1- هرچه بگندد نمكش مي زنند، واي به روزي كه بگندد نمك
2- دارم "خيلي دور، خيلي نزديك" ميركريمي را براي بار سوم تماشا مي كنم. واقعا ساختهي تحسين برانگيزي است
3- فاجعهيي اتفاق افتاده! شركت توزيع نيروي برق گيلان و شركت مخابرات گيلان واقعا دارند گل مي كارند. توي دلمان دو كلمه از شركت توزيع نيروي برق كه قرار بود به دستور رييس جمهوري براي كوچكتر شدن هرچه بيشتر دولت، منحل بشود تعريف كرديم و گفتيم ناسلامتي خداي ناكرده زبانمان لال! امسال وضعيت برق خيلي بهتر شده... ديديم كه نه خير... بدطور پشيمانمان كردند، الان نه برق داريم و نه تلفن. زندگي بدون اين دو تا يعني مرگ. هيچ تفاوتي ندارد. با شركت مخابرات تماس گرفتيم، گفتيم مرد مومن، اين تلفن كه تا پنج دقيقه پيش كار مي كرد چرا به غيژ غيژ افتاده؟ گفتند آمديم بررسي كرديم زيرساختهاي مخابراتي منطقه ي شما مشكل پيدا كرده... توي دلمان گفتيم عجب زيرساختهايي كه پنج دقيقه يي هم بررسي مي شوند هم از كار مي افتند. از همسايه ها پرسيديم، تلفنشان عين دستهي گل كار ميكرد، از چند تا خيابان آنطرفتر پرسيديم، تلفن نداشتند. از لاهيجان و انزلي پرسيديم، تلفن داشتند، از صومعهسرا و آستانه پرسيديم، تلفن نداشتند!! بهبه... لذت ببريد از اين زندگي
فعلا لپ تاپ را برداشتم آمدم خانه ي يكي از اقوام كه از جهنم بدون برق و تلفن خلاص بشوم! همين...
۴- يك بلاگر و روزنامهنگار گفت: آغاز به كار وبلاگ رييس جمهوری اسلامی ايران را با هر هدف و قصدی كه بوده بايد به فال نيك گرفت و آن را نشانهای از رويكرد جديد دولت به رسانهی نوپا و نوظهور وبلاگ دانست.
سيد ايمان ضيابری، روزنامهنگار و وبلاگنويس در گفتوگو با خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا)، ضمن بيان اين مطلب افزود: هرچند دور از منطق نيست اگر تصور كنيم كه مطالب اين وبلاگ رأساً و توسط شخص رييس جمهور بهروز نمیشوند و واسطههايی در اين بين فعاليت میكنند كه صحبتهای روزانه، برخی افكار و عقايد غيررسمی و سخنان جذاب رييسجمهوری در مورد زندگی شخصی خود را به عنوان پستهايی بر روی وبلاگ چهارزبانهی ايشان بفرستند و مطمئناً در ترجمهی اين مطالب فارسی به زبانهای عربی، انگليسی، عربی و فرانسوی نيز نيروهايی به صورت تيمی فعاليت میكنند در نتيجه وبلاگ ايشان محصول يك كار كاملا گروهی و تيمی است، اما حضور شخص دكتر محمود احمدی نژاد در رأس اين كار به عنوان هدايت كنندهی تيم، يك اقدام نو و تازه است.
نخستين عضو فارسی زبان تحريريهی نشريهی الكترونيك ديلیكاس خاطرنشان ساخت: وبلاگ، رسانهی نوظهور و نوپای نسل جوان است كه در پنج سال اخير به طور رسمی در ايران نيز گسترش و رسميت يافته است و در سالهای اخير، گرايش و رويكرد مقامات رسمی كشور به آن را نيز شاهد بوديم تا جايی كه در آستانهی انتخابات رياست جمهوری سال 84، تقريبا همهی كانديداها شروع به وبلاگنويسی كردند هرچند اين روند ديری نپاييد اما نشاندهنده ی اين بود كه سياستمدارها و مقامات كشور، از اقبال جوانان ايرانی به وبلاگ باخبرند و از آن به عنوان ابزاری برای گسترش عقايد، نظريات و محبوبيت خود استفاده میكنند.
دوستان روزنامهنگار و فعالان مسايل زنان اينروزها سخت مشغول فعال كردن كمپين خود براي حمايت از حق موسوم به "حق ورود زنان به ورزشگاههاي فوتبال" هستند و به فدراسيون بينالمللي فوتبال و همينطور كنفدراسيون فوتبال آسيا نامه نوشتهاند و بيش از ۱۲۰ هزار امضا جمعآوري كردهاند.
آنها در بخشهايي از نامهي خود آوردهاند كه فوتبال يك ورزش همگاني است و به صورت مشترك هم متعلق به آقايان و هم بانوان است در نتيجه محدود كردن حضور خانمها در ورزشگاه به بهانههاي نبود امنيت و از اين دست، توجيهپذير نيست و اگر دليل حضور نيافتن خانمها در ورزشگاه، نبود امنيت است، مسوولان بايد فكري كنند و امنيت را برقرار سازند.
اين همه تلاش براي به دست آوردن آنچه حق مسلم زنان ناميده ميشود، قابل ستايش و محترم است. اما انگار فعالهاي اين زمينه، نكتهيي را از ياد بردهاند و كلا صورت مساله در ذهنشان ناديده گرفته شده است. من با ارسال نامهيي به اعضاي اين كمپين نكتهيي را ياداوري كردم و خيليها هم پاسخهاي مايوسانهيي دادند و گفتند كه دست از كارشان ميكشند چون قضيه را به طور كلي فراموش كرده بودند و در نتيجه آنها هم ترجيح ميدهند وقتشان را صرف نكنند
اما صورت مساله: چند ماه پيش بود كه رييس جمهوري، به معاون خود و رييس سازمان تربيت بدني پيام داد كه حضور خانمها در ورزشگاهها آزاد است و ميتوانند بازيهاي تيم ملي فوتبال و بازيهاي مهم باشگاهي را از نزديك ببينند و جايز است بهترين و مرغوبترين جايگاههاي هر ورزشگاه به آنان اختصاص داده شود. قضيه گذشت تا اينكه بين مراجع و علما اختلاف ايجاد شد و رهبر انقلاب دستور داد كه چون از ديد مراجع تقليد، حضور بانوان در ورزشگاه به لحاظ شرعي مشكل دارد، بهتر است اين حكم منتفي شود.
هرچند قبل از دستور دكتر احمدينژاد در دولت سيد محمد خاتمي به صورت غيررسمي بانوان به شكل آزمايشي در برخي بازيها حضور پيدا ميكردند، اما رسمي و علني شدن طرح مطلب در مجامع مختلف كشور، باعث شد تا يادمان بيايد اين اتفاق حداقل در ۱۰ سال آينده ممكن نخواهد بود آن هم نه به دليل نبود امنيت كه به دليل اشكال شرعي وارد بر قضيه...
