
آنطور که متوجه شدم، دیروز در تقویم سازمانهای جهانی به نام روز جهانی هـــمجنـــسبازان نامگذاری شده بود و رهبران این گروههای روشنفکر و دگراندیش هم با استفاده از موقعیت فراهمشده، با انجام مصاحبه و چاپ مقاله و... به تبیین اندیشهها و آرای بشردوستانه و ارزشمند خود پرداختند.
آنطور که از شواهد و قرائن معلوم است، کار و کاسبی این گروهها حسابی سکّه شده و چهار عدد نامهی غریبانه و سر هم کردن ادعاهایی در مورد تعطیلی دکانهای بهاییان و مرتبط ساختن موضوع این دو گروه شیّادان با هم، حسابی برایشان آبروی جهانی خریده و سازمانهای بینالمللی هم که نه نیازی به تحقیق دارند و نه نیازی به شواهد...
کافی است یک رانندهی تاکسی از کشور خارج شود و ادعا کند که من نابغه بودم و پناهندهی سیاسی شدم. فردای روز، عکسش روی جلد گاردین خواهد بود به عنوان نمونهیی از فرار مغزها در محیط دیکتاتوری ایران!!
حتماً یادتان میآید زمانی که دکتر لاریجانی مصاحبه کرده بود و گفته بود: "دشمنان ایران عنقریب رو به قبله خواهند شد." فردای آن روز، گزارشگر سیانان در تهران که یک ایرانی هم هست، اینطور خبر را ترجمه کرده و برای رسانهی متبوعش میفرستد: "علی لاریجانی: زمان آنکه آمریکا و انگلیس به سمت شهر مکه در عربستان سعودی لشگرکشی کنند فرارسیده است!"
خلاصه اینکه حسابی بامزه شده داستان این رسانههای غربی و حقوق بشر و دموکراسی. بلاانقطاع سر هم کردن اراجیف در مورد اوضاع ایران بدون اینکه حتی خودشان بدانند چه چیز را مخابره میکنند، بها دادن به دکانبازارهای عدهیی کلاهبردار که نانخانهی حقوق بشر و برابری آزادیها را خیلی خوب پیدا کردهاند و میدانند چه طور در آشفتهبازار اوضاع جهانی، جیبشان را پر کنند و چند ماه بعد از کشور بزنند بیرون.
در این میان، این جای سوال برایم باقی مانده که حقوق بشر متعلق به چه کسانی است و در میان چه گروههایی پخش میشود؟ آیا به دلیل عدم برابری ارزش دلار با ارزش واحد پول کشورهای عربی و آفریقایی، قدرت خرید "حقوق بشر" در عراق، افغانستان، سومالی و رواندا پایین آمده و فقط مردم کشورهای مرفه G8 میتوانند این مزایا را ابتیاع کنند؟
آیا حقوق بشر فقط متعلق به ویلادارانی است که مرسدس بنز زیر پایشان است و وقتی سگ 20 میلیونتومانیشان سرما خورد، میتوانند به سازمانهای بینالمللی شکایت کنند که چرا شرایط آب و هوایی اینجا در تعارض با آزادیها و حقوق بشر قرار دارد و ادعای غرامت کنند؟
آیا حقوق بشر فقط متعلق به کودکانی است که از بس معلم و آشپز و آرایشگر و خدم و حشم به صورت 24 ساعته در داخل خانه خدمتگذاریشان را میکنند، رنگ آفتاب و مهتاب را نمیبینند و "افسردگی" میگیرند یا تلویزیون در دقایقی از روز، برنامههای مورد علاقهشان را پخش نمیکند و والدینشان از همین بابت گلایه دارند که چرا تلویزیون کشور دولتی است؟
کک هیچ وجدانی نمیگزد از دیدن فهرست 2 میلیون عراقی و افغانی که در عرض 5 سال کشته شدهاند و 10 میلیون دیگرشان که از دست دادن فرزند، والدین و همسران را از مهد دموکراسی و آزادی هدیه گرفتهاند؟
آیا ارتش صلح چشمآبیهای آتلانتیس که قرار بود در عرض چند ماه حضور صلحآمیز و برادرانه، برابری، حقوق بشر، آزادی و دموکراسی را به عراق و افغانستان هدیه کنند، حساب نمیکنند که 2 میلیون کشته و 10 میلیون آواره در این سرزمینها هم احیاناً "بشر" هستند و از حقوقی برخوردارند؟ یا به صرف ضعف مالی و فقر و موارد مشابه، کمتر "بشر" محسوب میشوند و حقوق چندانی ندارند؟
مسالهیی نیست. ما چون خیلی بشردوست و اهل صلح هستیم، میتوانیم غصهی اراذل و اوباشی را بخوریم که پلیس در یکی از خیابانهای تهران به آنها چپ چپ نگاه میکند، یا آن دستهی دیگری از اراذل و اوباش که در "شرکتهای خصوصی" تنها برای ارایهی "روابط عمومی بالا" و "ظاهر مناسب" خود، به صاحبکار جدید مصاحبه میدهند و در داخل خاک جمهوری اسلامی، برای میهمانهای خارجی "نوشیدنی" سرو میکنند و اگر نیروی انتظامی به آنها بگوید "بالای چشمتان ابروی مبارکی هم هست!"، وامصیبتا که چه جنایتی رخ داده!
