تبليغاتX
ايمان امروز
من متحول شدم...

خوب. آن ستوني كه گوشه‌ي وبلاگم بود (كه نمي‌دانم چه كسي اسمش را افتخارات گذاشت، كه تنها يك معرفي ساده بود در مورد من براي كساني كه دوست داشتند با كارهايم آشنا شوند) حذف شد.
من هم به آن سرنوشتي دچار شدم كه خيلي‌ها دلشان مي‌خواست. يك افسرده‌ي متحول‌شده‌ي سربه زير كه قرار است ارتباطات اجتماعي و وبلاگي‌اش را فراموش كند و از در و ديوار بنويسد...، از گل و بلبل، از آموزش آشپزي....
در اين مدت، انواع شيرين‌كاريها و شعبده‌بازيها براي من پياده شد تا بفهمم كه نه آدم مهمي هستم، نه آدم پرافتخاري هستم، نه آن صاحب تيتري، اصلاً آدم هم نيستم. نمايشتان خيلي خيلي قشنگ بود و به همان پايان تراژيكي كه شما مي‌خواستيد ختم شد... (دلتان را صابون نزنيد. من از وبلاگستان خداحافظي نكردم! و اين كار را هرگز نخواهم كرد. اين يكي را اطمينان مي‌دهم!) پايان داستان، اين بود كه شيطان كوچك ولي اهريمني قصه‌ي پرغصه‌ي ما، دستها را روي سرش گذاشت و داد زد تسليم! در مقابل چه چيزي؟ در مقابل شمشيرهاي آخته‌يي كه يكي پس از ديگري رو مي‌شدند تا به زبان خوش به من بفهمانند: پسر جان، تو كسي نيستي، در حالي كه بايد بپذيري ما همگي از تو بيشتر مي‌فهميم، از تو بيشتر حاليمان مي‌شود و تازه زورمان هم بيشتر است، قطر گردن و بازوهايمان هم بيشتر. مثل دوستي كه مي‌گفت اين پسرك يك مقدار ديگر ادامه بدهد، مي‌زنم ناكارش مي‌كنم.
ماها خيلي فهميده‌تر و باكلاستريم، چون بلديم هر كسي را دلمان خواست عين مرغي كه دست و پايش را بستند و دارد به زور بال بال مي‌زند مسخره كنيم، چون بلديم اخلاقيات و انسانيت را به گند بكشيم با گفتن هر لفظي كه به ذهن متبادر مي‌شود و مي‌تواند عرق شرم بر پيشاني‌ها بنشاند... چون ماها قلدريم!
اين خانم مي‌فرمايند كه آن نوجوان نه چندان معصوم كه گناههايش از قتل و جنايتهاي بيجه هم وحشيانه‌تر بوده و بايد براي اعدامش پتيشن جمع كنيم، اين آقا كه تا ريخت من را مي‌بيند، invisible مي‌كند، اين خانم كه پيشنهاد احمقانه، قديمي و مسخره‌ي تبادل لينك من را مزاحمت تلقي مي‌كند و خدا را شكر مي‌كنم كه حداقل به پليس 110 زنگ نزد، اين خانم كه ديگر معرفت و ادب را به آخرش مي‌رساند و رسماً به والدين من اينطور توهين مي‌كند، بهترين رفيقاني كه در سخت‌ترين شرايط تنهايم مي‌گذارند و سابقاً همكاري كه اينطور رسم رفاقت را به جاي مي‌آورد و به جاي خودم، بدترين و شنيع‌ترين توهينها را به پدرم روا مي‌دارد و...
دست همگي دوستان درد نكند. نمايش قشنگي بود... اسم خيلي‌ها را، اسم خيلي‌ها را و اسم خيلي‌ها از قلم انداختم، اين روزها خيليها ذوق كردند، خيليها صفا بردند و خيلي‌ها به فيض رسيدند از اينكه پوزه‌ي من به اصطلاح به خاك ماليده شد و...
و چه قدر متاسفم براي آن دوستاني كه هرچه پرده‌ي حجب و حيا بود، دريدند و والدين بي‌گناه من كه حتي از حماقتهاي اينترنتي! فرزندشان خبر ندارند را آماج بدترين و ركيك‌ترين توهينها قرار دادند...
چو پرده‌دار به شمشير مي‌زند همه را/// كسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند
خيلي‌ها با خواندن پستهاي شما من را براي هميشه طرد كردند، خيلي از بهترين دوستانم كه حالا مي‌فهمم اصلاً دوست نبودند، فوري شانه خالي كردند از حتي يك همدردي لفظي و...
بعيد مي‌دانم شخص شخيص حسين درخشان هم اينقدر فحش و فلاكت از وبلاگنويسها شنيده باشد، البته اگر هم اينطور بوده، فكر نمي‌كنم كسي روي به پدر و مادرش آورده باشد و آنها را مورد خطابهاي زشت و غيراخلاقي قرار داده است.
با اين تفاسير، من سوژه‌يي شدم تا دوستان، چند روزي بيشتر بخندند و حال كنند، همه‌ي خنده‌ها، همه‌ي بدوبيراه‌ها و همه‌ي غش كردنها از فرط خنده، نوش جانتان...
اما يك خواهشي از همه‌ي شماها دارم. در اين روزها، نه غروري براي من باقي ماند، نه شخصيتي و نه سر سوزن احترامي. حتماً خودتان مي‌دانيد آن قاتلي كه مي‌زند آدم مي‌كشد را هم اينقدر فحش نمي‌دهند...
حتي مورد احترام‌ترين رفقايم در وبلاگستان، براي اينكه از قافله عقب نمانند، بسم‌الله گفتند و مثل آن مجسمه‌ي شيطاني كه احتمالاً سنگ زدن و داغان كردنش از مناسك حج هست، شروع كردند سنگ و كلوخ و تيزترين شيشه‌ها را پرتاب كردند طرفم...
دست همگي شما درد نكند. اما يك خواهشي دارم. آدرس ايميل من گوشه‌ي وبلاگ هست، اگر باز هم مثل هميشه دارم به خطا مي‌روم يا احتمالاً قرار است خطاهاي بعدي را مرتكب شوم، اگر باز هم حماقتي كودكانه به خرج دادم، شما كه بزرگ هستيد و اين همه گل به سر وبلاگستان زديد، كودك درونتان را لو ندهيد و برايم ايميل بزنيد. در ايميلها، "دمتان گرم" مي‌گويم اگر هر فحش و بده و بيراهي هست، روا بداريد، آن هم به خودم. 
رفقاي روشنفكر، همشهريها، هموطن‌ها، آدمها!! شايد اسم من را گذاشته باشند كودك وبلاگستان، ولي آهاي، شماهايي كه براي كم كردن روي من، براي مضحكه كردن من، براي كمي بيشتر لودگي و بطالت به خرج دادن، نشستيد و هرچه در فكر و زبانتان مي‌چرخيد، نثارم كرديد، شماها خيلي بزرگيد؟
قلب من شكسته... مواظب باشيد لبه‌هاي تيزش، دستتان را نبرد...

و يك مطلب خيلي خيلي مهم: حتماً همه‌ي شما از آنجايي كه خيلي بلندطبع و وسيع‌نظر هستيد، به اين قضيه فكر كرديد، براي آنهايي مي‌گويم كه احياناً مثل من كم‌سن و سال هستند و عقلشان قد نمي‌دهد. يك واقعيت مسلم در مورد من هست كه احدي نميتواند انكارش كند. من يك كودك، نوجوان، جوان، نمي‌دانم، يك آدم با انرژي‌ام و دوست دارم كار كنم، مفيد باشم، يك جايي به درد بخورم، آچار فرانسه بشوم... قبول هم دارم كه روشش را درست و حسابي بلد نيستم!
انرژي بسيار زيادي دارم. دوست دارم كار كنم، بنويسم، فعال باشم، سهمي در ماجراها داشته باشم...
هيچ كس به اين فكر نيفتاد كه اين انرژي را يك طوري جهت بدهد، كمكي انجام دهد، دستم را بگيرد، نظر بدهد، راهنمايي‌ام كند كه چه طور تخليه شوم، با ايجاد فرصتي براي نوشتن در يك نشريه، با همفكري كردن، با سرگرم كردنم به يك بازي! هيجان‌انگيز كه در حوزه‌ي علايقم بگنجد. وقتي زمان كمك كردن بود، هيچ كس خودش را مسوول ندانست و هر كسي كنار گود نشست و تماشا كرد.
وقتي به زعم خودتان، به خطا رفتم، حس مسووليت پذيري، پدري و مادري همه گل كرد و هر كس به سهم خودش آن هم با خشن‌ترين ادبيات شماتتم كرد تا بفهمم كه بابا! به خطا رفتم، سوتي دادم...
شماها امروز با كسي به سن و سال من كه روي اسمم هم دعوا هست (يكي مي‌گويد بچه، يكي مي‌گويد نوجوان، يكي مي‌گويد جوان، يكي مي‌گويد ديگر وقت زن گرفتنش است...) اينطور مشكل پيدا كرديد، ابوالبلاگرتان، پدر وبلاگنويسي شماها!! خلاصه يك روزي پير مي‌شود، يك روزي موهايش سفيد مي‌شود، يك روزي فرتوت و از كارافتاده مي‌شود. اگر آن روز او هنوز وبلاگنويس بود، چه بلايي سر او مي‌خواهيد بياوريد، اگر ديگر تا آن موقع ننوشت چه طور؟ آن موقع چه نقشه‌يي برايش داريد...

|+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

نهضت افتخارات همچنان ادامه دارد!

ما اين روزها همينطور هاج و واج مانده‌ايم از اين همه افتخارات ريز و درشت وبلاگنويسان مملكت. اصلاً فكرش را هم نمي‌كرديم كه بلاگرهاي اين ديار، اينقدر مفتخر و صاحب افتخار باشند، به همين دليل كمي خودمان را جمع و جور مي‌كنيم، پوزه‌ي ادب به خاك مي‌ساييم!! و در درگاه اين بلاگرهاي يكي از يكي پرافتخارتر، اظهار حقارت و ناچيزي مي‌كنيم.
اگر زودتر مي‌دانستيم كه شصت‌ميليون بلاگر ايراني، اينقدر افتخارها دارند، جسارت نمي‌كرديم اين ليست را اين گوشه در معرض ديد عموم قرار بدهيم، البته اسم اينها كه افتخار نيست، يك مشت عناوين جفنگياتي! دست‌ساخته است كه فقط خودم و خواجه حافظ از آنها باخبريم.
با اين حال، براي اينكه نگذاريم اين ميت، ببخشيد، اين نهضت روي زمين بماند و تا خون در رگ ماست، نهضت افتخارات همچون جنازه‌يي هميشه سرفراز بر بلنداي دستان ما تشييع خواهد شد، گفتيم تا بخشي ناگفته از افتخارات فجيع خودمان را كه گوش هر شيطاني را كر و زبان هر شيطاني را قاصر از تكلم مي‌سازد، بيان بنماييم، باشد كه يك سري سوژه‌ي جديد ساخته شود و...
لازم به ذكر است اين افتخارات كاملاً انحصاري هستند و شعبه‌ي ديگري ندارند! و البته يادتان نرود ما مثل هميشه در صدر هستيم و از فوران شديد اعتماد به نفس، اين مغزها و اعصاب است كه فوران مي‌زند!