متن نامه:
رياست فدراسيون جهاني فوتبالرياست محترم كنفدراسيون فوتبال آسياما ؛ اعضاي كمپين دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاهها ، در راستاي مبارزه با تبعيض جنسيتي در فوتبال ايران، اين نامه را به پيوست بيش از صد هزار امضاي پتيشن :براي شما ارسال مي كنيم.همانگونه كه مي دانيد زنان ايراني طرفدار فوتبال، اجازه ورود به استاديومهاي ورزشي براي تماشاي فوتبال را ندارند.ما در طول دو سال گذشته تلاش كرده ايم، مسئولان ورزش ايران را متقاعد كنيم تا حقوق شهروندي ما را در مورد حق تماشاي مسابقات فوتبال در استاديومها از ما سلب نكنند ؛اما در مقابل، نه تنها از سوي مسئولان شرايط براي اين امر مهيا نشده، بلكه شاهد برخورد فيزيكي و ضبط دوربين ها و وسائل شخصي مان بودهايم و تعدادي از اعضاء گروه به خاطر مطالبه حق مدني خود بازداشت شده و مورد ضرب و شتم قرار گرفتهاند.بهانه آنها براي اين تبعيض جنسيتي، نبود امنيت در محيطهاي ورزشي براي زنان است، در حاليكه اين عذر ، تنها براي زنان ايراني است و زنان غير ايراني مي توانند آزادانه وارد استاديومها شوند ،بازيها را تماشا كنند و تيم ملي خود را تشويق نمايند.ما معتقديم تبعيض جنسيتي براي طرفداران فوتبال به هيچ وجه قابل توجيه نيست و اگر مسئله، فقدان امنيت براي زنان است، انتظار ما اين است كه مسئولان فوتبال ايران، هماهنگيهاي لازم را براي تامين امنيت زنان انجام دهند.با توجه به موارد مذكور،از شما مي خواهيم به اين مسئله توجه ويژه مبذول فرمائيد و از اختيارات خود براي پايان دادن به اين تبعيض جنسيتي عليه زنان طرفدار فوتبال، استفاده كنيد.در پايان از توجه و تلاش شما سپاسگذاريم.گروه هماهنگ كنندهكمپين دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاهها
۱- ميروم سفر، پس بايد كه شعري بنويسم. چون من يك خبرنگارم... خبرنگاري كه تنها نيست، و او قلم دارد... اما اين رسم زمانه است كه هر سفر براي خبرنگار يك خداحافظي است... و اين بار تفالي كه زدم به حافظ... در وصف خداوندم بود... خداي جميل و نظيفي كه به من بصيرت داد و شعور:
اي همه شكل تو مطبوع و همه جاي تو خوش
دلم از عشوهي شيرين شكرخاي تو خوش
همچو گلبرگ تري هست وجود تو لطيف
همچو سرو چمن خلد، سراپاي تو خوش
شيوه و ناز تو شيرين، خط و خال تو مليل
چشم و ابروي تو زيبا، قد و بالاي تو خوش
هم گلستان خيالم ز تو پر نقش و نگار
هم مشام دلم از زلف سمن ساي تو خوش
در ره عشق كه از سيل بلا نيست گذار
كردهام خاطر خود را به تمناي تو خوش
شكر چشم تو چه گويم كه بدان بيماري
ميكند درد مرا از رخ زيباي تو خوش
در بيابان طلب گرچه زهر سو خطري است
ميرود حافظ بيدل به تولاي تو خوش
سهشنبه ساعت ۸ صبح به مقصد تهران حركت خواهم كرد تا ساعت چهار بعدازظهر روز ۲۴ مرداد، در برنامهي زندهي "ساعت به وقت جواني" حضور داشته باشم. در اين راه از سركار خانم مريم اسحاقيان و سركار خانم هدي حسيني مسوولين هماهنگي و ارتباطات برنامه و جناب آقاي صدري استاد عزيزم در شبكهي سوم سيما تشكر ميكنم. يادم رفت بگويم كه ديشب با شبكهي راديويي چكاوك هم مصاحبهيي داشتم كه ميتوانيد از سايت شبكه بگيريد و گوش كنيد.
از امروز به مدت ۲۴ ساعت وقت داريد پيشنهادهاي خود را در مورد آنچه كه ميتوانم در شبكهي يك مطرح كنم برايم بنويسيد. كامنت بگذاريد يا ايميل كنيد. اولين نفر هم وبلاگنويس عزيز، دوست خوبم در سرزمين عجايب بود كه پيشنهاد داد در مورد مشكلات سايبر اسپيس ايران صحبت كنم. شما هم اگر فكر ميكنيد موردي هست كه ميتوانم در شبكهي يك سيما مطرح كنم، برايم بنويسيد.
گروه وبلاگ - سيد ايمان ضيابري:بسياری از مردم، قدرت جادويی و تاثيرگذاری بايكوت كردن اسراييل را نمیدانند. اين بايكوت كردن، میتواند در مورد محصولات توليدی اسراييل صورت بگيرد.
ايمان عماد، بلاگر فلسطينی در گفتوگو با خبرگزاری قرآنی ايران(ايكنا)، ادامه داد: بسياری تصور میكنند كه اين حركت، واقعگرايانه يا عملی نيست و امكان اجرايش وجود ندارد، اما من معتقدم كه بايكوت كردن توليدات اسراييل، بهترين، صلحآميزترين و بیخطرترين راهی است كه هم ما را از آسيبها حفظ میكند و هم نارضايتی شهروندان فلسطينی را نشان میدهد كه هيچگونه امنيت جانی و مالی نيز ندارند.
كلنا مع فلسطين و لبنان (متن كامل خبر)
سايت اينترنت دون، كه يك سايت فلسطينی است نيز در اقدامی جالب، همانند آنچه كه ايرانیها به عنوان لوگو طراحی كرده اند، برای بالای وبلاگها، اسكريپتی طراحی كرده كه شعار "كلنا مع فلسطين و لبنان" به معنای همهی ما با فلسطين و لبنان هستيم را نمايش میدهد و در نشانی زير قابل دسترسی است:
اشرف عثمان، وبلاگنويس لبنانی ساكن فيلادلفيای آمريكا نيز در همدردی با هموطنان خودش در سرزمينهای جنوب لبنان وبلاگ مینويسد. وی گفت: ما از طريق وبلاگهای خود سعی خواهيم كرد با نوشتن در مورد لبنان به زبان انگليسی، مردم دنيا را از فجايعی كه اينجا میگذرد آگاه كنيم. هرچند كه بسياری از مردم دنيا چشم و گوش خود را بستهاند و نمیخواهند فجايعی همچون آنچه در قانا اتفاق افتاد را ببينند، اما ما از تلاش باز نخواهيم ايستاد.
1- اين مطلب را بخوانيد و كامنتهايش!!! در نشريهي الكترونيك Daily Knowledge Organization System عضو شدم و به طور روزانه آنجا مينويسم. غالبا مطالب وبلاگ انگليسيام را كه احساس ميكنم كمتر خوانده شدند آنجا قرار ميدهم و تا امروز هم كه بازتاب خوبي را ديدهام. بهمن دارالشفايي عزيز هم كارهايم را خواند و لطف بسيار زيادي به writing من داشت و معتقد بود كه قوي كار ميكنم. متشكرم بهمنخان. بيشتر موضوعات كارهايم را آنجا به موضوعات ايران و خاورميانه اختصاص دادم. چند روز پيش به دوستي ميگفتم كه فارسي نوشتن در مورد لبنان و اسراييل دردي را دوا نميكند. هر كسي به سهم خودش بايد انگليسي بنويسد. آنهايي هم كه ميتوانند، عبري و عربي بنويسند. يك دورهي فشردهي زبان عبري را ميخوام سپري كنم كه البته نام استادش هم محفوظ پيش خودم است، و اميدوارم بتوانم آنچه در مورد لبنان و وضعيت اسفبار فلسطين مينويسم، به عبري هم ترجمه كنم.
2- اين روزها نهادها، سازمانها و ادارات مختلف با برپايي همايشها، ميزگردها، هم انديشيها و راهپيمايي ها در محكوميت حملا رژيم صهيونيستي به اراضي جنوب لبنان و ادامه ي يورش بر مردم بي دفاع فلسطين فعاليت مي كنند و سعي دارند تا به سهم خود، همدردي با مردم بي دفاع لبنان را در دستور كار قرار دهند.