به هر حال، حقوق بشر است دیگر. گاهی اوقات کار نمیکند! این آمارها را هم اگر نخواستید نبینید چون ممکن است احساساتتان جریحه دار شود، آن وقت معلوم نیست چه کسی باید جواب آقای حقوق بشر را بدهد...

فوتبال در ایران هرگز یک ورزش علمی و در سطح بینالمللی، مدالآور و افتخارآفرین نبوده اما یکی از محبوبترین و مردمیترین ورزشهاست.
در تبعیت از فوتبال ملی ما که به دلیل فقدان صدها عامل، نتوانسته به حد اعلای شکوفایی برسد، فوتبال باشگاهی ما هم از برابری کردن با فوتبال باشگاهی کشورهای صاحب ورزش و چند کشور آسیایی پیشرفته در این سطح عاجز است... اما...
اما یک اتفاق بزرگ و مهم در لیگ برتر فصل جاری، چهرهی این تورنمنت را دگرگون کرد و حضور افشین قطبی به عنوان سرمربی تیم فوتبال پرسپولیس و قهرمانی او به همراه این تیم، همان اتفاق بود.
افشین قطبی که نام او از نخستین روزهای حضور در پرسپولیس با عباراتی همچون "شخصیت"، "ادب"، "تواضع" و "آرامش" همراه شده بود، گویی مفاهیمی را به فوتبال ایران معرفی کرد که تا پیش از او ناشناخته بودند.
و شاید همین گونه هم بود. در میان خیل عظیم مربیانی که حتی آداب درست لباس پوشیدن، درست سخن گفتن و درست رفتار کردن را نمیدانستند، افشین قطبی استثناء محسوب میشد. هیچ کس سراغ ندارد که او در طول یک فصل حضورش در تیم پرسپولیس، به داور بازی بیاحترامی کرده باشد، در مصاحبههایش کلامی تند و به ناروا رانده باشد، تقصیر شکستهای تیمش را بر گردن ناداوری و زمین نامناسب بازی و شعارهای تماشاگران بیندازد، اعتراض کند، خشونت داشته باشد و در یک کلام، فرافکنی کند.
در این میان، دور کردن حاشیهها، بیاخلاقیها و بیحرمتیها از تیم و تمرکز کامل روی مستطیل سبز، عاملی شد تا قطبی نتیجه بگیرد و موفق شود در هفتمین دورهی مسابقات فوتبال جام خلیج فارس در سال 1387 تیمش را به مقام نخست برساند.
از سوی دیگر، به نظر من شکست تیم سپاهان هم نتیجهی مستقیم عملکرد یکسالهی خود را دریافت کرد. بازیکنانی با بیشترین سطح خشونت، اعتراضهای مداوم به داوری، تماشاگرانی پر از جمعیت تماشاگرنما، مربیانی فاقد استانداردهای مربیگری و از همه مهمتر در بعد معنوی و روحانی، خیانت به چشمان یک جوان ایرانی که به عقیدهی من، آه او (سرباز احمدی) و خانوادهی داغدیدهاش، دامان باشگاه متموّل و توانگر سپاهان را گرفت و در ثانیههایی باقی مانده به قهرمانی آنان، آبی سرد بر پیکرهشان ریخت.
