با توماج فريدوني شايد كمتر از شش ماه است كه آشنا شدم. بابت اين مصاحبهيي هم كه با او انجام دادم، يك ريال حتي پول نگرفتم! به جان شما نباشد، به جانِ... به جانِ... آها، به جان اين سركردهي فرقهي ظالهي حودريه كه گوش شيطان كور، چشم شيطان كر، گفته ميخواهد به سمت انحلال برود. خوب راست ميگويد بندهي خدا! آدم اگر گوريل هم باشد، اينقدر بدوبيراه بشنود، افسردگي ميگيرد...
در ضمن. حودر جان كه آخر جانت درآمد و نگفتي چرا حودر را وقتي معجوني درآمده از داخل حسيـن درخـشان است، به شكل هودر مينويسي و اين ديگر واقعاً براي من يك معضل روحي رواني شد... هيچ كس هم به تو لينك ندهد، من اينجا هستم و لينك ميدهم.
نميدانم چرا از بحث منحرف شدم. بله... ميگفتم! بعد از اين مصاحبه با استاد عزيزمان كه خواست نظراتش را در بارهي طرح ساماندهي بگويد (نظراتي كه تقريباً نظرات من هم بودند)، انتقادات و بد وبيراهها زياد شد و خيليها هم فراموش كردند كه در مثل مناقشه نيست و در مثال توماج، مناقشه آوردند كه آقا اين طرح ساماندهي اصلاً كيك نيست كه توتفرنگي، و حتي آرد و شكر داشته باشد و ابداعكنندگان طرح هم حتي يك قران قنادي بلد نبودند و...
چند روز پيش داشتم به اين قضيه فكر ميكردم كه چرا ما پسرفت ميكنيم و جوامع مترقي و متمدن ديگر، مدام در حال ترقي هستند؟ چرا ما از امكانات و نيروهاي انساني موجود، استفاده نميكنيم و كشورهاي ديگر!! از "آنچه" كه ندارند و صاحب نيستند، "چه" ميسازند و در جهت اعتلا و توسعه كمك ميگيرند.
دلايل خيلي متفاوت و گسترده است. اما يك دليل عمده بينشان معمولاً گم ميشود. اينكه قدرت، زماني باعث ايجاد فساد ميشود كه ديده و نقد نشود. دروازههاي نقد و نظر بايد آنقدر گشاده و باز باشند كه ديگر هيچ حد و مرزي نباشد براي اظهار نظر و عقيده. بدون هيچ ابايي ميگويم "هيچ" حد و مرزي.
وقتي شما رييس جمهور آمريكا ميشويد، ممكن است حتي اگر متدينترين مسيحي كاتوليك باشيد و كلامي از جنگ سخن نگوييد و همهي اشتباهتتان در مورد ساير كشورها را جبران كنيد، باز هم با بدوبيراهها، انتقاداتهاي ناجوانمردانه و فحشهاي افرادي بيمار مثل مايكل مور مواجه شويد. اين گريزناپذير است.
اما قدرت شما بايد آنقدر ريشهدار باشد تا با فحش دادنهاي دوربينبه دستي كه كلمات و فريمهاي او به خودي خود هيچ قدرت و توانايي خاصي ندارند مگر آنكه شما به اثرش قدرت ببخشيد، متزلزل نشود.
وقتي شما قدرت داشته باشيد و بگوييد درهاي انتقاد و ابراز نظر تا سر حد مرگ باز شود، ممكن است افرادي هم پيدا شوند كه فقط شما را به رگبار فحشهاي خار و خاشاك بگيرند!، مهم نيست، شما ميتوانيد ناديده و ناشنيده بگيريد... چه نيازي هست حتماً برايش قشون بكشيد و پرونده درست كنيد؟
ولي به محض اينكه انتقاد، نظر و عقيدهي بكر را جهتدار كرديد و گفتيد "انتقاد سازنده" و "بدون غرضورزي" يعني اينكه كميتهي تعيين مصاديق و طرح ساماندهي راه بيفتد و كلي برنامه و بساط ديگر.
خيلي كارهايي كه ما ميكنيم، قابل نقد، اصلاح و كلاً كوبيده شدن هستند... مهم اين است كه دارم ياد ميگيرم حتي در مقابل تقاضاها و پيشنهادهاي متفاوت دوستان، به اين دست نظرات بها يا حداقل جواب ندهم!
شايان شليله هم براي خودش نظري دارد. نميشود جلوي نظرش را گرفت! اگر كمي باهوش باشيد (كه حتماً هستيد) خواهيد دانست كه چرا تا امروز در مورد طرح ساماندهي، سكوت كردم و نظري ندادم!
شايد در روزهاي آينده توانستم با خودم كنار بيايم و به طور مفصل نظرم را در مرود طسپا ! بگويم. (هرچند كه با چند جستوجوي ساده، ميشود فهميد همين دوستان منتقد امروزي، پيشنهاددهندگان طرح شناسنامهدار شدن سايتها در سالهاي گذشته بودند و از اين بلاتكليفي گله ميكردند!)
اين مدل پاسخ دادن توماج فريدوني را تقريباً نپسنديدم و معتقدم دو سه خط سادهي شليله، اينقدر طومارنويسي نداشت ولي از طرفي هم نفهميدم كل مشكل شايان شليله با مصاحبهي ما فقط در مورد تيترش بود؟ اگر اينطور است، من دربست! تسليمم و اعلام ميكنم كه باقي مصاحبه را براي زيبايي و به عنوان دكوري گرفتيم!
مطمئناً مشكل توماج و شايان، مشكلي قديميتر از اين حرفهاست كه باعث شد سر يك نامناقشهي كاملاً مسالمتآميز، مناقشهيي كاملاً نامسالمتآميز بسازد!
مهندس توماج فريدوني، فارغالتحصيل رشتهي فناوري اطلاعات از دانشكدهي مديريت صنعتي دانشگاه NCC بريتانيا و متخصص تعيين استراتژي اوليه و راهبري پروژهاي سايبر و تحت وب است.
از او كه دهها مقاله به زبانهاي فارسي و انگليسي در ژورنالهاي داخلي و خارجي به چاپ رسيده است، به زودي كتاب "وب پرتالها، اعتبار نهان" توسط انتشارات ناقوس انديشه نيز منتشر و روانهي بازار خواهد شد.
فريدوني كه مديريت پروژهي ملي پرتال گيگافاكس را با حمايت چند وزارتخانه و نهاد رياست جمهوري در دست اجرا دارد، در ماههاي گذشته تئوري رسمي وب پورتالها را نقض كرده و براي اثبات تئوري جديد خود، به دانشگاه ايندياناي آمريكا دعوت شده است. اين تئوري كه آيبيام و ساير غولهاي كامپيوتري دنيا نيز از آن پيروي ميكنند را يكي از متخصصان ايراني سايبركلاب دانشگاه اينديانا حدود 15 سال پيش ارايه داده و از آن زمان، تعريف جايگزيني برايش معرفي نشده است.
نتايج تحقيقات جديد مهندس فريدوني به زودي در دانشنامهي ويكيپديا به چند زبان زندهي دنيا ترجمه و منتشر خواهد شد.
همچنين، مدتي است خبر اجراي طرح جديد موسوم به ساماندهي پايگاههاي اينترنتي ايراني از سوي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي كشورمان، به يك سوژهي رسانهيي جديد و بحثبرانگيز تبديل شده و اظهار نظرهاي مختلف و حتي متناقض مسوولان را نيز در برخي موارد به دنبال داشته است.
از طرفي، ماهيت فني، حقوقي و سياسي شرايط ثبت نام در سايتي كه براي همين منظور توسط وزارت ارشاد طراحي شده است نيز جاي بحث و كاوش فراوان دارد به ويژه اينكه اشكالات عجيب طراحي و برنامهنويسي چه از لحاظ امنيتي و چه از لحاظ فني، سوالات متعددي را براي كاربران ايجاد كرده است.
در اين شماره بر آن شديم تا با توجه به زمينهي كاري خاص و تجربيات مهندس فريدوني، استراتژيست طراحي صفحات وب و واضع تئوري جديد WP، پاي صحبتهاي او حول محور طرح جديد وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در راستاي اجراي مصوبهي مجلس براي ساماندهي پايگاههاي اينترنتي بنشينيم.
نوشتن مقدمه درباره ي دكتر جواد مجابي كار آساني نيست. كسي كه از دهه هاي گذشته و از سالهاي دور پيش به همراه محمود دولت آبادي نخستين رمانهاي فارسي را نوشت و نخستين جرقه ي داستان نويسي مدرن در ايران را ايجاد كرد.
دكتر مجابي، آثار قلمي بسيار متعدد و پرشماري دارد كه شامل كتابهاي شعر و داستان و رمان، مقالات، آثار طنز و نقدهاي ادبي مي شوند.
