تبليغاتX
ايمان امروز
كارنامه گرفتم!

ما ايرانيها عادتهاي مسخره زياد داريم! از جمله اينكه كار را به افرادي مي‌سپاريم كه بويي از كارداني و كار و دانش و فني حرفه‌يي و رياضي‌فيزيك و... نبرده‌اند!
موقع شروع امتحانات پايان ترم من بود (سال دوم رشته‌ي رياضي) كه يك پروژه‌ي مسخره در مورد من شروع شد. پروژه‌يي براي تخريب روحي رواني من كه بدبختي، عين طوفان شن طبس شد و افتضاح به بار آورد و گردانندگان پروژه هم مفتضح شدند، مفتضح خدايي!
بگذريم. ساماندهي پروژه به كسي سپرده شده بود كه بنده‌ي خدا (خدا بيامرز يكي دو هفته‌يي مي‌شود كه مرحوم شده! البته براي من...) خودش روانپريش بود و نياز به پروژه داشت.
باز هم بگذريم. قرار شده بود نگذارند من مثل آدم درس بخوانم. بدبختي كار اينجاست كه استاد صاحب پروژه كه مار خورده بود تا افعي بشود  آدم ناشي و با آي‌كيوي پايين به شمار مي‌رفت.
تا قبل از شروع امتحانات من، همه چيز در صلح و آرامش و صفا پيش مي‌رفت و هيچ موردي نداشت. اما استاد ما كه فكر مي‌كرد مرا هم مي‌تواند به سرنوشت خودش دچار كند (رتبه‌ي سه هزار و خرده‌يي، دانشگاه آزاد!) به ناگهان استارتش را از تاريخ اول خرداد يعني شروع امتحانات من، خيلي بدطور، ضايع، توي چشم و تابلو! زد تا جايي كه خواجه حافظ شيراز هم صدايش درآمد و در محراب به فرياد آمد و...
نمي‌گويد استارت را بگذار دو روز قبلتر بزن، شايد كسي بويي نبرد، غافل از اينكه همه را مثل خودش مي‌پنداشت. روزها بايد هشت - نه ساعت روي مخت راه رفته مي‌شد و پروژه انجام مي‌شد تا خيال استاد پرورش افعي ما راحت شود. اوج لذت استاد رذل ما اينجا بود كه وقتي مرا از پاي جلسه‌ي رياضي با آن حال نزار برداشتند و بردند و... اما خدا را شكر، آدمهاي ساديست، به نحوي مازوخيست هم هستند در نتيجه مشخص است داستان!
همه‌ي اينها را نوشتم كه بگويم اين پروژه‌ي ۲۳ روزه كه با يك سري اشك تمساح و خداحافظي رمانتيك (به مرگ عمه كتــي راست مي‌گم! رمانتيك بود!!)  به ناگهان همزمان با پايان امتحاناتم به پايان رسيد و قسمت ديگري از ميزان فهم و شعور گرداننده‌ي پروژه را به رخ كشيد!، به بخش ديگري از فضاحت تاريخي خودش رسيد و بگذاريد امروز به عنوان ۲۹ خرداد را سالروز شكست فاز دوم!!! توطئه‌ي دشمنان روانپريش بدانم چون من ضمن اينكه در درسهاي رياضي، فيزيك و هندسه (هر سه درس با نمره‌ي بيست آن‌هم در سال دوم) كارم را تمام كردم، با معدل پاياني ۱۹ تمام به خانه برگشتم، باشد تا "سيه روي شود هر كه در او غش باشد!"
 ***
اين وسط دلم فقط براي استاد مي‌سوزد كه وقت كثيفتر از نفتش! را اينطور هدر داد تا بتواند عاقبت مرا هم مثل خودش افتضاح از آب دربياورد، فارغ از اينكه شايد شما افعي خوردي و مار شدي! ما يك عمر است زغال فروشي مي‌كنيم...!