تیم فوتبال سپاهان علاوه بر کل فصل، در این تکبازی نیز به طور کلی اخلاقیات و فوتبال را توامان باخت و ضمن برجای گذاشتن رکورد 11 کارت زرد در بازی نهایی که نشاندهندهی عملکرد غیراخلاقی بازیکنان این تیم است، ثابت کرد که نمیتوان با توهین به قاضی، برپا کردن فضای آشوب و اغتشاش و نابینا کردن یک هموطن، قهرمانی را خرید.
پینوشت: افتخار میکنم که هرگز پرسپولیسی یا استقلالی نبودهام و در عوض، همهی تیمهای ورزشی که با نام جمهوری اسلامی ایران به میدانها پای میگذارند، تشویق کردهام.
از همین بابت واضح است که از نوشتن این چند سطر تنها یک هدف داشتهام: هر گروه و مجموعهیی که به سمت فرهنگ، انساندوستی و اخلاقیات حرکت کند، نتیجه میگیرد. پرسپولیسیها هم تماشاگرنمای فراوان داشتند، آنها هم دچار نقص بودند اما... بسیار مشخص است که وقتی عزم یک باشگاه ورزشی، به سمت فرهنگی کردن نگرشها پیش برود، موفقیت تضمینشده است حتی اگر در این میان، همهی هدفگذاریها به مقصد نرسد!
اگر موفق به خواندن بخشهای اول، دوم و سوم گفتوگوی رندال میلر، مدیر مجلهی اینترنتی The Candidacy با من نشدهاید، از اینجا شروع کنید.
در گفتوگوی پایانی، موضوع هستهیی ایران مطرح شد که به طور خلاصه، من اینگونه نظر دادم: "شاید من به دنبال اثبات ماهیت صلحآمیز فعالیتهای هستهیی ایران نباشم چرا که این واقعیت، مدتهاست برای غرب اثبات شده، اما فرض کنیم که حتی ایران به دنبال سلاحهای هستهیی است. آیا چنین حقی ندارد؟ آیا اسراییل که 200 کلاهک بمبافکن و آمریکا که بیش از 1500 کلاهک هستهیی با قابلیت حمل سلاح دارد، تفاوتی نسبت به ایران دارند که نباید از سلاح استفاده کند؟ تنها به این دلیل که آمریکا گمان میکند ابرقدرت دنیاست؟"
و در بخش دیگری که به مجازات کاریکاتوریستهای توهینآمیز علیه پیامبر اعظم (ص) اختصاص داشت، من با مثال آوردن اینکه تا به حال حتی یک نمونه از کاریکاتورهای توهینآمیز مسلمانان علیه حضرت مسیح (ع ) هم دیده نشده، ممنوعالقلم شدن توهینکنندگان را بهترین مجازات برای آنان دانستم هرچند که مصاحبهکنندهی باهوش آمریکایی تلاش بسیاری انجام میداد تا من از اعدام یا زندانی شدن کاریکاتوریستهای دانمارکی و هلندی صحبت کنم.
متن کامل گفتوگوی ما در بخش چهارم را اینجا بخوانید.

25 اردیبهشت یعنی روزی که سپری شد، روز پاسداشت مقام و جایگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی، که همهی حجت فرهنگ و هنر ایرانی ما به شمار میرود بود. مردی که نقاشان، نقالان، خوشنویسان، معماران، تذهیبکاران، سینماگران و هنرمندان معاصر ما را الهام بخشید، درس داد و کلاسهای ادبیات، کتابهای درسی و همهی زندگی فرهنگی ما را زینت بخشید.
یاد دارم که روزی استاد میرجلالالدین کزازی، فردوسیشناس برجسته اینگونه دربارهی شاهنامهی گرانسنگ فردوسی میگفت: "ناروایی است که شاهنامه را نامهی شاهان بدانیم، حالی که شاهنامه، شاه نامههاست و هیچ کس یارای نپذیرفتن این بنیاد را ندارد."