از جمله كتابهاي پرشمار دكتر مجابي مي توان به "سفرهاي ملاح رويا"، "روايت عور"، "موميايي"، "باغ گمشده"، "در اين هوا"، "لطفا در را ببنديد"، "برجهاي خاموشي"، "شناختنامه احمد شاملو"، "شهربندان"، "عبور از باغ قرمز"، "رمان جيم" و... اشاره كرد. وي نه مانند بسياري از همكيشان خود، عادت به فخرفروشي و ابراز خودپسندي دارد كه همگان را از خود دور كند و نه آنقدر تواضع و فروتني تصنعي از خود نشان مي دهد كه دافعه يي از نوع ديگر ايجاد كند.
آثار قلمي عميق و پرمغز وي كه هميشه همراه با نوعي ابداع، نوآوري و فرار از حاشيه ها و تكرارها مي باشند، خود نشانگر يك ذهن خلاق و پويا هستند كه نه نياز به تعريف دارند و نه نياز به تمجيد. مدتي است افتخار آشنايي با دكتر مجابي را دارم و تقريبا يك سالي مي شود كه پيشنهاد گفت و گو را به وي داده ام اما احساس مي كردم طرح سوال براي چنين مرد بزرگي، چندان هم راحت و ساده نيست. پس از مطالعه ي چند كتاب و بخش كوچكي از چندين و چند مقاله و نقد ادبي دكتر مجابي، هرچند دست و پا شكسته، سوالاتي طرح كردم و دل به رافت او بستم كه ناشي گري من در طرح سوالات را بيش از حد برجسته نكند. پاسخهاي عميق و مانند هميشه مفيد دكتر مجابي برايم بسيار قابل استفاده بودند. متن اين گفت وگوي مفصل را در ادامه مي خوانيد ... (كليك كنيد!)
درود و رحمت خداوند بر محمد و اهل بيتش باد. خداوند پيروزي خاندان پيامبر را تسريع كند و دشمنانشان را نفرين نمايد. هيچ خدايي نيست غير از الله، و شهادت ميدهم كه محمد پيامبر خداست، مواظب ايرانيها و غربيها باشيد و انتقام مردم را از آنها بگيريد…
شايد تعجبآور باشيد اگر بدانيد اين جملات و عبارات، آخرين لغاتي بودند كه بر زبان صدام حسين عبدالمجيد التكريتي قبل از مرگ جاري شدند. مردي كه شايد هيچ كس برايش اشكي نريخت و مزارش نيز محلي براي خواندن فاتحهي هيچ قوم و خويشي نباشد.
28 آوريل سال 1937، تولد او در كاظيمهي تكريك و يك روز مانده به پايان سال 2006 ميلادي يعني سيام دسامبر همزمان با اعدام وي، دو مادهتاريخي هستند كه جهانيان هرگز از حافظهي خود پاك نخواهند كرد. 24 سال رييس جمهور عراق بود تا اينكه در اوايل سال 2003 ميلادي، به ديكتاتوري مطلق او در عراق پايان داده شد.
در طول مدت رياست جمهوري مادامالعمر خود، از هيچ تلاشي در جهت ايجاد تفرقه بين شيعه و سني، كرد و فارس و عرب فروگذار نكرد. پان-عربيسم را تا سرحد ممكن، اشاعه داد و سرانجام در 1980، به جنگي خونين، نابرابر و غيرانساني با جوانان پاك و غيور ايران شتافت و بيش از 300 هزار مسلمان بيگناه ايراني را به شهادت رساند. جنگ خونين خليج فارس بر عليه كويت را راه انداخت و در هر بار، به كشتار عدهيي ديگر از مردم بيگناه و بيدفاع ممارست ورزيد. در فاجعهي حلبچه، بيش از 400 هموطن خود را به كام مرگ كشاند تا شهر را خالي از هرگونه سكنهيي سازد.
در طول مدت فعاليتش، از جرج بوش پدر گرفته تا سران بلندپايهي سيا و دونالد رامسفلد و جيمي كارتر و هنري كيسينجر، به حمايت و پشتيباني تسليحاتي و رسانهيي از او پرداختند تا جايي كه وقتي پس از سرنگوني رضا پهلوي و گسترش آوازهي انقلاب اسلامي در سراسر دنيا به قصد حمله به ايران از همدستان خود مشورت گرفت، تا بن دندان مسلح بود.
قبل از اينكه حزب بعث، شروع به دريافت حمايتهاي خود از سازمان جاسوسي آمريكا كند، كمونيستها در عراق روي كار بودند. حمايتهاي مالي و نظامي سيا از بعث و ساير مخالفان حكومت كمك كرد تا آنها به رياست جمهوري عبدالسلام عارف، عنان كار را در دست بگيرند. بعدها، بعثيان خود عارف را در كودتايي بركنار كردند و احمد حسن البكر روي كار آمد. صدام بار ديگر كودتا كرد و عبدالرحمان عارف با قولهايي كه به صدام داده بود، رييس جمهور شد. بعدها، او بدون ديدن هيچ تعليم نظامي خاصي، درجهي چهارستارهي ارتش را گرفت و مدتي بعد نيز خود رييس جمهور شد.
اين افتخار نصيبم شده كه در نخستين سالهاي نوجواني، شاهد پايان يك ديكتاتور باشم. آن هم نه يك مرگ طبيعي و معمولي. حداقل چنين اتفاقي در دهههاي اخير فراوان افتاده است. آنچه من با چشمان خود نظاره كردم تا باورش كنم، اعدام ديكتاتور بود.
و بر خلاف كساني كه با تمام وجود وانمود ميكنند از اين واقعه خيلي ناراحت و افسردهاند و دغدغهي حقوق بشر و آزادي بيان و انديشه! اجازه نميدهد تا از غم فراق صدام، يك شب هم با آرامش سر به بالين بگذارند، افتخار ميكنم كه زيباترين و بهترين احساسات ممكن از پايان خفتبار يك ديكتاتور را تجربه كردهام.
حق حيات، آزاد زيستن، آزاد فكر كردن و آزاد تصميم گرفتن را هيچ حكومتگر و صاحبمنصب ديكتاتوري به آدميان روي كرهي زمين تفويض نكرده كه امروز بخواهد به ضرب گلوله و تانك و بمب و موشك از آنها سلب كند. كاريكه صدام در دورهي زمامداري ننگينش، فراوان انجام داد.
دغدغهي قدرت و جاهطلبي بيمارگونه، سبب شده بود تا صدام حسين عبدالمجيد التكريتي، نزديكان، خويشان و اقوام خود را نيز بارها به سوءظن توطئه و قصد براندازي، نابود كند و از سر راه بردارد تا حداقل چند صباحي از حكومتي آرام و بيدغدغه را تجربه كند. اما هيچ وقت از خود پرسيده بود اين حكومت آرام و بيدغدغه قرار است به چه اموراتي بگذرد؟!
ايرانيها، كويتيها، كردها و اعراب اقوامي بودند كه اگر حداقل در مورد خودشان كمي انصاف داشته باشند، هيچگاه حاضر نميشوند حتي در روز حساب، اين مرد خونخوار را مورد عفو و بخشش خودشان قرار دهند. آمار رسمي خودمان است كه ميگويد سيصد تا پانصدهزار جوان ايراني، قرباني قدرتطلبيهاي صدام شدهاند...
و فاجعهبارتر از آن، نسلهاي گوناگوني از جوانان ايراني و اهل حلبچه و الدجيل است كه در اوج شباب و شكوفايي، گرفتار بمبهاي شيميايي شدند تا به رنجي دايمي گرفتار آيند و نه تنها خود، كه اهالي خانواده را به عزا بنشانند...
صدام، مردي بود كه حقي خدادادي را از انسانها سلب كرد. حق حيات، حق آزاد زيستن، حق آزاد انديشيدن و حق "برده نبودن". اين يعني دخالت در طبيعت جهان و دخالت در مشي خداوندي كه آزاد است و آزادي را دوست دارند.
غير از همان برادران فلسطيني عزيزي كه ما عمري است در طلب رفاه و آسايش آنها، چراغي كه به خانه رواست را به خانه حرام ميكنيم و مسجد را چلچراغ اندود اين انساندوستيهاي مفرط ميسازيم، چه كسي براي مرگ ديكتاتور اشك ريخت؟
و جالب اين است، آناني كه با اعدام صدام به بهانهي دفاع از حقوق بشر مخالفت كردند، كجا بودند زماني كه صدام بمبهاي خوشهيي و شيميايي خود را روانهي سرزمينهاي خرمشهر و آبادان و هويزه ميكرد؟
آنهايي كه معتقدند اگر صدام حق حيات را از انسانها گرفت، نبايد فاقد حق حيات ميشد چرا هيچ با خودشان فكر نكردند كه حقوق بشر متعلق به انسانهاست و چه مكتب و فرقهيي در دنيا، صدام را بشر يا انسان تعريف كرده است؟
و مگر صدام چه برتري نسبت به ميليونها انساني داشت كه سرنوشت و آيندهي آنها را بازيچهي خودخواهيهاي كثيفش قرار داد؟ مگر ميشود رنج و محنت اين ميليونها انسان را حس كرد مگر غير از اينكه به درون خانههاي تك تك آنها پا گذاشت و از درد دلهاي خونبارشان شنيد؟
ديروز نوبت ناصرالدينشاه و محمدرضا پهلوي بود و امروز هم موعد آگوستو پينوشه و صدام حسين و شايد فيدل كاسترو و... است.
