تبليغاتX
ايمان امروز

مي‌دانيد چرا مردم از باختهاي تيم ملي عصباني و خشمگين نشدند و يك فاجعه‌ي ملي اتفاق نيفتاد؟
۱- چون علي دايي خودش، پاي خودش را براي بازي پرتغال كنار كشيد بدون اينكه برانكو يا فدراسيون نظر بدهند. برانكو بايد تا پاي جانش هم از علي دايي بازي مي‌گرفت. علي دايي خودش نخواست اتفاقي كه سر آن بازيكن كلمبيايي در ۷۸ آرژانتين افتاد، براي خودش هم بيفتد
۲- تيم ملي در بازي پرتغال، دارو ندارش را روكرد! تا به مردم ايران ثابت كند، جماعت! ما همينيم، بيشتر از اين نمي‌توانيم. ما براي ۴۵ دقيقه تا حداكثر ۷۰ دقيقه بازي ساخته شده‌ايم...
۳- اينكه كسي انتظار نداشت تيم چهارم رنكينگ فيفا كه اتفاقا بهانه‌ي خوبي براي برانكو هم شده بود را شكست بدهيم، تيم نايب‌قهرمان اروپا را هم كه نمي‌توانستيم ببريم... معلوم نيست تا چند روز بعد چه عنواني براي آنگولا پيدا مي‌شود اما اين تيم، نه قهرمان آفريقا شده نه در جام جهاني تا به حال حضور داشته و در رنكينگ فيفا پنجاه‌وهفتم است... اين يكي را نبريم ديگر خيلي تابلو است! ولي جدا در هيچكدام از دو بازي حق ايران باخت نبود...
۴- يادمان باشد جام جهاني جاي آزمون و خطاي بي‌تجربه‌هايي مثل معدنچي نيست كه با ديدن مانيتور غولپيكر ورزشگاه فرانكفورت سكته‌ي قلبي بزنند يا باتجربه‌هايي مثل علي دايي كه بي‌خيال فوتبال ملي نمي‌شود و قول داده در جام جهاني ۲۰۱۰ جبران كند!

نكته: يكي يكي كاسه‌كوزه‌ها دارند سر برانكو مي‌شكنند... بيشتر در اين مورد مي‌نويسم. ولي حق والانصاف ما جماعت ايراني ... بگذريم!! مي‌شود همه چيز را سياه و سفيد نديد و خاكستري را هم جست‌وجو كرد يا نه؟ خاكستري احتمالا براي ما ايرانيها وجود خارجي ندارد...! برانكو بعد از ۸ سال تيم را به جام جهاني برد، شد محبوب‌ترين مربي عالم، حالا كه داريم اعدامش مي‌كنيم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

- همه‌ي حرفامو پس گرفتم. ببين. زنده باش ولي مثل آدم. نكنه بيفتي بميري عذاب وجدان بگيرم؟... نه... اصلا همه‌شو خط خطي كردم. مي‌بيني كه. 10 سالته ولي اندازه‌ي اسامه بن‌لادن ريش داري؟ خوب چه كار كنم؟ چشات مثل ازرق شامي مي‌مونه؟ يادته سال دوم دبيرستان تو درس كباب غاز جمال‌زاده اين كلمه رو ياد گرفتي؟ ازرق شامي رو مي‌گم. ببينم تو چرا مدرسه نمي‌ري پسر؟ كم داري مگه؟ حالا جواب سوالامو بده. ازرق شامي كلمه‌اس يا اسم آدمه؟ نه نه... هر طوري كه مي‌خواي ديوونه باش، ساديسمتو هم به رخمون نكش. ولي نذار نفرينت كنم كه اگه گرفت، عذاب وجدان بگيرم. بذا با نفرين يكي ديگه ... ببين دلم مي‌خواست بگم گوربه‌گور بشي... نه نه... تو رو نگفتم. جورج بوش رو گفتم. خوب؟