مردی که به 30 سال رنج و مشقت، "خوتای نامک" را به "خدای نامه" و آنگاه به "شاهنامه" اعلال کرد و در 60 هزار بیت به عنوان مهر اثبات بر حقانیت فرهنگ غنی و باستانی ایرانی و اسلامی کوبید.
حکیم توس، مردی بود که مسلمان متولد شد، شیعه زیست، شیعه افتخار کرد و شیعه درگذشت. آن زمان که بر اثر سر باز زدن از مدح و ستایش سلطان محمود غزنوی، مورد غضب دربار قرار گرفت، حتی نمیخواستند اجازه دهند که او با آداب مسلمانی دفن شود، که در این میان فاطمه دخت او، کوشید تا سرانجام در محلی که امروز به نام و یاد حضرت فردوسی مزین شده، او به خاک سپارده شود.
سخن تازه گفتن از فردوسی بسیار دشوار است، همانطور که سخن تازه گفتن از نوروز دشوار است آنگونه که دکتر شریعتی میگوید. با این حال، هرچه از فردوسی بزرگ بگویند و بشنویم، کم است.
مردی که یگانهپرستی، توحید، تشیع و مسلمانی در جای جای کلام او نقش میبندد. مردی که دین، دغدغهی اصلی اوست و از همین آبشخور، او رزم رستم و اسفندیار را ترسیم میکند. رزمی که بر پایهی ایدئولوژی دینی بنا میشود و در نهایت با پیروزی رستم به پایان میرسد.
اشارهی صریح فردوسی به آیهی مبارکهی 103 سورهی انعام را ببینید:
به بیننــــــدگان آفریـــنده را
نبینی مرنجان دو بیننده را
و اشاره به داستان حضرت نوح (ع) که نقل میکند:
یكی پهن كشتی بسان عروس
بیاراسته همچو چشم خروس
خردمند كز دور دریا بدید
كرانه نه پیدا و آن ناپدید
بدانست كو موج خواهد زد
كس از غرق بیرون نخواهد شدن
به دل گفت اگر با نبی و وصی
شوم غرقه، دارم تو یار وصی
اگر نیک خواهی به هر دو سرای
به نزد نبی و وصی گیر جای
همانا كه باشد مرا دست گیر
خداوند تاج و لوا و سریر
و پیام او برای بیدینان، سکولارها، لاییکها، شریعتگریزان و بیخدایان، این است که کاری با آنان ندارد و بسیار آسوده و راحت، خود را از بند تعلقات و خطوات آنان رها میداند چرا که با صراحت تمام، گفتاری از گفتارهای عمدهی خود را به ستایش پیامبر (ص) اختصاص داده و با اشاره به حدیث مبارکهی "انا مدینهالعلم و علی بابها ..." :
چهارم علــــی بود جفت بتــــول
که او را به خــوبی ستاید رسول
که من شهر علمم علیم در است
درست این سخن قول پیغمبر است
و در صدها جای دیگر به تلمیح و تضمین و تصنیف، حضرت فردوسی، مولا و مقتدای خود علی (ع) را به نیکی و پاکی میستاید و خود را خاک پای حضرت پیامبر اعظم (ص) میشمارد.
و اینگونه است که نه میتوان فردوسی را از ایراندوستی عاشقانهاش جدا کرد و نه از مسلمانی بیچون و چرا، شیعهگری شیدایی و از همین روی، بهتر است آنانی که میکوشند خود را با ناسیونالیسم افراطی و دستساخته، به نوعی با فردوسی متصل و همگونه و همرویه بپندارند، بجویند که ملیگرایی فردوسی از چه تیره و طایفهیی است. ملیگرایی اسلامی در اعلیترین و زیباترین حد خود، مزین به نشانِ خوشنشان تشیع. جایی که حتی بسیاری از مسلمانان دنیا از جمله در ترجمهی بوسنیایی شاهنامه، بخشهای عمدهی آن را ترجمهی منظوم قرآن کریم میشمارند.
جشنهای 2500 سالهی محمدرضاشاه، شاید برای خانوادههای پسماندهی پهلوی، خاطرات خوشی را از عیشهای مستانه تداعی کند، اما برای مردم 40 هزار روستا که در آن دوران تاریک و سیاه، از نعمت آب، برق، گاز، راه، جاده و ابتداییترین امکانات یک زندگی طبیعی هم بیبهره بودند، یادآور استبداد، بیعدالتی و نابرابری است.