پي‌نوشت: استاد با نام مستعار مريم پيام گذاشتند (در بخش پيامها مي‌توانيد بخوانيد و بالطبع معلوم است و بخوانيد) كه چرا عكست را به روز نمي‌كني آقاي جهاني شده. اولا كه مادر من، وقتي اسم مستعار انتخاب مي‌كني، يك اسمي انتخاب كن كه دور از ذهن باشد، مثلا ترشي، تلخي... حداقل وقتي شما با نام مستعار مريم پيام مي‌گذاري، طرف مقابلت خيلي بايد كودن باشد كه نفهمد خودت هستي... بگذريم. آدمي كه آنقدر سست‌عنصر است كه حتي با نام واقعي خودش جرات ندارد بنويسد را چه انتظاري است...
و در ثاني، من براي به روز كردن عكسم، از كسي اجازه يا دستور نمي‌گيرم. اگر هم دلم خواست، حذفش مي‌كنم. فكر نمي‌كنم كسي غير از سركار عالي، اينقدر در مورد عكس جديد من حساس باشد. خدمت باسعادت شما عرض شود كه ديدن دوباره‌ي روي من، آرزويي است كه به گور خواهي برد، همانطور كه خودت خواستي و در آن روز كذايي مزاحم شدي كه: "آره، تموم شد، من شكستم!" پس سست‌عنصري‌ات را بيش از اين آشكار نكن، بگذار در اين عالم برايت آبرويي باقي بماند و حالا كه خودت خواستي بشكني، حداقل روي حرف خودت بايست تا بتوانيم با خودمان بگوييم اين خدابيامرز هر روز با ساز يك نفر، حركات موزون انجام نداد!!

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

در جام 2010 جبران مي‌كنيم!

مي‌دانيد چرا مردم از باختهاي تيم ملي عصباني و خشمگين نشدند و يك فاجعه‌ي ملي اتفاق نيفتاد؟
۱- چون علي دايي خودش، پاي خودش را براي بازي پرتغال كنار كشيد بدون اينكه برانكو يا فدراسيون نظر بدهند. برانكو بايد تا پاي جانش هم از علي دايي بازي مي‌گرفت. علي دايي خودش نخواست اتفاقي كه سر آن بازيكن كلمبيايي در ۷۸ آرژانتين افتاد، براي خودش هم بيفتد
۲- تيم ملي در بازي پرتغال، دارو ندارش را روكرد! تا به مردم ايران ثابت كند، جماعت! ما همينيم، بيشتر از اين نمي‌توانيم. ما براي ۴۵ دقيقه تا حداكثر ۷۰ دقيقه بازي ساخته شده‌ايم...
۳- اينكه كسي انتظار نداشت تيم چهارم رنكينگ فيفا كه اتفاقا بهانه‌ي خوبي براي برانكو هم شده بود را شكست بدهيم، تيم نايب‌قهرمان اروپا را هم كه نمي‌توانستيم ببريم... معلوم نيست تا چند روز بعد چه عنواني براي آنگولا پيدا مي‌شود اما اين تيم، نه قهرمان آفريقا شده نه در جام جهاني تا به حال حضور داشته و در رنكينگ فيفا پنجاه‌وهفتم است... اين يكي را نبريم ديگر خيلي تابلو است! ولي جدا در هيچكدام از دو بازي حق ايران باخت نبود...
۴- يادمان باشد جام جهاني جاي آزمون و خطاي بي‌تجربه‌هايي مثل معدنچي نيست كه با ديدن مانيتور غولپيكر ورزشگاه فرانكفورت سكته‌ي قلبي بزنند يا باتجربه‌هايي مثل علي دايي كه بي‌خيال فوتبال ملي نمي‌شود و قول داده در جام جهاني ۲۰۱۰ جبران كند!

