري خودش بينصيب نگذاشت: "شما سر پيازيد يا ته پياز كه همينطور براي خودتان به دوستانتان جايزه ميدهيد...؟!" و حاضران به همراه فواد خاكنژاد كه انگار حسابي از شوخي خوششان آمده بود، كلي خنديدند!
بعد از تشويق و سوت و كف حاضران، اسدالله امرايي نيز صحبت كرد. از احساسات خوبش براي حضور در چنين جمعي گفت، از اينكه توانسته وبلاگنويسها و اهالي ادب و خلاصه همهي كساني را كه مدتهاست نديده، دوباره ببيند و ابراز خوشحالي از اينكه "قورباغهي طلايي" فرصتي براي چنين گردهمايي دوستانهيي فراهم كرده است.
البته اسدالله امرايي فراموش نكرد كه از رسم معهود گله كند: "شايد بشود گفت متاسفانه يا خوشبختانه، اما به هر حال رسم شده كه در چنين جمعهايي ريش سفيدها صحبت كنند و ما هم ريشمان سفيد شده، اين را نميشود انكار كرد...!"

ديروز، زيباترين روز سال ۱۳۸۶ (البته بعد از سال تحويل) برايم بود. بهترين هديهي تولد عمرم را از بچههاي بلاگر گرفتم. هرچند هنوز خسته و كوفتهي ۱۱ ساعت نشستن در اتوبوس براي رفت و برگشت هستم، اما خاطرهي زيباي ديدار ديروز را نميتوانم فراموش كنم.
بزرگان و رفقايي كه يك عمر فقط كارهايشان را خوانده بودم و آثارشان را ديده بودم، همگي را از نزديك ديدم، كلي كدورت را از دلها زدودم و خلاصه همينطور كه حميدرضا علاقهبند عزيز گفت، ديروز كافه تيتر پايتخت شادي در ايران و شايد يكي از شادترين نقاط دنيا بود.
از فواد خاكنژاد جوان آرام و مودب روزنامهنگار گرفته تا دانشجوي دانماركي دورهي كارشناسي ارشد كه پاياننامهاش را به وبلاگها در ايران اختصاص داده است، از ليلي نيكونظر گرفته تا دكتر شيرين احمدنيا، از مهران و نيما افشارنادري تا محمد توكلي، بهنام قليپور و بيتا عبادي صاحبخانه تا حسين جاويد و علياصغر سيدآبادي و هادي حيدري، دوست عزيز و هنرمندم و خلاصه همه بودند و من هم منتظر تمام شدن گزارشها هستم تا بنشينم و مفصل در مورد برنامهي خاطرهانگيز ديروز بنويسم.
باور كنيد خيلي خستهام و نميدانم از كجا بايد شروع كنم. كلي سايت و روزنامه منتظر هستند تا گزارشهاي ديروز را برايشان بفرستم ولي مطمئن باشيد بيخبرتان نميگذارم. جاي همهي دعوتشدگاني كه نيامدند و دعوت نشدگاني كه نيامدند، حسابي خالي و دلتان بسوزد!!
تا اينجا داشته باشيد و ضمناً عكس را هم حميدرضا از اينجا و من از حميدرضا! وام گرفتيم...
همانطور كه دويست بار گفتم، گزارشهاي تكميلي متعاقباً و پس از در شدن خستگي شخص مزبور، ارسال خواهد شد...
پشت كاجستان ، برف.
برف، يك دسته كلاغ.
جاده يعني غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.
شاخ پيچك و رسيدن، و حياط.
من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس.
مي نويسم، و فضا.
مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك.
يك نفر دلتنگ است.
يك نفر مي بافد.
يك نفر مي شمرد.
يك نفر مي خواند.
زندگي يعني : يك سار پريد.
از چه دلتنگ شدي ؟
دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.
يك نفر ديشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.
قطره ها در جريان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس.
سهراب
***
تا چند ساعت ديگر براي برگزاري جشني كه اينجا هم در موردش صحبت شده، عازم تهران ميشوم. اميدوارم حالا كه دارم يكسال بزرگتر ميشوم و اين اتفاق، فصل مشترك يك آشتي دوباره با تولدي دوباره است، خاطرهيي خوش بماند و يادي...

هيچ وقت فكر نميكردم كسي كه روزي برايش كامنت ميگذاشتم و ميگفتم كه ديگر مزاحمم نشود، بعد از يك دعواي مفصل و حسابي، به يكي از فابريكترين رفقاي وبلاگي و بعد هم غيروبلاگيام تبديل شود. فواد خاكنژاد، جوان ۲۱ سالهيي كه تا يكي دو هفتهي ديگر عازم خدمت سربازي ميشود و معلوم نيست تا چه مدتي از ديدنش محروم خواهيم بود...