۱- رياست افتخاري و غيرمحسوس! انجمن بلاگرهاي افتخارآفرين ايران
۲- ايده‌دهنده‌ي غيرمحسوس، نامحسوس و تمام‌محسوس بلاگرهايي كه صاحب افتخار هستند براي رو كردن افتخارات ناگفته، نگفته و گفته‌نشده‌شان!
۳- كاشف استعدادهاي نهفته، خفته و آشفته‌ي بلاگرهايي كه فكر مي‌كردند هيچ استعدادي ندارند در حالي كه سرتاسر حركات و سكناتشان، افتخاري براي جهان بشريت محسوب مي‌شود
۴- سرگرم كردن بلاگستان يخ‌زده و بيكار فارسي كه مدت زيادي بود سوژه‌ي داغ و باحالي براي شانتاژ و شلوغ‌بازي نداشت!
۵- سپر بلا قرار گرفتن آماج تيرهايي كه از مغز و اعصاب بلاگرهاي خشمناك و عصباني مي‌گذشت و ممكن بود تلفاتي فراتر از جاني، مالي، اقتصادي و ورزشي به بار بياورد
پي‌نوشت: يك طور ديگر هم سپر بلا شدم كه يادم رفت بنويسم. سپر بلاي وبلاگستاني شدم كه تيرهاي تركش خروج از ركود، سستي و سرماي قبرستاني‌اش را با هر چيزي و به هر قيمتي معامله مي‌كند. قرعه به نام من افتاد تا وبلاگستان فارسي نفس بكشد، تا با به زشت‌ترين شكلها مورد تمسخر قرار دادن نه تنها من كه اهالي خانواده‌ام، بقاي اين جامعه‌ي مجازي لعنتي حفظ شود... مطمئن باشيد!
۶- كادوي تولد يك‌سالگي وبلاگم، فحش و فلاكتهاي دوستاني بود كه در طرحها، رنگها و اندازه‌هاي مختلف به صورت شديداً پيشتاز برايم مي‌فرستادند...
۷- افتخار اين را دارم كه نزديكترين دوستانم در فضاي مجازي، در جوگير شدن به سرعت نور رسيدند و بعد از خواندن افاضات و بيانات روشنگرانه‌ي برخي ديگر از دوستان كه نخواستند نامشان فاش شود، به ماهيت پليد و زشت من پي بردند و از صحنه‌ي زندگي‌شان حذفم كردند
۸- افتخار دارم از صدقه‌ي سر بدوبيراههاي آبدار دوستان، انرژي بگيرم و روزي دويست بار آپديت كنم. در واقع دوپينگم را پيدا كردم. دوستان به جاي گودال ماسه‌بازي ويكي‌پديا، تشريف بياوريد وبلاگ من كه براي دريافت انواع و اقسام ليچار در خدمت هستيم
۹- دستي دارم شديداً بي‌نمك كه قرار است به عنوان بي‌نمك‌ترين دست، در گينس ثبت شود. باز هم يك ثبت ركورد ديگر
۱۰- و بزرگترين افتخار زندگي من: اين قابليت قشنگ ايراني‌هاي قشنگ‌دوست! را كشف كردم و به منصه‌ي ظهور رساندم. ما ايراني‌ها عين گرگي كه گرسنه است و از لب و لوچه‌اش آب مي‌چكد از فرط گرسنگي، منتظر طعمه‌يي هستيم تا بهانه‌ و دستآويزي براي چند صباحي بيشتر خنديدن، لودگي كردن و فرافكني خلاءهاي عاطفي و روحي خودمان بيابيم و آن طعمه را قرباني كنيم تا همه يادشان برود هر كدام از ما خودمان قرباني كمبودهايي هستيم كه...
شايد اگر آن طعمه‌ي از همه ضعيفتر و بي‌دفاعتر نبود، خود ما قرباني فرصت‌طلبي دوستانمان مي‌شديم كه دقايقي خنديدن و مضحكه كردن را فداي يك عمر فراموش كردن انسانيت و اخلاقيات مي‌كنند!
بيشتر از اين فيلم را هندي نمي‌كنم!!!
------
و يك حرف خصوصي با حاج حسين منصور، مثل حرف خصوصي او كه در حضور چندين و چند نفر خواننده‌ي وبلاگش با من زد: حاج‌آقاي منصور، تو به شيوه‌يي عوام‌فريبانه، مرا تهديد كردي كه اگر مثلاً محتواي آخرين ايميلي كه فرستادي را در وبلاگم نقل كنم، ديگران مرا كودك و بچه خطاب خواهند كرد (كما اينكه تا به حال نيز كم نكردند)، و اين شايد همان ترس دروني يا نداي همان وجداني باشد كه بعد از آن همه بد و بيراه و توهين به صدا درآمده است.
حاج‌آقاي منصور، من هيچ خطي از ايميلت را اينجا نقل نمي‌كنم، اما اي كاش، فقط آرزو مي‌كنم اي كاش وقتي برايت ايميل مي‌زنم تا مساله‌يي خصوصي را مطرح كنم، آنقدر جوگير نشوي كه متن ايميل را به اضافه‌ي يك مقدار چاشني عصبانت و بددهني قاطي كني و شوربايي بسازي كه شايد بامزه و عامه‌پسند باشد و خواننده‌هاي وبلاگت بخندند از اينكه به به، حسين منصور عجب شم طنزي دارد... اما، مطمئن باش، خدايي هم هست، اسم اين خدا مي‌خواهد "وجدان" باشد يا "زمان". انتقام من را همان خدا از تويي خواهد گرفت كه با آخرين سرعت ممكنت، تخته گاز رفتي تا تو هم به سهم خودت مرا مفتضح كني و در پروژه‌ي رو كردن ماهيت پليد من، كم‌فروشي نكرده باشي!
و بسي كار مفيدي كردي. رفقايي كه كل محتويات عقلشان در يك حدقه‌ي چشم جاي گرفته، با خواندن افشاگري‌هاي تو، مرا طرد كردند، آنها هم فحش دادند، آنها هم بددهني كردند. اما حسين جان، اشتباه كردي...
از اعتقاداتت سخن راندي. مطمئن باش خــدا هست!
لينك: حقيقت، دروغ نيست!

|+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 2 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب انتقادي  | 

شمه‌يي جديد از شيرينكاريهاي آقا حسين!

دلقك اهل بيت، حاج حسين منصور يك فايل صوتي به زعم خودش طنز ساخته و داخلش يك مقداري فرمايش فرموده. از اينجا مي‌توانيد بگيريد و گوش كنيد. راديو نوابغ گيلان!
من البته بدم نيامد، ولي خوب زياد هم خنده‌دار نبود. اين مشخص مي‌كند كه اين برادر ارزشي و متعهد ما بايد يك مقدار بيشتر كار و تمرين كند. به قول يكي از دوستان، خفه كار كند!
البته يك روزه و يك شبه! هم نمي‌شود به پاي داور نبوي رسيد. ولي خوب، هر كسي از يك جايي شروع مي‌كند ديگر!
من تا به امروز در مقابل هر گونه شوخي، تهمت، بدبيني، افترا و توهيني در مقابل خودم كوتاه آمدم يا حداقل فقط جواب دادم. از اين به بعد هم بدم نمي‌آيد برايم از اين مدل فايلهاي صوتي درست كنند، يا مثل نيك‌آهنگ كه وقت مي‌گذارد خردبير: خودم را به روز مي‌كند، كاريكاتور برايم بكشند! اين يعني افزايش شهرت... همان چيزي كه من عاشقشم!! همان چيزي كه حاجي ما (اميدوارم حالا كه حاجي هست، يك روزي خطبه‌خوان هم بشود تا كارش فقط في‌سبيل نباشد و درآمدزايي هم بنمايد!) هم زياد دوست ندارد!
ولي... حاجي جان، فكر نكنم تو هم خوشت بيايد پاي آقاي منصور، پدر جنابعالي كه بنده كمترين شناختي از ايشان ندارم به دعواهاي كودكانه‌ي من و تو باز شود! همانطور كه تو هم پدرم را نمي‌شناسي... نگذار برايت متاسف باشم برادر. خفه كار كن!

اين كامنت را دقايقي پيش يكي از خواننده‌هاي وبلاگ گذاشت...
خب من تازه با اين وبلاگ آشنا شدم..اونم از طريق پست مورد بحث وبلاگ شرح...
من شخصن نه آشنايي با شما دارم كوروش عزيز و نه با نويسنده ي شرح...جز اين كه وبلاگ شرح را مي خونم..
.باز هم تاكيد مي كنم من پيش از ابدن با وبلاگ شما و شخص خود شما آشنا نبوده ام...نمي دونم دوستان بلاگر اين شهر مجازي بر اساس چه پيش فرضهايي اينهمه هيا هو راه انداختند...اما اينو خوب ميدونم كه همان قدر كه اهل وبلاگستان (عده اي) كه تعدادشان همين نيست , اين گونه به يك نوجوان و از ديد گاهي بچه نگاه ميكنند ، خوب ميدانند كه تمسخر ديگران كار پسنديده اي نيست..
.شايد موضوع براي ايجاد يك تكان از بي حركتي وبلاگستان قرعه را به نام شما زده...من هيچ قضاوتي در مورد شخصيت شما و موفقيتها و نوشته ها و...ندارم...اما فكر ميكنم ما انسانها قبل از هر چيز پايبند به اصول اخلاقي هستيم....خراب كردن يك نوجوان (به چه منظوري؟؟) كار ما انسانهاي بالغ(!!!)نيست..
.جالب است...ما فقط مقلد خوبي هستيم وخوذمان را حريف آنهايي مي كنيم كه به خيال خودمان از ما چه از نظر سن و چه از نظر تجربه و.... كمتر و بي ارزشتر هستند...دست بالاي دست بسيار است..
.اگر من بيست و اندي ساله كوروش شانزده ساله را بچه تر از آن مي دانم كه وارد اين مباحث شود ، هستند ديگراني كه من بيست و اندي ساله در مقابل پنچاه و اندي ساله بودن خودشان را هيچ مي بينند...هدفم از اين حرفها ،فقط اين بود كه بگم ، ملتي كه در روابط اين چنين خودش نقش دلقك را بازي ميكند ، آنقدر بزرگ نشده است و همين آش است و همين كاسه....
خب بعد از اينكه اين همه، فكر ميكنم اين همه بازي به نفع نويسنده ي همين وبلاگ تمام شود..ميدانيد!!ما انسانهاي دورويي هستيم...وقتي فرصت به خنده افتاد دور هم جمع ميشوم و آغاز كننده ي اين بازي را هم كمي تحويل مي گيريم...اما همينكه اين هم گذشت فقط يك حركت چندان ناخوشايند از مبتكر اين بازي در فكرمان مي ماند...اينجا دنياي مجازي است...خدا به دادمان برسد در واقعيت...

|+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

چه مي‌كنه اين ويكي‌پديا!