×××

مثل اينكه قرار است حتما وقتي از كنار زرجوب و گوهررود رد مي‌شوي، بوي محتوياتش به مشامت دل‌انگيز و همانند بوي ميخك بيايد آن وقت بشوي آدم متفاوت و ايده‌اليست و روشنفكر... روشنفكر؟ امكان ندارد. داخل كله‌ي همه‌ي آدمها تاريك است. فكر هم همان تو است ديگر... راستي بعدا كليد نكني كه ميخك بو دارد يا نه. چون خودم بويش نكردم. فقط خواستم اسم يك گل را گفته باشم كه بداني بلدم. ولي چرا، شب‌بو را بو كردم. بوي شب را مي‌دهد. ولي من از بوي سيب‌زميني سرخ كرده خوشم مي‌آيد. باور كن. و همينطور خوشم مي‌ايد وقتي ... اول بگذار برايت روشن كنم كه خانه‌ي ما ويلايي است (آره! اينو گفتم كه بدوني ما پولداريم. پس چپ نگاه كني، چپ نگاه مي‌كنم) پس طبقه‌ي پايين كه كولر دارد خيلي سرد و خنك مي‌شود و من هميشه وسط تابستان كيف ميكردم از اينكه زير سرماي كولر پتو روي خودم بيندازم. اشكوبه‌هاي بالا!! ولي گرمند  و من وقتي عرق مي‌كنم و عينك روي دماغم مثل هميشه سرسره بازي ميكند و آستين‌بلند سرمه‌يي‌ام آبي كمرنگ هم مي‌شود! خوشم مي‌ياد... ولي خيلي گرم مي‌شود... هرچند اميدوارم به گرماي آنجايي كه خدا گفته مرا مي‌فرستد نباشد. باور مي‌كني من جهنم را با چشمهاي خودم ديدم؟ يك در چوبي خيلي بزرگ دارد كه وقتي مي‌خواستم با پيكان مدل 75‌ام واردش شوم، چند نفر آن‌طرفها بودند و راننده به نظر مي‌رسيدند و مي‌گفتند كه فعلا زود است. بگذار بچه‌هاي ساختمان بغلي امتحانشان را بدهند، ورقه‌ها كه جمع شد در را باز مي‌كنيم. ولي درش از اين كوبه‌ها داشت كه تا 40 بار نكوبي و سلام‌عليكم نگويي، بازش نمي‌كنند. قشنگ بود... اتفاقا زياد هم طول نكشيد كه رسيديم. گذر حاج‌آقا بزرگ را رد كرديم، بعد من 20 يا 22 سال (دقيقا يادم نيست) خوابيدم و خلاصه رسيديم. حيف نامردها هنوز امتحان نداده بودند ببينيم تكليفمان چيست. خداحافظي كه مي‌كردم (نپرس با چه كسي) گفتم برمي‌گردم. واقعا هم برگشتم. باور كن... نمي‌بيني سر ومر و گنده و عظيم‌الجثه اينجا جلويت ايستادم؟ فقط رگهاي بازويم كمي زده بيرون... نشان مي‌دهد كه لاغر شدم. خواسته بود چاق شوم، نشد. اما هر وقت بوي سيب‌زميني به دماغم خورد، بدون اينكه به آن سالن داستانخواني كذايي فكر كنم، مي‌نشينم و سير مي‌شوم بعد يك سكه مي‌اندازم روي زمين كه انعام آقا سيب‌زميينيه! باشد...

×××

پشت شيشه بودم، مي‌خواستم ليست داستانهاي جديدي كه در سبك رئال مادريد نوشته شدند را بخوانم... ولي خيلي بد شد! طوري كه ژمي‌خواستم بروم داخل كتابفروشي بزنم در گوش مرده! بگويم: "آخه (...)"

خودت جاي خالي‌اش را بفهم. مي‌دانم، حتما فكر مي‌كني خيلي بي‌ادب و وقيح شدم كه چنين حرفي مي‌زنم. از حرفهاي بد كه خوشت نمي‌آيد؟ مهم نيست... خيلي اصرار داري بداني چه حرفي زدم؟ باشد... با دور آهسته گوش كن:

"آخه آقاي كتابفروش، يك لطفي نمي‌كني اين پنجره‌ي ويترين، شيشه‌ي ويترين، باور كن اسمشو نمي‌دونم، اين جايي كه ما دستمونو مي‌چسبونيم بهش، اگه رستوران باشه احتمالا با دماغ و دهن هم مي‌چسبيم بهش كه آدماي داخل رستوران يه نگاهي بهمون بكنن و اضافي غذاشونو برامون بريزن، اينو يه سري مايع شيشه‌شو بزن كه وقتي دستمو مي‌چسبونم بهش، مطمئن باشم قبلش جاي دست كسي روش نبوده، مجبور مي‌شم برم صابون بخرم دستامو با آب و صابون بشورم. من تو آشپزخونه دستمو مي‌شورم! بعد بايد در آشپزخونه رو باز كنم، ممكنه بشكنه يا بيفته روم، اگه نشكست، برم تو دمپايي بپوشم، ممكنه تو دمپاييم تيغ باشه... خلاصه رسيديم به شير آب، اگه شير آبو باز كردم واقعا ازتوش يه شير وحشي ديوونه دراومد چي؟ فوقشم درنيومد. دستمو با صابون مي‌شورم، اگه لكه‌هاي صابون از رو دستم پاك نشه و همينطوري بچسبه بعد مجبور بشم اونقدر دستمو با آب بشورم كه روماتيسم بگيرم..."

×××

تصاوير را تار و مبهم مي‌بينم. همهمه زياد است. كسي به بالشش چنگ مي‌زند، كسي دست مادرش را گاز مي‌گيرد تا كمتر درد بكشد، كسي مي‌خواهد از زير زنجيرش فرار كند، كسي تهديد مي‌كند كه با چاقو همه‌ي آدمهاي روي زمين را يكي پس از ديگري مي‌كشد و گوشتشان را سرخ مي‌كند و...

صدايي مي‌ايد. صداي مردانه‌يي ضمخت و مسخره انگار كه استخوان توي گلويش گير كرده و... صدايي كه انگار وقتي ليوان را بگذاري روي دهانت و تويش حرف بزني، سرد و بي‌روح و ملال‌آور است... با لهجه‌ي غليظ رشتي... سعي مي‌كنم صاحب صدا را پيدا كنم... چه قدر نزديك! بالاي سردم، مردي با ته‌ريش تنك و عينكي با فريم سياه رنگ و كلفت، اسم اين لباس سفيد بلندي كه پوشيده و رويش يك آرم عجيب و غريب حك شده چيست؟ تو مي‌داني مرا به افتخار اينكه خوشي زير دلم زده كجا آوردند؟

"وضعش زياد حاد نيست. يك شوك الكتريكي ساده مشكلش را حل مي‌كند. فقط 6 ماه در كما خواهد ماند... "

يادتان نرود، منتقد حق تير دارد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  |