اين روزنامهنگار خوشذوق، يكتنه و به تنهايي بناي جشنوارهيي را گذاشت كه در آن قرار است بهترين وبلاگنويسهاي مملكت جمع شوند. جشنوارهي "قورباغهي طلايي" كه ليست نهايي برندگان آن (منهاي كساني كه تقدير هم شدهاند) به ترتيب زير است:
بهترين فتوبلاگ: تختهسياه، نيما افشارنادري و مهران افشارنادري
بهترين وبلاگ با رويكرد فناوري اطلاعات: عصيان، نيما اكبرپور
بهترين وبلاگ با رويكرد ادبيات: كتابلاگ، حسين جاويد
بهترين وبلاگ با رويكرد سينما: سينما، خسرو نقيبي
بهترين وبلاگ با رويكرد سياسي: هنوز، علياصغر سيدآبادي
بهترين وبلاگ با رويكرد زنان: امشاسپندان، فرناز سيفي
بهترين وبلاگ با رويكرد اجتماعي: وارش، آسيه اميني
بهترين طراحي وبلاگ: برونكا، اكرم حصاركي
بهترين وبلاگ مينيمال: قصههاي عامهپسند
بهترين سايت فرهنگي هنري: هاديتونز، هادي حيدري
بهترين نشريههاي اينترنتي: زنستان و هزارتو
فواد در اين جشنواره كلي هم جايزهي ويژه داده كه فكر نميكنم جاي يادكردن از همهي آنها را داشته باشم ولي اگر ميخواهيد ليست كاملشان را ببينيد، فقط كافي است اين پست را بخوانيد كه بيانيهي نهايي جشنواره است.
جشنوارهيي كه با يك نفر شروع شد و حالا ديگر دارد براي خودش هيات داوران، كميته و دبيرخانهي دايمي و كلي اسپانسر پيدا ميكند، مطمئناً جشنوارهي موفقي خواهد بود. به فواد و همكارانش خسته نباشيد ميگويم. در ضمن چون پنجشنبه، فضاي كافه تيتر براي پذيرايي از همهي شما متاسفانه كافي نيست، بگذاريد بگويم كه مجري مراسم، بنده هستم!! و در نتيجه اگر تخم مرغ گنديده، گوجه و لبنيات ميآوريد، از همين امروز آماده كنيد و اگر هم كلاً منصرف شديد كه فبهالمراد!
سعي ميكنم گزارشهاي ويژه و تحليلي بعدي از برگزاري مراسم را به طور مفصل و مبسوط بنويسم و مخابره كنم، اگر از برندگان و تقديرشوندگان هستيد كه همديگر را ميبينيم، اگر هم نيستيد، دعا كنيد تا فواد و جوانهاي خوشذوق و سالمي مثل او كه امروز ديگر زياد نميشود راحت پيدايشان كرد، موفق شوند و پلههاي ترقي را همينطور يكي يكي بالا بروند. هرچند اين آخري يك مقدار شعاري و ضايع در آمد، ولي باور كنيد حرف دلم بود.
حيف كه نتوانستم كمك بيشتري براي برگزاري جشنواره به فواد بكنم، ولي اميدوارم هر چه كه هست، ششم ارديبهشت يعني يك روز مانده به سالروز تولدم، روز خاطرهانگيزي براي او و همهي مدعوين، برندگان و وبلاگستان فارسي باشد... غير از يك اجراي توپ و داغ، هيچ هديهي ديگري ندارم غير از قشنگترين آرزوهايي كه فكر كردن به آنها را بلدم...
تصوير ابتداي مطلب، ليست چند اسپانسر اصلي مراسم است كه كافهتيتر، گلآقا، جابلاگي و پندار هستند.
اعتماد: سيد ايمان ضيابري، هادي نيلي: لري کينگ، مجري افسانه يي سي ان ان، اين روزها دارد پنجاهمين سالگرد فعاليت رسانه يي اش را جشن مي گيرد. او تاکنون بيش از 40هزار گفت وگوي راديويي يا تلويزيوني اجرا کرده که اين آمار، او را به راستي به يکي از «سلطان» هاي رسانه يي جهان تبديل کرده است.
لري کينگ، با نام اصلي لارنس هاروي زيگر، در سال 1933 متولد شد. او مدتي است که يک برنامه شبانه در سي ان ان با نام «لري کينگ؛ زنده» را مجري گري مي کند.
لري کينگ از يک پدر اتريشي متولد شد. او در بروکلين بزرگ شد و همان جا هم به مدرسه رفت. او مدتي را هم در نيويورک زندگي کرد و پس از به پايان بردن دوره تحصيلي دبيرستان در کالج لافايته، به شغل هايي از جمله کارمند پستي در سازمان پست UPS امريکا روي آورد. او بر اثر پافشاري ها و سماجت هاي شخصي اش توانست صاحب نخستين شغل رسانه يي خود در راديوي ميامي شود؛ يک نظافت چي ساده که بعضي اوقات هم کارهاي اجرايي مي کرد، لري توانست آن قدر از خودش ذوق و علاقه نشان بدهد که وقتي يکي از گويندگان راديو ميامي آنجا را ترک کرد، او را به جاي آن گوينده روي آنتن فرستادند، اولين اجراي لارنس در يکم ماه مه 1957 يعني وقتي بيست و چهارساله بود، از راديو پخش شد. آن زمان، از لري کينگ به عنوان DJ يا انتخاب کننده موسيقي هاي ضبط شده براي پخش مجدد استفاده مي شد. او همين طور دو اجراي اخبار عصرگاهي و همين طور يک برنامه ورزشي داشت و با وجود همه اين کارها، هفته يي 55 دلار دريافت مي کرد.