وبلاگ انگليسي‌ام را به روز كردم. يك مقدار درد دل به صورت دست و پاشكسته‌ به انگليسي كه به فارسي نمي‌شد نوشت! باز هم مي‌گويم همينطور كه قبلاً بارها گفتم. هيچ كسي نمي‌تواند ادعاي كامل بودن كند. هرچند خيلي‌ها هستند با بيشترين دقت ممكن، كارهاي من را مو به مو دنبال مي‌كنند تا به قول خودشان، سوتي، اشتباه، اشكال، ايراد، نقص فني از تويش دربياورند!
من هم قبول دارم كه كم سوژه دست اينطور آدمها نمي‌دهم. نمي‌گويم همه‌شان هم با من دشمني دارند و هيچ كسي خيرخواه نيست. مثلاً من در مطلب حسين منصور حسن نيتي نديدم، ولي خوب...
حتماً زمين و زمان فهميده‌اند كه با ذكر دليل "مهم نبودن شخص، گروه يا افراد مطرح‌شده در مقاله‌يي كه به صورت بيوگرافي در ويكي‌پديا درج شده" تصميم دارند صفحه‌ي من را حذف كنند.
و حتماً خيلي‌ها هم با خودشان گفته‌اند اين چه سرشكستي و خفت بزرگي براي من است كه دارد اين اتفاق مي‌افتد! خودتان قضاوت كنيد... من فقط دارم تجربه كسب مي‌كنم، چون خودم را يك شهروند اينترنتي مي‌دانم. رفتارهاي امروز من، شايد خيلي معقولانه‌تر از رفتارهاي سه سال پيش من در وبلاگستان باشد.
من جرات پذيرش اشتباهاتم را دارم... خيلي‌ها منتظرند يك روزي كه وبلاگم را باز مي‌كنند، ببينند خبر داده‌ام ديگر نمي‌نويسم. اما چنين اتفاقي هرگز نمي‌افتد. من مي‌ايستم، انتقادات را مي‌خوانم، گوش مي‌كنم و سعي مي‌كنم اصلاح بشوم. من سنگ نيستم كه هميشه يك طور بمانم.
فقط انتقاد كردن راه دارد و روش خودش را. با قدرت هرچه بيشتر هم كار مي‌كنم و مطمئنم پذيرفتن اشتباهات به معناي ضعف نيست، به معناي تودهني به كساني است كه فكر مي‌كنند مي‌توانند با مغرضانه و بيمارگونه رفتار كردن، اميدها را نااميد كنند...
من از همين رفتارهاي بيمارگونه هم خيلي چيزها ياد مي‌گيرم! در نتيجه اگر هم به هر دليلي صفحه‌ي من از ويكي حذف شود، اهميتي ندارد، فقط آن چيزي كه خيلي خنده‌دار است... بگذريم!

تو قول دادي ديگه نياي تو خوابم
جا نذاري عكستو تو كتابم...
هي مرتيكه، بيا اين عكس نحستو بردار ببر بينيم بابا!!
راستي مرتيكه، داري مياي عكستو ببري، بذا بهت بگم اندازه‌ي موهاي سرت دوستت دارم!
نه اشتباه نكنيد، مرتيكه‌ي داستان ما، حسن كچل نبود
قرار نيست داستانهاي ما هميشه نكته‌ي انحرافي داشته باشند!

|+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

من در ويكي پديا!

ديشب يكي از اديتورهاي ويكي‌پديا خبر داد كه صفحه‌ي من را به ويكي انگليسي اضافه كرده است و سپرده‌اند تا اگر يكي از اديتورهاي Persian Biographical Stub پيدا بشود، ترجمه‌اش به فارسي را هم انجام بدهند. جالب اينجاست از طريق لينكهاي صفحه‌يي كه در ويكي‌پديا ساختند، به ترجمه‌ي آلماني مطلب خودم در نشريه‌ي Deutsch Financial Times هم رسيدم!

پي‌نوشت: در راي‌گيري براي بهترين وبلاگهاي فارسي دويچه‌وله، مصطفي قوانلو قاجار را فراموش نكنيد!
پي‌نوشت ۲: نمي‌دانم چرا عده‌يي پيدا مي‌شوند كه ظرفيت آزادي اطلاعات را ندارند. ويكي‌پديا Free content است و همه هم مي‌دانند يك Open encyclopedia است. يك عده مثل هميشه مزاحم، آمدند در صفحه‌ي مخصوص ويكي‌پدياي من، تغييرات مزخرفي ايجاد كردند كه خود اديتور درستش كرد! حالا مي‌توانند تا فردا باز هم بيايند تغيير بدهند...

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

راي بدهيد، ما آسفالت مي‌كنيم!

خودتان را خسته نكنيد آقايان و خانمهاي كانديدا شده در مسابقه‌ي دويچه‌وله! برنده‌ها از قبل معلوم شده‌اند. پرستو دوكوهكي ، ناصر خالديان ، علي پيرحسين‌لو و...
آقاي حسين خان درخشان، داور محترم بخش فارسي جشنواره!
چرا كاري كردي كه مردم اينطور فكر مي‌كنند؟ ببينم! نكند واقعاً همينها هستند كه ... البته ما كه خداييش خيري از شما نديديم تا اين دومي‌اش باشد. كاري نداريم. حسين بعد از آن مطلبي كه در مورد من نوشت، ديگر همه چيز را يادش رفت، كه زماني رفيق بوديم، حرف و حديثي بود، تبادل نظري داشتيم. خودش هم بعد مي‌نويسد آدم وقتي با بخشي از نظر يك نفر مخالف است، كلاً آن آدم را نابود نمي‌كند!! البته اين اصل فقط در مورد مهدي جامي صدق مي‌كند... بگذريم
دو كانديداي جديد خدمت شما معرفي مي‌كنيم. باشد كه رستگار شويد...
سيد ايمان ضيابري و هادي نيلي. ما به همراه نادر جديدي در بخش وبلاگهاي فارسي كانديدا هستيم. نفيسه در استنفورد كلاً در بخش گزارشگران بدون مرز كانديداست و حساب كاملاً جدايي دارد! خطري ما را تهديد نمي‌كند. اين ائتلاف مي‌خواهد راي بياورد. راي بدهيد، ما كوچه‌هايتان را آسفالت مي‌كنيم، برايتان برق‌كشي مي‌كنيم، آب آشاميدني فراهم مي‌كنيم... ما تو دهن شما مي‌زنيم!

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب انتقادي  | 

با انوشه انصاري مصاحبه خواهم كرد + افطاري وبلاگنويسها!

۱- با مشاور حقوقي‌ام، دكتر حاجي‌پور عزيز كه صحبت مي‌كردم، بنا به رسم هميشگي، يك سري مفاهيم حقوقي را برايم تعريف مي‌كرد. مثلاً مطلب اخير حسين منصور را خوانده بود و مي‌گفت در اين مطلب سه نكته وجود دارد: هتك حرمت، اساعه‌ي ادب و توهين.
حتماً مي‌دانيد بين اين سه مورد، تفاوت وجود دارد و هركدام هم مجازات خاص خودشان را دارند. به طور طبيعي با توجه محتواي مطلب منصور، حق اقامه‌ي دعوي را دارم. ولي نيازي به اين كار نيست! بيشترين دليلي هم كه مي‌توانم داشته باشم، توهين حسين به پدرم است. اگر او خودش صلاح دانست، اقدام قانوني مي‌كند... به هر حال من مطلب را مي‌دهم پدر هم بخواند
پي‌نوشت: پدر مطلب منصور را خواند... برخوردش خيلي برايم جالب بود. از حسين منصور تشكر كرد و رفت... فقط همين! با خودم گفتم يعني همه‌ي روزنامه‌نگارها اينقدر مناعت طبع دارند؟

۲- به سلامتي، انوشه انصاري ، نخستين (يادتان باشد. "اولين"، لفظ عربي است. به كار بردن نخستين، يك گام به سمت بيشتر فارسي نوشتن است! اين هم پا در كفش رضا شكراللهي كه مصاحبه‌ام با او، همين روزها از اعتماد! و نه اعتماد ملي سر درمي‌آورد... مصاحبه‌ام با سيد را براي شرق انجام داده بودم كه شرق مرحوم شد و. سعيد الله‌بداشتي انگاري دارد كارهاي چاپ مصاحبه را انجام مي‌دهد. خبرتان مي‌كنم!) بانوي فضانوردي شد كه براي باب كردن توريسم فضايي، به فضا رفت. حتي اگر پرچم سه رنگ ايران از روي بازوي سمت چپ او حذف شده باشد، انوشه انصاري يك ايرانيست...

البته اينكه حالا سازمان فضايي ايران جوگير شده و اين موفقيت را به خودش گرفته!! بحثي جداست، ولي خوب! همينكه انوشه انصاري مي‌پذيرد با تلويزيون ايراني مصاحبه كند يا به زبان فارسي حرف بزند يا يك پرچم كوچك از ايران روي بازويش داشته باشد، خودش خيلي پيشرفت است!
و خبر بسيار خوش اينكه با همكاري ارين پودبرسكي و همينطور تري گريفين (ضمن اينكه از رابين اسنلسون هم تشكر مي‌كنم) قرار شد به سلامتي وقتي از سفر برگشت، به افتخار جام جم و براي جام جم با انوشه انصاري، نخستين بانوي فضانورد دنيا، گفت‌وگويي مفصل انجام بدهم!