در این جشنها، علاوه بر اینکه با صرف سالانه 250 میلیون دلار (تصور کنید چنین رقمی در آن زمان، چگونه میتوانست به طور کلی اقتصاد یک سرزمین را 180 درجه متحول کند)، سرمایههای ملی یک ملت بر باد میرفت و یک خانوادهی فاسد به نام پهلوی منتفع میشد، بر دل هزاران ایرانی فقیر و گرسنهیی که بعدها حضرت امام (ره) انقلاب اسلامی را انقلاب پابرهنگان و مستمندان نامیدند، زخمهیی نابخشودنی مینهاد.
اما گذشته از همهی این خیانتها، جشنهای 2500 ساله، خیانت به دو نماد باستانی ایرانزمین محسوب میشوند. نمادهایی که برای ما ایرانیان، یادآور تمدن موحدانه، دینی و اخلاقی 2500 ساله هستند.

خیانت دوم، استفاده از مکانی به نام تخت جمشید بود که بیش از یک بنای باستانی و پادشاهی، یک بنای توحیدی محسوب میشود و در درجهی نخست، ساخته شد تا از پس ستایش یزدان پاک، به سپاسگزاری از شاه در آن بپردازند.
وقتی سایتهای اپوزیسیون را گشت میزنم که در یک صفحهی 20 کیلوبایتیشان، هشتاد عکس از تخت جمشید و آرامگاه فردوسی درج شده و آنوقت پرچم ایران را بدون نام مقدس پروردگار جهانیان ارایه کردند، حقیقتاً متاسف میشوم که ای کاش محمدرضاشاه همان موقع سقط میشد و فرصت نمییافت آن جشنها را برگزار کند...
این فاجعه تا جایی پیش میرود که خوانندههای موسیقی زیرزمینی واردکنندهی مواد روانگردان به داخل کشور و برگزار کنندهی پارتیهای مواد مخدر هم دم از تخت جمشید و کوروش میزنند... وای بر من... خدایا تو ما را ببخش... اما اگر بدانند تخت جمشید چیست و کوروش کیست که علامهی جلیلالقدر آیتا... طباطبایی از او به عنوان ذوالقرنین و یک شخصیت قرآنی یاد میکند، مطمئنم که بساط شیادی و کلاه برداریشان را جمع خواهند کرد.

1- کوروش، یک فریاد باورمندی و وحدانیت مردم بود که همواره در امور کشوری، از موبدان زرتشتی کمک و پیشنهادهای اساسی میگرفت و چه بسا اگر دین مبین اسلام در زمان او ظهور مییافت، او یکی از مروجان اصلی این دین میشد.
با این حال، اقدامات دینمدارانهی کوروش در زمان خود از جمله کمک به یهودیان برای اجرای مراسم دینیشان (هرچند که بعدها با قدرناشناسی و نامردمی این جماعت روبهرو شد) نشان میدهد که این مرد متفکر، ابداً ملیت را بدون دیانت نمیخواست و آن را پوچ میشمرد.
اصلاً شما به یکی دو جملهی ابتدایی منشور حقوق بشر کوروش، فارغ از محتوای کلی آن توجه کنید: "اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام مي كنم كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد..."
او همهی قدرت خود را از پروردگاری میداند که آن زمان به نام مزدا شناخته میشد و طبیعتاً میتوانست در دورهی اسلامی، این یگانهی یکتا را به نام نامی الله خطاب کند. در منشور 504 کلمهیی کوروش، 5 بار کلمهی مزدا به کار رفته آن هم در قسمتهای حساس و زمانی که کوروش میخواهد قدرت خود را برگرفته از لطف و عنایت یزدان بشمارد.
در نتیجه کوروش واقعی، آن کوروشی نیست که اپوزیسیون میخواهد و یا حداقل سعی دارد چشمش را بر روی آن ببندد...