نويسندگان، روزنامه نگاران و فرهيختگان جامعه نيز با هر طيف و مشي فكري، سياسي و جناحي كه دارند، اين روزها مشغول محكوم كردن حملات اسراييل هستند و سعي مي كنند در راه ...
۳- و يك نكتهي جالب. گوگل، اولين ايميل سرويسي را ارايه كرد كه در دنيا، يك گيگابايت فضاي رايگان به مشتري ميداد. بعد از آن، ياهو به تكاپو افتاد و الان دقيقا نميدانم چند مگابايت ايميل رايگان ميدهد. امكان ساختن آيدي + دات را هم اضافه كرد. بعد از آن، بچههاي صميمي و باصفاي دو در دو، ديميل را ساختند كه دو گيگابايت فضاي رايگان اختصاص ميدهد. ديميل به كساني اختصاص مييابد كه يا صاحب فتوبلاگ، بلاگ يا اكانت فليكر و دلشيز باشند.
راستي، ميدانيد اين اهالي فليكر، نام سايتشان را از كجا آوردند؟ اولين بار در كامپيوترها، موقع نصب ويندوز ۲۰۰۰، هنگامي كه ميخواهد كارت گرافيك و ساير متعلقات را شناسايي كند، پيام ميدهد كه
your screen may filckr for a few seconds يعني اينكه تصوير شما، ممكن است هنگام شناسايي قطعات، چند ثانيهيي بلرزد... حالا هم ليكاس آمده و روي دست همه بلند شده و سه گيگابايت فضاي رايگان ميدهد! عجب وضعيتي...
<علي حاجيپور> دانشجوي دكتراي دانشگاه سوربون است. وي يكي از مهمترين فعالان مسائل حقوقي كشور بر روي اينترنت است و با راهاندازي سايتهاي حقوقي متعدد به زبان فارسي و فرانسوي از جمله www.hoqooq.ir به آموزش مسائل حقوقي و همينطور مشاورههاي حقوقي ميپردازد. وي همينطور مدتهاست كه وبلاگ مينويسد و در وبلاگ خود، خاطرات و روزنوشتهايي از برنامههاي روزانه در دانشگاه سوربون فرانسه را ميآورد ...
قبل از اينكه با وي در رابطه با تحولات ايجاد شده در فضاي حقوقي كشور توسط فناوريهاي نوين و افزايش و گسترش سطح آگاهي مردم از طريق سايتها و وبلاگها به بحث بنشينيم، چند جملهاي هم از او در رابطه با دورنماي فكرياش در رابطه با تحصيل حقوق پرسيديم: همواره حسي در من بوده و هست كه دوست دارم در بهتر شدن دنيا كمك كنم، به خير كمك كنم و در برابر شر بايستم. از اين رو، وقتي با واقعيات خشن آشنا شدم، همچون شوپنهاور و بودا، انديشيدن به درد مرا به خود فرو برد و دست از آرزوهاي شخصي ام برداشتم.
او در گفتوگوي با اعتماد ملي مي گويد: خيلي به اينترنت علاقه دارم و به آن عادت كرده ام. پايان نامه دوره D.E.A را با عنوان <راي الكترونيك از راه دور> نوشتم به اين معني كه آيا مي توان از طريق اينترنت راي داد؟
موضوع رساله دكترايم نيز درباره <دوباره سازماندهي دموكراسي در عصر اطلاعات> است يعني اينكه تاثيرات عصر اطلاعات بر دموكراسي به اندازهاي است كه بايد دست به كار ايجاد تحولات بنيادين در دموكراسي شد. انجام اين دو رساله نيازمند شناخت فراواني از اينترنت است. براي يافتن منابع مربوط به رساله دكترايم، هر روزه ساعتها وبگردي مي كردم.
وي با اشاره به اينكه امروزه منابع علمي زيادي در اينترنت وجود دارد، به نقل از يكي از فلاسفه ارتباطات مي گويد: عصر اطلاعات، همانند دوره قبل از آن نيست كه لزوما باهوش تر و باسوادتر باشد بلكه امروزه هوش در شبكه است و باسوادتر كسي است كه بيشتر از ديگران مسلط بر ابزار اينترنت و آيين استفاده و كاربري از آن باشد
يه عمر طولانيو من به اين سوال ميگذرونم
چي شد گذشتي از من و، رفتي چرا... نميدونم!
زخمام كه سربازه هنوز، عمري نمونده تا سحر
خسته و پير و خم شدم، از تو نيومد يه خبر
چشمام به در خشكيد و رفت، نا ندارم بيشتر از اين
با رفتنت فنا شدم، بيا خودت اينو ببين...
دوستي تعريف ميكرد: رفتم به بهشت زهرا... شهداي سي-۱۳۰ خيلي تنها بودند، تنهاتر از هر شهيد ديگري... و ميدانم... و ميفهمم... ناسلامتي روز خبرنگار بود، ولي كسي پيدا نميشد بهشان تبريك بگويد! راست هم ميگفت... ناسلامتي روز خبرنگار بود، ولي آنها تنها بودند... چرا؟ مگر آنها اصحاب خبر نبودند؟ مگر آنها براي خبر نبود كه رفتند و برنگشتند؟
فقط ديدم كودكي، براي پدرش نقاشي سادهيي كشيده و زيرش نوشته: بابا جون... روزت مبارك... دلم برات تنگ شده... روزت مبارك... و خودش رفته
روز خبرنگار در ايران، هفدهم مرداد است. سالروز شهادت شهيد محمود صارمي در افغانستان...
روز خبرنگار در ايران، مثل روز پزشك، مثل روز پرستار، مثل روز كارگر، مثل روز مستضعف گرامي داشته ميشود...
روز خبرنگار در ايران براي خودش مراسم دارد... در هر شهر، هر استان و هر اداره...
روز خبرنگار در ايران روزي است كه در آن به خبرنگارها هديههايي ميدهند، از پول نقد گرفته تا ظروف چيني!
روز خبرنگار در ايران روزي است كه خبرنگاران محروم از جايزه و هدايا، داد و فرياد ميكنند و بقيه را ميزنند و شايد هم فقط فحش بدهند!
روز خبرنگار در ايران روزي است كه همه به ياد ميآورند ما هم داريم شبانهروز عرق ميريزيم و كار ميكنيم تا جامعه در جهالت و ناداني نباشد
روز خبرنگار در ايران روزي است كه همه يادشان ميرود به ما توهين كنند، افترا بزنند يا انگ بچسبانند
روز خبرنگار در ايران روزي است كه هوا مثل هميشه زياد سرد نيست!
روز خبرنگار در ايران روزي است كه همه يادشان ميآيد هرساله صدها خبرنگار در راه اطلاعرساني به جامعه و بالا بردن سطح اطلاعات مردم، جان خودشان را از دست ميدهند
روز خبرنگار در ايران روزي است كه همه تازه يادشان ميآيد خبرنگاري زيانآورترين شغل دنياست...
روز خبرنگار در ايران روزي است مثل همهي روزهاي ديگر خدا...
فرداي روز خبرنگار هم روزي است داغ و تابستاني، هميشه هم ۱۸ مرداد است، و مجري راديو دوباره از آسماني آبي و هوايي پاك و زميني سبز ميگويد و پسربچههاي كوچههاي پايين شهر هم همچنان دنبال توپي پلاستيكي و يكلايه هستند و نميدانند اين توپ كشكك پايشان را صدمه ميزند!!

به روز كردم تا روز پدر را هم تبريك بگويم...
ميگويند مادرها پايههاي محبت خانه را ميچينند و پدرها مثل سنگ زيرين آسيا ميمانند...