۳-  مسابقه‌ي وبلاگنويسي راديو صداي آلمان (دويچه وله) در روزهاي اوج خودش به سر مي‌برد. بالطبع وقتي حسين درخشان داور بخش فارسي باشد، مي‌توان به طور بدفرمي حدس زد كه برنده‌ها چه كساني هستند. اما من با وجود اينكه خودم كانديدا هستم و يكي از دوستان لطف كرد، من را به ليست كانديداها اضافه نمود! (باز هم ثقيل شد) اما دو پيشنهاد برايتان دارم:
بهترين وبلاگ فارسي: نادر جديدي كه از طريق لينك مي‌توانيد به او راي بدهيد و من بدطور علاقه دارم او برنده بشود تا اين تابوي اسمهاي هميشگي .٫٬¤٬ و ٬*،×٪ و (،،×٪ شكسته بشود! شايد او پدرخوانده‌ي وبلاگستان نباشد اما الان چهار سال است كه دارد مي‌نويسد و كم هم زحمت نكشيده. حتماً مي‌دانيد از اولين كساني بود كه پاي وبلاگها را به رسانه‌ها باز كرد و هيچ كس مصاحبه‌هايش با وبلاگنويسهاي مملكت را فراموش نمي‌كند.
گزارشگران بدون مرز: خبرنگار افتخاري نيويورك تايمز ! اصلاً همين نام وبلاگش كافي است تا جايزه را روي هوا بزند! شايد پيشنهادم كمي غيرمتعارف به نظر برسد، ولي باز هم قرار نيست هميشه يك سري اسم باشند كه الي ابدالدهر قرار است هرجايزه‌يي هست همانها درو كنند. خيلي زحمت مي‌كشد، يك اصفهاني غيرپايتخت‌نشين! كه شديداً پركار است و حتماً با باشگاه هواداران چلچراغ! او را مي‌شناسيد...

۴- مدام با خودم گفتم گوشم سنگين شده!! نمي‌دانم اصطلاح سنگين بودن گوش را شما هم شنيديد يا نه. من در شمال كشور زياد مي‌شنوم! خيلي جالب بود، نتايج يك تحقيقي را مدتي پيش مي‌خواندم، كه نشان مي‌داد بچه‌هاي نقاط مختلف كشور، از فرهنگ عامه‌ي همديگر بي‌خبر هستند و از لحاظ فولكلوريك با همديگر بيگانه‌اند تا جايي كه حتي خيلي از كلمات رايج در يك منطقه‌ي جغرافيايي از كشور، براي نقطه‌هاي ديگر نامانوس و غريب است! مثلاً اكثر بچه‌هاي جنوب، نمي‌دانند زيتون چيست! آنچه كه شديداً در رودبار گيلان يافت مي‌شود...
اين عكس از شرق مرحوم، چه قدر بدطور صفا داد. حتماً سفره‌ي يكي از بچه‌هاي خود شرق بوده... ياد افطاري‌هاي خانه‌ي مادربزرگم افتادم. خدا رحمتش كند. وقتي يگانه پسرش را در جبهه‌هاي جنگ و در شلمچه از دست داد، خودش هم با چند سال فاصله، رفت...
بچه‌هاي باشگاه هواداران پرشين‌بلاگ، حالا كه ماه مبارك نزديك شده، قصد دارند افطاري بدهند. فقط مي‌توانم برايشان آرزوي موفقيت كنم و اينكه ان‌شاءالله اجرشان را بگيرند. دمشان گرم:

چه اشکالی داره يه وبلاگ نويس بياد نذر کنه به بچه های وبلاگ نويس ديگه خرما بده ، يکی نون و پنير بده ، يکی سبزی شو به عهده بگيره ،اون يکی هزينه خريد زولبيا رو تقبل کنه و يکی چايی شو هماهنگ کنه و ... . بايد دست به دست هم بديم و يه مراسم افطاری درست و حسابی که در شان وبلاگ نويسای عزيز باشه برگزار کنيم .
همش هم خورد و خوراک نيست . می شه در کارهای ديگه هم فعاليت کرد . يه وبلاگ نويس بگه من می تونم مجری اين مراسم باشم . يکی بگه من با فلان هنرمند دوستم و می تونم حضور ايشون رو تو اين برنامه هماهنگ کنم . يکی در زمينه آذين بندی کمک کنه ، يکی بگه من می تونم بيام تو مراسم در مورد ماه رمضون خاطره بگم و هزار جور کار ديگه . حتی سند تو آل کردن اين وبلاگ هم به نوعی مشارکت در اين مراسمه .

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

سيم آخر

مثل اينكه عده‌يي قرار نيست اجازه بدهند ما مثل يك بچه‌ي خوب و حرف‌گوش‌كن و درسخوان، بنشينيم و به كارمان برسيم... وبلاگنويسي براي من يك تفريح محسوب مي‌شود. اما حالا وقتي اينقدر جدي شده كه در زندگي خصوصي و شخصي هم بايد پاسخگويش باشيم، پس وقتش است بزنم به سيم آخر!
 بسيار خوب! از اين به بعد شروع مي‌كنيم ببينيم به كجا مي‌رسيم


1- الف‌نون: ببين خواهر من، ضعيفه‌يي، احترامت واجب! ولي همچين با پشت دست مي‌زنم كه نفهمي با پشت دست زدم يا با روي دست...
2- خواهر شماره‌ي 2: چي شد؟ نفهميدم؟ كيو بزني؟ ببين نخودي! با بروبچز ما بد صحبت كني، با ما بد صحبت كردي! اينجا از اين خبرا نيستا...
3- خواهر شماره‌ي 3: ســــــــي؟ داداس من؟!! درست شنيدم؟ با پشت دست بزني؟ به جان تو نباشه، به جان تو نباشه، به مرگ فيدل كاسترو، يه بار ديگه از اين جسارتا بكني، اين دفعه مي‌دم خود نيك‌آهنگ كاريكاتورتو بكشه. حالا اون بنده خدا بهت رحم كرد فقط دور و برت هاله‌ي نور گذاشت...
4- خواهر شماره‌ي 4: چي؟!!! تو؟
5- خواهر شماره‌ي 5: اي ول! عجب ابهتي... كيف كردم.
6- برادر: حاجي جان برو تو كارش! برو خودتي... حاجي با پا بِكًن... بيا بالا حاجي...

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب طنز  | 

چرا گوگل وبلاگ دارد؟

گوگل از لحاظ ارتباطي با ساير موتورهاي جست‌وجو قابل مقايسه نيست. نخست اينكه گوگل در صفحاتي مجزا، به معرفي و درج بيوگرافي تقريباً كامل مديران رده بالاي خود مي‌پردازد و در برخي صفحات ديگر حداقل نام برخي از contact managerهاي خود را درج كرده است در نتيجه پرسنل گوگل، براي مخاطبان عام هم ناشناخته نيستند و حداقل بخش عمده‌يي از كاربران اينترنت، امروز ديگر نام "سرگي برين" و "لاري پيج" را شنيده‌اند به ويژه بعد از اتفاقي خوش‌يمني كه براي گوگل افتاد و نام تجاري اين شركت به عنوان يك فعل در فرهنگ لغات Oxford Westminster dictionary به معناي "جست وجو كردن" ثبت شد.

اما چنين تصوري در مورد ياهو وجود ندارد. كمتر كسي، نام پرسنل ياهو و حتي مديران رده بالاي آن را مي‌دانند. ضمن اينكه تلاشهاي اهالي ياهو در جهت مخاطب پذيركردن اين كمپاني با ثبت نام ياهو در يك فرهنگ لغات معتبر نيز با توجه به اينكه ياهو نام خود را اختصار كلمات Yet Another Hierarchical Officious Oracle  معرفي كرده است،بي نتيجه ماند و مي‌توان گفت بار ديگر ياهو در رقابت علمي با گوگل شكست خورد.

همينطور فرمهاي تماس و ارتباط گوگل را بسيار كاربرپسندانه و در دسترس طراحي كرده اند. ضمناً امكان برقراري ارتباط و دريافت پاسخ از پرسنل گوگل در بخشهاي مختلف بسيار بيشتر فراهم است.

وبلاگ گوگل كه مي توان آن را فعالترين وبلاگ كمپاني هاي بزرگ دنيا معرفي كرد، تير خلاصي بر پيكره‌ي تمام رقباي گوگل بود كه تصور مي‌كردند در برقراري ارتباط با مخاطب، نظرسنجي از آنها و همينطور دريافت نوع سلايق و اميال آنها دچار مشكل بودند و نمي‌توانستند به راحتي در جهت برطرف كردن تازه ترين نيازهاي كاربر بكوشند!

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب دنياي مجازي  | 

انوشه انصاري تا ساعاتي ديگر پرواز مي‌كند! (آپديت)

متاسفانه موفق نشدم مصاحبه‌ي زنده‌ي چند شب پيش انوشه انصاري با شبكه‌ي چهار تلويزيون جمهوري اسلامي را ببينم. البته مي‌توانم حدس بزنم سوالات چه بود و حول چه محوري مي‌گشت... با اين تفاسير همه‌ي سعي‌ام را مي‌كنم تا بتوانم فيلم مصاحبه را گير بياورم و ببينم.
كمتر از يك روز و هفت ساعت ديگر به پرواز انوشه انصاري باقي مانده است. خودم تداركهايي ديده‌ام، اگر كسي هم بتواند كمكم كند خيلي عالي مي‌شود.
در حال فراهم كردن مقدمات يك مصاحبه‌ي غيرحضوري با خانم انصاري هستم. اگر اين مصاحبه قبل از پرواز نخستين زن ايراني به فضا صورت بگيرد كه خيلي تاريخي و جالب خواهد شد.
حتماً مي‌دانيد كه تاجر ثروتمند ژاپني به دليل رد شدن در آزمايشات پزشكي از سفر به ايستگاه فضايي بين‌المللي باز ماند و قرار شد انوشه انصاري جاي او را بگيرد.
دايسوكه اينوموتو قرار بود كه به عنوان چهارمين گردشگر فضايي به ايستگاه فضايي بين‌المللي برود، بر اساس اعلام آژانس فضانوردي روسيه (روسكاسموس) نتوانست در آزمايشات پزشكي موفق شود در نتيجه جاي خودش را به انصاري داد.
خانم انصاري كه به همراه همسرش حميد در آمريكا زندگي مي‌كند، اهل مشهد است و بعد از انقلاب در ايران، به آمريكا مهاجرت كرد.
انوشه در سال ۱۳46 در مشهد و نه در تهران! ديده به جهان گشود، شغل سابقش در آمريكا تجارت بود و مليتش را ايراني - آمريكايي مي‌داند. از دانشگاه جورج ميسون، در رشته‌ي مهندسي برق و در دانشگاه جورج واشنگتن در رشته‌ي كارشناسي ارشد كامپيوتر فارغ التحصيل شد.
وبلاگش را كه گشت مي‌زدم، نكات جالبي پيدا كردم. يكي اينكه براي خودش حساب كاربري دلشيز دارد! و لينكهاي مورد علاقه‌اش را آنجا اضافه مي‌كند، ديگري اينكه در يك پستي به خواننده ها و فيلمها و كتابهاي مورد علاقه اش اشاره كرده بود. ابـي و گوگـوش! در اين ليست يافت مي‌شدند! هرچند اي كاش مي‌شد در وبلاگش هم مثل سايتش يك بخش هرچند محدود فارسي كار مي‌كرد، ولي همينكه تا اين اندازه هم ايرانيت به خرج داده! به نظر من خيلي كار بزرگي كرده... كمتر كسي را مي‌يابيم كه جاي او باشد و حتي مليت خودش را ذكر كند...
برايش سفري غرور آفرين آرزو مي‌كنم...