يادمان باشد كه الملك يبقي مع الكفر و لا يبقي مع الظلم...
نميتوان تضميني براي كنترل فقر در جهان ارايه داد
ترجمه: سيد ايمان ضيابري
توماس پوگ، استاد دانشگاه كلمبياي آمريكا و عضو مركز مطالعات فلسفهي كاربردي دانشگاه ملي استرالياست. او كه سه كتاب و صدها مقاله منتشر كرده و مطالعات اصلي اش را فلسفه ي سياسي و عدالت اجتماعي و همينطور نظريات كانت تشكيل مي دهد، آخرين كتابش را با عنوان “فقر جهاني و حقوق بشر انجام داده است كه به چاپ چهارم رسيده است. كتاب آخر وي، به بيش از 10 زبان زنده ي دنيا ترجمه شده است.
او از انجمنهاي علمي و ادبي مختلف جهان، جوايز مختلفي دريافت كرده است. از جمله دانشگاه مطالعات پيشرفته ي پرينستون، انجمن ملي سلامت آمريكا، بنياد مك آرتور و همينطور انجمن مطالعات بين المللي در زمينه ي فقر. اين هفته گفت و گويي با او توسط يك خبرنگار محلي انجام شده كه در سايت رسمي پوگ نيز قرار گرفته است. ترجمه ي اين گفت و گو را در ادامه ميخوانيد
در ابتدا، تعريف خود را از فقر در حال حاضر بيان كنيد
فقر به طور كلي بر اساس ميزان درآمد هفتگي اشخاص تعريف مي شود كه البته با توجه به نوع شغل و كار اشخاص نيز ابعاد وسعيتر و مختلفي پيدا مي كند و كسب يك درآمد پايينتر از آن استانداردي كه ما تعريف مي كنيم نيز زندگي زير خط فقر را مشخص مي كند. با توجه به اهدافي كه ما در پروژه ي بين المللي مبارزه با فقر دنبال مي كنيم، بخشي از كار مبارزه با فقر را به مبارزه با درآمد پايين افراد اختصاص داده ايم. اما از يك ديدگاه و بعد فلسفي، تعريف كردن فقر و ارايه ي يك ديد منطقي از آن زياد اهميت ندارد بلكه مهم اين است كه هر ارگان و نهادي با توجه به وظايف معنوي و وجداني خود، چه نقشي را در مبارزه با فقر ايفا كند.
به نظر شما، تعريفي كه سازمان ملل متحد از فقر ارايه مي دهد هم مانند تعريف بانك جهاني، يك تعريف جامع و كامل است؟
ج- در حال حاضر، تعريف سازمان ملل از فقر نيز تنها به ميزان درآمد اكتسابي افراد در جوامع مختلف محدود مي شود و به نظر مي رسد با توجه به وسيع بودن ابعاد مختلفي كه از تعاريف فقر ارايه مي شود، كار كردن روي همين تعريف هم كافي و راهگشا باشد.
اما اگر بخواهيم خط فقر را كسب درآمد يك دلار در روز كمتر تعريف كنيم مجبوريم بسياري از واقعيتهاي اجتماعي را در نظر نگيريم.
بله درست است.اگر فقط روي درآمد افراد تاكيد كنيم اين تنها يك بخش از واقعيتهاي انساني دربارهي فقر است. در حالي كه شما بايد روي درآمد روزانه مانند ساير وجوه فقر تاكيد كنيد. خط فقر را از طريق زمان و مكانش ميتوان شناسايي كرد و افرادي كه به طور رسمي فقير شناخته ميشوند به طور كلي قدرت خريد كمتري نسبت به مردم عادي دارند و نميتوانند لوازم ضروري زندگي خود را تامين كنند. ايدهپردازيهاي بانك جهاني نميتواند تضميمن دهد كه ما بتوانيم زمان و مكان را دربارهي پايداري فقر در جهان كنترل كنيم.باوجود اين بر اساس تعريف بانك جهاني خط فقر در بسياري از كشورها بسيار پايين است و اين تعريفها با واقعيتهاي زندگي همخواني ندارد و بسياري از افراد كه به عنوان ثروتمند شناخته ميشوند در عمل و در واقعيت براي تامين نيازهاياوليهي خود پولي ندارند.

اولاً كه عيد غدير خم، عيد ولايت به پسرعموها و دخترعموها، مبارك باشد. اين روزها به صورت اساسي مشغول عيدي دادن هستيم و قاعدتاً اگر بخواهيم مثل پدربزرگها و مادربزرگها در روزهاي عيد، دست و دلبازي كنيم، بدطور ورشكست ميشويم چون از همكلاسي و معلم و مدير و معاون تا باباي مدرسه گرفته! همگي عيدي ميخواهند و البته حق هم دارند.
يك رسم قديمي در ايران بعد از اسلام، اين عقيده را رواج داده كه عيدي سادات هرچند به مقدار اندك، باعث رونق مال و مكنت و زندگي معنوي فرد ميشود از همين رو سادات به دادن بستههاي زر ورقبنديشدهي بسيار كوچكي كه در آنها يك سكهي معمولاً 250 ريالي به اضافهي مقداري نقل و شكلات و اسپندانهي رنگي قرارداده شده و با روباني رنگي بسته است، ميپردازند و اسم اين سكهي كمارزش از لحاظ ريالي ميشود تهكيسه.
تهكيسه در فرهنگ پدربزرگها يعني آن سكهيي كه هرچه قدر هم در طول سال خرج كني و پول به اينطرف و آنطرف بدهي، نگه داشته ميشود و به اصطلاح در تهِ كيسهي مخارج ساليانهي هر فردي ميماند تا به بركت آن، زندگيها آب و رنگ و رونقي بگيرد و واقعاً هم به اين مساله اعتقاد دارند. مثلاً خودم ديدم كه پدربزرگم، هنوز عيديهايي كه وقتي پنج – شش سالم بود و از طرف من به او داده بودند را نگه داشته است...
اين رونق و صفاي خانه در روزهاي عيد غدير خم را با هيچ چيز عوض نميكنم. چون به هر حال، ما هميشه كوچكتريم و در هر مناسبتي ما به ديدن ميرويم و بعد بازديد را پس ميگيريم! اما هر سال روز عيد غدير، خانه كلي شلوغ ميشود، همهي اقوام و دوستان ميآيند و حاصل اينكه يك شب گرم و خاطرهانگيز سپري ميشود.
اگر بالاي سرتان را نگاه كنيد، لوگوي جديد ايمان امروز را ميبينيد. امسال گفتم بنا به انگيزههايي كه در پستهاي بعدي مفصلاً شرح ميدهم، به خودم هم عيدي بدهم. اين لوگو، چند خاصيت دارد كه باعث ميشود حداقل تا يكي دو سال بعد، نگهش دارم بماند:
1- من يك ايراني هستم. تصويري كه از يك بانر تبليغاتي شهردار فعلي تهران در زمان انتخابات رياست جمهوري كش رفتم و ساسان اقوامي عكسش را گرفته بود. اين تصوير از زير چندين تا فيلتر رد شد تا اينطوري درآمد. تاكيد روي ايراني بودنم
2- من مسلمانم. يك پنجرهي سنتي ماسوله كه رو به نقاشي يك مسجد و گلي سرخ باز ميشود. چند افكت ريز در كار رفتهام. مونتاژ چند تصوير با همديگر است كه اين شده
3- رنگ پس زمينه، آبي آسماني است. رنگ مورد علاقهي همهي دوران زندگي من!
4- تايپوگرافي استفاده كردم! سبك مورد علاقهي هر گرافيست حرفهيي (نگفتم خودم!) اين يكي نشانهي به روز بودن و پيشرفتگيام است!
5- كورن فلكس بده بابا!!
پينوشت: از دوستاني كه اين روزها با اساماس، پست، تلگراف، تلفن و ساير فناوريهاي روز، عيد را تبريك گفتند ممنونم. مطمئن باشيد عيدي همه را محفوظ نگه داشتهام. از باقي دوستاني كه معرفت به خرج دادند و تبريك نگفتند هم ممنونم!!