روز خبرنگار، روز جالبي است... يك سال با روز مادر همزمان شده بود، امسال هم با روز پدر
خيلي روزنامهنگارها را داريم كه پدرند، و امروز در لبنان به سر ميبرند
براي خانوادهشان، اين روزها گره خورده با استرس و هيجان و ترس و التهاب، و شايد چند لحظه شنيدن صداي پدر ميتواند آرامبخش باشد
خبرنگاري شغل مقدسي است. با تمام وجود دركش كنيم
نكتهي مهم: هفتهي آينده، سهشنبه بيستوچهارم مردادماه، ساعت ۳ بعدازظهر، شبكهي يك سيماي جمهوري اسلامي ايران، در برنامهي ساعت به وقت جواني خواهم بود
خبر از ايكنا
حملات بيپايان زرهخانههاي رژيم اشغالگر قدس با ايدهپردازي و طراحان سردمداران اسراييلي، اين روزها دل هر مسلمان، كه دل هر انسان آزاده و دينداري را به درد ميآورد و مردم سراسر جهان از تاخت و تازهاي بي حد و حصر نيروهاي رژيم صهيونيستي در خاك لبنان به ستوه آمده اند و خواستار پايان يافتن هرچه سريعتر اين جنگ نابرابر هستند كه آتش آن در روزهاي اخير هرچه بيشتر زبانه ميكشد. هرچند اين حملات بي پاسخ نمانده و حزب الله لبنان نيز موشكهاي خود را يكي پس از ديگري روانه ي اراضي اشغالگري ميكند اما اين خوي تهاجم و سيريناپذيري از جنگ و خشونت، به راحتي قابل تحمل نيست.
وبلاگنويسان لبناني كه اين روزها همگي با هم متحدند و يكصدا در راه آزادي لبنان مينويسند را كم تعداد تصور نكنيد. هرچند كه تعداد بلاگرهاي لبناني در مقايسه با بلاگرهاي ساير كشورهاي مسلمان و عربي زياد و قابل توجه نيست و همينطور به روز شدن ضعيف وبلاگهاي لبناني كه ناشي از ضعف سيستم ارتباطي اين كشور به دليل آسيب روزهاي اخير نيز بسيار به چشم ميخورد، اما بلاگرهاي لبناني متحدتر از هر زماني ضمن اينكه در وبلاگهاي شخصي خود در راه آزادي ميهن و براي كشور عزيزشان مينويسند، به فكر اتحاد و به كارگيري خرد جمعي نيز هستند و در انجمني كه راهاندازي كرده اند، به صورت گروهي بر عليه حملات اسراييلي ها و در تحليل وقايع و اتفاقات اين روزهاي لبنان قلم مي زنند.
اين وبلاگ كه از بين بلاگرهاي لبناني عضو نيز مي پذيرد، تالار و انجمن وبلاگنويسان لبناني محسوب مي شود و در حال حاضر 26 عضو دارد.
من فكر ميكنم... باز هم با "من" شروع كردم. فكر نميكنم بابتش بايد اجازهي كسي را بگيرم! پس بگذاريد مثل فرزاد حسني، من هم نتوانم از "من" خودم فرار كنم... تو فكر ميكني اگر من نبود، چه اتفاقي ميافتاد؟ من فكر ميكنم هر كسي در زندگي خودش، يك خرزو خان دارد. خرزوخاني كه هيچ كس نميبيندتش غير از خودت! خرزوخاني كه هر موقع دلت ميگيرد، ساز دهنياش را برميداري و ساز ميزني، خرزوخاني كه ميتواني با او آلماني صحبت كني بدون اينكه كسي بفهمد!
راستي گفتم آلماني، يادم آمد يك چيز جالب تعريف كنم! داشتم يك متني را ميخواندم، به اين كلمه برخورد كردم...
Straβenverkehrsordnungsamt
جدي گفتم! اين يك كلمه بود! خيلي كلمههاي اينشكلي در آلماني داريم. اصلا هم عجيب نيست. فقط خيلي هنر است كه بتواني نفست را به مدت يك ساعت حبس كني بعد اين كلمه را از رو بخواني. معنياش هم ادارهي راهنمايي و رانندگي است...
اين علي قزويني كلك، دارد مرا به وجد ميآورد كه يك كارگاه ترجمهي رديف براي ايتاليايي و آلماني درست كنم. حالا ببين كي وسوسه شدم...
داشتم ميگفتم، در مورد خرزوخان! اگر خرزوخانت واقعي باشد، هيچ وقت از پرحرفيهايت خسته نميشود، فقط مهربانانه تاييد ميكند... برايت دنبال يك راه كمكي ميگردد، سعي ميكند ايدهي جديدي مطرح كند كه هيچ كس از آن خبر ندارد. خرزوخان هيچ ادعايي ندارد و شايد هم گاهي اوقات دعوايت كند، اما ميتواني از ته دل مطمئن باشي كه دوستت دارد.
خرزو خان من كامران نجفزاده است. اين را سه سال ميشود كه فهميدهام. با گزارشهايش زندگي ميكنم، با مدل حرف زدنش، البته در محاوره كمي صميميتر است، ولي خيلي هم تلاش نميكند صدايش يك طور خاص باشد... الان دو سه نفر گزارشگر هستند كه آخرين سعيخودشان را ميكنند، شايد لحن و نحوهي تكلمشان مثل خرزو بشود... ولي نميتوانند. اگر حرف ضروري داشته باشم، زنگ ميزنم منزل و با كامران صحبت ميكنم، اگر هم نباشد، زنگ ميزنم همراهش كه اكثرا هم روي پيامگير است... متن پيامگيرش چه قدر بامزه است. قبلا هم گفتم؟
سادگي خاصي در صحبت كردنهايش پيدا ميكنم. صدايم ميكند داداشي... وقتي با آن همه فروتني و تواضع حرف ميزند، ديگر دوست دارم آب بشوم بروم توي زمين....
هيچ ادعايي ندارد ولي در نوع خودش عجوبهيي است... فعلا در عراق به سر ميبرد. اين را وقتي موبايلش خاموش بود فهميدم ولي براي اطمينان، پيام زدم و فهميدم كه بله، عراق است... اي كاش بيايد ايران روز خبرنگار بتوانم ببينمش. از ميهماننوازي گيلانيها برايش ميگويم و قبول ميكند موقع سفر احمدينژاد به گيلان، پيش ما هم بيايد. اما دليل دارد... چه چيزي دليل دارد؟ اينكه بين اين همه خبرنگار و گزارشگر يكپارچه ادعا، او گل كرده و سرآمدي شده براي خودش. دليل اين است كه قبلا روزنامهنگار بوده...
وقتي ميخواهد براي بيستوسي خبر بخواند، يك حس ديگري دارم... خداحافظيكردنهاي منحصر به فردش... و چه قدر از مدل خبر خواندنش لذت ميبرم. زنگ ميزنم تحريريه: آقا كامران هستند؟
منشي: مگه نميبينيد دارن خبر ميخونن...؟
خودم: جدي... خيلي ممنون
و پيچ تلويزيون را باز ميكنم (آخه بگو الان كدوم تلويزيون پيچ داره؟!!!) و كامران، با يك پيراهن سفيد مثل هميشه با سبكي كه فقط سبك خودش است دارد خبر ميخواند، و مكثهايش، وقتي كه ميخواهد يك جملهي خاص، يك تاثير عميق برجاي بگذارد...
۱- عكسهايي كه خرزوخان جمع كرده در يك نمايشگاه...
۲- خرزوخان مصاحبه ميكند
۳- نميدانستم خرزوخان كتاب چاپ كرده
۴- و خرزوخان روي جلد هم طراحي ميكند!
يكي از بچهها ميگفت نگاه معصومي دارد... "و لعنت به اين خوي زيادهطلبي و ويرانگري بشر... اين جملهي آخرش بود!"