نكته: يكي يكي كاسه‌كوزه‌ها دارند سر برانكو مي‌شكنند... بيشتر در اين مورد مي‌نويسم. ولي حق والانصاف ما جماعت ايراني ... بگذريم!! مي‌شود همه چيز را سياه و سفيد نديد و خاكستري را هم جست‌وجو كرد يا نه؟ خاكستري احتمالا براي ما ايرانيها وجود خارجي ندارد...! برانكو بعد از ۸ سال تيم را به جام جهاني برد، شد محبوب‌ترين مربي عالم، حالا كه داريم اعدامش مي‌كنيم...

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب ورزشي  | 

عمر اضافي بدون نان اضافي

همه‌ي زندگيم همين شده. يك شيشه آرسنيك و يك جلد قرآن و يك استخاره‌يي كه اين بار جوابش بد بود: "انظروا فكيف كان عاقبه المكذبين". قبلاها، اين جلد كتاب، توي كمد مادرم جا داشت. حالا آوردمش گذاشتم توي كمد كتابهاي خودم، جايي كه هيچ كس نبيندش.
و آن را هم دقيقا نمي‌دانم آرسنيك بود يا استون. حيف... لافم نگرفت. آرسنيك گير آوردن به همين راحتي‌ها نيست كه! بچه‌ها گفتند 12 تومان قيمتش است. خيلي كارهاي ديگر هم مي‌شود كرد ولي خواستم بي سروصدا باشد و كم‌خرج... اين استون لعنتي كه عدد اتمي‌اش هم هيچ وقت خبر مرگش! يادم نمي‌ماند، فقط مسموم مي‌كند. تازه اگر زياد خورده بشود. اول شربت آبليمو درست كردم، بعدش هوس كردم استون بريزم داخلش، بعد گفتم نكند هيچ طوري نشود، ضايع بشوم جلوي ملت. حالا تهران رفتن را بهانه كردم كه يك طوري بعدش بگويم اين برج ميلاد چه قدر قشنگ است! برويم يك سر گشتي بزنيم آنجا... مي‌خواهم بپرم آن بالا از آنجا همه‌ي شهر را نگاه كنم (توي دلم مي‌خندم مي‌گويم كسي نمي‌داند بعدش مي‌خواهم از همان بالا بپرم پايين كه همه‌ي شهر حالا مرا نگاه كنند...) ضايع‌بازي مي‌شود ديگر...
خوبيش اين است كه تنهايم نمي‌گذارد، لامصب ذره ذره مي‌كشد! حرف رفتن را هم نمي‌زند فقط زياد جروبحث مي‌كند، من هم تحملش را ندارم... پس از همين حالا تكليفم را با تو يكي كه منتظر نشستي از صغري من ايراد كبري بگيري مشخص كنم كه من نه شكست عشقي خوردم نه هيچ كوفت ديگري. عشقم هم مي‌كشد مثل اهالي سواحل قناري، قرقيزستان و سانومه و پورتوپرنسيپ بنويسم. نمي‌خواهي بخواني، قدمت روي چشم بود، حالا ديگر پاي لعنتي را بردار چش و چالمان را كور كردي!! خوش آمدي، عزت مزيد! راستي، دو مين! (اهل چت نيستي... خوب، گريه نكن. دو دقيقه) صبر كن، چون بدطوري داري خاكي حركت مي‌كني. "دستيو بكش با هم بريم رفيق...! حساب ما چي‌شد؟ تصفيه شد؟ آدم مي‌ره داستان مردم رو مي‌خونه، حالا فكر نكن خيلي تحفه بودي كه افتخار دادم اينها رو..." اه... لعنت! نمي‌توانيم دو دقيقه بدو بيراه بگوييم؟ "اين كيه كه هي كيليد مي‌كنه مي‌گه فحش نده عيبه؟ من به كي فحش دادم مگه... داشتم حالشو مي‌گرفتم، آخه قبلا يه سري چيزا گفته بود..."