وقتي كار خوبي انجام ميشود، لزومي ندارد آدم خودش را به در نفهميدن بزند و مدام انتقاد كند. خيلي از دوستان ما تصور ميكنند اصلاحطلبي يعني نق زدن خالص. يعني حتي اگر ميبيني كاري براي نخستين بار دارد انجام ميشود و كار خوبي است، هرچند نواقصي دارد، آنقدر نواقص و اشتباهات را گنده كني و بزني توي سر متوليها كه خلاصه خودشان پشيمان بشوند از كردهي خويش...
■ ■ ■
من شديداً و قوياً (بدون هيچگونه توجه و مطالعهيي در مورد سابقه و شخصيت مهندس ضرغامي، مديرعامل سازمان صدا و سيما) معتقدم كه بعد از لاريجاني، صدا و سيما به طور كلي از خلسهيي ده ساله خارج شد و خيلي مواقع بين رفقا كه صحبت ميكنيم، ميگوييم از بس كمبود رسانههاي دوم خردادي هست، حالا ديگر بايد روي تلويزيون حساب كنيم.
نه به صراحت كلام و لهجهي عصر آزادگان و صبح امروز و باقي مرحومها، و البته بدون وابستگيهاي خاص يالثارات و شما كه ويژگيهاي حزبيشان اينطور اقتضا ميكند، صدا و سيما از حالت خفقاني كه در دورهي قبلي داشت خارج شده و الان تقريباً جزو رسانههاي آزاد كشور محسوب ميشود.
■ ■ ■
اين رويكرد در شبكههاي استاني چشمگيرتر است و به وضوح ميتوان ديد كه ضرغامي افكار نويي را با خودش آورده است.
قبلاً در يك مقالهيي كه احتمالاً در هاتف گيلان چاپ شده بود، نوشتم مهران مديري در طنز ايران تكرار نميشود. مقاله را همزمان با شروع طنز "شبهاي برره" نوشته بودم. با غوغايي كه باغ مظفر به پا كرده، ديگر خيلي بيشتر به اعتقادم راسخ شدم.
■ ■ ■
تصورش را بكنيد، كارگرداني كه ميتواند به بهترين شكل ممكن از يك دستيار تداركات مثل علي كاظمي (بگوري برره) و همينطور يك مدير توليد مثل عليلك پوريان كه ميشناسيد، بازيهاي استثنايي بگيرد، چه كارگرداني است. نكند مدال درجهي سوم لژيون دونور مال خودش باشد؟
■ ■ ■
■ ■ ■
در آن دورهي شبهاي برره ميگفتند زبان اختراع كردي، فرهنگ بومي را مسخره كردي (فرهنگ بومي كدام منطقه از ايران؟)، دعواي بررهيي راه انداختي (حتماً انتظار داشتند اهالي يك روستاي دورافتاده موقع ايجاد درگيري، باهمديگر از اگزيستانسياليسم حرف بزنند!)، هر كلمهيي كه ميگويي بدآموزي دارد، فلاني در فلان نقطه از دنيا هنگام خوردن لوبيا دچار افت فشار خون شده، تقصير تو بوده كه نوچوفسكو را انتخاب كردي... و هزار ايراد بنياسراييلي ديگر.
■ ■ ■
در اين دوره چه طور؟ در اين دوره كه همه فارسي حرف ميزنند، پيامهاي اخلاقي و بهداشتيشان هم سر جايش است؟ در نتيجه مشخص است اگر آدم خلاق و باهوش را درون قفس هم بيندازند، ميتواند خلاقيتش را بروز دهد.
من ميخندم به آنهايي كه حالا ديگر از جزييات مسخرهي قبلي بيرون آمدند و حالا به كليات مينگرند: مـهران مديري به ورطــهي تــــكرار افتاده است، مهران مديري از يك سري بازيگر پول گرفته تا همهشان را هميشه بازي بدهد و...! مسخره نيست؟
■ ■ ■
در اين ميان حمايتهاي جالب ضرغامي محسورم كرده. وقتي حيف نان ميگويد بزنيد بر سر اين حقير كه الهي سر من فداي ضربههاي روحنواز مظفر خان، آنوقت جامعهي پرستاران اعتراض ميكنند كه آقا اگر اين مردك با سر كچلش را بياوريد بيمارستان، ما درمانش نميكنيم چون ممكن است پولهاي ما را بدزدد، مشخص ميشود كه منتقدان چه فكر بيمارگونهيي دارند و يك عدهيي هم اجير شدهاند براي اشكالتراشي و به وسط انداختن يك قشر خاص كه سر و صدا كنند و از اين بلوا، يك چيزي نصيبشان بشود...
■ ■ ■
■ ■ ■
غير از مهران مديري، ميخواستم در مورد فيلمهايي كه جديداً تلويزيون بنا گذاشته و پخش ميكند، صحبت كنم. مطمئناً خيلي آدمها مثل من، اهل فيلم خريدن از كلوپ و نشستن و ديدن به زبان اصلي و يا احتمالاً زبان فرعي نيستند ولي پايش بيفتد و تلويزيون فيلم درست و حسابي نشان بدهد، فيلمبين حرفهيي و ماهري ميشوند... كاري به ماهيت سياستهاي صدا و سيما ندارم كه حكم ميكند چه قسمتهايي از فيلم بايد حذف، قطع، تعديل يا ترميم بشوند.
■ ■ ■
مهم ارادهيي است كه وجود دارد تا از آدمي مثل آنتونيو باندراس، افسانهي زورو يا نقاب زورو پخش شود، كانديداي دريافت جايزهي گلدن گلوب با بازي ادي مورفي يعني پليس بورلي هيلز پخش شود (هرچند يك مقدار بيش از حد قديمي است و در سال ۱۹۸۴ ساخته شده كه البته در شبهاي بعد هم ديديم قرار شده پليس بورلي هيلز ۲ ساختهي ۱۹۸۷ و ورژن سوم ساختهي ۱۹۹۴ هم پخش بشود)
البته در اين شبها، فيلم Phone Booth هم پخش شد كه واقعاً شاهكاري از سناريونويسي مدرن بود. كالين فارل و كيفر سادرلند و بقيه بازي ميكردند.
■ ■ ■
عليالحساب بايد بگويم اين مشكل ماست اگر صدا و سيماي ضعيفي داريم، يا باز هم زحمت خودمان است اگر صدا وسيما قوي كار ميكند. اين همه آدرس ايميل و شماره تلفن و آدرس پستي در طول روز چك نميشوند؟ آدم ارتباط برقرار ميكند و نظرش را ميگويد. منتظر نميماند وقتي در مسابقهي گوي و ميدان 20 هزار تومان برنده شد، بگويد: از برنامهي خوب شما متشكريم!!
مرگ همين نزديكيهاست. نزديكتر از آنچه فكرش را بكني. درت را ميزند، باز ميكني. آن ديگر بستگي به آدمش دارد كه با روي خندان در را باز كند يا با ترس و لرز و...
تا صبح وقتي كه آخرين نفسهايش را كشيد، داشته با دوستان گل ميگفته و گل ميشنفته. براي نماز بيدار شده كه حالش به هم خورد و به بيمارستان رفت و... اگر خدا كسي را اهل دل بيابد و نظري بكند، حتي مرگش هم ميشود يك تولد دوباره. هر دفعه بيشتر ميترسم از اينكه قرار است بر سرمن چه بيايد. براي من كه دارم زندگي امروز و فردا را در سر ميپرورانم، من كه پاك يادم رفته يك جايي هم هست و قرار شده همگيمان آخرش برويم همانجا. من كه فراموش كردم از دار دنيا برايم يك تكه پارچهي سفيد بيش نميماند.
حالا حسن نظري كه شهيد شد و معلوم است جايش كجاست. او مصداق بل احيا عند ربهم يرزقون نباشد، ما ميخواهيم باشيم...
دوستانش ميگويند چه صفا و لطف و محبتي داشته... وبلاگستان ايران، فقط شهيد نداشت. حالا ديگر دوستانش جمع شدهاند و از شهادتش مينويسند. جانبازي شيميايي كه حتي وبلاگش را نديده بودم. خدايا... چرا؟ چرا اينقدر از هم غافليم... چرا؟
خدايا هر دفعه با ناقوس مرگي كه به صدا درميآوري، بيشتر ميترسانيام... نميشد يك روزي بميرم كه بدانم همهي گناهانم شسته شده و سفيد سفيد مردهام؟ من از آن لكههاي سياه ميترسم خدا...
ديروز نشستم يك ساعت تمام درافشاني كردم، زحمت كشيدم، افتخار دادم و آماده شدم تا فضاي وبلاگستان سرد و زمستاني مملكت را به دقايقي فرمايشات گرم، پرمغز، نغز، نقض! و گرانبها معطر سازم ولي خوب انگار از كاينات و اختران بيشمار كهكشان گرفته تا بلاگفا! بله، همين بلاگفاي خودمان هم با ما سر ناسازگاري و نساختن دارند!