2- آنانی که در تلویزیونهای آنطرف آب مینشینند، یک کراوات گل گلی میزنند، سبیلهایشان را تاب میدهند و پشت سرشان هم غالباً تصویری از نماد اهورامزدا، آرامگاه کوروش یا تخت جمشید قرار گرفته، مطمئناً به طور کلی معنای این تصاویر را نمیفهمند، در غیراینصورت اصلاً از آن هم استفاده نمیکردند.
تخت جمشید پیش از اینکه بنا و محلی برای پادشاهی باشد، بنا و محلی است برای عبادت و شکرگزاری مردم. که اگر خواسته باشید تاریخ را واقعاً بخوانید، مردم برای شکرگزاری به درگاه خداوند از بابت داشتن پادشاهی عدالتگستر همانند جمشید (در شاهنامه) و کوروش در دنیای واقعی، در این محل گرد میآیند.
در زمانی که ملتهای آشور و بابل و خاور دور مشغول تراشیدن بتهای پرشمار خود بودند، ایرانیان تنها ملت موحد جهان محسوب میشدند که یک خدا داشتند و یک پروردگار را عبادت میکردند، آن هم نه خدایی که به چشم دیدنی و با دست ساختنی است...
من از همهی برادران و همسنگرانم، وبلاگنویسهای مذهبی، ایرانیان مسلمان و همهی اهالی عشق و دلسوختگان ایران اسلامی دعوت میکنم با نمایاندن چهرهی واقعی مردمان ایران باستان و بیرون کشیدن میراث فرهنگی مذهبی دوران باستان از دست چپاولگران داخلی و خارجی، اجازه ندهند تا این نمادهای ملی - مذهبی، در مقابل باورهای عمیق اسلامی ما قرار بگیرد و عدهیی آن را به نفع خود مصادره کنند.
اگر تخت جمشید ساخته شد، بنا نداشت در برابر دیانت و اعتقادات مردم بایستد و آن غارتگرانی که امروز با علم کردن نام فردوسی و تخت جمشید میکوشند تضادی بین دیانت و ملیت مردم ایجاد کنند، کافی است اندکی به تاریخ برگردند تا واقعیتها برایشان آشکار شود.
در مورد حضرت فردوسی، بزرگترین شاعر شیعهی تاریخ ادبیات ایرانزمین که بر سر اعتقادات اسلامی خود، هرگز با شخصی مانند محمود غزنوی مصالحه نکرد، و از او به ذکر تک بیتی بسنده میکنم، به زودی خواهم نوشت:
اگر نیک خواهی به هر دو سرای // به نزد نبی و وصی گیر جای
رندال میلر، روزنامهنگار و وبلاگنویس آمریکایی است که مجلهی اینترنتی The Candidacy را به همراه جان اروینگ، همکارش منتشر میکند.
بخش نخست گفتوگوی ما، دیروز منتشر شد و بازتابهای فراوانی هم داشت. در بخش دوم که امروز میتوانید از اینجا بخوانید، من در مورد سابقهی فعالیت مطبوعاتی، انتشار دو کتاب (با تمرکز روی هفت+یک) و چاپ مقالاتم، پروژهی اینترنتی سلام یاهو و باقی کارها گفتم و آنطور که از من خواسته شد، خودم را بیشتر معرفی کردم.
سوال دوم رندال دربارهی آزادی مطبوعات و بیان در ایران بود و اینگونه از من پرسید که شخصاً چه قدر در انتقاد از دولت و حکومت احساس آزادی میکنم؟
من هم بدون اغراق پاسخ دادم که تا امروز در حساسترین نقطهها و موضوعات وارد شدم، به شخص ریاستجمهوری انتقاداتی را وارد کردم و حتی برای دفتر او فرستادم که پاسخهای محبتآمیزی دریافت داشتم مبنی بر اینکه به نظراتم عمل خواهد شد.
بدون اینکه خواسته باشم به ناروا و ناحق سخنی بگویم، از آزادی خود در ارتباط با رسانههای خارجی، انتقاد از دولت و سیاستهای اقتصادی و... گفتم و اینکه پس از نوشتن این همه مقاله و پست در وبلاگ و مصاحبهها و...، تحت هیچ فشار و محدودیتی نبودهام و این برای من بزرگترین درس از دموکراسی و مردمسالاری دینی است که وقتی حسن نیت خودم دربارهی ایران اسلامی را اثبات کردم، همگان به نظرات من به چشم اصلاحگرایانه و خیرخواهانه نگریستند حتی زمانی که غیرکارشناسی و بیپایه کلامی راندم.