×××
اين زمين را خيلي راحت مي‌شود يك استاديوم درست و حسابي كرد! حالا شما كه اين همه غم منابع طبيعي را نمي‌خورديد قربان آن دل رحمناكتان بروم!! كل مملكت درخت بود، زديد آش و لاش كرديد، اين دو تا دانه درخت كنار اين زمين را هم برداريد ببريد! (نه اينكه ببريد يا قطع كنيد، آن مي‌شود خيانت در امانت، همين كاري كه هميشه همينطور مسالمت‌آميز انجام مي‌دهيد، برداريد ببريد!!) بعدش من از كلاسمان برايتان گچ مي‌آورم (اگر نياز به اعتبار و بودجه دارد!) بعدش هم خودم برايتان يك سري افغاني جمع مي‌كنم (افغانيها كه جمع بشوند، مي‌شوند افاغنه!!) بروند دور وبرش چهار تا صندلي بچينند، اين مي‌شود استاديوم. حالا مثلا بقيه‌ي استاديومهايتان خيلي با نيوكمپ بارسلون و جوزپه‌ماستا برابري مي‌كند كه اين يكي نكند؟!
بگذريم، خدا خيرتان بدهد. اگر امكانش هست، يك زحمتي بكشيد، از اين به بعد براي رفاه حال مردم زحمت نكشيد. رفاه با شهروند خيلي فرق دارد. مي‌دونستي؟ آره؟ مي‌دونستي رفاه چيه، شهروند چيه؟!
×××
عشق رفتن به كوير دارد ديوانه‌ام مي‌كند. واويلا... هر شب آن دو تا ستاره را دنبال مي‌كنم. يكي‌اش كه منم. نه، نگران نباش. من در هفت آسمان دو تا ستاره دارم. دلت بسوزد. "حالا برو بشين گريه كن بگو من ستاره ندارم. خيالي ني! مي‌رم برات گير مي‌آرم. از اينا كه تو جشن تولدا آويزون مي‌كنن به سقف و..." دلت نمي‌خواهد گوش كني گفتم توي جشن تولدها نرقصي من خوشحال مي‌شوم؟ حالا شما اندي را بي‌خيال شو. بنده‌ي خدا يك زرت وپرتي كرده. با شما نبوده. دقيقا خطاب به... آره! همون...
و ستاره‌ي من هر روز كمرنگ‌تر مي‌شود. كمرنگ‌تر و كم‌سوتر و منتظرم ببينم خلاصه كي خودش به دست خودش دكمه‌ي off را مي‌زند. يادت باشد، ستاره‌هايي كه خيلي پورنورند و درشت و توي‌چشم مي‌زنند، جوانترند... تو خيلي جواني. نگران نباش. خدا دعاي قيس را در مورد من برآورده كرد. يادت مي‌آيد گفته بود: از عمر من آنچه مانده بر جاي، بستان و به عمر ليلي افزاي؟ خوب... من قول گرفته بودم تا 3000 بمانم. حالا كه تو نخواستي، بفرما، اين هم سه هزار سال عمر اضافي خدمت شما. عمر اضافي بدون نان اضافي...؟