پي‌نوشت: از دوستاني كه در مورد تاريخ تولد خانم انصاري تذكر دادند واقعاً ممنونم. راستش موقع نوشتن مطلب، آنقدر هيجان‌زده شده بودم كه تاريخهاي ۱۹۶۶ و ۱۳۴۵ را با هم قاطي كردم و ۱۹۴۵ از آب درآوردم! راستي يك خبر جالب! با تري گريفين، مسوول برنامه‌هاي خانم انصاري يك هماهنگي‌هايي صورت گرفته. دعا كنيد اگر مشكلي پيش نيامد، بعد از سفر فضايي انوشه از ايستگاه بايكانور، بتوانم گفت‌وگو را رديف كنم.
راستي ديشب تكرار گفت‌وگوي خانم انصاري با سياوش صفاريان‌پور و پوريا ناظمي را ديدم. اولين بانوي ايراني مسلمان را خوب آمدي برادر! بگذار طرف ايراني بودن خودش را بپذيرد، مسلمان بودنش...

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب اجتماعي  | 

سالروز شعر و ادب فارسي

خودتان مي‌دانيد و مي‌خوانيد و لذتش را هم مي‌بريد، در نتيجه نيازي نيست توضيح بدهم اين روزها درگير چه بازيهاي سخيفي شده‌ام. يك عده كه انگار حسن نيت همينطور به دهن و دماغشان چسبيده و حال مي‌كنند از اينكه آتش دعواها حسابي گر بگيرد و تندتر بشود، تند و تند كامنت مي‌گذارند كه به مطلب حسين منصور جواب بده! من فقط به اين مطلب لينك مي‌دهم. شما فرض كنيد جوابي ندارم...
اگر به مهرواژ هم جواب دادم صرفاً به اين دليل بود كه هم استاني محسوب مي‌شويم و نياز بود يك سري تلنگرها را هم خودش و هم كساني كه بدون كم و كاست حرفهايش را تاييد كرده بودند بخورند.
اگر حسين منصور و همكيشانش فكر مي‌كنند با اين دست مطالب، طبق آنچه كه خودشان تصور كرده‌اند، رويه‌ي من عوض مي‌شود يا تغييري حاصل مي‌گردد، جا دارد به اطلاع برسانيم كه بدطور به خاكي زديد!
اگر رويه‌ي من غلط بوده، با اين هوچي‌گريها و جنجالها درست نمي‌شود. كسي حرفي دارد، ايميل مي‌زند و نظراتش را مي‌نويسد.
وگرنه همه‌ي كساني كه اينقدر با اطمينان از صداقت گفتاري خودشان و اشتباهات فاحش كاري من مي‌نويسند، آنقدر پته‌ها براي ريختن روي آب دارند كه...
تصميم گرفتم از اين به بعد بخشي از بكگراندها و طرحهاي گرافيكي كه براي مناسبتهاي مختلف مي‌زنم را اينجا بياورم تا شما هم ببينيد. اين بكگراندي است كه به مناسبت سالروز شعر و ادب فارسي ساختم.
قبلاً كارهاي مشابهي براي روزهايي مثل روز پدر، روز مادر، نيمه‌ي شعبان، نوروز، ماه رمضان و... انجام داده بودم كه به تدريج در يك آرشيو كامل، آنها را به صورت واترمارك منتشر مي‌كنم.
بكگراند زير را هم ريسايز كردم تا هركسي كه نسخه‌ي اصلي و ضميمه‌اش (يعني يك بسته‌ي بكگراندهاي موضوعي در زمينه‌ي شعر و ادبيات فارسي) را مي‌خواهد، شخصاً به من اطلاع بدهد.

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

پرواز!

اين هفته، اهالي خانواده‌ي فرهنگي "جليلي" ميهمانمان بودند... در تابستاني كه اين خانه مثل هميشه كم‌رفت‌وآمد بود. شايد مثل هميشه! پدر خانواده، سيد هدايت را از زماني كه دبير صفحه‌ي انديشه‌ي مرحوم روزنامه‌ي ايران بود مي‌شناختم. ستون‌نويس ثابت ايران... عكس جديد گوشه‌ي وبلاگ هم كار مصطفي است و طراحي‌اش كار خودم! و مرضيه جليلي كارت پستالي ساخت برايم كه متن داخلش اين بود:
او گفت : "بياييد تا نزديك لبه"
"آنها" گفت: "ما مي‌ترسيم"
او گفت: "بياييد تا نزديك لبه"
"آنها" آمد
او "آنها" را هل داد
"آنها" پرواز كرد!
۱- از نزديك لبه رفتن نترس، فوقش مي‌افتي پايين مي‌ميري
۲- بپر قبل از اينكه هلت بدهند. اين طوري افتخار پرواز كردن از آن خودت است
۳- هر كسي نزديك لبه بود هلش بده. خدا را چه ديدي، شايد پرواز كرد!

پي‌نوشت: از خشونتهاي اين روزهاي وبلاگستان در مورد خودم چيزي نمي‌فهمم. اهميتي هم نمي‌دهم. مثل هميشه كساني هستند كه به قول خودشان به قصد اصلاح و بهبود اوضاع به من فحش مي‌دهند!! واقعاً نمي‌دانند نتيجه نخواهد داد؟ از همشهريهاي گل گلابمان گرفته كه دست شتر را در كينه‌بستن و شعله‌ور كردن آتش قهر بسته‌اند تا ... مثل هميشه بگذريم!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

و شرق هم به تاريخ پيوست...

به گزارش دبيرخانه هيأت نظارت بر مطبوعات، اين هيات در تاريخ 19/5/85 و به منظور حمايت از ادامه انتشار نشريه شرق به صاحب‌امتياز فرصت داد تا ظرف يكماه نسبت به معرفي مدير مسئول جديد كه امكان نظارت بيشتر بر مطالب نشريه را داشته باشد اقدام نمايد كه صاحب امتياز در تاريخ 20/6/85 با ارسال نامه‌اي تقاضاي مهلت دو ماه ديگر را نمود، لكن با توجه به تخلفات مكرر روزنامه و عدم اصلاح در يك ماه اخير و خصوصا با توجه به انتشار كاريكاتور توهين آميز در يكي از شماره‌هاي اخير آن نشريه به اتفاق آراء روزنامه شرق را توقيف كرد و پرونده تخلفات اين نشريه را به دادگاه ارجاع نمود.

شرق هم تعطيل شد. شرق هم به تاريخ پيوست... به همين سادگي!
و اين بار هم عامل تعطيلي، يك كاريكاتور بود
اينجاست كه به كلام دكتر كمالي‌پور بيش از هر زمان ايمان مي‌آورم: ارزش يك تصوير در رسانه، معادل ارزش هزاران كلمه است
يك زمان مي‌گفتند كلمه‌ها به خودي خود قدرتي ندارند. آن وقت بود كه فكر مي‌كردم اگر قدرت كلمه‌ها آنقدر جادويي نبود، چرا هميشه اهالي قدرت تا سرحد مرگ مي‌ترسند از اين توانايي ...
امروز با تعطيل شدن شرق، بار ديگر صدها نفر بيكار شدند، صدها نفر به آخر خط رسيدند و صدها نفر شكست روحي سختي متحمل شدند تا...
و من هم مثل هميشه دارم خودم را سانسور مي‌كنم، تا فرار كنم از اينكه شرق هم تعطيل شد. مثل صدها و صدها روزنامه‌ي مردمي ديگر كه در سالهاي اخير تنها به خاطره‌هاي پيوستند
امشب براي اولين بار، وقتي بعد از ساعت ۱۲ به سايت شرق سر زدم، اثري از نسخه‌ي فردا نبود!

به لطف محبت علي اكبر قزويني، خود كاريكاتور را هم پيدا كردم. من نمي‌فهمم چه كسي اين الاغ را به خودش گرفته و امر برايش مشتبه شده كه كاريكاتوريست، شخص خاصي را مد نظر داشته است...
اصلاً چه كسي گفته آن هاله‌ي دور و بر سر الاغ قصه‌ي پرغصه‌ي ما!! هاله‌ي نور بوده است؟ ثانياً مگر خود آقاي الهام نگفته بود رييس جمهور اصلاً دور و بر اين طور خرافات نمي‌رود و برايش حرف درآورده‌اند؟
اصلاً چه كسي گفته منظور كاريكاتوريست... بگذريم
ذهن كه بيمار باشد، هم مي‌تواند از يك كلمه "نمنه" ، توهين به قوميتها و تلاش بر عليه تماميت ارضي را دربياورد، هم از يك كاريكاتور شطرنجي - ورزشي، تشويش اذهان عمومي را
من حدود ۱۵ شماره با شرق كار كردم. در نتيجه نمي‌توانم بگويم عميقاً از تعطيل شدن شرق حداقل به عنوان يك عضو هيات تحريريه ناراحتم، اما به عنوان يك خواننده‌ي ثابت، رفتن شرق را فاجعه‌يي براي جامعه‌ي رسانه‌يي كشور مي‌دانم
اي كاش قرباني بعدي، اعتماد ملي نباشد...
بيشتر از اين حال نوشتن به هيچ وجه ندارم!

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزنامه‌نگاري  | 

دنيا ديگه مثِ تو نداره همولايتي!!

قبل‌نوشت: حاج حسين منصور، استشهادي جنبشي عزيز. با خودم گفتم شما هم اين پست را بخواني بد نباشد... عزت مزيد!