قسمت بعدی این گفتوگو نیز سوال رندال، روزنامهنگار دموکرات آمریکایی در رابطه با کاریکاتورهای توهینآمیز دانمارکیها نسبت به پیامبر اعظم (ص) بود که با پاسخ اینگونهی من روبهرو شد: "بسیار تاسفآور بود که چنین کارتونهایی را دیدیم. پیامبر اعظم (ص) به عنوان پیغمبر نور، رحمت، محبت و دوستی شناخته میشود و من دلیل این رفتارهای شرمآور را نمیفهمم. آیا شما هرگز یک کاریکاتوریست مسلمان را دیدهاید که در توهین به حضرت مسیح (ع)، حرکتی ناشایسته و ناروا انجام دهد؟"
بخش اول گفتوگو که خلاصههایی از آن را در پست قبلی گذاشتم و به ساخت 1500 ورزشگاه در عرض 3 سال ریاستجمهوری آقای احمدینژاد و کاهش نرخ بیکاری از 21 به 13 درصد اشاره کردم، از قرار معلوم برای ایرانیان برجعاج نشین و مشغول در لابیهای صهیونیست بسیار گران آمده و نمیدانند در این مورد چه طور آبروی بر باد رفتهی خود را جمع کنند...

رندال میلر، یکی از وبلاگنویسهای معروف آمریکایی است که مجلهی اینترنتی The Candidacy را اداره میکند. بزرگشدهی ماساچوست است و از لحاظ سیاسی، به دموکراتها و در انتخابات 2008، به باراک اوباما اعتقاد دارد.
او که یک افسر سابق ارتش آمریکاست، مجلهی اینترنتی The candidacy را به همراه جان اروینگ، همکارش مدیریت میکند و تحصیلاتی در زمینهی هنر گذرانده است.
رندال، اخیراً گفتوگویی با من داشت که قرار است در چهار بخش در وبلاگش منتشر شود و به موضوعاتی همچون فرهنگ و هنر ایران، تحریف نام خلیج فارس، موضوع هستهیی ایران، کاریکاتورهای توهینآمیز به پیامبر نور و رحمت (ص)، میزان محبوبیت رییسجمهوری آمریکا و مسایل بین دو کشور بپردازد.
بخش اول این گفتوگو که بیشتر روی روابط مردم ایران و آمریکا تمرکز دارد، منتشر شده و به نظرم مطالعهی آن خالی از لطف نیست. در این بخش، من با مثال زدن پیام تبریک کلینتون بعد از پیروزی تیم ملی فوتبال ایران مقابل آمریکا در جام جهانی، پیام تسلیت سید محمد خاتمی به مناسبت واقعهی 11 سپتامبر و حضور دانشمندان ایرانی فراوان در آمریکا اشاره کردم و همچنین در بحث مقایسهی محبوبیت ریاست جمهوری ایران و آمریکا، با اشاره به ساخت 1500 ورزشگاه در سه سال ریاستجمهوری دکتر احمدینژاد و کاهش نرخ بیکاری از 21 درصد به 13 درصد، موفقیتهای مختلف ایرانزمین را در این عرصه به رخ کشیدم.
جای انتقادی باقی نمیماند که چرا در مقابل یک عده بیگانه، به مشکلات و گرانیهای مسکن و کالا اشاره نکردم و مسایل داخلی ایران را به چالش نکشیدم که این، عین خیانت و وطنفروشی است.
مشکلات داخلی و نارساییها بماند برای مسوولان داخلی و متولّیان امر. در یک صحنهی بینالمللی، فقط باید از نقاط مثبت و پیروزیها گفت که کمشمار هم نیستند و برای ما، عزت و آبرو میآفرینند.
این گفتوگو را که با خوشسلیقگی رندال، به پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران مزین شده، اینجا بخوانید.
رشت را میشناسیم. شهر بارانهای نقرهیی. شهری که شاید به ظاهر سرسبز و دوستداشتنی است و پایتختنشینها حتی زحمت تلفظ نامش را هم به خود نمیدهند و از آن به عنوان "شمال" یاد میکنند... اما این شهر، دردهای خودش را دارد. دردهایی که کسی نمیداند و نمیشنود.