حيف... صد حيف كه از وقت امتحان گرانبهاي فيزيك 3 گذاشتيم و بيخيال فرآيندهاي همحجم و همدما و بيدررو شديم (كه هيچ وقت وجه تسميهي اين آخري را نفهميدم، كه شايد به دليل تبادل انرژي نداشتن با محيط، در نميرود!) و نشستيم گهرپراني كرديم و آخرش با يك كليك همه چيز پريد. دم همهي شماها گرم.
با اين حال براي اينكه روي حسين درخشان كم بشود و فواد خاكنژاد هم بفهمد كه ما اهل كينه نيستيم و اگر ديروز دو تا بادنجان كاشتي پاي چشم ما، امروز بيا دو تا گوجه فرهنگي! بكار، هيچ خيالي نيست داداش، گفتيم بياييم در و گوهرات افشانده شده و دررفته را با كمي تغيير در كيفيت و كميتش، دوباره بيفشانيم...
چشم استكبار جهاني كور، آتش به قبر صدام حسين ببارد، ما يك بار ديگر افتخار داديم و براي اين وبلاگستان شيطان و دوستداشتني كه كمكم بدطور داريم بهش عادت ميكنيم، افتخار آفريديم (افتخاري از نوع جايزهي ويژه با تنديس غوك زرين!) و سربلندي به بار آورديم تا همگان بفهمند اين جبهه هرگز خالي نميشود مگر آنروزي كه ...؟! (يك تريپ محاورهيي: هرچي فكر كردم ديدم هيچ وقت جبهه خالي نميشه! جبهه را ديدم...)
از آنجايي كه همهي نهادهاي فرهنگي، هنري، اقتصادي، نظامي، گردشي و ورزشي وظيفه دارند در همهي انتخابها و انتصابهايشان، حق و حساب ما را محفوظ بدارند و انجام وظيفه كنند تا با نام مبارك ما، مزين نمايند آن مجموعهي انتخابي كه عدم وجود نام همايونيمان ميتواند به سرنگوني مطلق منجر شود، فواد خاكنژاد هم در حركتي انقلابي و البته قابل پيشبيني (از آنجايي كه ما در هر رشتهيي آخرش هستيم) در مسابقهيي كه به همت خودش و رفقا! راه افتاد، به وظيفهي اخلاقي و ملياش عمل كرد و ما را نيز در صدر معتمدترين وبلاگنويسهاي دنيا به نفس!! (يا همان معتمدترين به نفس وبلاگنويسان يا به عبارت ديگر معتمدترين وبلاگنويس به نفس دنيا، قص علي هذا) به جهانيان معرفي ساخت تا كور شود هر آنكه نتواند ديد و حظ ببرد هر آنكه حاضر شده از زير بيرق ضاله و ظالهي حسين درخشان بيرون بيايد و در لواي جبروتي اين شرف حضور به درگاه جهان يافته، سينهزني كند.
به همين دلايلي كه رفت! و ديگر برنگشت، دعوت ميكنم از همهي مريدان، چاكران و به خاك و خون افتادگان درگاه مشكوك (يعني داراي شوكت)مان، تا براي عرض ادب و احترام و تقديم تبريكاتشان، ضمن ارسال ايميل و كارت تبريك، رستگاري اين دنيا (آن دنيا را نميدانم) را براي خودشان به منصهي بيع برسانند (همان بخرند!) و خان جديد وبلاگستان (كه آشكارا تحت تاثير سريال دشمنشكن باغ مظفر قرار گرفته) را مورد تكريم، تكبير و تاديب قرار دهند!
بدين وسيله ما ضمن تشكر از خودمان كه با اعتماد به نفس فراوان، باني يك طرح ماندگار در وبلاگستان فارسي شديم، نامهيي به قرار زير ارسال ميداريم به بيت فواد خان خاكنژاد تا تشكر ايشان از خودمان را نيز به حضورمان ابلاغ كنيم و حسن نيتمان را به ايشان ثابت نماييم!

راستي آقا اين بازي يلدايي چه كيفي داد. ما زياد بلد نبوديم، همينطوري پريديم وسط چهار تا اعتراف كرديم، نه پنج تا اعتراف كرديم! ضمن اينكه يادمان رفت معرفي كنيم آنكه تشريف فرمايي و نزول اجلال ما به گسترهي اين مسابقه را سبب شد. همينطور يادمان رفت پنج نفر ديگر را هم دعوت كنيم تا با يك خودزني غيرورزشي، پتهي خودشان را بريزند روي آب، اعترافناك! هرچند اين دعاو (دعوت كننده) گرامي، همان استادي بود كه آن يكي چشم ما را با مقداري صيفي جات مورد تفقد قرار داده بود. ولي ما دلمان آنقدر رئوف است و آنقدر به اين وبلاگستان لعنتي عادت كرديم كه نه جادي، نه فواد و نه هيچ جنگلكار ديگري را مورد دلگيري و غيض! خود قرار نميدهيم...
ولي خوب الان هم دير نشده. مسابقهي ادبي اين آقا مدياي يزدي ما كه سربه سرش گذاشتيم، اسمش يلداست. ميتواند در آن مسابقه اعتراف كند هدفش از اين پاسخهاي اعجوج و معجوج به سوالات گرانبهاي ما چه بود...!! اگر خواست، دعوتش ميكنيم...
گفتوگو با مهندس سيدرضا فخري، مدير سرويسدهندهي وبلاگ پارسيبلاگ
حركت روي لب مرز
سيد ايمان ضيابري
در سالهاي اخير كه گسترش وبلاگنويسي و افزايش تعداد وبلاگنويسهاي دنياي اينترنت فارسيزبان به ظهور و بروز و همچنين كشف استعدادهاي علمي، فرهنگي و هنري بيشتري كمك كرد و يك جامعهي نهچندان كوچك از فرهيختگان و نخبگان ايراني روي اينترنت ايجاد نمود كه صاحبان قلم و انديشه، نويسندگان، خبرنگاران و اهالي مطبوعات تكميلكنندگان و خطدهندگان ايدئولوژيك و فكري آن بودند، يافتن چهرههاي قوي و فعالي كه براي گسترش فرهنگ و ادب و توليد محتواي فارسي روي اين شبكهي جهاني تلاش ميكردند ديگر سخت به نظر نميرسد.
البته نكتهي جالب اينجاست كه پيدا كردن و يافتن چنين چهرههايي كه تمام وقت، سرمايه، انديشه و ابتكار خود را خرج توليد محتوا به زبان فارسي روي اينترنت و گسترش دنياي مجازي ايرانيها ميكنند، در بين وبمسترها، مديران سايتها و البته گردانندگان سرويسدهندههاي وبلاگ فارسي راحتتر مينمايد چه افرادي مانند مهندس سيد رضا فخري، مدير وبلاگسرويس جوان و تقريباً نوپاي پارسيبلاگ از همين قشر و گروهند و با اهدافي والا و متعالي، پاي در راهي گذاشتند كه مشقتها و دشواريهاي متنوع آن در آغاز مسير حتي ميتواند بسياري از طيكنندگان طريق را منصرف و دلسرد كند.
مهندس فخري خود معتقد است: "همهي ما چهره هاي مختلفي داريم كه هر يك شرح و تفسير مجزائي دارد و اغلب اوقات اين چهره ها با هم قابل مقايسه نيستند. خودم سعي دارم اصالتاً نه مدير دفتر توسعهي وبلاگنويسي ديني باشم و نه مدير پارسي بلاگ، چرا كه هر دو اعتباري، قراردادي و به يك معنا تشريفاتي است. اصالتاً سيدمحمدرضا فخري، يك آدميزاده است كه چند صباحي ميهمان زمين، دشت، صحرا، كوه و بيابان و درياست. همين! شما خبرنگارها با اين القاب و عناوين، آخرش كار دست ما ميدهيد (خنده)."
اين هفته، تصميم گرفتيم پاي صحبت مدير دفتر توسعهي وبلاگنويسي ديني و مدير سرويس وبلاگهاي فارسي "پارسي بلاگ" بنشينيم و با او از تولد و آغاز به كار پارسيبلاگ، اهدافي كه در سر ميپروراند و كارهايي كه تا به امروز انجام داده سخن بگوييم و همينطور فرهنگسازي در حوزهي وبلاگنويسي و فعاليت براي افزايش غناي محتوايي وبلاگهاي فارسي را با دقت بيشتري بررسي نماييم.
متن كامل گفتوگويم را با كليك روي لينك بخوانيد...
وقتي داشتند ديكتاتور را اعدام ميكردند، نخستين بيتي كه يادم آمد، يا به طور كلي نخستين حرف، نخستين كلام و نخستين ايدهيي كه به ذهنم خطور كرد، اين بود:
بهرام كه گور ميگرفتي همه عمر /// ديدي كه چگونه گور، بهرام گرفت؟
بعدش هم ياد اين كلام گهربار افتادم كه: الملك يبقي معالكفر و لا يبفي معالظلم...