بار ديگر هم دري به تخته‌يي خورد و از اهالي وبلاگستان، كسي پيدا شد كه چند كلمه‌يي گفت. فقط من تعجب مي‌كنم، اين گيلانيهاي باحال كه با همين كارهايشان باعث شده اند تا آوازه‌ي غيرت و عرق ملي و وطن دوستي شان دنيا را پر كند، ديگر از جان همديگر چه مي‌خواهند؟
جان محمد پورداوود را كه گرفتند و به اسم سكته‌ي قلبي، غالب كردند به بقيه، كلاس خانه‌ي ميرزاكوچك جنگلي را كه تعطيل كردند رفت پي كارش، پروفسور سميعي را كه فراري دادند بنده‌ي خدا همه‌جا مي‌گويد من بزرگ‌شده‌ي تهران هستم!!!، تالش را كه تا مرز كشور شدن پيش بردند، لوشان و رودبار را كه دارند به قزوين متصل مي‌كنند، چابكسر و رودسر را كه دارند از شرق گيلان مي‌قاپند و به استان خزر تبديل مي‌كنند، فقط من ماندم چرا يك چاقو به قلب خودشان نمي‌زنند تا اوج فداكاري و از خودگذشتگي را ثابت كنند و...
راستش دوستاني كه اينطور مي‌نويسند و من در عجبم كه چرا با چاشني كردن چند فحش آبدار و ركيك و درست حسابي، عيش خودشان و مگسان گرد شيريني شان را تكميل نمي‌كنند كه مي‌فرمايد:
اين دغل دوستان كه مي بيني
مگسانند گرد شيريني !!
برايشان امر مشتبه شده كه مثلاً ماها زبان نداريم، يا قلم نداريم يا احياناً كيبوردمان زنگ زده!! كه جواب نمي‌دهيم، يا به ادبيات كوچه بازاري خودشان، توهين نمي‌كنيم و برچسب نمي‌زنيم... نه، باور كنيد زبان يك آدم از زبان قورباغه هم مي‌تواند درازتر بشود... اما اين خانمي كه وقتش گرفته مي‌شد اگر پاسخ ايميل من را مي‌داد يا محترمانه مي‌گفت علاقه‌يي به پاسخ دادن ندارم، وقتي نشست و آن همه مطلب نوشت و بعد براي خودش كامنتها گذاشت كه ياايهاالذين آمنوا، اين آدم براي من كامنت گذاشته كه سلام همشهري. نظرت راجع به تبادل لينك چيست!!، كه دل حقوق بشر، حقوق حيوانات و حقوق كلاً همگي ابناء گيتي خون شده است، ما هم به حرف آمديم تا در 10 پاراگراف تقريبا بلند يك سري واقعيات را بيان كنيم!!
1- خانم دنيا نويسنده‌ي احياناً محترم وبلاگ مهرواژ. با شما نمي‌شود بحث كرد و جوابتان را داد چون حتي هويت درستي از خودتان برجاي نگذاشتيد. چون غير از يك اسم كوچك (كه در جعلي بودنش هم مي‌شود شك كرد! هيچ اثر و نشانه‌يي از شما وجود ندارد و من با پيش‌فرض اينكه نام شما حكايت از تانيث شما دارد، خانم خطابتان مي‌كنم...) مانند همه‌ي كساني كه از اين دست مي‌نويسند و به قول خودشان رسواي عالم مي‌كنند ما را! (داستان حسين منصور جداست. به موقع كار واجبي با او دارم!)
2- خانم نويسنده‌ي وبلاگ مهرواژ به انضمام نوچه‌هاي محترم ايشان كه ادعا مي‌كنند روزي دويست درخواست تبادل لينك دريافت مي‌كنند ولي مورد من مورد خاصي است! و جگرشان را هزار تكه كرده و ماها بايد بدانيم كه شما فقط وبلاگهايي را لينك مي‌كنيد كه كشته و مرده‌ي مطالبشان هستيد. Instapundit كه الان در بلاگرولينگ بيش از هزار و اندي لينك به نامش ثبت شده، هر روز مي‌نشيند و تمام به روزشده‌هايي كه در ليستش حتي بيشتر از اين تعداد هستند را مي‌خواند و با تك تك سطور، كلمات و حروفشان موافق است كه لينكشان كرده؟
3- خانم محترم. از بيان هر مطلبي، هدفي است. و هدف از نوشتن آن پست شما چه بود؟ اصلاح من؟ تغيير رويه‌ي من؟ خالي شدن خودتان؟ غير از تخريب و ترور، در مطلب شما رد پاي ديگري هم هست؟ اگر فكر مي‌كنيد با اين دست مطالب، تغييري در من ايجاد مي‌كنيد، كه واويلا! بدطور به خطا رفتيد. من را آتشي‌تر مي‌كنيد. شايد پيشنهادم در مورد تبادل لينك را هر روز خدمت شما يادآوري كنم! اگر فكر مي‌كنيد چهره‌ي من تخريب مي‌شود كه باز هم به هدف نزديد چون عقل مردم آنقدرها هم فكر مي‌كنيد در چشمشان نيست تا با يك پست وبلاگ، 180 درجه در مورد يك نفر تغيير عقيده بدهند (البته...)
4- خانم گيلاني كه حداقل از هويت خودتان نمي‌توانيد طفره برويد اگر گيلاني بودن را افت نمي‌دانيد. كدام وبلاگنويس نامرد و نفرين‌شده‌يي هست كه بگويد از لينك بدش مي‌آيد؟ نه خداييش. چه كسي هست كه بگويد از بازديدكننده‌ي بيشتر، از خوانده شدن و ديده شدن بيشتر بدش مي‌آيد؟ اگر مي‌خواهي در خفا و براي دل خودت كار كني، پس چرا در انجمنها ثبت نام مي‌كني، چرا مي‌گذاري كسي آدرس وبلاگت را پيدا كند؟ اگر براي شخص خاصي مي‌نويسي چرا ايميل نمي‌زني؟ اصلاً چرا دفتر خاطرات شخصي نه؟
5- مهرواژ خانم!! نكند براي قرار دادن رزومه يا بيوگرافي در ستون كنار وبلاگ كه اصلاً به ستون About معروف است، بايد اجازه از شما اخذ مي‌كرديم؟ اگر آنموقع اجازه مي‌گرفتيم چه كسي تضمين مي‌داد كه اينطور كولي بازي درنياوري و عالم و آدم را خبردار نكني؟
همان ابوالبلاگري كه شما به نامش حتماً سوگند ياد مي‌كني هم يك صفحه‌ي كامل بيوگرافي از خودش دارد. من نمي‌خواهم اين شك را به دلم راه بدهم كه عناوين اين گوشه (كه قاعدتاً خيلي كمتر از خود پستهاي وبلاگ به چشم مي‌آيند) دارد كمي حس كم‌بيني و تنگ‌نظري برخي رفقا را تحريك مي‌كند!! (كه اگر نوشتن اينها به عقيده‌ي شما تعريف از خود است، در همين تصور واهي بمان!)
6- خانم وبلاگنويس معروف. شما خيلي ادعاي حسن نيت، اصلاح طلبي و سازندگي ات مي‌شود؟ معتقدي هيچ خصومت شخصي و دشمني فردي با من نداري؟ فكر مي‌كني مي‌تواني نفرت شخصي‌ات از من را پنهان كني؟ بسيار خوب. پنهان كردي. اما شما حسن نيتت را گزينشي خرج مي‌كني؟ آن زمان كه من "به درست يا غلط" فلان عنوان را كسب كردم، در شبكه‌ي ملي تلويزيون حضور پيدا كردم يا در فلان جشنواره‌ي سراسري نام گيلان را زنده كردم كجا بودي؟ مشغول شمردن تعداد حسنات نيتت بودي؟
7- استاد منتقد. مي‌فرماييد كه وقتي براي نوشته‌هاي ديگران ارزش قايل نيستي... نمي‌دانم چه طور بايد ارزش قايل بود. تمايل داريد از هر مطلبي كه لذت برديم، به حساب ارزيشان يك مبلغي واريز كنيم؟
8- خودت و افتخاراتت را در حد يك مضحكه براي ديگران تنزل نده! مگر من افتخاري هم كسب كرده‌ام؟ اصلاً افتخار سيري چند؟ در ثاني! خنداندن مومن براي خودش عبادتي است. حتماً مي‌داني مضحكه يعني چه. از ضَحَكَ مي‌آيد و به معناي مايه‌ي خنده است. اگر قرار است با ديدن كارهاي من عده‌يي بخندند، بگذار بخندند، نوش جانشان! شما چرا ناراحتي؟ شما هم بخند
9- رفقايي كه براي تاييد كردن نظرات اين خانم كم مانده بود فقط اسباب و اثاثيه‌ي منزلتان را در معرض فروش بگذاريد كه ثابت شود چه قدر اراتمندند. دم شما گرم. اما يك مساله‌يي. نامه‌هاي شخصي آدم يك مقدار با كامنتهاي عمومي فرق دارد. اگر قرار بود ايميلهايي كه اينطرف و آنطرف مي‌زنم را منتشر كنم، بابا پر فاووره! خودم مگر بلد نبودم؟
10- در پايان. تو را به خدا جمعش كنيد. اينكه شما منتظر مي‌مانيد تا باد بوزد و همانطرفي... حزب باد را كه مي‌دانيد داستانش را؟ اما يك نكته. از لحن شما، حسن نيت شما مي‌بارد. فقط خواجه حافظ به آن پي نبرده. با اين تفاسير، چرا فكر مي‌كنيد كارهايتان خيلي بزرگ و حياتي است؟ پستي مي‌نويسيد، گوش عالم را كر مي‌كنيد، لينكي مي‌دهيد فكر مي‌كنيد ارث پدري را بخشيده‌ايد به طرف كه افتخار داديد لينكش كرديد، لينكش نمي‌كنيد، فكر مي‌كنيد طرف شكست عاطفي خورده... خيله خوب! لينك نمي‌كني، نكن. ولي به قول خودت اينطور رسوايي هم به بار نياور. البته خيلي تابلوست كه اين وسط چه كسي رسوا مي‌شود بنده‌ي خدا!

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب انتقادي  | 

ترجمان انتظار، عيد شما مبارك

روزي تو خواهي آمد
از كوچه‌هاي باران
تا از دلم بشويي
غمهاي روزگاران...
نيمه‌ي شعبان، سالروز تولد آخرين امام شيعيان بود. آنكه جمعه‌هاي زيادي، انتظار با نام او گره خورد. و اي كاش بزرگترين دغدغه‌ي ما نرسيدن به آرزوهايمان نباشد. "مهدي" بار ديگر ترجمان واژه‌ي انتظار خواهد بود... عيدتان مبارك!

|+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 9 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

هويت پنهان!!

خوشم مي‌آد كساني كه با كامنتهاي توهين‌آميز و هرزه‌نگاري‌هاي رايج، به قول خودشون انتقاد سازنده! مي‌كنند و رهنمود! نشون مي‌دن و هيچ دشمني و خصومت شخصي خاصي هم با آدم ندارند!!! حتي حاضر نيستن اسم و نشاني از خودشون باقي بگذارند!
البته به كار انداختن فكر هم خيلي مفيده چون به نظر نمي‌رسه پيدا كردن آدمي كه با اسم "شلغم ترشي" سه صفحه برات كامنت مي‌ذاره و نصيحت برادرانه مي‌كنه!! چندان سخت باشه. به اينطور آدمها كه حتي از هويت خودشون هم فرار مي‌كنند، غير از سكوت پاسخي تحويل نمي‌دم!

|+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 9 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب انتقادي  | 

برگشتم

سلام. از همايش سراسري آثار برتر پژوهشي دانش‌آموزان كشور برگشتم. سخنراني كردم و در روز آخر هم مجري برنامه بودم. با اثر "بازارهاي محلي گيلان و نگاهي به كاركردهاي اجتماعي بازار" رتبه‌ي دوم كشور را آوردم! رتبه‌ي اول هم در گروه ما يعني علوم اجتماعي نبود...
فعلاً خسته‌ام. بعداً بيشتر مي‌نويسم
جواب ايميلها، كامنتها و لينكها را بعداً مي‌دهم

|+| نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

آخر نرگس... پيام بازرگاني است! + اولين اختراع من!