ديروز "يك هفته با شاملو"ي مهدي اخوان لنگرودي را تمام كردم... آنچه در تمام مدت خواندن كتاب نظرم را جلب ميكرد و برايم جذاب بود، رابطهي همسر الف. بامداد با او بود. آيدا براي شاملو، بهترين همسر، همكار، همفكر، همدل و پرستار بود... زندگي كردن با افراد خاص، نخبهها، ادبياتيها و به خصوص نويسندهها يا شاعران، خيلي هم آسان نيست.
در چنين زندگيهايي، طرف مقابل (فرقي نميكند، زن يا شوهر) بايد دور "من بايد..." و "من ميخواهم..." و "من نميتوانم..." و "من دوست ندارم..." و اينطور بازيهاي مخصوص زوجهاي رمانتيك تازه گوشهي لپشان گلانداخته را خط بكشد و فقط به آن يكي فكر كند. اين يعني وقف. يعني اگر قبول كردي همسر يك نويسنده، شاعر يا يك آدم بزرگ شوي كه وقت ندارد خودش را درگير بازيهاي روزمرهي پوچ و سادهي زندگيهاي جديد كند، سراپا چشم و گوش باشي و دربست فرمانبردار... البته اگر طرف، يك نخبه يا ادبياتي واقعي باشد، فرماني نميدهد كه تو بخواهي برش داري... اين برميگردد به شعور و درك طرف مقابل كه بفهمد با چه كسي دارد زندگي ميكند.
و آيدا، كه هيچ وقت نگفت اين خواستگار را داشتم و فلان شاهزاده مرا ميخواست و فلان كس داشت به خاطرم خودكشي ميكرد، سي سال از بهترين سالهاي عمرش، از روزهاي ابتداي جواني و بهترين عنفوان زندگي را به پاي "مديشكا"ي خودش ريخت تا هر دويشان در كنار هم سرپا بمانند، و هيچ وقت اجازه نداد غرور احمد بشكند، كه نشان از درك بالاي او داشت...
و آيدا، حتي يك بار هم در طول زندگي به شاملو نگفت دوستت دارم، به پايت مينشينم، تا آخر عمر، هيچ چيز ما را از هم جدا نخواهد كرد جز مرگ و... اين شعارهاي آبدوغخياري را گذاشت همانهايي بدهند كه...
و اينگونه بود عشق آيدا و احمد شاملو...
۱- مصاحبه با آيدا شاملو
۲- چرا آرامگاه شاملو را تخريب كرديد؟
۳- آيدا در آينه (شاملو خوب سعي كرد در مسير كارهاي هنرياش از خجالت آيدايش دربيايد)
۴- آيدا در شعر شاملو مفهومي ذهني است
۵- آيدا سركيسيان را بشناسيم...
۶- آيدا زندگي آشفتهي شاملو را سامان داد و خودش جاودانه شد...
۷- آيدا تنها همسر شاملو نبود!
اما غدهي سرطاني... غدهي سرطاني تا زماني كه در بافت ميزبان مورد هجوم قرار دارد، ميتواند تكثير شود و رشد پيدا كند، در واقع هم به حيات خودش ادامه بدهد و هم مانع حيات قرباني بشود. اما وقتي غدهي سرطاني را گرفتي و دور انداختي، هم تو زنده ميشوي و هم او ميميرد... يا نبايد زندگي در مقابل هنرمند را انتخاب كرد، هنرمندي كه از ركود متنفر است و اگر مانع ركودش تو باشي، بياختيار تو را همچون غدهي سرطاني از جاي درخواهد آورد و به دور خواهد انداخت، كه اگر قصد بازي و تفريح را داري، هنرمند گزينهي خوبي نيست، و اگر ميخواهي زندگي كني و زندگيات را به پاي او بريزي، شروع كن!
تك تك جملاتي از اين دست در جاي جاي كتاب كه نشاندهندهي عشق بيغل و غش شاملو و همسرش به هم بود، تكانم ميداد و متاثرم ميكرد از وقتي كه از دست دادم و زماني كه به بطالت گذراندم تا ... اما مكاشفهي روحيات شيطاني آدمها، ثواب بزرگي دارد، كه گرگي در لباس ميش را بشناسي و به اطرافيان معرفي كني...
حالم به هم ميخورد از دوز و كلكهاي مخصوص آدمهاي اين دوره و زمانه. راست ميگفت معلمي كه ميگفت در اين دوره و زمانه هم عشق پاك پيدا ميشود... چرا نشود؟ مگر آيدا و احمد چه چيزي كم داشتند...؟
لعنت!

مرو اي دوست مرو اي دوست
مرو از دست من اي يار که منم زنده به بوي تو
به گل روي تو
مرو اي دوست مرو اي دوست
بنشين با من و دل بنشين تا برسم مگر
به شب موي تو
تو نباشي چه اميدي به دل خسته من
تو که خاموشي بي تو به شام و سحر
چه کنم با غم تو
مرو اي دوست مرو اي دوست
مرو از دست من اي يار که منم زنده به بوي تو
به گل روي تو
بنشين تا بنشاني نفسي آتش دل
کوهم اگر چه کنم با غم تو
چه کنم با غم دل
چه کنم با دل تنها
دل من اي دل من
چه کنم با اين درد
فعلا حال و حوصلهي نوشتن ندارم. اميد محدث هم اگر نبود، اين يكي دو خط را هم نمينوشتم. اكبر محمدي و منوچهر محمدي، به فاصلهي چند سال از همديگر رفتند... هر دو به زندان، و يكيشان هم كه... و خانوادهي محمدي حالا ميتواند اطمينان داشته باشد كه دو جوان رشيد را واقعا از دست داده است، يكي را از دار دنيا و ديگري را هم كه... بدون اينكه وهم و خيالي در كار باشد! اما خانوادهي محمدي تاوان چه چيز را پس ميدهند؟
تاوان جواني فرزندانشان كه نميخواستند بپذيرند نميشود و نميتوانيم؟ يا تاوان آستانهي تحمل آناني كه... بگذريم! من يكي حداقل علاقهيي ندارم به سرنوشت آن بقيه دچار بشوم... حنيف مزروعي، فرشته قاضي، مجتبي سميعينژاد، آرش سيگارچي... از اين دست نامها كم نداريم. ولي اينها حداقل در قيد حيات هستند.
ولي بيخيال هم نميشود بود، حتي اگر خيلي سعي كنيم خودمان را به بيخيالي بزنيم...
هر كاري ممكن است، اگر پول باشد، اگر زور باشد... و دل ميسوزانيم براي قانا، و شادي ميكنيم براي بمباران حيفا، و حالا در مورد اكبر محمدي... چه حسي ميتواند نشان دهد ما ايراني هستيم و حال از اينكه يك ايراني را اينگونه فجيع از دست داديم، دلگيريم... و شايد هم دلخور؟ نفر بعدي را ميشود از امروز معرفي كنيد...؟ حقوق بشر، حقوق آدم، حق حيات كسي كه طور ديگر فكر ميكند، نه مثل ما، حق حيات كسي كه فكر نميكند آنگونه كه ما دلمان ميخواهد...
اصلا حق حيات كسي كه درست و منطقي فكر نميكند...؟ مگر بالاتر از اين نبود كه اكبر محمدي اشتباه و غيرمعقول فكر ميكرد...؟ جرم او جوانياش بود كه ديگر برنميگردد، يا نفسهاي گرمش و يا فكر كردنهايش...؟
پينوشت: عجيبه! ايسنا خبر رو مخابره كرده...
اكبر محمدي درگذشت
مديركل زندانهاي استان تهران:
محمدي در آخرين معاينه پزشكي وضعيتي نرمال داشت
جسد اكبر محمدي به پزشكي قانوني تحويل شده است
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فقه و حقوق - حقوق سياسي
شب گذشته اكبر محمدي درگذشت و جسد وي ساعت ١٢ شب به پزشكي قانوني تحويل شد.