|+| نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 2 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  | 

منتقد حق تير دارد

- همه‌ي حرفامو پس گرفتم. ببين. زنده باش ولي مثل آدم. نكنه بيفتي بميري عذاب وجدان بگيرم؟... نه... اصلا همه‌شو خط خطي كردم. مي‌بيني كه. 10 سالته ولي اندازه‌ي اسامه بن‌لادن ريش داري؟ خوب چه كار كنم؟ چشات مثل ازرق شامي مي‌مونه؟ يادته سال دوم دبيرستان تو درس كباب غاز جمال‌زاده اين كلمه رو ياد گرفتي؟ ازرق شامي رو مي‌گم. ببينم تو چرا مدرسه نمي‌ري پسر؟ كم داري مگه؟ حالا جواب سوالامو بده. ازرق شامي كلمه‌اس يا اسم آدمه؟ نه نه... هر طوري كه مي‌خواي ديوونه باش، ساديسمتو هم به رخمون نكش. ولي نذار نفرينت كنم كه اگه گرفت، عذاب وجدان بگيرم. بذا با نفرين يكي ديگه ... ببين دلم مي‌خواست بگم گوربه‌گور بشي... نه نه... تو رو نگفتم. جورج بوش رو گفتم. خوب؟

×××

مثل اينكه قرار است حتما وقتي از كنار زرجوب و گوهررود رد مي‌شوي، بوي محتوياتش به مشامت دل‌انگيز و همانند بوي ميخك بيايد آن وقت بشوي آدم متفاوت و ايده‌اليست و روشنفكر... روشنفكر؟ امكان ندارد. داخل كله‌ي همه‌ي آدمها تاريك است. فكر هم همان تو است ديگر... راستي بعدا كليد نكني كه ميخك بو دارد يا نه. چون خودم بويش نكردم. فقط خواستم اسم يك گل را گفته باشم كه بداني بلدم. ولي چرا، شب‌بو را بو كردم. بوي شب را مي‌دهد. ولي من از بوي سيب‌زميني سرخ كرده خوشم مي‌آيد. باور كن. و همينطور خوشم مي‌ايد وقتي ... اول بگذار برايت روشن كنم كه خانه‌ي ما ويلايي است (آره! اينو گفتم كه بدوني ما پولداريم. پس چپ نگاه كني، چپ نگاه مي‌كنم) پس طبقه‌ي پايين كه كولر دارد خيلي سرد و خنك مي‌شود و من هميشه وسط تابستان كيف ميكردم از اينكه زير سرماي كولر پتو روي خودم بيندازم. اشكوبه‌هاي بالا!! ولي گرمند  و من وقتي عرق مي‌كنم و عينك روي دماغم مثل هميشه سرسره بازي ميكند و آستين‌بلند سرمه‌يي‌ام آبي كمرنگ هم مي‌شود! خوشم مي‌ياد... ولي خيلي گرم مي‌شود... هرچند اميدوارم به گرماي آنجايي كه خدا گفته مرا مي‌فرستد نباشد. باور مي‌كني من جهنم را با چشمهاي خودم ديدم؟ يك در چوبي خيلي بزرگ دارد كه وقتي مي‌خواستم با پيكان مدل 75‌ام واردش شوم، چند نفر آن‌طرفها بودند و راننده به نظر مي‌رسيدند و مي‌گفتند كه فعلا زود است. بگذار بچه‌هاي ساختمان بغلي امتحانشان را بدهند، ورقه‌ها كه جمع شد در را باز مي‌كنيم. ولي درش از اين كوبه‌ها داشت كه تا 40 بار نكوبي و سلام‌عليكم نگويي، بازش نمي‌كنند. قشنگ بود... اتفاقا زياد هم طول نكشيد كه رسيديم. گذر حاج‌آقا بزرگ را رد كرديم، بعد من 20 يا 22 سال (دقيقا يادم نيست) خوابيدم و خلاصه رسيديم. حيف نامردها هنوز امتحان نداده بودند ببينيم تكليفمان چيست. خداحافظي كه مي‌كردم (نپرس با چه كسي) گفتم برمي‌گردم. واقعا هم برگشتم. باور كن... نمي‌بيني سر ومر و گنده و عظيم‌الجثه اينجا جلويت ايستادم؟ فقط رگهاي بازويم كمي زده بيرون... نشان مي‌دهد كه لاغر شدم. خواسته بود چاق شوم، نشد. اما هر وقت بوي سيب‌زميني به دماغم خورد، بدون اينكه به آن سالن داستانخواني كذايي فكر كنم، مي‌نشينم و سير مي‌شوم بعد يك سكه مي‌اندازم روي زمين كه انعام آقا سيب‌زميينيه! باشد...