سلام به همگی... من رفتم! خداحافظ . و اگه برنگشتم، حلالم كنيد، اگر مي‌تونيد!

--------------------------------------------------

قبل‌نوشت: يادم رفته بود بگويم فردا با يك روز تاخير، عازم رامسر هستم براي شركت در همايش دانش‌آموزي - دانشجويي دانشگاههاي آزاد سراسر كشور و سخنراني خواهم داشت. همينطور اينكه خبر جالبي هم دارم! نخستين اختراع من كه يك قطعه‌ي الكترونيكي است و بدون كمك اينترنت و تنها با استفاده از نرم‌افزاري كه خودم نوشتم، امواج راديويي را با بهترين كيفيت ممكن دريافت مي‌كند در حال تكميل است...

خبرش را خودتان به تفصيل خواهيد شنيد . وقتي به توليد انبوه برسد حسابي ارزان خواهد بود!

عازم سفرم و چند روزي به روز نمي‌شوم. فقط اين چند بيت از حافظ را كه تفال قبل از سفرم بود، يادتان باشد:

در نمازم خم ابروي تو در ياد آمد

حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد

از من اكنون طمع صبر و دل و هوش مدار

كان تحمل كه تو ديدي همه بر باد آمد

باده صافي شد و مرغان چمن مست شدند

موسم عاشقي و كار به بنياد آمد

بوي بهبود ز اوضاع جهان مي‌شنوم

شادي آورد گل و باد صبا شاد آمد

پيشاپيش ايام پرسرور و نشاط نيمه‌ي شعبان، سالروز ولادت امام عصر عجل الله تعلي فرجه را تبريك مي‌گويم. اميدوارم بتوانم نيمه‌ي شعبان با يك پست درست و حسابي خدمت باشم...

 

 

هرچند مي‌دانيم شما ملت هميشه در صحنه، هيچ از اينكه كسي آخر يك داستاني را برايتان تعريف كند و اينطوري بزند توي ذوقتان، لذت نمي‌بريد و يا خود بايد مكاشفه كنيد يا اينكه منتظر بمانيد تا آخر داستان خودش بيايد سراغتان. در نتيجه ما هم از فرصت سوءاستفاده را برديم و قصد نموديم تا يك قسمت از قسمتهاي خوش پاياني سريال نرگس! را برايتان تعريف كنيم:

نسرين در حالي كه قرمز و آبي شده از شدت عصبانيت: نرگس تو خيلي ديوونه‌يي

نرگس در حالي كه قيافه‌اش مهربان است: قربونت برم عزيز دلم!

نسرين قرمزتر مي‌شود: دوست دارم بزنم تو سرت با اين پتك...

نرگس هم به نسبت مهربانتر مي‌شود: نظر لطفته عزيزم. بزن! بزن خالي شي

دست نسرين بالا مي‌رود. دوربين به سياه Fade Out مي‌كند. صداي شَتَرَق مي‌آيد! دوربين Fade In مي‌كند.

نرگس هم قرمز است ولي همچنان مهربان: عزيز دلم، چه قدر چسبيد. ديگه نمي‌خواي بزني...

نسرين: تو چه ...

زنگ در به صدا درمي‌آيد.

نرگس: نسرين جون من مي‌رم در رو واكنم.

نرگس از كادر خارج مي‌شود، ثانيه‌يي نمي‌گذرد همراه با سمانه وارد شده (اصلاً فكر نكنيد رفتن به آن حياط دراندشت و رسيدن تا در و دوباره برگشتنش، نيم ساعت طول مي‌كشد!)

سمانه وارد مي‌شود. نرگس پشت سر او قرار دارد. چادر نرگس همچنان روي سرش است. از دندانهايش هم براي گرفتن چادر كمك مي‌گيرد.. (كاراكترهاي حاضر در صحنه فقط نسرين، نرگس و سمانه خواهند بود!!!)

نسرين حالا بچه‌اش را بغل كرده و گوشه‌يي نشسته. بچه دارد "مسخ" فرانتس كافكا را مي‌خواند. يك ليوان آب پرتقال هم كنار دستش است. چشمهاي بچه كه حالا مثلاً دو ماهه شده، از چشمهاي فيدل كاسترو هم بزرگتر است و دارد از حدقه مي‌زند بيرون... به بخشي از جنگ و صلح مي‌رسد كه يكهو صداي قهقه‌اش بلند مي‌شود... احتمالا پدر گرگور زامزا با سيب سرخ دنبالش راه افتاده و تعقيبش مي‌كند!

سمانه شروع مي‌كند: نرگس جان عزيزم، به خودت مسلط باش، آروم باش. من بچه ها رو دادم هدايت برده پيش مادر...

نرگس: چه قدر تو خوبي سمانه. من اگه تو رو نداشتم، مي‌مردم

در همين لحظه تلفن زنگ مي‌زند. بهروز از ايتاليا تماس گرفته. هيچ تاخيري در برقراري مكالمه نيست، صدا هم قطع و وصل نمي‌شود. تا سلام را بگويي، جواب سلامش مي‌رسد.

نرگس برمي‌دارد گوشي را: سلام آقا بهروز. خوبيد شما!؟

بهروز: ممنون. نسرين هست؟

نسرين جيغ مي‌كشد: دلمو زدي، طلاقنامه‌م رو بفرست، ازت بدم مي‌آد، خيلي نامردي، ديوونه. ميزند زير گريه، صورت خودش را خنج مي‌اندازد...

سمانه آب قند مي‌آورد. نرگس به بهروز: شما چه كار مي‌خوايد بكنيد؟

بهروز: دارم كار مي‌كنم. چند ماه صبر كنيد ميام طلاقشو مي‌دم بره پي كارش! وضع اينجا رو كه مي‌دونيد

تصوير مي‌پرد. برق رفته است...

ده دقيقه بعد. برق آمد. پيام بازرگاني رب گوجه فرهنگي با شصت ميليون دستگاه خودروي سواري!

فلان شركت ما را به ادامه‌ي فيلم ديدن مي‌كند!

سرگرد ايماني رو به روي احسان سعيدي نشسته، ضربه‌يي به چراغ بالاي سر احسان مي‌زند. بلند مي‌شود: احسان. مي‌خوام خبري رو بهت بدم. تو بيگناهي... ما اشتباه كرديم... عزيز قاتله. اون فردا اعدام مي‌شه.

احسان منقلب شده: سرگرد، من منقلب شدم...

سرگرد ايماني: بچه‌هاي خدماتي زودتر بيايد...

احسان: نه! مرسي، خوب شدم. ولي عزيز؟ من اون رو به خاطر كم‌كاريش اخراج كرده بودم... نه! اون آدم خوبيه. تو رو خدا منو به جاش اعدام كنيد... (براي احسان اصلاً اين سوال پيش نمي‌آيد كه چرا عزيز شقايق را كشته و اصلاً او را از كجا مي‌شناسد. اين شاهكار فيلمنامه است...)

سرگرد: حالا اين يه دفعه رو بذا اونو اعدام كنيم. دفعه‌ي بعد مزاحمت مي‌شيم.

نرگس از طريق آقاي هدايت (كه فرقي هم نمي‌كند هدايت نام فاميلي اش است يا اسم كوچكش! چون همسرش هم راه به راه صدايش مي‌كند هدايت هدايت! و مردم هم به او مي‌گويند آقاي هدايت...) مطلع مي‌شود. تلفني... مي‌گويد: آقاي هدايت. خودتون احسان رو بياريد خونه. نسرين واجبتره. اشتباه نكرديم ازدواج كرديم كه! حالا آزاد شده! مي‌خواست اين همه مدت تو اون حلفدوني نمونه...!

آقاي هدايت: چشم! شما سعي كنيد آرامش خودتون رو حفظ كنيد نرگس خانم...

جلسه‌ي دادگاه برگزار شد. عزيز احمدزاده اعدام مي‌شود به جرم قتل. محمود شوكت به جرم معاونت در قتل حبس ابد مي‌خورد. زهره بعد از جلسه‌ي دادگاه به سمت پدرش مي‌رود: باباجون، چيزي نمي‌خواين براتون بيارم؟

شوكت: چرا بابا. زهرمار اگه داري بيار...

پري بعد از زهره مي‌آيد: من مي‌دونم. تقصير ديوونه بازيهاي بهروزه. ولي ما مي‌دونيم كار شما نيست.

شوكت: همه‌ي حرفاتو زدي؟

پري سكوت مي‌كند. اسماعيل مي‌آيد. گريه كنان بر سر و صورت خودش مي‌زند: آقا دستتون رو بياريد من ببوسم. آقا مي‌دونيم اشتباه شده. آقا شما بي‌گناهيد. آقا ... آقا... آقا...

شوكت دستش را جلو مي‌آورد: ببوس ديگه نفله

اسماعيل همچنان ناله مي‌كند: آقا ما يه تعارفي زديم. شما چرا روتو زياد مي‌كني آقا؟

مجيد با سر بانداژ شده مي‌آيد: آقا... فروغ خانم خيلي متاثر شدن... مي‌دونم!

شوكت تف مي‌كند

مجيد زير لب مي‌گويد: اينو خوب اومدي...

ابراهيمي مي‌‌آيد: آره؟ مگه مي‌شه... پس زن من چي؟ هنو طلاقش ندادم؟ يعني فنيتو؟ بابا بي‌خيال!! بونجورنو شوكت خان! يعني همه چيز پرفاووره تموم شد؟

شوكت يخه‌!ي ابراهيمي را مي‌چسبد: تو يكي كه ديگه حسابي گند زدي نكبت. گورتو گم كن...

ابراهيمي گورش را گم مي‌كند

دو نفر گروهبان يكم مي‌آيند. شوكت را دستبند مي‌زنند. دست و پاهايش را مي‌بندند. كشان كشان به سمت سلول مي‌برند. نرگس از دور ايستاده و نظاره مي‌كند...

شوكت با فرياد خطاب به نرگس: همه‌ي وجود تو... پر از كينه و نفرته... انتقاممو مي‌گيرم نرگس خانم... عروس گلم... تو چرا گول اين خواهرتو خوردي؟... همه چيز زير سر اون بود...

احسان سعيدي سرش را پايين انداخته و كنار نرگس ايستاده: بريم خونه نرگس خانم؟

نرگس: نه، كار دارم. نسرين بيرون دادگاه منتظر واستاده...