شاید رشت را باید پرچالهترین شهر ایران دانست. شهری که بدون اغراق در تمام ۱۲ ماه سال، کارگران شرکتها و ادارات مختلف اعم از آب و گاز و برق و مخابرات و شرکتهای خصوصی مشغول کندهکاری در کوچهها و خیابانهایش هستند.
شهری که اگر منصف باشیم، تعداد کوچهها و خیابانهای آسفالتشدهی یکدستش، به بیش از تعداد انگشتان دو دست نمیرسد...
شهری که بیش از ۵۰۰ هزار نفر جمعیت دارد، اما به عنوان کلانشهر معرفی نمیشود و به عنوان پرجمعیتترین و بزرگترین شهر شمال کشور، از همهی اعتبارات دولتی محروم است. در عین حال، تمامی هزینهها و مخارج یک کلانشهر را میپردازد.
شهری که برای اجرای پروژههایش، عزم ملی وجود ندارد و کتابخانهی مرکزی، مجتمع فرهنگی هنری مرکزی امینالضرب، ۱۲ تقاطع غیرهمسطح و همهی طرحهای عمرانی عمدهاش، نیمهکاره و یا در حد پیشرفت ۵ - ۱۰ درصدی آن هم در سطح مطالعات باقی ماندهاند.
شهری که میتوان رکورد بیسرپرست بودن را بشکند. تا یک ماه قبل، از مدتی که شهر رشت دوران بدون شهردار را سپری میکرد، یک سال گذشت...
شهری که در سال ۹۳۰ هجری قمری مرکز گیلان شد، دروازهی اروپا بود و پل معروف عراق در این شعر، شریان مواصلاتی ایران به آسیای نزدیک محسوب میشد. آرامگاه خواهر مکرم حضرت امام رضا (ع) را در خود جای داده اما حتی کسی آن را نمیشناسد. نخستین کتابخانهی ملی ایران در سال ۱۳۰۷ در رشت احداث شد. نخستین تماشاخانهی تاتر نوین ایران را ارمنیان رشت در ۱۱۰ سال پیش بنا کردند. بزرگترین مبارز راه آزادی مشروطه یعنی میرزا کوچک خان جنگلی را در دامان خود پرورانده و زادگاه بزرگانی همچون دکتر معین، استاد پورداوود، مرحوم پروفسور بهزاد و هزاران فرهیختهی دیگر است... اما دریغ که رشت، به جرات محرومترین مرکز استانهای ایران است.
رضاخان میرپنج (معروف به رضاشاه) با سوءاستفاده از نزدیکی گیلان به دریا و دارا بودن مواهب طبیعی، از این منطقه برای گسترش فساد استفاده کرد و به طور کلی گیلان را عقب نگاه داشت. با رواج دادن لطیفههای توهینآمیز برای ایجاد تفرقههای قومی، مردم ساعی و پرتلاش رشت را به عنوان افراد بیتعصب و بیتفاوت معرفی کرد و خلاصه اینکه از هیچ تلاشی برای سقوط گیلانزمین فروگذار نکرد.
با وجود اینها، رشت برای من و هر رشتی دیگری، بهشتی است که با هیچ جای دیگر دنیا نمیتوان عوض کرد.
دیشب وقتی در یکی از برنامههای فرهنگی تلویزیون، گرافیست ایتالیایی را میدیدم که برای شهرش ناپولی، پوستری طراحی کرده، تصمیم گرفتم تا من هم چنین کاری را برای رشت عزیز انجام بدهم، شاید یک دلسوختهی گیلانی در گوشهیی از دنیا، تصمیم داشته باشد که از این تصویر در پسزمینهی رایانهی شخصیاش استفاده کند.
در این طرح، از تصویر کدوی حلوایی محلی گیلان با نام محلی "کویی"، تصویر آرامگاه میرزا کوچک خان در سلیمانداراب، میدان شهرداری و عمارت کلاه فرنگی رشت بهره بردم. کاستیهای این طرح را به فزونی خود ببخشید و برای دیدن کار اصلی، روی نگارهی کوچک کلیک کنید.