×××

پشت شيشه بودم، مي‌خواستم ليست داستانهاي جديدي كه در سبك رئال مادريد نوشته شدند را بخوانم... ولي خيلي بد شد! طوري كه ژمي‌خواستم بروم داخل كتابفروشي بزنم در گوش مرده! بگويم: "آخه (...)"

خودت جاي خالي‌اش را بفهم. مي‌دانم، حتما فكر مي‌كني خيلي بي‌ادب و وقيح شدم كه چنين حرفي مي‌زنم. از حرفهاي بد كه خوشت نمي‌آيد؟ مهم نيست... خيلي اصرار داري بداني چه حرفي زدم؟ باشد... با دور آهسته گوش كن:

"آخه آقاي كتابفروش، يك لطفي نمي‌كني اين پنجره‌ي ويترين، شيشه‌ي ويترين، باور كن اسمشو نمي‌دونم، اين جايي كه ما دستمونو مي‌چسبونيم بهش، اگه رستوران باشه احتمالا با دماغ و دهن هم مي‌چسبيم بهش كه آدماي داخل رستوران يه نگاهي بهمون بكنن و اضافي غذاشونو برامون بريزن، اينو يه سري مايع شيشه‌شو بزن كه وقتي دستمو مي‌چسبونم بهش، مطمئن باشم قبلش جاي دست كسي روش نبوده، مجبور مي‌شم برم صابون بخرم دستامو با آب و صابون بشورم. من تو آشپزخونه دستمو مي‌شورم! بعد بايد در آشپزخونه رو باز كنم، ممكنه بشكنه يا بيفته روم، اگه نشكست، برم تو دمپايي بپوشم، ممكنه تو دمپاييم تيغ باشه... خلاصه رسيديم به شير آب، اگه شير آبو باز كردم واقعا ازتوش يه شير وحشي ديوونه دراومد چي؟ فوقشم درنيومد. دستمو با صابون مي‌شورم، اگه لكه‌هاي صابون از رو دستم پاك نشه و همينطوري بچسبه بعد مجبور بشم اونقدر دستمو با آب بشورم كه روماتيسم بگيرم..."

×××

تصاوير را تار و مبهم مي‌بينم. همهمه زياد است. كسي به بالشش چنگ مي‌زند، كسي دست مادرش را گاز مي‌گيرد تا كمتر درد بكشد، كسي مي‌خواهد از زير زنجيرش فرار كند، كسي تهديد مي‌كند كه با چاقو همه‌ي آدمهاي روي زمين را يكي پس از ديگري مي‌كشد و گوشتشان را سرخ مي‌كند و...

صدايي مي‌ايد. صداي مردانه‌يي ضمخت و مسخره انگار كه استخوان توي گلويش گير كرده و... صدايي كه انگار وقتي ليوان را بگذاري روي دهانت و تويش حرف بزني، سرد و بي‌روح و ملال‌آور است... با لهجه‌ي غليظ رشتي... سعي مي‌كنم صاحب صدا را پيدا كنم... چه قدر نزديك! بالاي سردم، مردي با ته‌ريش تنك و عينكي با فريم سياه رنگ و كلفت، اسم اين لباس سفيد بلندي كه پوشيده و رويش يك آرم عجيب و غريب حك شده چيست؟ تو مي‌داني مرا به افتخار اينكه خوشي زير دلم زده كجا آوردند؟

"وضعش زياد حاد نيست. يك شوك الكتريكي ساده مشكلش را حل مي‌كند. فقط 6 ماه در كما خواهد ماند... "

يادتان نرود، منتقد حق تير دارد!

|+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب داستان و ميني‌مال  | 

آدم آهني
مي‌خواهم بروم در يك بيمارستان كار كنم!
اين مدتها كه دلم مي‌شكست، كسي نبود كمكم كند خرده‌هايش را از روي زمين جمع كنم
حالا آنقدر عادت كردم دل هر روز شكسته‌ام را گچ بگيرم كه ديگر دارم يك آدم آهني مي‌شوم...
|+| نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب روزانه  |