احسان: پس من مي‌رم جلسه. آقاي كياني پيغام داده بود... قراره در مورد راههاي بهينه‌سازي مصرف سوخت و اينكه چه طور مي‌شه با بستن درها و پنجره‌ها، گرفتن كانالهاي كولر و همينطور مسدود كردن لوله‌ي بخاري‌ها، ضمن اينكه در مصرف انرژي صرفه‌جويي كرد، به ذخيره‌سازي اونها هم كمك نمود و گامي برداشت در جهت آباداني مشرق زمين و اينكه ما بتونيم در يك فرآيند هفتادو سه ساله، ميزاني انرژي ذخيره كنيم كه كل خاورميانه بي نياز بشن از انرژي. اين يعني بزرگترين گامي كه در جهت ذخيره‌سازي و بهينه‌سازي مصرف سوختهاي فسيلي برداشته مي‌شه و هر ايراني مي‌تونه با خاموش كردن يك كولر، با خاموش كردن يك بخاري و با بستن پنجره‌ها و گرفتن لاي درزها، به اين فرآيند كمك كنه.

نرگس مشتاق مي‌شود: پس انرژي هسته‌يي چي مي‌شه؟

احسان سعيدي: انرژي هسته‌يي... انرژي هسته‌يي... راست مي‌گي.. آها! يادم اومد. حق مسلم ماست

صفحه fade مي شود. تيتراژ مي‌رود...

پيام بازرگاني پخش مي‌شود. رب گوجه فرهنگي اينبار هفتاد ميليون دستگاه مي‌دهد...

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 5 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب طنز  | 

مرور سايت اينترنتي سخن دات كام ؛ مجالي حرفه اي براي ادبيات مجازي

به نظر مي‌رسد كم‌كم داريد از گشت زدن در كتابخانه‌هاي عمومي و كتابفروشي‌ها بخصوص در بزرگترين شهر كشور خسته مي‌شويد. حق هم داريد. شايد يك كتاب چاپ سال 1373 را بعد از گشت زدن در سي مدل كتابخانه پيدا كنيد و البته بايد هم اينطور عصباني به نظر برسيد.
اصلا بگذاريد فكر كنيم كتاب‌هاي سال 73 به راحتي پيدا مي‌شوند اما فلان كتابي كه كلاً چهار نسخه‌اش در تمام كتابخانه‌هاي كشور موجود است و نمي توان آن را راحت پيدا كرد،‌تكليف آن چه ميشود؟
هيچ‌كس هم انكار نمي‌كند كه يافتن كتاب‌هاي مورد علاقه و مورد نظر در كتابفروشي‌هاي دنياي واقعي، يكي از سخت‌ترين و زيان‌آورترين‌كارهاي دنياست. با اين حساب شايد خيلي غبطه بخوريد از اينكه نام‌هايي مانند ‌ Questia يا ‌ Amazon را مي‌شنويد و درمي‌يابيد كه بزرگترين فروشگاه‌هاي آنلاين دنيا، بخش عمده‌اي از درآمد خود را از راه فروش كتاب كسب مي‌كنند.
علاوه بر اينكه حتي برخي اوقات ناياب‌ترين كتاب‌هاي دهه‌هاي اخير را به مخاطب خود عرضه مي‌كنند ضمن اينكه سهل‌ترين و آسان‌ترين راه‌ها براي خريد ناياب‌ترين كتاب‌ها را نيز فراهم مي‌آورند.اگر از اهالي پر و پا قرص دنياي كتاب و كتابخواني باشيد و در ادبيات و فرهنگ مملكت هم دستي داشته باشيد، بعيد مي رسد از دور يا نزديك، ‌ www.sokhan.com را نديده باشيد. ‌
البته سايت سخن را بيشتر از آنكه به خريد و فروش كتابش بشناسند، به چند كار نو، ابتكاري و پرسر و صدا مي‌شناسند كه در عالم ادبيات معاصر حسابي صدا كرد و مقدمه‌ ورود خيلي از نويسنده‌ها و مترجم‌هاي مملكت به دنياي عجيب و غريب اينترنت شد.
يكي از آنها برگزاري چهار دوره مسابقه داستان‌نويسي جايزه‌بزرگ <صادق هدايت> بود و ديگري < 80 سال، 80 داستان> نام داشت.
عنوان خود سايت هم اين فرض را تاييد مي‌كند كه رويكرد سخن، تقريبا رويكرد يك مجله‌اينترنتي ادبي است كه كتاب معرفي مي‌كند اما فعلا اگر بخواهيد در سبد خريدتان چيزي اضافه كنيد يا كتاب جديدي را پسنديديد و خواستيد آن را بخريد،‌سايت سخن را پيشنهاد نمي‌كنيم چون سبد خريدش به دلايلي فني به حالت تعليق درآمده و قرار شده تا اطلاع ثانوي دوباره باز شود.
اما اگر در طول اين روزهاي باقي‌مانده به پايان نمايشگاه، دنبال سايت درست و حسابي به ‌روز شده و جمع ‌و جوري هستيد كه به شما سرسام روحي ندهد و بتوانيد راحت اسم چند كتاب تازه ‌چاپ شده‌داغ تازه از تنور وزارتخانه درآمده را ببينيد و داخل نمايشگاه دنبال آن بگرديد، اشتباه نيامده‌ايد، چون<سخن> هم چنين كاركردي دارد.
علاوه ‌بر همه‌اينها خودتان را كمي در فضاي پرجنب ‌و جوش كتاب قرار مي‌دهيد و از بخش‌هاي مختلف ‌ sokhan.com چند مطلب درست‌ و حسابي ادبي و يا چند نقد جان‌دار بر كتاب‌هايي كه دلتان مي‌خواهد، مي‌خوانيد.
اما بگذاريد يكي‌يكي بخش‌هاي سخن را با هم بگرديم و كمي‌ از آن را بخوانيم. شايد به خاطر درج لوگوهاي جالب و تبليغات فراواني كه در سايت‌هاي مختلف از جايزه بزرگ صادق هدايت ديديد و خوانديد، جذب شديد، با مسبب و عامل اين حركت آشنا شويد كه همان سايت سخن است.
شايد با خودتان فكر كنيد كه برندگان اين جايزه و داوران آن هم همان اسم‌هاي بزرگ و تكراري و كليشه‌اي هميشگي هستند و نام داستان‌هاي برنده را در ديگر مسابقات نيز ديده ايد كه هريك جايزه‌اي را به خود اختصاص داده‌اند.
اما با اين عزم وارد بخش و ليست برندگان سايت بشويد كه بخواهيد نام دو نفر از برنده‌ها را بشناسيد. باور كنيد نمي‌توانيد. برنده‌ها آدم‌هايي هستند هرچند گمنام اما با افق‌هاي ديد وسيع كه اين را از داستان‌هايشان مي‌توان فهميد و حالا همه منتظرند تا فراخوان مسابقه‌سال 85 هم برسد و يك رقابت داغ و جذاب را دوباره تجربه كنند.
البته بخش ارسال داستان سايت فعال است و حتي اگر قصد شركت در مسابقه را نداريد، مي‌توانيد داستان‌هايتان را براي مطالعه‌بازديدكنندگان روي سايت قرار دهيد البته بعد از رد شدن از فيلتر مديريت سايت و باقي قضايا كه البته اين كار بعضي مواقع تا چند ماه هم طول مي‌كشد. پس انتظار نداشته باشيد اگر امروز داستان فرستاديد، فردا روي سايت باشد.
همين قضيه، يك نگراني بزرگ را در بعضي‌ها ايجاد كرده بود كه سخن دات‌كام اسير مافياي رسانه‌اي و ادبي نشود و به ورطه‌باندها و گروه‌ها نيفتد كه البته اينطور نيست و بازديدكنندگان بدون ذهنيت منفي و با فراغ بال بيشتري به استقبال سخن مي‌روند.
ليست داستان‌هاي ارسال شده در سال‌هاي 81 تا 84 به تفكيك در سايت موجود است و مي‌توانيد همه را بخوانيد. ايميل نويسندگان نيز در اين سايت موجود است و مي توانيد نظرات خود را براي آنها ارسال كنيد.
يكي از كتاب‌هاي تازه منتشر‌شده‌اي كه سخن هم روي آن مانور داده، <زنده به گور> صادق هدايت با ترجمه ارمني و انگليسي است كه در نوع خود كار نويي به شمار مي رود.
 Sokhan.com نسبت به سايت‌هاي هم كيش و هم ‌رديف و رقيبش، يك كاستي دارد و آن هم اينكه مقدار توضيحاتي كه براي هر كتاب تازه معرفي ‌شده، آورده است، خيلي محدود و اندك است و به ندرت پيش مي‌آيد يك كتاب در كنار ساير كتاب‌ها كاملا معرفي شده باشد و قسمت‌هايي از آن آورده شود.
در عين حال مزيت سخن نسبت به سايت‌هايي كه اين قابليت را فراهم نكردند اين است كه امكان نظرخواهي فارسي براي هر كتابي فراهم است و اگر نقدي، نظري، مقاله‌اي يا لينكي از خبري در مورد كتابي داريد، مي‌توانيد زير توضيحات آن ارسال كنيد كه نمايش آن نياز به تاييد مدير سايت دارد.
هرچند روند بررسي لينك‌ها و مطالب ارسالي توسط كاربران كمي زمان‌بر و طولاني است اما ارزش ثبت شدن نام شما در يكي از بزرگترين پرتال‌هاي كتاب ايران را دارد كه منبعي تحقيقاتي براي اهالي ادب و كتاب محسوب مي شود. ‌ سخن همه كتاب‌هاي جديد را براي فروش و بررسي نمي‌گذارد. كتاب‌ها همگي گلچين شده هستند. هرچند كه دسته‌بندي قوي و تخصصي دارند و طرح روي جلد و اطلاعات پايه به همراه قيمت ريالي و ارزي هر كتاب، نوشته شده است.

منبع: اعتماد ملي - سيد ايمان ضيابري

|+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب ادبيات  | 

قبل‌نوشت!!

قبل‌نوشت: اگر هنوز برايتان ماهواره‌يي باقي مانده! و صابون سربازاني كه زنگ مي‌زنند و مي‌گويند براي امر خير مزاحم شديم، لطفاً در را باز كنيد... به تنتان نخورده، فردا شب حوالي ساعت ۱۲ به بعد، برنامه‌ي زنده‌ي ديار آشنا با اجراي محمود شهرياري، ميهمان تلفني هستم، ببينيد... (شبكه‌ي جام جم - از تذكر محمدرضا رهبر هم متشكرم كه يادم آورد شبكه را بنويسم! از بس حافظه‌ قويه!!) دوست داشتم حضوري بروم ولي امكان رفت و آمد را فعلاً ندارم.  حسابي شرمنده‌ي عوامل خوب برنامه و تهيه‌كننده‌ي مهربان، آقاي غفوريان شدم كه هميشه به ياد من هستند و لطفشان را دريغ نمي‌كنند...
باند پروازي فرودگاه رشت هم علي‌الحساب تعطيل است!!! لعنتي اگر حتي يك س