هرچند طبيعي است كه هر مخلوقي، يك روز دار فاني را به قصد ديار باقي وداع بگويد و بپيوندد به آن جايي كه از همانجا آمده است. اين قاعده براي همه، يكسان و مساوي اجرا ميشود. چه براي آناني كه تابوتشان، فرش زمين است و چه براي آناني كه با گرانترين بنزهاي ممكن، حمل ميگردند تا به دست خاك سپرده شوند. فرقي نميكند. هر كسي، از هر طيفي باشد و با هر ميزان قدرتي، ميپيوندد به همان خاكي كه جوهرهاش را روزي ساخت. و خاكي كه صدام را پروراند، نميدانست كه دارد نسل ديگري از هيولاهاي منقرضشدهي ميليونها سال پيش را دوباره به كرهي خاكي تحويل ميدهد...
با اين حال، مهم اين است كه هر كسي روزي جان عاريه را تسليم صاحب واقعي ميكند. هر كسي به شكلي. يك نفر با فضاحتي كه صدام رفت تا اينگونه چشمهايش براي هميشه بسته باشند و ديگر نبيند آنچه لياقتش را ندارد، ديگر زيباييهاي اين جهان فاني را ننگرد تا به فكر بيفتد براي توطئهيي جديد، و ديگري نيز مانند اميركبير در حالي كه نام "علي" و "ايران" بر زبان دارد، به سوي معشوق واقعي گام برميدارد... بگذريم، اين مرد آنقدر كثيف بود كه وقتي عكسهاي اهالي خانوادهاش را هم ميديدم به هنگام تماشاي خداحافظي نكبتبار پدر، قطره اشكي بر روي چشمانشان نيافتم...
به هر تقدير، ديروز در اولين ساعات طلوع فجر، نوبت صدام حسين عبدالمجيد التكريتي الكظمي بود. كسي كه تاريخ مجبور شده است از لوث وجود او، سيامين روز از دسامبر ۲۰۰۶ را در حافظهي خود ثبت كند.
فردا و پس فرداهاي ديگري هم باقي مانده است. از آريل شارون گرفته تا فيدل كاسترو و هوگو چاوز و الكساندر لوكاشنكو نيز همگي كساني هستند كه ميروند. سرانجام يا خود عزم سفر ميكنند يا تاريخ آنها را به زور، از صحنهي روزگار محو ميكند.
هيچ فكر كرديم مراسم خداحافظي ما با كرهي خاكي چه وضعيتي خواهد داشت؟

مثلاً قرار بود اين عكسها را همان روزهاي انتخابات بگذارم. آميخته شدن سيل و تگرگ و طوفاني كه رشت را دوباره به ونيز تبديل كرده بود (ارتفاع آب در خيابانها، مثل ارتفاع برف در آلپ است!) با تبليغات كانديداهاي محترمي كه قصد آباد كردن شهر را داشتند و خلاصه هفت نفرشان به هر ترتيبي شده، هفت صندلي را در آن ساختمان كهنهي عهد عتيق از آن خود كردند...
ولي آنقدر تنبلي به خرج دادم كه نخستين برف زمستاني در رشت (شهرهاي ديگر گيلان از روزهاي قبل باريدن گرفتهاند) هم شروع به ريزش كرد و حالا ديگر فقط خدا ميداند دوباره چه بلايي قرار است بر سرمان بيايد.
حداقل گيلانيها يادشان نرفته فاجعهي بهمن ۸۳ را كه ارتفاع برف در گيلان به بيش از ۳ متر رسيده بود و به قول خود مسوولان مملكتي، به اندازهي يك زلزلهي بم به گيلان خسارت رسيد. البته شاهكارهاي مسعود سلطانيفر، استاندار وقت را هم كسي از ياد نميبرد كه در اوج بحران، با تماس تلفني به شبكهي يك، در نهايت وقاحت اعلام كرد بيش از نود درصد شهر برق و آب دارند و... چند لينك از آن روزهاي سياه را ببينيد:
- بارش برف در گيلان فقط جوسازي رسانهيي بود، بارش هر گونه برفي تكذيب ميشود!
- مسوولان: غافلگير شديم، روحمان هم خبر از برف نداشت... اصلا برف چيه؟
- براي اينكه سكوت نكرده باشيم! در گيلان انگار برف ميبارد...
- بحران برف گيلان اصلاً قرباني نداشت، فقط مردم بابت خوردن آب برف جان دادند...
- اين هم گزارش رسانههاي بيگانه... عيب نيست جلوي غريبهها اينطور سوتي داديم؟
- به سلامتي اين برف باريد تا ما مجرب هم بشويم!
- تسونامي برف!
- مگر نميدانيد قيمت پياز و گوجه ارتباط مستقيمي با بارش برف دارد؟ (براي سردبير اين روزنامه كه در بستر بيماري سختي گرفتار آمده، فقط دعا كنيد...)

دو نفر از مجموع افرادي كه در اين تصوير ميبينيد، الان صاحب كرسي هستند. از قضا يك نفرشان هم كه احياناً ميبينيد، با ۱۵ راي (شايد خودش هم به خودش راي نداده) در آخرين ردهي مجموع ۴۰۰ كانديداي شهر قرار گرفته است...

آن پوستر آبي رنگي كه ميبينيد پاره شده و مربوط به يكي از ائتلافهاي محترم شهر ميباشد (كه از بس اقبال عمومي نسبت بهشان زياد بود، هيچكدامشان راي نياوردند)، دقيقاً پنج ثانيه قبل از گرفته شدن يك عكس توسط عضوي محترم از جامعهي نسوان پاره شد كه در حضور نگاه بهتزدهي ما!، اين حركت را مرتكب شدند و رفتند...

توضيح خاصي ندارد. اين آقا يك همراه هم داشت كه كمي آنطرفتر در حال راه رفتن با چتري همرهنگ چتر خودش بوده. ايشان ميخواسته در اوج بارش سيلآساي باران، نشان بدهد كه چه تبحر و مهارت خاصي در راه رفتن روي جدول باريك خيابان دارد...
عليالحساب اين بخش اول گزارش تصويري را داشته باشيد. بقيهي عكسها را در اسرع وقت خدمتتان ميفرستيم!

نمايي از داخل كلاسمان! اين ميلههاي داخل كلاسمان هستند كه به عكس جنبهي هنري دادهاند. اين قسمت آسفالت حياط كمي بلندتر است و آب باران شديدي كه ميباريد، كمتر جمع شده. در عكسهاي بعدي، متوجه ميشويد سيل يعني چه!

دو ساعت زير باران ايستاديم تا ماشين گيرمان بيايد. آخر هم نيامد. فقط عكس گرفتيم. صفاشو ببريد... يك مقدار ديگر هم صبر كرديم ديديم السيدي بيچاره دارد بيچارهتر ميشود. فلنگ را بستيم رفتيم!
سيد ايمان ضيابري - اعتماد ملي: پيكسل كه مخفف Picture Element با جايگزيني لفظ pix براي تصوير محسوب ميشود، يك نقطهي واحد در هر تصوير گرافيكي است. چنين واحد اطلاعات گرافيكي به خودي خود يك نقطه، دايره يا مربع نيست بلكه نمونهيي تجسمي و انتزاعي است. با كمي اغماض نيز ميتوان ادعا كرد كه پيكسلها در تصاوير گرافيكي ميتوانند بدون نشان دادن نقطهها يا مربعهاي قابل مشاهده، بازتوليد شوند هرچند كه در بسياري از تصاوير نيز آنها را ميتوان به صورت مجموعهيي از نقطهها و مربعات، زماني كه كيفيت تصوير چندان بالا نيست، ديد.
شدت و فزوني رنگ هر پيكسل در شرايط مختلف، متفاوت است. در سيستمهاي شناسايي رنگ، هر پيسكل به طور متوسط سه يا چهار وجه تغييرپذيري رنگي دارد مانند تركيبات: "قرمز، سبز و آبي" يا "آبي كبود، قرمز، زرد و سياه".
تصور غالب بر اين است كه هر پيكسل كوچكترين واحد هر تصوير است. در حالي كه ارايهي تعريف براي پيكسل بسيار حساس و وابسته به مورد كاربرد آن است. مثلاً ما ميتوانيم در مورد پيكسلهاي پرينتشده بر روي يك صفحه صحبت كنيم، يا پيسكلهايي كه توسط سيگنالهاي الكترونيكي انتقال داده ميشوند و همينطور توسط مقادير ديجيتال و عددي تعريف ميگردند. همينطور پيكسلهاي نمايشگر يك دستگاه خاص و يا پيكسلهاي يك دوربين ديجيتال (Photosensor Elements)
البته اين فهرست، جامعيت ندارد و بسته به نوع محتوا، تعاريف مختلفي ميتوان يافت كه در هر سيستم ويژه صدق ميكند. براي مثال بايت، بيت، نقطه، و spot.