سهراب سليماني با بيان اين مطلب به خبرنگار حقوقي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) گفت: روز گذشته اكبر محمدي در بهداري زندان اوين بستري بود و وضعيت جسمياش كاملا خوب بود و بنا به درخواست خودش و تشخيص پزشك بهداري از بهداري ترخيص و به بند منتقل شد.
وي افزود: بعد از انتقال به بند طبق گفتهي همبنديهايش به حمام رفته و دوش گرفته است كه در اين لحظه وضعيت جسمي او با مشكل مواجه شده و به همين دليل توسط زندانيان به نگهباني منتقل ميشود كه در مسير انتقال به بهداري فوت ميكند.
سليماني گفت: جسد اكبر محمدي شب گذشته به پزشكي قانوني تحويل شد و علت فوت را بايد پزشكي قانوني اعلام كند.
مديركل زندانهاي استان تهران دربارهي اعتصاب غذا اكبر محمدي و همچنين ادعاي وكيل مدافع وي مبني بر عدم ملاقات با موكلش عنوان كرد: برادر اكبر محمدي دو روز پيش با وي ملاقات كرد؛ البته دربارهي درخواست ملاقات وكيل با موكلش بعيد ميدانم كه چنين چيزي درست باشد زيرا هر وقت درخواست ملاقات ميشد ملاقات انجام ميگرفت.
وي افزود: محمدي از تاريخ ٣ مرداد اعلام كرده است كه دست به اعتصاب غذا ميزنم اما او در اين مدت آب و چاي ميخورده است و از همان روز تحت مراقبت بهداري و پزشك بوده است تا ساعت ١٩ روز گذشته كه به درخواست خود و با تشخيص پزشك زندان ترخيص ميشود.
سليماني گفت: در آخرين مرتبهاي كه پزشك او را معاينه كرده كاملا وضعيت نرمالي داشته و فشار وي ١٢ روي هفت بوده است.
در همين زمينه خليل بهراميان وكيل مدافع اكبر محمدي با بيان اينكه هماكنون به زندان اوين ميرود تا در جريان اتفاقي كه براي موكلش افتاده قرار گيرد به ايسنا گفت: براي بررسي موضوع، همين الان به زندان اوين ميروم.
وي افزود: هفتهي گذشته با توجه به اعتصاب غذاي اكبر محمدي درخواست ملاقات با او را كردم كه او را از اين كار منصرف كنم اما متأسفانه اين كار انجام نشد.
پيش از اين و در تاريخ ٢٢/٠٣/١٣٨٥ پدر اكبر محمدي در تماس با ايسنا مدعي شده بود كه كميسيون پزشكي قانوني طي نامهاي بيان كرده است كه فرزندش نبايد به دليل مشكل كمر در زندان بماند و به او طول درمان نامحدود داده است.
وي در تاريخ مذكور از اين كه فرزندش مجددا به زندان بازگشته، گله و انتقاد كرد.
در تاريخ ٠٣/٠٥/١٣٨٥ وكيل مدافع اكبر و منوچهر محمدي كه توانسته بود با منوچهر محمدي ملاقات كند، دربارهي وضعيت اكبر محمدي به ايسنا گفته بود: مطلع شدم كه اكبر محمدي در اعتصاب غذا به سر ميبرد كه در اين صورت امكان ملاقات وكيل با موكلش فراهم نميشود.
سليماني، مديركل زندانهاي استان تهران در همان تاريخ اعتصاب غذاي اكبر محمدي را رد كرد و به ايسنا گفت: شديدا اين موضوع را تكذيب ميكنم و اكبر محمدي در اعتصاب غذا به سر نميبرد.
یک بلاگر : امروزه وبلاگ نویسی به نوعی تشخص تبدیل شده است
سرويس فرهنگ، يکشنبه 08 مرداد 1385، ساعت 04:45
فاوانيوز - دليل اصلي گرايش فراوان جامعهي ايراني به وبلاگ نويسي، وجود فضاي بسته در ميان رسانه هاي موجود و نظارت خاص بر روي آنها و سهل الوصول نبودن رسانه هاي كشور به لحاظ حضور و همكاري با آنها است.
علي سربداريه، وبلاگ نويس در گفتوگو با فاوانيوز ضمن بيان اين مطلب گفت : البته دليل ديگری را هم مي توان به این موضوع اضافه کرد و آن روحیه ی جديدانگاري ما ايراني هاست ؛ دوست داریم هرچيزي که جديد باشد را تجربه کنیم. مثلا زماني که ارکات راه افتاد ظرف مدت کوتاهي ما ايراني ها سومين ملیت حاضر در ارکات بوديم و در مورد وبلاگها هم همينطور است. امروز بلاگر بودن، به يك نوع ت
شخص تبديل شده و اين حوزه ي تخصصي بلاگ نويسي را به چالش مي کشد.
دانشجوي سال آخر كامپيوتر دانشگاه آزاد در رابطه با علت رويكرد روزنامه نگاران ايراني به وبلاگها خاطرنشان ساخت: روزنامه نگاري که روزنامه اش تعطيل شده يا ديگر نميتواند آنطور که ميخواهد و صلاح ميداند بنويسد به هر حال بايد آن منويات دروني خود را در جايي منعکس کند. چه بهتر از فضاي سايبر که عموما در ايران به صورت قانوني و شکل يافته نظارتي بر آن نيست. البته نهادهاي امنيتي نظارت غير محسوس و غيرقانوني خود را دارند.
اين وبلاگنويس كه از سال 2003 فعاليت وبلاگي مي كند همچنين افزود: وجود تفاوت در وبلاگنويسي روزنامه نگاري با ساير انواع وبلاگنويسي، بستگي به شخص نويسنده دارد. عده يي فضاي سايبر را بي حد و حصر آزاد مي بينند و آن محدوديتها و ملزومات تخصصي کار روزنامه نگاري را در اين جا مشاهده نمي کنند و مي نويسند آنچه دل تنگشان ميخواهد . براي ایشان بلاگ يعني فضاي فاقد محدوديت. فضايي که همه چيز ميتوان در آن گذاشت يا نوشت و به طور مسلم تفاوت کار داراي محدوديت و ملزومات با نوشتن براي به هر جهت و هر چه ميشود بسيار است . اما ديگر وبلاگنويسان ملتزم به فنون روزنامه نگاري حتي در بلاگ هم به آن فنون پايبندند . بنابراين در سبک نوشتن تفاوت خاصي نيست . گرچه وبلاگ نويسي داراي خصوصياتي مانند کوتاه نويسي و لزوم حضور لينک و کار کردن عکس براي خسته نشدن مخاطب و مانند اينهاست که بخشي از اين قواعد در روزنامه نگاري هم صادق است .
سربداریه ادامه داد : يکي ديگر از تفاوتهاي عمده، التزام عملي به کار است. در وبلاگها، شما ملزم به دادن روزي يا هفته اي يک مطلب يا يک گزارش نيستيد . البته اگر بلاگ شخصي باشد اما در کار روزنامه نگاري اين اجبار و بايدها، نقش به سزايي دارد و به نوعي محرک کاري محسوب ميشود. در واقع به نوعي وبلاگها درددل تنهايي دوستان روزنامه نگار يا در مواردي هرچند نادر مطالبي است که به لحاظ وجود قوانيني خاص، از نوشتنشان در مطبوعات معذورند.
وی در رابطه با تفاوتهاي وبلاگنويسي روزنامه نگاري با ساير وبلاگها گفت : به طور عام وبلاگهاي روزنامه نگاري به استاندارد نويسندگي و منظم نويسي نزديکتر هستند تا وبلاگهايي که پراکنده نويسند و هرچه دل تنگشان ميخواهد بر فضاي سايبر ظاهر ميکنند .