همينطور ميتوان در مورد پيكسلها به صورت انتزاعي نظر داد يا آنها را واحد اندازهگيري محسوب كرد به ويژه زماني كه از پيكسل به عنوان واحد اندازهگيري وضوح تصوير استفاده ميكنيم مثلاً وقتي ميگوييم 2400 پيكسل در اينچ، يا 640 پيكسل در هر خط و يا 10 پيكسل فاصلهدار.
واحدهاي نقطه در اينچ (DPI) و پيكسل در اينچ (PPI) با توجه به اينكه هر اينچ معادل 2.5 سانتيمتر است معمولاً به صورت تبادل پذير استفاده ميشوند اما تعاريف مختلفي به ويژه در بحث چاپ و نشر دارند به طوري كه مثلاً dpi يك واحد سنجش وضوح نقطهيي چاپگرهاست مثل چاپگرهاي جوهرافشان قطرهيي. به طور مثال يك تصوير با كيفيت بالاي پرينت شده توسط چاپگرهاي جوهرافشان، ميتواند با وضوح 220ppi در يك پرينتر 720 dpi چاپ شود.
از سوي ديگر، پيكسلها براي تشكيل و نمايش يك تصوير استفاده ميشوند و هرچه وضوح كيفيت پيكسلي بالاتر باشد، تشابه با اصل تصوير نيز بالاتر ميرود. تعداد پيكسلهاي به كار رفته در يك تصوير گاهي اوقات به عنوان Resolution خوانده ميشود كه در واقع ميتوان گفت رزولوشن يك تعريف دقيقتر دارد. تعداد پيكسلها ميتواند به عنوان يك عدد واحد معرفي شود.
مثلاً يك دوربين 3 مگاپيكسلي ديجيتال تقريباً 3 ميليون رنگ را نمايش ميدهد، يا برخي نمايشگرهاي VGA كه رزولوشن در آنها به صورت يك زوج اعداد معرفي ميشود و غالبا "640×480" پيكسل نيز هست، 640 پيكسل از سمت راست به چپ نمايشگر را شامل ميشود و داراي 480 پيكسل از بالا تا پايين صفحه است يعني به طور كلي به مقدار حاصلضرب اين اعداد برابر با 307 هزار و 200 پيسكل را نمايش ميدهد.
پيكسلها يا واحدهاي رنگ كه تصاوير رقميشده (ديجيتال) مانند فايلهاي تصويري با فرمت JPEG كه در طراحي وبسايتها نيز استفاده ميشود را تشكيل ميدهند، ميتوانند دارا يا فاقد تناظر و تناسب يك به يك با پيكسلهاي صفحه باشند كه بستگي به نوع نمايش تصاوير در يك رايانه دارد.
در كار با كامپيوتر، تصويري كه از پيكسلها ساخته شده باشد به عنوان تصوير Bitmap شده شناخته ميشود و به آن Raster Image نيز ميگويند. كلمهي "رستر" به معناي محل تعبيهي تصوير، از فناوري چاپ تصاوير به صورت نقطهيي گرفته شده و براي تعريف الگوي پويش تصاوير تلويزيوني استفاده ميشود.
از مانيتورها و نمايشگرهاي مدرن و جديد انتظار ميرود محدودهيي از رزولوشنها و كيفيتهاي خاص تصوير را نمايش دهند. البته اين قاعده همواره صدق نميكند. مثلاً در مورد مانيتورهاي CRT يا داراي لامپ صفحهي كاتدي. در اين گونه صفحات كه تنها قادر به نمايش تنها يك نوع كيفيت تصوير هستند ابتدا بايد سيگنالهايي محلي از سيگنالهاي غيرمحلي ساخته و تشكيل شوند.
نمايشگرهاي جديد LCD داراي كريستال مايع، طوري طراحي شدند كه بهترين تناسب بين سه رنگ اصلي در پيكسلها را برقرار سازند. هرچند نمايشگرهاي صفحه كاتدي نيز تركيبهاي فسفري از قرمز، سبز و آبي را نمايش ميدهند، اما با پيكسلها سازگار و هماهنگ نيستند در نتيجه با پيكسلها تعادل رنگي نيز برقرار نميكنند.
سيگنالهاي محلي، باكيفيتترين و واضحترين تصوير ممكن را براي هر پيكسل ميسازند. در نتيجه چون كاربر ميتواند رزولوشن و كيفيت صفحه نمايشگر را تغيير دهد، مانيتور نيز قادر خواهد بود ساير resolutionها را نمايش دهد.
اما سيگنالهاي غيرمحلي مجبورند براي قابل نمايش شدن، توسط الگوريتمهاي واسطه و ميانجي به صورت تقريبي همانند صفحات LCD شبيهسازي شوند. اين مساله باعث ميشود در اينگونه نمايشگرها و در بسياري از موارد، تصوير به صورت محو و ناهموار ديده شود و اين افت كيفيت صفحه در زماني كه تغيير رزولوشن، برابر با مضربي زوج از رزولوشن اصلي پيكسلي باشد، مضاعف خواهد بود. مثلاً تصويري كه رزولوشن اصلي آن 1024×1280 است در همين حالت بهترين نمايش را خواهد داشت، در حالت 800×600 با استفاده از كشيدگي بيشتر پيكسلهاي سهرنگي به صورت فيزيكي، كيفيت نسبي خود را حفظ خواهد كرد اما در حالت 1600×1200 به دليل فقدان كشيدگي فيزيكي پيكسلهاي سه رنگي (قرمز، سبز و آبي) كيفيت خود را كلاً از دست ميدهد.
پيكسلها همچنين ميتوانند به شكل مربع يا مستطيل وجود داشته باشند. يك عدد خاص كه نسبت نمايش (aspect ratio) ناميده ميشود، ميزان مربعيت يك پيكسل را تفسير ميكند. براي مثال عدد نسبت نمايش 1.25:1 به آن معناست كه عرض هر پيكسل 1.25 برابر بزرگتر از طول آن است. معمولاً پيكسلهاي نمايشگرهاي كامپيوتري، مربعي هستند اما پيكسلهاي استفادهشده در فناوريهاي ويديويي ديجيتال، aspect ratioهاي غيرمربعي دارند مثل اعدادي كه براي نمايش مختصات صفحات فيلم PAL و NTSC استفاده ميشوند.
هر پيكسل در يك تصوير ساخته شده از تكرنگدانههاي كروماتيك، مقدار خاص خود را دارد و با ميزان شفافيت و روشنايي شهودي تصوير و يا شدت فيزيكي تابش نور آن متناسب است. مثلاً يك نمايش عددي صفر در دستگاه كروماتيك، معمولاً رنگ سياه را در يك پيكسل نمايش ميدهد و بيشترين مقدار ممكن به ايجاد رنگ سفيد ميانجامد. براي مثال در يك تصوير هشت بيتي، بيشترين مقدار خنثي در هشت بيت، 255 خواهد بود در نتيجه اين مقدار رنگ سفيد را خواهد ساخت.
يك مگاپيكسل، يك ميليون پيكسل است. مقداري كه البته نه فقط براي بيان تعداد پيكسلهاي به كار رفته در يك تصوير استفاده ميشود، بلكه تعداد عناصر گيرنده و سنسورهاي يك دوربين ديجيتال را نيز مشخص ميكند. براي مثال يك دوربين با دارا بودن آرايهي 2048×1536 عنصر گيرندهي حسي، عموماً دوربيني 3.1 مگاپيكسلي خوانده ميشود.
هرچه قدر كه زمان ميگذرد، آدم بيشتر پي ميبرد كه اين جماعت وبلاگنويس، انتهاي خلاقيت، ابتكار و نوآوري است و پايش بيفتد، به يك غمزهي چشم و تاب ابرو و طرفهالعين، همهي جوايز جشنوارهي جوان خوارزمي كه حتي كل نشانها و مدالهاي جشنوارهي پير خوارزمي را نيز درو ميكند بس كه خلاق و مبتكر و پژوهشمند است!
اوج و فوران اين ابتكارات و نوآوريها معمولاً همزمان با مناسبتهايي اتفاق ميافتد كه مناسبتهايي بكر و دوستداشتني هستند. ابتكار امسال، نوشتن پنج نكتهي يلدايي است. پنج نكتهيي كه كسي در مورد آدم نميداند. بعدش خودت كه نوشتي، پنج نفر ديگر را هم دعوت و به قولي آلودهي اين كار كني. اينطوري كل وبلاگستان نكتهي يلدايينويس ميشوند و خلاصه شلم شوربايي درميآيد. مرد حسابي ما كي اهل خلاف بوديم كه اين بار دومش باشد؟ مگر نميداني كل بساط هرمي (اعم از شركتهاي هرمي، گلدكوئست، حتي سيلور كوئست و البته اهرام ثلاثه) غيرقانوني است و برچيده ميشود؟
ولي خيالي نيست، مينويسيم. اين پنج نكته در مورد من را هيچ كس نميدانسته است!!
۱- كريسمس را خيلي دوست دارم. بعضي موقعها شيطان ميآيد گول بزند كه بيشتر از نوروز هم دوست داشته باشم، ولي نميشود. عرق ملي نميگذارد
۲- مثل آذريها (نه تركها) ميمانم از لحاظ تعصب ملي و بومي. كسي به گيلان و ايران حداقل در مقابل من چپ نگاه كند، چشم و ابرو برايش باقي نميماند. باور نداريد از كلاس سوم تجربي مدرسهمان بپرسيد سر يكي از قربانيها چه بلايي آوردم...
۳- كتاب جديدم به نام "هفت به اضافهي يك" كه مجموعهيي از مصاحبههايم با نويسندگان معاصر ايران است در يكي دو هفتهي آينده چاپ و روانهي بازار ميشود. نشر فرهنگ ايليا دارد چاپش ميكند.
۴- خيلي احمقها بودند كه فكر ميكردند چاپ آن مصاحبهي قديميام با مديا كاشيگر كه آقا خيلي خودش را زحمت داده و از تك و پهلو (و حتي اثني عشرش) ايراد سوالات فني مصاحبهي من را با زنندهترين و توهينآميزترين ادبيات ممكن درآورده و به خورد مخاطب داده، به ضرر من تمام شده. ولي از عمد آن مصاحبه را در مجموعهي "هفت به اضافهي يك" گذاشتم تا بعضيها بفهمند الگوي اخلاقي و ادبيشان، ابتداييترين اصول اخلاقي و ادبي در برخورد با فردي داراي يك هشتم سن خودش را چهطور انكار ميكند. مديا خان! بدطور خاكي رفتي...
اين نكته كمي طولانيشد ولي لازم است آنهايي كه به افتخار افشاگري كاشيگر حسابي كف مرتب (كه حتي سروكلهي مرتب) زدند و شكستند، بدانند اين گندكاري استاد را حسابي در حافظهي تاريخ ثبت ميكنم!
۵- و پنج! يك بار با محمود دولتآبادي تلفني صحبت كردهام!
و يك نكتهي يلداييتر از همه. سيد امير سقراطي، جوان نخبه، مستعد و ارزشمند گيلاني، كاريكاتوريستي كه هيچ وقت از اذهان هنردوستان و هنرمندان اين مملكت جدا نخواهد شد و اسطورهيي كه با مقاومتهاي بينظير خودش، تمام سدهاي موجود بر سر راهش در زندگي را برداشت رفيعترين قلههاي فرهنگ و ادب را با دست خالي و پاي پياده از شهري فقير و محروم تا به پايتخت كشورش طي كند، اين روزها به ياد كيومرث صابري فومني، و "گلآقا"ي ملت ايران به تعبير سيد محمد خاتمي، در رشت نمايشگاهي داير كردهاست.
به ديدارش ميروم و سلام همهي شما را به او ميرسانم...
هموطن سلام، سيد ايمان ضيابري: بورس در ايران پديدهيي نوپا است و اغلب مردم هم در مورد آن چيزي نميدانند. بسياري از ما از بورس تنها تصاوير وسوسه انگيز تلويزيوني را ديديم كه در بازارهاي بورس كشورهاي خارجي، مردم دور هم حلقه مي زنند و شروع به داد و فرياد مي كنند، هر كسي كاغذ و قلمي و گاه شي قيمتي به ميان پرتاب مي كند و گاهي اوقات برخي از سهام داران با همديگر كتك كاري مي كنند، بعضي ها با دست جلوي دهان بقيه را ميگيرند تا نتواند حرف بزند و قيمتها را جا به جا كند.
جايي كه با هر فريادي و پرتاب هر شي خاصي، قيمت سهام يك شركت بالا و پايين مي رود و گاه ورشكستش مي كند. بورسهايي كه هيچ كس در آن آرام و قرار ندارد و شايد هيجان معامله در چنين جاهايي حتي بيشتر از هيجان ديدن فينال جام جهاني فوتبال باشد. هر نفر چهارگوشي تلفن در دست دارد و با همه همزمان صحبت ميكند... اما بورسهاي ايران كه همگي يك شكل و يك قواره هستند، خيلي آرامتر از اين حرفها به نظر مي رسند. صندليهايي مانند صندليهاي سالن انتظار فرودگاه در چند رديف چيده مي شود.
تابلوي بزرگي هست كه نوشته هايي را مي برد و مي آورد و بسياري از حاضران هم يا مشغول بازي كردن با موبايلشان هستند و يا روزنامه مي خوانند! چند سهمي هم معامله مي شود و فرداي آن روز هم چنين وضعيتي موجود است.
سكوت آنچنان حاكم است كه آدم تصور مي كند به كتابخانه ي ملي پا گذاشته است. بر خلاف بورسهاي خارجي كه داد و فرياد و هوار كشيدن لازمه ي آن است، اينجا اگر كسي با تون صداي كمي بلند و نامتعارفتر حرف بزند، بقيه به او چپ چپ نگاه ميكنند.
اين هفته ما براي اينكه بدانيم بورس چيست و چه كاري انجام مي دهد، راحتترين روش را انتخاب كرديم. قراري با دكتر محمدحسن قليزاده، سرپرست بورس منطقه يي گيلان گذاشتيم و در مورد زير و بم بورس از وي سوال كرديم.
دكتر قليزاده علاوه بر اينكه با صبر و حوصلهي زياد، به سوالات ابتدايي و ناشيانه ي من در مورد بورس پاسخ مي داد، كه حداقل مشخص بود در مورد بورس و تاريخچهي آن، مطالعات بسيار زيادي دارد.
جالب است بدانيد بورس منطقهيي گيلان از لحاظ ارزش داد و ستد و تعداد سهام خريد و فروش شده در هر هفته، هميشه جزو سه بورس منطقهيي برتر كشور بوده است. بخشهايي از اين گفت وگوي مفصل را مي توانيد در زير بخوانيد...
بچههاي قلم - سيد ايمان ضيابري: بيبيسي در جايگاه بزرگترين دستگاه اطلاع رساني بريتانيا كه با اختصار British Broadcasting Corporation شناخته ميشود، در گذشته متعلق به قشر خاصي از جامعهي انگليسي بود كه مخاطبان عمده و اصلي آن، خود متخصصان ارتباطات و رسانه بودند و توليد محتواي بيبيسي را نيز بر عهده داشتند در نتيجه نميشد تلقي كرد كه بنگاه سخنپراني دولت بريتانيا، يك رسانهي عمومي، عامهپسند و عامهفهم است هرچند كه مردم عادي انگليس و برخي كشورهاي همجهت و همفكر با دولت بريتانيا براي كسب برخي خبرها و آگاه شدن از آخرين رويدادها و اتفاقات، BBC را به عنوان يك مرجع خبري پذيرفته بودند.
گذشت زمان، رويكرد بيبيسي را به تدريج تغيير داد. خبرهاي مورد علاقهي عموم مردم، بخشهاي خبري ويژهي مخاطبان عام و همينطور قسمتهاي تفريح و Entertainment در بيبيسي، راديوها و سايتهايش به زبانهاي مختلف دنيا گسترش يافت و بخش Readers Opinion يا نگاه خوانندگان و مخاطبان نيز راه اندازي شد تا بيبيسي به سرنوشت ساير رسانههايي كه در دام مافياي ارتباطي اسير شدند، دچار نگردد.
اين رويكرد مخاطب محور كه قبلاً توليدمحور بود و بيشتر به يك قشر محدود و خاص معطوف ميشد كه جلب نظر و رضايت تهيهكننده، نويسنده و سازندهي برنامهها و اديتور خبرها را در سرلوحهي كار اهالي بيبيسي به عنوان فراگيرترين رسانهي ديداري، شنيداري و متني دنيا با استفاده از سه قالب (متن، تصوير و صوت) قرار ميداد، به تدريج رو به پيشرفت گذاشت تا جايي كه سرانجام اهالي بيبيسي به ضعف شديد ارتباطي خود پي بردند و دريافتند اگر همواره بخواهند توليد محتوا بدون توجه به نظر و سليقهي مخاطب را ادامه دهند، در اندك زماني شكست خواهند خورد.
چند خط تلفني ارتباطي، يك آدرس ايميل و يك صندوق پستي كه صدها ميليون نفر مخاطب بيبيسي در سراسر جهان بايد مطالب، آثار، نظرات و حتي خبرهاي فوري خود را به آن ميفرستادند، تا چه حد ميتوانست پاسخگوي حجم عظيم request مخاطبان باشد؟
هرچند تا اين لحظه، روش كاري بيبيسي كاملا Experts Journalism