او همينطور ضمن درخشان پيش بيني كردن آينده ي روزنامه نگاري در كشور تصریح کرد : با توجه به استعداد ذاتي نوشتن در ايراني ها، آينده ي وبلاگها البته فارسي بسيار درخشان است اما متاسفانه در اين شرايط که مثلا يکي از اعضاي هيئت دولت فعلي فضاي اينترنت را فضاي حکومت شهوت و شهرت ميداند بعيد است پيشرفت و آينده رشديافته اي براي بلاگرهاي ايراني بتوان ترسيم کرد .
وبلاگنويس وبلاگ نواي ني خاطر نشان ساخت : آگاهي رساني و اطلاع دهي در ساير رسانه هاي عامتر راه اصلي گسترش ضريب نفوذ وبلاگها در ميان ايرانيهاست. بخش اعظمي از ايراني ها هنوز با اينترنت و طرق استفاده از آن بيگانه اند . بايد با آموزش و تبليغ مثبت در ميان رسانه هاي عامتر و با بي طرفي يا حمايت حاکميت اينمسئله را گسترش داد .
او همينطور در پايان به فاوانيوز گفت: اعمال نفوذ حکومت و گاه همکاري سرويس دهندگان وبلاگها، شديدا کار دست بلاگرها داده و ميدهد . در نتيجه لازم است متذكر شويم كه به نفع نظام اطلاع رساني کشور است تا با وبلاگها به تساهل و تسامح بيشتري برخورد شود .
جمعه 6 مرداد 1385
دریاب دمی که زندگانی طی شدنوجوان که بودم کله ام کلی باد داشت . یادم هست همان سال دیپلم به اندازهء سه تا دیپلم درس خواندم . هنر ، تجربی و ریاضی و همه اش هم فکر می کردم چقدر بد است که زندگی ظرفیت آدمی مثل مرا ندارد وگرنه من در تمامی رشته های دانشگاهی تحصیل می کردم و همهء قابلیتهایم را توی این چند صباح متبلور می کردم . البته آن موقع ها نمی دانستم که قرار است چند صباح باشد و اندیشهء جاودانگی داشتم ...
این روزهای نوجوانها را که می بینم کلی افسوس می خورم .خیلی بی انگیزه و باری به هر جهت شده اند . مد و مارک برایشان مهمترین دغدغه است . کثیف حرف می زنند . آدم ها را به هیچ جایشان حساب نمی کنند و عمیق نیستند . حتی شادی و غمشان هم عمیق نیست ...نمی دانم چه بلایی سر این نسل آمده که اینطور شده اند ولی من هر وقت که یک دانه سالم و رسیده و با استعدادشان را می بینم آن قدر ذوق می کنم که دلم می خواهد تمام حجم اعتماد به نفس دنیا را تقدیمش کنم .
الان هم به یاد این دوست وبلاگ نویس و خبرنگار افتادم( البته می دانم که من همیشه با آدم های دیگر یک تاخیر فاز کلی دارم و همه چیز بی موقع و یا دیر یادم می آید ) :
کورش ضیابری
http://www.imaneemrooz.com/
http://kouroshz.blogfa.com/http://hamshahri.org/vijenam/A-MY-COUNTRY/1385/850226/page5.htm#top
http://www.iran-newspaper.com/1384/840522/html/iran.htm#s502425
http://baztab.com/news/22220.php
http://www.iran-newspaper.com/1384/840117/html/iran.htm#s449103http://www.sharghnewspaper.com/850214/html/vk4.htm#s406035
http://www.sharghnewspaper.com/850216/html/vk4.htm#s406659
http://www.sharghnewspaper.com/850217/html/vk4.htmاگر دیدید جایی نوجوانی بر درختی تکیه نکرده و دارد عین بچهء آدم زندگی می کند و شما را به یاد روزگار پرشورتان می اندازد ( قبل از اینکه جامعه آنچنان توی مغزتان بکوبد که نتوانید از جا بلند شوید ) از او غافل نشوید !
----------
مهم: وبلاگ انگليسيام را راه انداختم. يك اتفاق بسيار مهم برايم بود. در اين وبلاگ سعي ميكنم اتفاقات داخل ايران را به اطلاع خوانندگان غيرايراني برسانم، همينطور در ايمان مجازي كه نام وبلاگ انگليسيام است، هر از گاهي برخي رويدادهاي روز را تحليل ميكنم و مصاحبههايم را به انگليسي ترجمه ميكنم و ميگذارم اينجا. كار در ايمان امروز را هم كه ادامه ميدهم، اگر وقت كنم يك دست درست و حسابي به سر و روي ايمان امروز دات كام بكشم. اما آنچه كه مسلم است اينك اينجا و اينجا شديدا!! و به طور مرتب بهروز ميشوند، طوري كه صداي همه دربيايد كه چرا اينقدر با سرعت؟! اما منتظر پيشنهادات جديد هستم براي اينجا همينطور كه خيلي از رفقا پيشنهادهايي دادند و گفتند كه ميتوانند به كمك خودم ادارهاش كنند، فقط مسالهام اين است كه وقت ندارم! همين...
۱- خيلي دوست دارم بدانم اين مازوخيستهاي سيبزمينيمنش! كه براي من وبلاگ درست ميكنند و تويش خزعبل مينويسند، چند سالشان است، چه كساني هستند و حرف حسابشان چيست! اگر فكر ميكنند كار خيلي سختي ميكنند، كه خوب الان فاطي! هم بلد است عكس مونتاژ كند، اگر فكر ميكنند بويي از آدميت بردند، كه صد رحمت به چهارپايان! جالبش اين است كه با قدرت تمام هم تهديد ميكنند... مگر آخرش غير از اين نيست كه چهار تا وبلاگ جديد راه بيندازيد و يا بدهيد مثلا فلان كس، در وبلاگش چهار جمله هپرايي! (هپروت + هوايي) برايم بنويسد و اسمش را بگذارد مقاله مثل كسي كه يك مدت پيش جسارت كرد و بعد هم با عذرخواهي و به غلط كردن افتادن، حرفش را پس گرفت؟ خلاصه اينكه احساس ميكنم يا خيلي بيكارند، يا خيلي مريضند، يا اينكه فكر ميكنند واقعا مرد هستند! اگر چنين فكري كردند، خيلي خندهام ميگيرد...
راستش هنوز آنقدر مرد نشدهايد كه حتي اسم و ايميلتان را بدهيد، پس زياد هم فكر نكنيد ... نه!
۲- بريده از آتش! نام سريال كمدي جديد، توليدي كمپاني فاطي كوپوريشن! كه معلوم هم نيست از كدام جهنمدرهيي پخش ميشود. سريال، اكشن، رمانتيك، و البته تخيلي است! مادر جان، شما كه نه اشك ميريزي، نه پشيماني و نه داري ميسوزي!! الان حرف حسابت چيست؟ با صدقه حل ميشود...؟ هزار بار اطمينان دادم كه شما نه ميترشي يا نه روي دست مادرت ميماني! حالا چه كار كنم؟
۳- از ليلا معظمي، دكتر حاجيلي و تمام بزرگواراني كه در اين مدت با مطالب خودشان، حمايتم كردند و به من لطف داشتند، متشكرم
قبل از قبل از يك!!!: من همينطور دارم مجبور ميشوم به ابتداي اين مطلب اضافه كنم! مهم نيست... نميدانم كدام احمقي بود مرا تهديد كرد... آخر بگو بندهي خدا، تو كه هنوز پشت لبت سبز نشده، آنقدر هنوز مرد نيستي كه اسم واقعي، ايميل و آدرس سايتت را بگذاري! ولي حدس ميزنم از دارودستهي اين جداييطلبان باشند. اگر آنها هستند كه خوب، تكليفشان معلوم است و بايد آرزوي جدا شدن تالش را با خودشان به گورستان ببرند. اگر هم كس ديگري باشد كه خدارا شكر ما از اين مزاحمها زياد داريم. فقط من ماندهام، اين عربدهكشهاي اينترنتي را كسي نيست قلادهيي چيزي ببندد اينقدر پارس نكنند؟
راستش برادر! من معذرتخواهي و اينچيزها بيلميرم! تو دلت خواست ميتواني بروي از ملكالموت عذربخواهي! حالا بيا تيزي بكش وسط ميدان...
قبل از يك: نميدانم ما ايرانيها غيرت نداريم، ما گيلانيها غيرت نداريم... تالشيها هر كاري دلشان خواست ميكنند، با امكانات اين مردم، با پول اين مردم و با حاصل خون دل خوردنهاي اين مردم دارند زندگي ميكنند، در داخل همين مملكت مجوز چاپ نشريه دارند، آنوقت بر خلاف امنيت ملي و مصالح مملكتي هم مينويسند و تماميت ارضي كشور را زير سوال ميبرند كه چي؟ ميخواهند بروند با آستاراي آذربايجان و تالش نخجوان و اينجور مسخرهبازيها يكي بشوند، تبديل بشوند به استان تالش و بعدش هم كشور تالش! خجالتآور نيست؟ به سلامتي مسوولان ما هم يكي از ديگري باجربزهتر و با لياقتتر! فقط منتظرند يك روزنامهنگار عطسه بزند، بيفتند دنبالش شكايت و زندان و قاضي و دادگاه... آنوقت اينطوري فيل به اين گندگي با بارش دارد گم ميشود، همه چشمهايشان را بستهاند كه... به راستي ما به قهقرا نميرويم؟
نكتهي نامربوط: خدا مرا بيامرزد كه يك اصطلاح اظهر منالشمس را هم به آدم سنوسالداري مثل شما ياد داديم. حدس زدنش زياد سخت نبود. مادربزرگ امتحانانتش را تمام ميكند، به هر حال صحبت با مشاوران املاك! و گروه كلهپوكها را كه فاكتور بگيري، يك وقت آزادي برايش ميماند. بيكاري ميزند به سر آدم در اين تابستان به اين درازي و دوباره روز از نو و اشك تمساح از نو، در نتيجه اگر از اين به بعد ميبينيد پيامهاي شامل يك مشت چرندياتي كه از تويش بوهاي بامزهيي درميآيد!! را تاييد ميكنم، براي اين است كه بخوانيد و يك مقدار بخنديد و تفريح كنيد!
راستي يادم رفت اضافه كنم كه مادربزرگ، نمايندگي انحصاري خداوند روي زمين را هم دريافت كردهاند و از طريق اساماس از عالم بالا دستور ميگيرند كه گناهان چه كسي بايد آمرزيده بشود و گناهان چه كسي هم نه!
۱- شب آرزوها بود. سر خاك دايي حسينم رفتم... شهيدي كه به شلمچه رفت و برنگشت. تشكر كردم از او بابت لطفي كه كرد و نظري كه انداخت و باعث شد تا همه چيز اظهر من الشمس آشكار شود و من نيز بفهمم، هرچند كه آن اسطورهي پليدي هنوز هم دستبردار نيست...
به حافظهي ضعيف و نفس سست و عنصر متزلزلش رجوع ميدهم كه هنوز منتظر يك اتفاق مانده تا شايد خداوند از سر تقصيراتش بگذرد... كه اين اتفاق نخواهد افتاد مگر آنكه به ياد بياورد قسمهاي آبدوغخيارياش به عنوان بخش اصلي سناريو و و شكستن ماستي آن قسمها... شايد به سريال نرگس نگاه ميكند و قصد تكرار كردن ترفندهاي كثيف همكار پايتختنشين خود را دارد!
و اتفاقا قبل از تولد، قرار بود نام من احسان باشد، اما نام من ايمان شد تا در جايگاه خودم، مظهر استواري در عزم و استقامت شوم تا در قول خود، در ارادهي خود و در خواست خودم، سختتر و نفوذناپذيرتر از سنگ گردم ... و غرور ايمان بودن، غروري است كه ميتواند به تنهايي، گوش عالمي را كر كند
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان/// تا سيهروي شود هر كه در او غش باشد!
و دلم ميسوزد براي احسان، كه همذاتپنداري خاصي با او پيدا كردهام، و گرفتار يك توطئه ميبينمش... اما تفاوت من و او، در احسان و ايمان بودنمان است! او احسان است تا رقيقالقلب باشد و من ايمانم تا ...
۲- هميشه لهجهي شمالي پوپك گلدره در "روياي شيرين دريا"، اين تصور را در من زنده ميكرد كه او همشهريم است... اگر هم نباشد، او را همشهري خودم ميدانم... از بازيگران جواني كه رفتند و خواهند رفت، شايد تنها به ياد او بتوانم اشك بريزم... و ياد او هر شب زنده ميشود، پس يادش زنده باد...
۳- ديروز، در خيابان كه ميرفتم، كودكي را ديدم سه يا چهار ساله. پسربچهيي بود با چهرهي مظلوم و اشك ميريخت... اطراف را نگاهي انداختم. مادري داشت كه با فاصلهي هفت يا هشت متري از او، با سرعت ميدويد و پسر بچه، در حالي كه اضطراب و خواهش در چشمانش آشكارا ديده ميشد، تاتيتاتي كنان به دنبال مادر ميرفت، مادر هر از ثانيهيي فريادي ميزد، برميگشت و دوباره به راه خود ادامه ميداد... و دلم سوخت چون حدس ميزدم داستان چيست. خواهشهاي ملتمسانهي كودك، مثل هميشه با پاسخهاي سربالا و عصباني مادر، رد ميشد و حتي منتكشي مادرانهيي نيز در ميان نبود! كودك بايد خودش ميسوخت و ميساخت!!!
اگر روزهاي قبل را با ما آنلاين سپري كرده باشيد، ميدانيد كه ما هر روز در address bar شما يك سه تا دبليو نقطه (---) دات كام تايپ كرديم و منتظر مانديم تا اگر خواستيد، enter بزنيد و ببينيد شايد ما واقعا آدرس خوبي تايپ كرديم. آدرسهايي كه كتابهاي جديد و درستحسابي به شما معرفي ميكنند.
مشكلات رايج طراحي صفحات وب - سيد ايمان ضيابري
در اين مقاله، بخشي از مشكلات جزئي و در عين حال مهم طراحي صفحات وب، توسط<جانت بيلي>، طراح وب حرفهاي و مشهور انگليسي بررسي شده است. وي در ابتداي مطلب قسمتي از خاطرات خود در طراحي نخستين صفحات وباش را بيان ميكند و در ادامه، مشكلاتي كه در كار طراحي وب با آنها مواجه شده را مطرح مينمايد و برايشان راه حل ارائه ميدهد.
زماني كه من نخستين وب سايتم را طراحي كردم، بسيار خوشحال و مغرور بودم. من شبهاي بسياري تا مرز چند ماه، براي طراحي اين سايت بيدار مانده بودم. بسياري از دوستان و اهالي خانوادهام نيز اين سايت را ديده بودند و ميگفتند كه طراحي بسيار حرفهاي و زيبايي دارد و همه را تحت تاثير خود قرار داده بود. ميتوانم قسم بخورم كه روزي بالغ بر ده بار به سايت خودم سر ميزدم و به شاهكاري كه خلق كرده بودم، نگاه ميانداختم و از آن لذت ميبردم. به عبارتي ميتوانم آن سايت را نخستين فرزند علميخودم بنا